تبليغاتX
عقیدتی سیاسی پایگاه بسیج شهدای ايرنا

 

امام حسین، محرم

یکی از ابعاد نهضت عاشورا، افتخارآفرینی و عظمت و بزرگی آن است. امام حسین علیه السلام و یارانش به ظاهر از سوی سپاهیان یزید مورد بی احترامی و تمسخر قرار گرفتند، در ملاعام به آنان اهانت شد، فحش و ناسزا شنیدند، به دست انسان‎های پستی چون شمر و حرمله و عمرو بن حجاج، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، زنان و فرزندان ایشان در نهایت غربت و تنهایی و با وضع دلخراشی به اسارت رفتند. به طوری که وقتی سیدالشهداء علیه السلام و یارانش برای اقامه نماز مهیا شدند، سپاه کوفه به آنها گفتند: نماز شما قبول نیست.(1) یعنی شما کافر شده‎اید. ولی از فردای روز عاشورا روز به روز بر عزت و عظمت سیدالشهداء و یارانش افزوده شد، به طوری که اکنون نزدیک به 1400 سال، حسین بن علی علیهماالسلام و یارانش الگوی احرار و آزادگان عالم، اعم از مسلمان و غیر مسلمان، گردیده‎اند.

شخصیت‎های غیر مسلمانی چون گاندی، آن حضرت را الگوی خود معرفی می‎کنند. بی‎تردید این عزت و افتخار، از قدرت نظامی یاران سیدالشهداء نشأت نگرفته است، به علاوه از آن جا که حکام اموی و عباسی (جز در یک مقطع کوتاه) با نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام و اصحابشان مخالف بوده‎اند؛ تبلیغات حساب شده حکومتی نیز در معرفی حسین بن علی علیهماالسلام و یارانش نقشی نداشته است، بلکه این عزت تنها در سایه مقاومت و جانفشانی سیدالشهداء و یارانش برای دفاع از حق و حقیقت در بستری که موج دنیاگرایی روحیه حق‎مداری را در میان مسلمانان از بین برده بود، شکل گرفت است.

با توجه به این حقایق، این پرسش جدی مطرح می‎شود که شهدای کربلا چه امتیازاتی بر شیعیان معاصر خود داشته‎اند که در حمایت از آن حضرت هیچ تردیدی به خود راه نداده تا پای جان از آن بزرگوار دفاع کردند؟

آنچه اکنون برای ما به عنوان محبان امام حسین علیه السلام و رهروان راه آن بزرگوار و اصحاب گرانقدرش اهمیت فراوان دارد این است که بدانیم یاران آن حضرت چه ویژگی‎هایی داشتند که تاریخ مانند آنان را تاکنون به خود ندیده است. چه امتیازات و خصلت‎هایی در وجود یاران اباعبدالله علیه السلام نهفته بود که آنان را از میلیون‎ها جمعیت مسلمان آن زمان ممتاز نمود. به طوری که از بسیاری از اصحاب و مشاهیر دینی عصر خود پیشی گرفته و در عرصه پر افتخار عاشورا حماسه آفریدند.

زمانی که حسن بن علی علیهماالسلام، علم مبارزه با بنی‎امیه را برافراشت، عالمان و فقهای فراوانی در جهان اسلام حضور داشتند. بر اساس نقل یعقوبی، افراد ذیل از فقهای معروف عصر امامت اباعبدالله علیه‎السلام بوده‎اند: «عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر بن خطاب، مسور بن مخرمه زهری، سائب بن یزید، عبدالرحمن بن حاطب، ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث، سعید بن مسیب، عروة بن زبیر، عطاء بن یسار، قاسم بن محمد بن ابی‎بکر، عبیدة بن قیس سلمانی، ربیع بن خثیم ثوری، زرین حُبیش، حارث بن قیس جعفی، عمرو بن عتبه بن فرقد، أحنف بن قیس، حارث بن عمیر زبیدی، سوید بن غفلة جُعفی، عمرو بن میمون أودی، مطرّف بن عبداله شخّیر، شقیق بن سلمه، عمرو بن شرحبیل، عبدالله بن یزید خطمیّ، حارث اعور همدانی، مسروق بن أجدع، علقمة بن قیس خثعمی، شریح بن حارث کندی و زید بن وهب همدانی.»(2)

سعید بن عبدالله حنفی: «والله اگر بدانم کشته می‎شوم سپس زنده گردیده (زنده) زنده سوزانده می‎شوم و سپس تکه تکه می‎گردم و این عمل هفتاد بار با من انجام می‎شود، از شما جدا نمی‎شوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.»

اما، هیچ یک از این افراد عالم روز عاشورا در سپاه اباعبدالله علیه السلام حضور نداشتند. ایشان نه تنها آن حضرت را یاری نکردند، بلکه برخی از آنان، اصل حرکت حضرت به سوی کوفه را زیر سوال بردند.(3) و برخی دیگر، ابدا اباعبدالله علیه السلام را به کوفه دعوت کردند ولی روز عاشورا در میدان مبارزه حاضر نشدند.(4) برخی دیگر، همچون احنف بن قیس درخواست یاری حضرت را اجابت ننموده، گفتند: «قد جرّ بنا آل ابی الحسن، قلم نجد عندهم أیالة للملک و لا جمعاً للمال و لا میکدة فی الحرب»؛ ما فرزندان ابی الحسن (علی علیه السلام) را آزموده‎ایم نزد آنها نه فرمانداری استانی یافته‎ایم و نه ثروت اندوخته‎ای دیدیم و نه سیاست جنگی لازم را مشاهده کرده‎ایم. (5)

امام حسین، محرم

این در حالی بود که همگی می‎دانستند بنی امیه سالیان متمادی در پی از بین بردن اسلام بوده و یزید هرگز شایستگی جانشینی جانشینی پیامبر را ندارد و استمرار خلافت وی نابودی و اضمحلال دین و ارزش‎های دینی را در پی خواهد داشت.

آنچه اکنون برای ما به عنوان محبان امام حسین علیه السلام و رهروان راه آن بزرگوار و اصحاب گرانقدرش اهمیت فراوان دارد این است که بدانیم یاران آن حضرت چه ویژگی‎هایی داشتند که تاریخ مانند آنان را تاکنون به خود ندیده است. چه امتیازات و خصلت‎هایی در وجود یاران اباعبدالله علیه السلام نهفته بود که آنان را از میلیون‎ها جمعیت مسلمان آن زمان ممتاز نمود. به طوری که از بسیاری از اصحاب و مشاهیر دینی عصر خود پیشی گرفته و در عرصه پر افتخار عاشورا حماسه آفریدند.

افرادی چون طرماح بن عدی، عبدالله بن مطیع، عمربن عبدالرحمن مخزومی و عبدالله بن جعفر،(6) که از دوستان و خیرخواهان آن بزرگوار بودند، به جای همراهی با ایشان، تلاش کردند حضرت را از رفتن به سوی عراق منصرف کنند. در عصر قیام سیدالشهداء علیه السلام در اثر انحرافات پدید آمده پس از رحلت پیامبر اکرم، تشخیص حق از باطل و التزام به مقتضای حق، به قدری دشوار شده بود که نه تنها عوام، بلکه خواص نیز، در درستی حرکت اباعبدالله علیه السلام شک نموده و یا در صورت علم به حقانیت قیام، توان یاری آن حضرت را نداشتند.

با توجه به این حقایق، این پرسش جدی مطرح می‎شود که شهدای کربلا چه امتیازاتی بر شیعیان معاصر خود داشته‎اند که در حمایت از آن حضرت هیچ تردیدی به خود راه نداده تا پای جان از آن بزرگوار دفاع کردند؟ روزی که سیدالشهداء به سوی کربلا حرکت می‎کرد، شهر کوفه دستِ کم صدهزار رزمنده داشت که بخش عظیمی از آنان را شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام تشکیل می‎دادند. چگونه در میان آنان تنها عده قلیلی توفیق جهاد و شهادت در کنار پسر فاطمه علیه السلام را یافتند؟ در این مورد نظرهای مختلفی قابل طرح است که در این مقال کوتاه به نقد و بررسی اجمالی آنها می‎پردازیم:

 

نقد چند فرضیه پیرامون وجه تمایز شهدای کربلا

شاید برخی گمان کنند فصل ممیز یاران اباعبدالله علیه السلام با سایر شیعیان، بهره‎مندی افزون‎تر آنان از علوم دینی بوده است؛ بدین معنا که آنان نسبت به مردمان عصر خود اطلاعات دینی بیشتری داشته‎اند و همین امر آنان را به این فوز بزرگ رهنمون ساخته است. ولی تا آن جا که منابع اصیل تاریخی گواهی می‎دهند، تعداد کثیری از شهدای کربلا از برجستگی خاصی در علوم دینی برخوردار نبوده‎اند. به علاوه، اگر آشنایی با علوم دینی در حمایت مسلمانان از سیدالشهدا علیه السلام نقش کلیدی داشت، می‎بایست فقهای عصر آن حضرت به یاری ایشان برمی‎خاستند، حال آن که، هیچ یک از فقهای معروف دوران امام حسین علیه السلام در سپاه آن حضرت شرکت ننمودند.

با توجه به این که برخی از اصحاب سیدالشهدا، همچون سوید بن عمرو عابس بن ابی شبیب و بُریر بن حصین و ... (7) از عبّاد و زهّاد عصر خویش بوده‎اند، این احتمال قوت می‎گیرد که تمایز اساسی و یا دست کم یکی از فصول ممیز شهدای کربلا با سایران، التزام به مناسک دینی همچون نماز، روزه و حج بوده است. احتمال مزبور نیز قابل نقد می‎باشد؛ زیرا،

اولاً: این صفت در مورد برخی از شهدا ذکر گردیده و در مورد بسیاری از آنان چون حرّ و زهیر و سلمان بجلی و نافع بن هلال و حجاج بن مسروق و عمیر بن عبدالله و عمرو بن مطاع جعفی و یزید بن مغفل و افراد دیگر چنین صفتی نقل نشده است.

هیچ یک از افراد عالم در آن عصر، روز عاشورا در سپاه اباعبدالله علیه السلام حضور نداشتند. ایشان نه تنها آن حضرت را یاری نکردند، بلکه برخی از آنان، اصل حرکت حضرت به سوی کوفه را زیر سوال بردند. و برخی دیگر، ابدا اباعبدالله علیه السلام را به کوفه دعوت کردند ولی روز عاشورا در میدان مبارزه حاضر نشدند.

ثانیاً: اگر التزام به اعمال عبادی اسلام عامل مهمی در جهت تشخیص حقانیت دعوت اباعبدالله علیه‎السلام و حمایت از آن حضرت بود، می‎بایست دست کم تعداد قابل توجهی از حجاجی که در سال 60 هجری در مکه حضور داشتند، به یاری امام حسین علیه السلام برخیزند و حال آن که، عده بسیار اندکی با آن حضرت به سوی کوفه آمدند. اگر حجاج سال 60 هجری از امام حمایت می‎کردند، دیگر نیازی به اجابت دعوت کوفیان نبود و حضرت در همان اطراف مکه قیام می‎کرد.

امام حسین، محرم

احتمال سومی که می‎توان مطرح نمود آن است که، بسیاری از کسانی که از آن حضرت حمایت ننمودند نمی‎دانستند حضرت بنای مخالفت با یزید را دارد. از این رو، در صدد یاری آن بزرگوار برنیامده‎اند. در پاسخ این احتمال باید گفت: شاید این توجیه را برای مسلمانان مناطق دوردست چون یمن و ایران و مصر بپذیریم، ولی در مورد مسلمانان شهرهای مدینه و مکه و کوفه و بصره قابل قبول نیست؛ چرا که خروج ناگهانی حضرت پس از ملاقات با ولید بن عتبه (فرماندار مدینه) از مدینه به مکه آن هم به اتفاق زن و فرزند و اقوام و اقامت و فعالیت سیاسی چهارماهه در مکه و خروج نابهنگام آن حضرت در وسط اعمال حج از مکه به سوی کوفه نه تنها مردم مدینه و مکه بلکه بسیاری از مسلمانان حجاز و عراق را متوجه خود ساخت، به طوری که کوفیان با استفاده از همین اقدام‎ها از آمادگی حضرت برای قیام آگاه شده، از ایشان دعوت نمودند تا مرکز قیام را کوفه قرار دهد. بصریان نیز با نامه‎ای که حضرت برای سران آنان فرستاد و به طور رسمی از آنان درخواست یاری نمود،(8) از عزم اباعبدالله علیه السلام برای قیام آگاه شدند. بنابراین، نمی‎توان گفت فرق یاران اباعبدالله علیه السلام با سایر مسلمانان آن عصر در یاری نمودن از امام در اطلاع و آگاهی آنان از تصمیم حضرت برای درگیری با امویان بوده است.

زهیر: «والله دوست داشتم کشته می‎شدم، سپس دوباره زنده شده، بعد کشته می‎شدم تا جایی که هزار بار این چنین کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور می‎گردانی!»

ممکن است گفته شود: فصل ممیز اساسی شهدای کربلا با سایر مسلمانان، در شناخت آنان نسبت به امام حسین علیه السلام بوده است؛ یعنی کسانی که حضرت را یاری نکردند می‎دانستند حضرت قصد مخالفت و درگیری با یزید را دارد، ولی به دلیل عدم درک صحیح از شخصیت آن حضرت، در یاری ایشان سستی به خرج دادند. ولی اصحاب ایشان با توجه به شناختی که از مقام و منزلت و موقعیت آن حضرت داشتند، به یاری ایشان برخاستند. این سخن نیز مانند احتمالات پیشین سخن ناتمامی است؛ چرا که امام حسین علیه السلام قریب به شصت سال در جامعه اسلامی زندگی کرده بود و جزو خاندان رسول اکرم و امیرمومنان و حضرت زهرا علیهم السلام حساب می‎آمد. بارها در میان اصحاب مورد محبت رسول اکرم قرار گرفته بود. رسول خدا در مورد ایشان تعابیر بلندی به کار برده بود. به علاوه، در جنگ‎های صفین و جمل و نهروان دوشادوش پدر در میان سپاهیان کوفه شمشیر زده بود. به علاوه کمالات معنوی و مراتب علمی آن حضرت ترتیب داده بود که دست کم مردم حجاز و عراق شناخت خوبی از آن بزرگوار داشتند و قدر و منزلت آن حضرت را خوب درک می کردند. بهترین شاهد این مدعا آن است که وقتی آن حضرت وارد مکه شد، «مردم مکه از او استقبال کرده، نزدش رفت و آمد می‎کردند. (علاوه بر اهالی مکه)، سایر کسانی که در مکه حضور داشتند مثل حجاج و مردم سرزمین‎های دور خدمتش می‎آمدند.» (9) حتی عبدالله بن زبیر، که خود از معاریف آن روز به شمار می‎آمد و در صدد به دست گرفتن خلافت بود، وقتی دید توجه مسلمانان کاملاً معطوف سیدالشهداء شده، برای منزوی نشدن، «گاه هر روز و گاه دو روز یک بار نزد (امام) حسین علیه السلام می‎آمد.»

امام حسین علیه السلام قریب به شصت سال در جامعه اسلامی زندگی کرده بود و جزو خاندان رسول اکرم و امیرمومنان و حضرت زهرا علیهم السلام حساب می‎آمد. بارها در میان اصحاب مورد محبت رسول اکرم قرار گرفته بود. رسول خدا در مورد ایشان تعابیر بلندی به کار برده بود. به علاوه، در جنگ‎های صفین و جمل و نهروان دوشادوش پدر در میان سپاهیان کوفه شمشیر زده بود. به علاوه کمالات معنوی و مراتب علمی آن حضرت ترتیب داده بود که دست کم مردم حجاز و عراق شناخت خوبی از آن بزرگوار داشتند و قدر و منزلت آن حضرت را خوب درک می کردند.

ابو مخنف می‎گوید: «وی فهمیده بود تا زمانی که حسین در این شهر باشد، مردم حجاز از او (عبدالله بن زبیر) پیروی نکرده و هرگز با او بیعت نخواهند کرد؛ زیرا (امام) حسین علیه السلام در نظرشان بزرگوارتر و فرمانش در میانشان نافذتر از فرمان اوست.» (10) حتی از اباعبدالله علیه السلام نقل می‎کند که آن حضرت می‎فرمود: «برای این مرد چیزی از دنیا محبوب‎تر از خروج من از حجاز به عراق نیست. او (خوب) فهمیده که با وجود من برایش از قدرت چیزی باقی نخواهند ماند، مردم مرا با او یکسان نمی‎شمارند، لذا دوست دارد من از مکه بیرون بروم تا این جا برایش خالی شود.» (11)

موقعیت و جایگاه اجتماعی و نفوذ مردمی امام حسین علیه السلام به حدی بود که برخی از دوستان آن حضرت، خوف داشتند با قیام و شهادت آن حضرت، خوف داشتند با قیام و شهادت آن حضرت راه تجاوز به حریم اسلام و مسلمانان و اساساً بی‎حرمتی به اعراب هموار گردد. از منظر افرادی چون عبدالله بن مطیع، حرمت اجتماعی و وجاهت و عظمت شخصیت سیدالشهدا به اندازه‎ای بود که آنها گمان می‎کردند بنی‎امیه از ترس اعتراض آن حضرت، از برخی از حرمت شکنی‎ها پرهیز می‎کنند. عبدالله بن مطیع یکی از رجال عصر عاشورا و دوستان حضرت به شمار می‎آمد که دو بار با اصرار از حضرت خواست از رفتن به کوفه و قیام علیه بنی‎امیه خودداری نماید وی در بیان علت درخواست خود می‎گفت: شما سید و آقای عرب هستی، به خدا قسم احدی از مردم حجاز به پای شما نمی‎رسد. (اگر در مکه بمانی) مردم از هر سو یکدیگر را به بیعت با شما دعوت می‎کنند. (12) وی معتقد بود، قیام و شهادت اباعبدالله علیه السلام «موجب هتک حرمت اسلام و قریش و عرب خواهد شد.»(13) این سخن حاکی از آن است که اباعبدالله در زمان خود به قدری در جامعه موقعیت داشت که حفظ حرمت دین و قریش و اساساً اعراب در گِرو حفظ حرمت ایشان بود.

امام حسین، محرم

بنابراین، نمی‎توان گفت: امتیاز اساسی یاران سیدالشهدا، با سایر مسلمانان در شناخت و آشنایی نسبت به عظمت شخصیت آن حضرت بوده است. در آن روزگار، دست کم مردم حجاز و عراق به خوبی حضرت را می‎شناختند و به آن حضرت علاقه‎مند بودند. از این رو، وقتی وارد شهری می‎شد، به خوبی از ایشان استقبال کرده دورش حلقه می‎زدند، بنابر دو گزارش فرزدق و مجمع بن عبدالله حتی کسانی که از کوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ایشان ارادت داشتند؛ زیرا فرزدوق در گزارشی که از وضعیت کوفه به حضرت می‎دهد می‎گوید: «دل‎های مردم با شما و شمشیرهایشان با بنی امیه است.» (14) و یا مجمع بن عبدالله، یکی از شهدای کربلا و از مریدان راستین حضرت، وقتی از کوفه گریخت و به حضرت پیوست، در وصف مردم کوفه گفت: «دل‎هایشان به سوی شما تمایل دارد، ولی شمشیرهایشان فردا بر علیه شما برهنه خواهد شد.»(15)

از منظر افرادی چون عبدالله بن مطیع، حرمت اجتماعی و وجاهت و عظمت شخصیت سیدالشهدا به اندازه‎ای بود که آنها گمان می‎کردند بنی‎امیه از ترس اعتراض آن حضرت، از برخی از حرمت شکنی‎ها پرهیز می‎کنند. عبدالله بن مطیع یکی از رجال عصر عاشورا و دوستان حضرت به شمار می‎آمد که دو بار با اصرار از حضرت خواست از رفتن به کوفه و قیام علیه بنی‎امیه خودداری نماید وی در بیان علت درخواست خود می‎گفت: شما سید و آقای عرب هستی، به خدا قسم احدی از مردم حجاز به پای شما نمی‎رسد. (اگر در مکه بمانی) مردم از هر سو یکدیگر را به بیعت با شما دعوت می‎کنند.

اینها نشان می‎دهد برخی از مردم ممکن است امامی را واقعاً دوست داشته باشند، ولی وقتی پای تهدید و تطمیع به میان آمد، به جنگ با همان امام محبوب خود رفته، سرش را از بدن جدا نموده و فرزندانش را به شهادت برسانند. بنابراین، نه تنها درک عظمت ولایت، بلکه حتی محبت عادی نسبت به مقام ولایت نیز نمی‎تواند انسان را از خطر بی وفایی و مخالفت و درگیری با آن باز دارد.

 

مهم‎ترین امتیازهای یاران امام حسین علیه السلام

با اندکی تامل در زندگانی اکثر شهدای کربلا و بررسی سوابق و سیره آنان، به خصوص با دقت در رجزهایی که در میدان نبرد می‎خواندند، به چهار صفت ممتاز در آنان دست می‎یابیم که می‎توان آنها را به عنوان برجسته‎ترین امتیازات یاران اباعبدالله علیه السلام از سایر مسلمانان و شیعیان آن روز قلمداد کرد. اما پیش از ذکر آنها، تذکر چند نکته ضروری به نظر می‎رسد:

امام حسین، محرم

1. در این پژوهش، بیشترین تلاش ما مطالعه زندگانی اصحاب غیر هاشمی می‎باشد؛ زیرا بنی‎هاشم یعنی فرزندان امیرمومنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام به دلیل پیوند نسبی و معنوی نزدیکی که با رسول اکرم و زهرای اطهر و امامان معصوم علیهم السلام داشته‎اند، بالطبع از باورها و کمالات و مقامات بلندی برخوردار بوده‎اند که دفاع از امام حسین علیه السلام برای آنان امری طبیعی بوده است. ولی سایر اصحاب مثل عموم مسلمانان با چنین سرچشمه زلال رحمت پیوند نسبی نداشته‎اند، از این رو، مطالعه و بررسی ویژگی‎های آنان می‎تواند پیام عبرت انگیز مضاعفی برای ما داشته باشد.

با دقت در سخنان شهدای کربلا معلوم می‎شود آنان منافقان و دشمنان پنهان دین را بر اساس نحوه برخوردشان با امام حسین علیه السلام شناسایی می‎کردند. ایشان با مقایسه دشمنان سیدالشهدا علیه‎السلام با دشمنان رسول اکرم و امیرمومنان علیهماالسلام بی‎درنگ پی به نفاق آنها می‎بردند.

2. با توجه به محدودیت‎های موجود در تحقیق زندگانی اصحاب سیدالشهدا علیه السلام بالطبع ارائه شاهد برای اثبات یک ویژگی در میان همه اصحاب میسر نیست. از این رو ما امتیازاتی را که به طور نسبی در میان اصحاب شایع یافته‎ایم، به عنوان فصل ممیز آنان با سایران مطرح نموده‎ایم.

3. برای اثبات ویژگی‎ها، چاره‎ای جز ارائه شواهد متعدد نداریم. از این رو، پیشتر به خاطر نقل شواهد متعدد مشابه، پوزش می‎طلبیم.

 

1. عشق وافر به امام حسین علیه السلام

یکی از مهم‎ترین ویژگی یاران اباعبدالله علیه السلام، عشق فزاینده ایشان به آن بزرگوار است. چنان که گذشت بسیاری از مسلمانان عصر امام حسین علیه السلام به آن بزرگوار ارادت می‎ورزیدند، ولی ارادت اصحاب اباعبدالله علیه السلام به آن حضرت، از مرز محبت‎های معمولی به مراتب فراتر رفته بود، به گونه‎ای که در مقابل آن بزرگوار خود را فراموش کرده، برای یاری ایشان از جان و مال و آبروی خویش می‎گذشتند؛ جلب رضایت آن بزرگوار، برای ایشان از همه چیز لذیذتر می‎نمود. برای خشنودی ایشان بزرگ‎ترین ایثارها را به آسانی انجام می‎دادند. در جملات آنان در شب عاشورا، آنگاه که امام از آنان خواست، تاریکی شب را مرکب قرار داده او را با سپاه کوفه تنها بگذارند دقت کنید:

بنابر دو گزارش فرزدق و مجمع بن عبدالله حتی کسانی که از کوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ایشان ارادت داشتند؛ زیرا فرزدوق در گزارشی که از وضعیت کوفه به حضرت می‎دهد می‎گوید: «دل‎های مردم با شما و شمشیرهایشان با بنی امیه است.» و یا مجمع بن عبدالله، یکی از شهدای کربلا و از مریدان راستین حضرت، وقتی از کوفه گریخت و به حضرت پیوست، در وصف مردم کوفه گفت: «دل‎هایشان به سوی شما تمایل دارد، ولی شمشیرهایشان فردا بر علیه شما برهنه خواهد شد.»

سعید بن عبدالله حنفی: «والله اگر بدانم کشته می‎شوم سپس زنده گردیده (زنده) زنده سوزانده می‎شوم و سپس تکه تکه می‎گردم و این عمل هفتاد بار با من انجام می‎شود، از شما جدا نمی‎شوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.»(16)

زهیر: «والله دوست داشتم کشته می‎شدم، سپس دوباره زنده شده، بعد کشته می‎شدم تا جایی که هزار بار این چنین کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور می‎گردانی!» (17)

آنگاه جمعی از یاران حضرت گفتند: «به خدا قسم از شما جدا نمی‎شویم، جان‎هایمان به فدایت با گلوها و پیشانی‎ها و دست‎هایمان شما را حفظ می‎کنیم، اگر کشته شویم (به عهدمان) وفا کرده‎ایم.»(18)

امام حسین، محرم

بی تردید این سخنان، سخن عقل حسابگر و عاقبت اندیش و معامله‎گر نیست، کلماتی است از زبان  دل‎هایی آکنده از عشق به سیدالشهدا علیه السلام. تا کسی شیدای امام خود نباشد، هرگز نمی‎تواند چنین عاشقانه نسبت به او اظهار وفاداری کند. شاید کسی این سخنان را مبالغه آمیز بداند، ولی شهدای کربلا روز عاشورا نشان دادند به وعده‎های خویش وفادار بوده‎اند، تا جایی که امام حسین علیه السلام شب عاشورا صریحاً آنان را وفادارترین مجاهدان راه خدا شمرده، فرمودند: «انی لا اعلم اصحاباً اوفی ولا خیراً من اصحابی»؛ من اصحابی باوفاتر و برتر از یاران خود سراغ ندارم.(19)

از ویژگی‎های بارز شهدای کربلا این بود که ولایت را محور حق و باطل قرار می‎دادند، همواره عیار مردم را با گفتار و کردارشان نسبت به اهل بیت علیهم السلام می‎سنجیدند. وقتی می‎دیدند برخی، گفتار زیبا و حق مدارانه دارند، ولی در عمل علیه ولایت حرکت می‎کنند، نفاقشان را کشف می‎کردند، و به نیرنگ و خبث طینت‎شان پی می‎بردند. از این رو می‎بینیم، شهید یازده ساله کربلا، عمرو (یا عمر) بن جنادة، در رجزهای خود، سپاه به ظاهر مسلمان کوفه را افرادی رذل، دشمن قرآن و فاسق توصیف می‎کند که برای کنار زدن قرآن، به یاری دولتمردان فاسق خود برخاسته‎اند.

آنان در سخت‎ترین لحظات و آخرین دقایق عمر، هیچ به خود نمی‎اندیشیدند و همواره نگران امام حسین علیه السلام بودند، مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوی اباعبدالله علیه السلام اشاره نمود و به حبیب بن مظاهر سفارش آن حضرت را کرده فرمود: همه وصیت من آن است که در راه این مرد کشته شوی.(20)

یک دسته از یاران سیدالشهدا علیه السلام خود را سپر تیرهای دشمن آن بزرگوار قرار می‎دادند تا مبادا مادامی که آنان زنده‎اند، زخمی بر بدن حضرت اصابت کند. افرادی چون سعید بن عبدالله حنفی و حنظلة بن اسعد شبامی و عمرو بن فرظه انصاری از این دست افراد بودند.

سعید خود را جلوی امام قرار می‎داد، حضرت به هر سوی می‎رفت او پیش رویش می‎ایستاد . وی آنقدر این عمل را ادامه داد، تا به زمین افتاد برخی از مورخان نوشته‎اند: وقتی به زمین افتاد، غیر از زخم‎های شمشیر و نیزه‎ها سیزده تیر بر بدنش نشسته بود.(21)

حنظله نیز وقتی اکثر یاران  حضرت به شهادت رسیدند، خود را جلوی اباعبدالله علیه السلام قرار داد و با صورت و گلویش تیر و نیزه و شمشیرها را از آن بزرگوار برمی‎گردانید.(22)

آنگاه جمعی از یاران حضرت گفتند: «به خدا قسم از شما جدا نمی‎شویم، جان‎هایمان به فدایت با گلوها و پیشانی‎ها و دست‎هایمان شما را حفظ می‎کنیم، اگر کشته شویم (به عهدمان) وفا کرده‎ایم.»

عمرو بن قرظه هم چندین بار این عمل را تکرار کرد به طوری که از کثرت زخم بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت کرد و گفت: آیا به عهد خود وفا کرده‎ام؟ حضرت فرمود: بلی تو در بهشت پیشاپیش من خواهی بود ... آنگاه بر زمین افتاد و به شهادت رسید. (23) وی هنگام مبارزه این اشعار را می‎خواند:

قذ علمت کتیبة الانصار                                           انی ساحمی حوزة الذمار

ضرب غلام غیر نکس شار                                       دون حسین مهجتی و داری

سپاه انصار می‎دانند من از اهل حرم دفاع می‎کنم، ضربه من ضربه جوانی است سربلند و پیش آهنگ، جان و مالم به فدای حسین. (24)

طبری می‎نویسد: وقتی اصحاب حسین دیدند دشمنان زیاد شده‎اند و آنان نمی‎توانند جان حسین و خودشان را حفظ کنند برای کشته شدن پیش روی حسین بر هم سبقت می‎گرفتند. (25) ولی شواهد موجود نشان می‎دهد برخی از آنان به علت نگرانی از تنهایی حضرت، در سبقت جستن در شهادت، تردید می‎کردند.

امام حسین، محرم

ابوثمامه صائدی بعد از ظهر عاشورا می‎خواست به میدان برود، ولی تنهایی سیدالشهدا علیه السلام سخت او را آزار می‎داد. از یک سو، میل به شهادت او را به میدان جهاد می‎کشید. از دیگر سوی، عشق به اباعبدالله مانع می‎شد که حتی چند ساعت امامش را تنها بگذارد. عاقبت تردیدش را با خود حضرت در میان گذاشت و بعد از نماز ظهر خدمت حضرت رسید و گفت: «قصد دارم به دوستان شهیدم ملحق شوم ولی فکر تنهایی شما و خانواده‎ات مرا رنج می‎دهد.» حضرت فرمودند: «قدم در راه شهادت بگذار، من هم بعد از ساعتی به تو ملحق خواهم شد.» با شنیدن این جمله دلش آرام گرفت و به میدان رفت.(26)

مسلمانان آن روزگار بیش از آن که به آخرت بیندیشند، به دنیا فکر می‎کردند و پیش از آن که در صدد تضمین سعادت اخروی باشند، در تکاپوی تامین معاش دنیوی بودند. ابن سعد برای رسیدن به مُلک ری، به جنگ سیدالشهدا علیه السلام آمد و اشراف کوفه با گرفتن رشوه به ابن زیاد پیوستند. در چنین فضایی، که همه چیز با معیارهای مادی سنجیده می‎شد، اصحاب و یاران اباعبدالله علیه السلام اعمال خود را با مقیاس‎های اخروی می‎سنجیدند. همین امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برتری و امتیاز بخشید.

برای عبدالله و عبدالرحمان پسران عروة بن حراق غفاری(27) و سیف و مالک نیز حالتی شبیه حالت ابوثمامه رخ داد. وقتی دشمن به خیمه‎گاه نزدیک شد، سیف بن حارث و مالک بن عبدالله سریع به گریه افتادند. حضرت علت گریه‎شان را جویا شدند و برای تقویت روحیه ایشان فرمودند: به خدا امیدوارم به زودی چشمتان روشن شود (یعنی با شهادت وارد بهشت شوید). ولی آنان عرض کردند: فدایت شویم، به خدا، برای خودمان گریه نمی‎کنیم، به خاطر تنهایی شما می‎گرییم؛ زیرا در محاصره قرار گرفته‎ای و ما نمی‎توانیم از شما دفاع کنیم.» حضرت در حقشان دعا کردند و به آنان اجازه جهاد دادند. (28) سپس آنها با این اشعار نسبت به حضرت اظهار وفاداری نمودند:

افدی حسینا هادیا مهدیا                                            فالیوم تلقی جدک النبیا

ثم أباک ذالندی علیا (علیه السلام)                            ذاک الذی نعرفه وصیا

جانم فدایت ای حسین که هدایت شده و هدایت کننده‎ای. امروز رسول خدا و پدرت علی علیه السلام صاحب سخاوت و جود را ملاقات خواهی کرد. همان کسی که ما او را وصی پیامبر می‎دانیم. (29)

پایمردی و ایثار و وفاداری حیرت انگیز اصحاب اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا به روشنی، هر خواننده آگاه را به این نتیجه رهنمون می‎سازد که اصحاب اباعبدالله علیه السلام خود را در شخصیت سیدالشهدا ذوب کرده و اساساً هویت‎شان را در هویت امام خود فانی می‎دیدند، به گونه‎ای که اگر امام حسین علیه‎السلام هر دستوری به آنان می‎داد، به راحتی اطاعت می‎کردند.

چهار عامل عشق به ولایت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروی، قدرت تمییز جریان حق و باطل و تبری جستن از دشمنان امام حسین علیه السلام از مهم‎ترین ویژگی‎هایی بودند که شهدای کربلا را از سایر مردم در رسیدن به فوز شرکت در حماسه حسینی متمایز ساختند. اما در میان این عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که دو عامل دشمن‎شناسی بر مبنای سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولایت و دشمنی نسبت به دشمنان امام خود، از فروغ عشق و محبت خالص نسبت به امام محسوب می‎شود. در نتیجه باید گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسین علیه‎السلام با آن حضرت، رمز وفاداری و پایمردی آنان در روز عاشورا و اساسی‎ترین معیار برتری آنان نسبت به همگنانشان بوده است.

نافع بن هلال به حضرت می‎گفت: «خواهی به مشرق روی کن، خواهی به مغرب، به خدا قسم ما از مقدرات الهی هر چه باشد بیم نداشته، از لقای پروردگار کراهتی نداریم، ظاهر و باطن ما همین است.»(10)

محبت شدید آنان به سیدالهشدا موجب شد در روزگاری که شخصیت‎های نامدار و سابقه‎دار اسلام در درستی حرکت آن حضرت دچار شبهه و تردید شده بودند، نجات یافته و در فضای تاریک و مه آلود دوران خود پا جای پای امام زمانشان بگذارند. آنان با منطق عشق و با عرفان به مقام والای اهل بیت علیهم السلام به مسائل می‎نگریستند. شاید بسیاری از آنان نمی‎توانستند پیرامون فلسفه نهضت و کیفیت تاثیر آن در احیای دین و هدایت امت تحلیل روشنی ارائه دهند، اما با چراغ عشق حق را یافتند؛ خود رستگار و عملشان نجات‎بخش و هدایت‎گر حق‎طلبان عالم گردید و دل‎های مرده مسلمانان را بیدار کرد.

امام حسین، محرم

 

2. ایمان راسخ به آینده‎ای روشن و سعادت‎بخش

اطمینان به نویدهای الهی و اعتقاد راسخ به پاداش الهی، از دیگر امتیازات یاران سیدالشهدا علیه السلام به شمار می‎آید. آنان یقین داشتند به محض شهادت به فلاح و رستگاری نایل آمده، جایگاه رفیعی در انتظارشان است. این معنا به طور مکرر در اشعار و سخنان آنان در روز عاشورا مطرح شده است.

مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوی اباعبدالله علیه السلام اشاره نمود و به حبیب بن مظاهر سفارش آن حضرت را کرده فرمود: همه وصیت من آن است که در راه این مرد کشته شوی.

عمرو بن خالد هنگام جنگ، زندگی راحت اخروی را به خود بشارت می‎داد و بدین وسیله، سختی جهاد را بر خود آسان کرده می‎گفت:

الیک یا نفس الی الرحمان              فابشری بالروح و الریحان               الیوم تجرین علی الاحسان

ای نفس بر تو باد حرکت به سوی خدای رحمان، تو را به راحتی و زندگی آسان بشارت باد، آن روز (رستاخیر) به نیکی پاداش داده خواهی شد. (31)

پسرش نیز هنگام عزیمت به میدان، پدر شهید خود را چنین خطاب نمود:

یا ابتا قد صرت فی الجنان                            فی قصر درّ حسن البنیان

ای پدر بی گمان وارد بهشت شده، در قصر فراخ و زیبا بنیاد منزل گزیده‎ای.(32)

آنان با تکیه بر ایمان به آخرت، مرگ را بر خود آسان می‎کردند و در برابر زخم‎های سوزناک شمشیرها و نیزه‎ها و در حلقه محاصره صدها نیروی سرا پا مسلح، صبر و استقامت به خرج می‎دادند. عبدالرحمان أرحبی، کسی که همراه مسلم، نامه سیدالشهدا علیه السلام را از مکه برای کوفیان برده بود، وقتی کثرت شمشیرها و نیزه‎های دشمن را مشاهده کرد، با نفس خود چنین سخن می‎گفت:

«صبراً علی الاسیاف و الاسنه                   صبراً علیها لدخول الجنه»

(ای نفس) برای دخول بهشت در برابر شمشیرها و نیزه‎ها بردباری کن. (33)

زیاد بن عریب پس از مدتی نبرد خدمت امام رسید و این شعر را خواند:

«ابشر هُدیتَ الرشدَ یا ابن احمدا                   فی جنة الفردوس تعلو صعداً»

مژده باد که به راه راست هدایت یافته و در بهشت فردوس مقام والایی دارم. (34)

سعد بن حنظله، که با پسرش به یاری سیدالشهدا علیه السلام شتافته بود، هنگام جهاد خود را به آرامش و آسودگی ابدی نوید داده، می‎گفت:

«صبرا علی الاسیاف و الاسنة                           صبرا علیها لدخول الجنة

یا نفس للراحة فاجهدنه                                   و فی طلاب الخیر فارغینه»

ای کسی که خواهان دخول بهشت هستی، در مقابل شمشیرها و نیزه‎ها خویشتن‎داری کن. ای نفس برای آسودگی تلاش کن و در طلب خیر راغب باشد. (35)

سعید خود را جلوی امام قرار می‎داد، حضرت به هر سوی می‎رفت او پیش رویش می‎ایستاد . وی آنقدر این عمل را ادامه داد، تا به زمین افتاد برخی از مورخان نوشته‎اند: وقتی به زمین افتاد، غیر از زخم‎های شمشیر و نیزه‎ها سیزده تیر بر بدنش نشسته بود.

شواهد فوق به خوبی نشان می‎دهد که یکی از ویژگی‎های بارز شهدای کربلا، یقین به حیات اخروی و اعتماد به وعده‎های الهی به صالحان و مجاهدان راه حق بوده است؛ چیزی که در بسیاری از مردمان آن عصر یافت نمی‎شد. مسلمانان آن روزگار بیش از آن که به آخرت بیندیشند، به دنیا فکر می‎کردند و پیش از آن که در صدد تضمین سعادت اخروی باشند، در تکاپوی تامین معاش دنیوی بودند. ابن سعد برای رسیدن به مُلک ری، به جنگ سیدالشهدا علیه السلام آمد(36) و اشراف کوفه با گرفتن رشوه به ابن زیاد پیوستند.(37) در چنین فضایی، که همه چیز با معیارهای مادی سنجیده می‎شد، اصحاب و یاران اباعبدالله علیه السلام اعمال خود را با مقیاس‎های اخروی می‎سنجیدند. همین امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برتری و امتیاز بخشید.

 

3. برخورداری از معیاری صحیح برای شناخت نفاق

با دقت در سخنان شهدای کربلا معلوم می‎شود آنان منافقان و دشمنان پنهان دین را بر اساس نحوه برخوردشان با امام حسین علیه السلام شناسایی می‎کردند. ایشان با مقایسه دشمنان سیدالشهدا علیه‎السلام با دشمنان رسول اکرم و امیرمومنان علیهماالسلام بی‎درنگ پی به نفاق آنها می‎بردند. نافع بن هلال (یا هلال بن نافع) خطاب به حضرت چنین می‎گوید: «ای فرزند رسول خدا! تو خود می‎دانی جدت رسول خدا نتوانست دوستی خود را در دل همه مردم جای دهد و آنان را مطیع خود سازد. در میان مردم منافقانی بودند که به او وعده نصرت می‎دادند، ولی در دل مکر می‎کردند. با سخنانی شیرین‎تر از عسل پیش روی آن حضرت زبان می‎گشودند، ولی پشت سر ایشان با اعمالی تلخ‎تر از حنظل رفتار می‎کردند تا آن که خدای تعالی روح مقدس او را قبض کرد. پدرت علی علیه السلام نیز چنین بود؛ مردمی مردانه به یاری او برخاستند و در راه او با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند، (ولی جمعی) تا زنده بود با او دشمنی و مخالفت ورزیدند تا آن که أجلش رسید و به رحمت و رضوان خدا پیوست. تو نیز امروز نزد ما همان حالت را داری، هر کس عهدش را شکست و بیعتش را نقض کرد، جز به خود به دیگری ضرر نرسانید، خدا از او بی نیاز است.(38)

سخنان نافع حاکی از آن است که وی رهبران دینی و الهی، اعم از پیامبر و امیرمومنان و امام حسین علیهم السلام را بهترین معیار برای ارزیابی سلامت جریان‎های سیاسی و اجتماعی می‎دانست و معتقد بود برای ارزیابی خلوص افراد باید به میزان التزام عملی‎شان به دستورات رهبران الهی توجه نمود. از منظر نافع، ملاک نفاق تنها تناقض در گفتار و یا تهافت گفتار با نیات باطنی نیست، بلکه یکی از روشن‎ترین مظاهر نفاق، تایید زبانی در کنار مخالفت عملی با رهبران دینی جامعه می‎باشد. از این رو، وی وقتی پیمان‎شکنی عملی شیعیان کوفه با امام را مشاهده کرد، بدون هیچ گونه تردیدی آنان را با منافقان عصر نبوی و حکومت علوی مقایسه نمود.

امام حسین، محرم

عبدالله بن عمیر کلبی نیز چنین بود. وی از دوستان و محبان امام حسین علیه السلام در کوفه بود. چندی پیش از عاشورا دید لشگری وارد نخیله پادگان نظامی کوفه شدند، مقصد آنان را پرسید، گفتند: به جنگ حسین علیه السلام فرزند فاطمه دختر رسول خدا می‎روند. تا این جمله را شنید، فوراً آنان را به مشرکان تشبیه کرده گفت: «به خدا قسم من آرزو داشتم در راه خدا با اهل شرک بجنگم، اکنون امیدوارم ثواب جنگ با این مردمی که برای کشتن پسر دختر پیامبر آماده می‎شوند، نزد خدای متعال از ثواب جنگ با مشرکان کمتر نباشد.» (39) به دنبال این سخن، خود و همسرش شبانه از کوفه بیرون آمدند و شب هشتم محرم خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند. عبدالله روز عاشورا به شهادت رسید.(40)

عمرو بن قرظه هم چندین بار این عمل را تکرار کرد به طوری که از کثرت زخم بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت کرد و گفت: آیا به عهد خود وفا کرده‎ام؟ حضرت فرمود: بلی تو در بهشت پیشاپیش من خواهی بود ... آنگاه بر زمین افتاد و به شهادت رسید.

از ویژگی‎های بارز شهدای کربلا این بود که ولایت را محور حق و باطل قرار می‎دادند، همواره عیار مردم را با گفتار و کردارشان نسبت به اهل بیت علیهم السلام می‎سنجیدند. وقتی می‎دیدند برخی، گفتار زیبا و حق مدارانه دارند، ولی در عمل علیه ولایت حرکت می‎کنند، نفاقشان را کشف می‎کردند، و به نیرنگ و خبث طینت‎شان پی می‎بردند. از این رو می‎بینیم، شهید یازده ساله کربلا، عمرو (یا عمر) بن جنادة، در رجزهای خود، سپاه به ظاهر مسلمان کوفه را افرادی رذل، دشمن قرآن و فاسق توصیف می‎کند که برای کنار زدن قرآن، به یاری دولتمردان فاسق خود برخاسته‎اند:

والیوم تخضب من دماء ازاذل                               رفضوا القرآن لنصرة الاشرار

والله ربی لا ازال مضارباً                                      فی الفاسقین بمرهف بنار(41)

امروز از خون کسانی که برای یاری اشرار، قرآن را کنار زده‎اند رنگین می‎شود، قسم به خدا (پروردگارم)، پیوسته فاسقان را با شمشیری تیز و بران می‎زنم.

 

4. دشمنی با دشمنان امام حسین علیه السلام

از دیگر ویژگی‎‎های بارز و ممتاز یاران امام حسین علیه السلام دشمنی با دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود. آنان برخلاف مردمان معاصر خود، که به راحتی با دشمنان دین و امامشان مصالحه کرده و در دین خدا مسامحه می‎کردند و به اصطلاح امروزی‎ها، اهل تساهل و تسامح بودند، هرگز حاضر به همراهی با بنی‎امیه نشدند. آنان همه چیز را بر اساس مدارا و محبت تفسیر نمی‎کردند، بلکه در کنار محبت به امام خود، با دشمنان آن حضرت دشمنی می‎ورزیدند و به آن حضرت می‎گفتند: «انا علی نیّاتنا و بصائرنا نوالی من والاک و نعادی من عاداک»(22)؛ ما قلباً و بر اساس بصیرت خود، کسی را که شما دوست داشته باشید، دوست داریم و با کسی که شما او را دشمن بدارید، دشمنی می‎ورزیم.

مسلم بن عوسجه در مقام ابراز و وفاداری نسبت به آن حضرت، بغض خویش را نسبت به دشمنان آن بزرگوار چنین توصیف می‎کند: «قسم به خدا! اگر نیزه‎ام در سینه‎شان بشکند، یا شمشیرم آنقدر آنها را می‎زنم که دسته‎اش از دستم رها شود و از شما جدا نخواهم شد. اگر سلاحی با من نباشد تا با آنان بجنگم، پیش روی شما به سوی‎شان سنگ پرتاب خواهم کرد.»

پایمردی و ایثار و وفاداری حیرت انگیز اصحاب اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا به روشنی، هر خواننده آگاه را به این نتیجه رهنمون می‎سازد که اصحاب اباعبدالله علیه السلام خود را در شخصیت سیدالشهدا ذوب کرده و اساساً هویت‎شان را در هویت امام خود فانی می‎دیدند، به گونه‎ای که اگر امام حسین علیه‎السلام هر دستوری به آنان می‎داد، به راحتی اطاعت می‎کردند.

این خصلت بارز اصحاب امام حسین علیه السلام موجب شد که آنان هرگز در مبارزه، کوتاه نیامده، حتی یکی از آنان میدان مبارزه را به نفع دشمن خالی نکند و یا با گفتار و کردار خویش، به دشمن باج ندهد و همین امر باعث شد آنان در عین شکست ظاهری، سربلند و مفتخر گردیده، آوازه عزتشان در کران تا کران عالم طنین‎افکن گردید.

 

امام حسین، محرم

حاصل بحث

اجمالاً باید گفت: چهار عامل عشق به ولایت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروی، قدرت تمییز جریان حق و باطل و تبری جستن از دشمنان امام حسین علیه السلام از مهم‎ترین ویژگی‎هایی بودند که شهدای کربلا را از سایر مردم در رسیدن به فوز شرکت در حماسه حسینی متمایز ساختند. اما در میان این عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که دو عامل دشمن‎شناسی بر مبنای سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولایت و دشمنی نسبت به دشمنان امام خود، از فروغ عشق و محبت خالص نسبت به امام محسوب می‎شود. در نتیجه باید گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسین علیه‎السلام با آن حضرت، رمز وفاداری و پایمردی آنان در روز عاشورا و اساسی‎ترین معیار برتری آنان نسبت به همگنانشان بوده است.

 

 پی‎نوشت‎ها:

1. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، روائع التراث العربی، ج5، ص 439 .

2. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، قم، الشریف الرضی، ط 1، 1373 ش/ 1414 ق، ج2، ص 240 و 241

3. مانند ابن عباس، ر.ک؛ طبری، پیشین، ج5، ص383

4. مثل مسیب بن نجبه، ر. ک: شیخ مفید، محمدبن محمد، الارشاد، تحقیق آل البیت، قم، الموتمر العالمی لالقبة الشیخ المفید، 1413 ق، ج 2، ص 36- 37

5. ابن قتیبه دینوری، عیون الاخبار، ج 4، ص 35، نقل از: محمدتقی تستری، قاموس الرجال، موسسه النشر الاسلامی، قم، 1417 ق، ج1، ص 691، رقم 633

6. ر. ک: طبری، پیشین، ج5، ص 382، 385 تا 388 و 395 و 396 و 406

7. ر. ک: عبدالله مامقانی، تنقیح المقال، به ترتیب، ج2، ص 72 و 112 و ج1، ص 167و 456 و ج3، ص 325

8. طبری، همان، ج5، ص357 .

9، 10، 11. همان، ص 351/ ص383/ ص351

13. طبری، همان، ج5، ص 395 و 396 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص 72

14. همان، ص 386 و همان، ص 76

15. طبری، همان، ص 404 و 405

16. الی 18- همان، ص 419 و 420 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص 92 و 93

19. همان، ص 91 و ر. ک: طبری، همان، ج5، ص 418 و ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، تحقیق احمد صفر، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ط 2، 1408 ق/ 1987 م، ص 112 با کمی حذف

20. طبری، همان، ج5، ص 435 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص103

21. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403 ق/ 1983 م، ج45، ص 21

22. عبدالله مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، سه جلدی رحلی، ج1، ص 382، باب حنظله .

23. ر. ک: علی بن موسی، سید بن طاووس، الملهوف فی قتلی الطفوف، تحقیق فارس تبریزیان، دارلاسوة للطباعة و النشر، ط 1، 1414 ق، ص 162

24. ابن شهر آشوب، محمدبن علی، مناقب آل ابی طالب، بیروت، درالاضواء، بی تا، ج4، ص 105،  طبری، همان، ج5، ص 442

25. طبری، همان، ج5، ص 442

26. محمد طاهر سماوی، ابصارالعین فی انصار الحسین، تحقیق محمد جعفر الطبسی، مرکز الدراسات الاسلامیه، ط 1، 1377 ش، ص 121.

27. موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، قم، مکتبه المفید، ج2، ص 23 و مجلسی، پیشین، ج45، ص 29

28. طبری، پیشین، ج 5، ص 442- 443

29. ابن شهر آشوب، پیشین، ج4، ص 103 و سماوی، پیشین، ص 152 و 153

30. مجلسی، پیشین، ج44، ص 382 و 383/ سماوی، پیشین، ص 148

31. مجلسی، همان، ج 45، ص 18 و ابن شهر آشوب، پیشین، ج 4، ص 101 با کمی تغییر

32. ابن شهرآشوب، پیشین، ج 4، ص 101 و مجلسی، پیشین، ج 45، ص 18

33 و 34. سماوی، پیشین، ص 132/ ص 135

35. ابن شهرآشوب، ج 4، ص 101

36 و 37. ر. ک: طبری، پیشین، ج5، ص 409، ص 404

38. مجلسی، پیشین، ج 44، ص 382

39. طبری، پیشین، ج 5، ص 429 و سماوی، پیشین، ص 179

40. طبری، پیشین، ج5، ص 429

41 و 42. مجلسی، پیشین، ج 45، ص 28/ ج 44، ص 381

43. طبری، پیشین، ج 5، ص 419/ ر. ک: شیخ مفید، پیشین، ج 2، ص 92

 

منبع:

مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، جواد سلیمانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

 

امام حسین

حادثه عاشورا از دلخراش ترین وقایع تاریخ اسلامی به شمار می رود. این رخداد از هنگامه وقوع تاکنون مورد اهتمام و توجخ انسان های آزاده قرار گرفته است. متفکران و نویسندگان مسلمان و غیر مسلمان از زاویه های گوناگون آن را کاویده و به موضوعاتی از این دست نظر افکنده اند:

علل شکل گیری و پیدایش حادثه کربلا؛ درس های عاشورا؛ حضور زنان؛ گریه و عزاداری؛ تحیف ها و ... .

و البته هنوز جای مباحث بسیار تاریخی، اخلاقی و انسانی، جهت پژوهش های عمیق خالی است. یکی از پرسش هایی که مطرح است و در لابه لای نوشته ها به اجمال بدان پرداخته شده، راز جاودانگی این قیام است. با آنکه قیام های بسیار در تاریخ بشریت و نیز دوره های اسلامی به وقوع پیوسته، اما کشش و جاذبه و ژرفایی حادثه عاشورا در آن مشهود نیست. چه تفاوتی ماهوی میان آنها وجود دارد؟ چه رمز و رازی در این قیام و رخداد نهفته است؟

آیا تا به حال از خود پرسیده‎ایم که:

1. اجتماع مردم در این ایام، و تجمع وصف ناشدنی روزهای تاسوعا و عاشورا به ویژه در کشورهای شیعه‎نشین از چه نیرویی تغذیه می‎کند؟ چرا گذشت قرن‎ها، نه تنها از نشاط آن نکاسته بلکه سال به سال بر رونق آن افزوده است؟

2. حضور گسترده نیروهای جوان که همه تعلق‎های جوانی اعم از مد لباس تا خواب سنگین را کنار نهاده‎اند، چگونه توجیه می‎شود؟ جوانان با ایده‎ها و حساسیت‎های متفاوت، که انرژی غیر قابل کنترل و روحیه‎ای گریزان از توصیه و پند دارند، چرا عمیقاً جذب این حادثه می‎شوند؟

در این جهان، آیین‎ها، مرام‎ها و حوادث تاریخی هر چه انسانی‎تر باشد و به جوهره وجودی انسان نزدیک‎تر، ماندگارتر خواهند بود.

3. نمایش زیبای هیئت‎های عزاداری و دسته‎های سینه‎زنی بدون آموزش‎های فنی و درازمدت که بسا زیباتر از رژه دسته‎های نظامی صورت می‎گیرد، آن هم با تنوع فراوان، بر حسب عرف‎ها و عادت‎های بومی و منطقه‎ای، چگونه تحلیل می‎شود؟ بسیار دیده می‎شود که سربازان بعد از آموزشی درازمدت به خوبی از عهده وظایف خود برنمی‎آیند، اما دسته‎های عزاداری خودآموز، آرایشی زیبا پیدا می‎کنند؟

4. چه چیزی مردم را در ایام محرم به احسان‎ها و ایثارهای بزرگ مالی وامی‎دارد؟ اطعام‎ها و خوان‎های گسترده در این ایام از چه عاملی سرچشمه می‎گیرد؟ با آن که برای جلب احسان‎های کم تراز این به تبلیغاتی گسترده و برنامه‎ریزی‎های درازمدت، نیاز است.

این همه پس از قرن‎های متمادی که از حادثه کربلا گذشته، و بدون کمترین جبر و تشویق دنیایی و حکومتی چه توجیهی دارد.

این نوشتار بر آن است تا اندازه‎ای در مورد این پرسش بررسی و کاوش کند. می‎توان علل و عوامل متعددی برای این جاودانگی برشمرد؛ مانند:

1. انتساب امام حسین علیه السلام و فرزندانش به رسول خدا .

2. حضور زنان و کودکان .

3. نهایت درنده‎خویی و ستمگری یزیدیان .

4. مشیت الهی .

5. ماهیت انسانی قیام عاشورا .

به نظر می‎رسد نمی‎توان ماندگاری و جاودانگی را به یک راز و سبب منتهی کرد، بلکه تمامی علل و عوامل پیش گفته در آن مدخلیت دارد.

سه عامل نخست واضح است و پیرامونش بسیار نوشته شده است. عامل چهارم شاید همان باشد که در پاره‎ای احادیث بدان اشاره می‎شود مانند:

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: انّ لقتل الحسین علیه السلام حرارة فی قلوب المومنین لاتبرد ابداً. (1)

«شهادت امام حسین علیه السلام را در دل‎های مومنان شراره‎ای است که هیچگاه خاموش نشود.» حقیقتاً تاثیر عوامل غیبی و آسمانی بر ماندگاری این حادثه را نمی‎توان انکار کرد.

به گمان ما عامل پنجم جایگاه ویژه‎ای دارد، گرچه علل چهارگانه دیگر هر یک تاثیر خود را می‎گذارد. چرا که این عامل بیشتر، عمق معرفت، انتخاب، اراده، تصمیم‎گیری و زیبایی عمل امام حسین و همراهانش را نشان می‎دهد. به تعبیر دیگر حسن فاعلی و حسن فعلی حادثه عاشورا، با این علت بیشتر نمایان می‎گردد.

این نوشتار می‎خواهد به اختصار حادثه کربلا را از این زاویه مورد مطالعه قرار دهد. در این جهان، آیین‎ها، مرام‎ها و حوادث تاریخی هر چه انسانی‎تر باشد و به جوهره وجودی انسان نزدیک‎تر، ماندگارتر خواهند بود.

حادثه عاشورا نیز چنین است. نمی‎بایست آن را تنها از زاویه انتساب به خاندان پیامبر بررسی کرد و یا تنها بر عوامل غیبی پای فشرد و یا اوج درنده‎خویی یزیدیان را منظور داشت و یا بر حضور زنان و کودکان تاکید ورزید، بلکه آن را به عنوان حادثه‎ای که تمام اصول و ضوابط انسان در آن منظور شده و هیچ امر غیر انسانی در ناحیه هدف و روش در آن به چشم نمی‎خورد، مطالعه کرد. گاه انسان‎ها درباره اهداف و روش‎های انسانی، خوب سخن می‎گویند و نیک قلم می‎زنند. برخی این هدف‎ها و روش‎ها را در عادی‎ترین شرایط زندگی پیاده می‎کنند. اعجاز و اعجاب حادثه عاشورا در آن است که در ناگوارترین شرایط زندگی، گروهی ذره‎ای از اهداف، روش‎ها و منش‎های انسانی تخطی نمی‎کنند و آن را در دشوارترین شرایط، عینیت می‎بخشند.

انسانی بودن این حادثه را در دو بعد هدف‎ها و روش‎ها پی می‎گیریم:

 

الف- اهداف

آرمان‎ها و اهدافی که امام حسین و یارانش از آغاز حرکت تا شهادت و اسارت بر آن پای می‎فشردند، کاملاً انسانی است که به برخی از آن اشاره می‎شود:

1. آگاهی بخشی

آگاهی بخشی، هوشیار کردن انسان‎ها، و از جهالت و سرگردانی درآوردن آنها، از عالی‎ترین اصول انسانی به شمار می‎رود.

استعداد آدمیان در فضای آرام و امن به فعلیت می‎رسد، شکفته می‎شود و کمال می‎یابد. اگر این امنیت فراگیر نباشد و تنها متمولان و قدرتمندان از آن بهره‎مند گردند، چنین جامعه‎ای را نمی‎توان امن نامید. هرگاه که دورافتادگان از هرم قدرت و ثروت که همیشه بیشترین قشرهای اجتماعی را تشکیل می‎دهند، از امنیت برخوردار گردند، جامعه، انسانی و الهی است. امام حسین علیه السلام یکی از اهدافش را چنین بیان می‎کند:

و یأمن المظلومون من عبادک؛ (بدان خاطر قیام کردم) که ستمدیدگان از بندگانت در امنیت به سر برند.

امام حسین علیه السلام برای رهایی انسان از جهالت، سر درگمی، خون خود را نثار کرد. در زیارت اربعین که شیخ طوسی و دیگران آن را روایت کرده‎اند، چنین می‎خوانیم:

و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة(2)؛ او خون خودش را در راه تو نثار کرد تا بندگانت را از جهالت و نادانی رهایی بخشد.»

امام حسین

2. اصلاح‎گری

همیشه زدودن پیرایه‎ها از زوایای زندگی جمعی انسان‎ها، آرمانی ارزشمند و بزرگ بوده است. مصلحان کسانی‎اند که تلاش می‎کنند جامعه انسانی را از حرکت در بیراهه ها باز دارند و آنان را پایبند به قواعد انسانی سازند. برداشتن غل و زنجیرهای اجتماعی، فقر و پریشانی خاطری آدمیان جزو اصول اصلاح گری و اصلاح طلبی است. 

رسول خدا صلی الله علیه و آله با بعثت خود، تحولی الهی و انسانی در جامعه پدید آورد، لکن پس از رحلت ایشان پیرایه‎ها گریبانگیر جامعه نبوی شد و دچار ارتجاع گردید. اصلاحات حسینی در مسیر برداشتن این پیرایه‎ها و زدودن کجی‎ها بود تا با ارتجاع به جاهلیت بستیزد و آن را از میان برد. امام حسین به واقعیت آن روز جامعه چنین اشاره فرمود:

الا ترون الی الحق لایعمل به والی الباطل لایتنهای عنه (3)؛ آیا نمی‎نگرید که به حق عمل نمی‎شود و از باطل پرهیز نیست.

اصلاح‎گری خود را نیز با این جملات بیان داشت:

انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی (4)؛ همانا برای جستن اصلاح در امت جدم، قیام کردم.

3. امنیت

استعداد آدمیان در فضای آرام و امن به فعلیت می‎رسد، شکفته می‎شود و کمال می‎یابد. اگر این امنیت فراگیر نباشد و تنها متمولان و قدرتمندان از آن بهره‎مند گردند، چنین جامعه‎ای را نمی‎توان امن نامید. هرگاه که دورافتادگان از هرم قدرت و ثروت که همیشه بیشترین قشرهای اجتماعی را تشکیل می‎دهند، از امنیت برخوردار گردند، جامعه، انسانی و الهی است. امام حسین علیه السلام یکی از اهدافش را چنین بیان می‎کند:

و یأمن المظلومون من عبادک (5)؛ (بدان خاطر قیام کردم) که ستمدیدگان از بندگانت در امنیت به سر برند.

4. امر به معروف و نهی از منکر

یکی از مهم‎ترین اهداف قیام حسینی نظارت و کنترل بر قدرت متمرکز جامعه به شمار می‎رود. آن حضرت بر این باور است که حکمرانان در مسیر صواب حرکت نمی‎کنند و یکی از راه‎های بازدارندگی و نیز ایستادگی در برابر آن نظارت همگانی و کنترل قدرت از طریف نخبگان اجتماعی بلکه توده‎های اجتماعی است. امام حسین علیه السلام بر این هدف نیز بارها تاکید می‎ورزد:

ارید أن آمر بالمعروف وانهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی(6)؛ تصمیم دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و بر روش جدم و پدرم رفتار کنم.

در منزلگاه عُذَیب خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوی به امام حسین داده شد. و نیز گزارش دادند که مردم دل‎هایشان با شما است و شمشیرهایشان بر رویتان کشیده. طرماح به حضرت پیشنهاد کرد که از راه منصرف شوید و به سوی کوهی در منطقه ما حرکت کنید که از دسترس به دور است و ما برای شما بیست هزار رزمنده تعهد می‎کنیم که از شما دفاع کنند.

امام حسین پس از تشکر و سپاس فرمود: ان بیننا و بین القوم عهداً و میثاقاً و لسنا نقدر علی الانصراف؛ میان ما و مردم کوفه پیمانی است که نمی‎توان از آن سر باز زد.

روشن است که یکی از حوزه‎های اصلی امر به معروف و نهی از منکر، نظارت عمومی نسبت به حکمرانان و متولیان امور است و آنچه در زمان امام حسین علیه السلام صادق بود، همین حوزه از امر به معروف و نهی از منکر است؛ گرچه دامنه آن به روابط افراد با یکدیگر نیز گسترش دارد.

تا اینجا چهار آرمان اصلی قیام امام حسین که تمامی آنها در راستای اعتلای انسانیت و رشد و کرامت انسان‎ها است، برشمرده شد.

 

ب- روش‎ها

بسیاری از حرکت‎های اجتماعی، انقلاب‎ها و اصلاح‎طلبی‎ها، با آرمان و اهداف بلند و انسانی شروع می‎شود، اما آنچه در روش و عمل اتفاق می‎افتد، معمولاً سازگاری با اهداف و آرمان‎ها ندارد. نهضت حسینی اعجازش در همین است که روش به کار گرفته شده از سوی امام، صد در صد مطابق با آرمان و هدف او است. در روش و منش او چیزی نمی‎توان یافت که با آرمان و هدف نسازد، آن هم در اوج سختی، نبرد، خون، اسارت و ... . اینک به نمونه‎هایی از این روش و منش انسانی اشاره می‎شود:

 

1. صداقت و یکرنگی

عاشورا، نمایش مجسم و عینی باورهای دینی و خصلت‎های انسانی، در دشوارترین لحظات زندگی است. عاشورا می‎آموزد که در سخت‎ترین حالت‎ها می‎توان پایبند به آموزه‎های دین و صفات انسانی بود. آن جا که خطرها و دلهره‎ها بسیاری را به مصلحت‎سنجی و دوگانه زیستی وامی‎دارد، عاشورا افقی فراتر از آن یعنی صداقت و یکرنگی را به نمایش می‎گذارد؛ زیرا عاشورا زاییده مکتبی است که یکرنگی در عقیده را می‎پسندد و از نفاق برحذر می‎دارد. یکرنگی در انگیزه و نیت را توصیه می‎کند و ریا را شرک می‎شمرد، یکرنگی در سخن را تعلیم می‎دهد و دروغ را کلید همه پلیدی‎ها می‎داند؛ یکرنگی در داد و ستد را می‎آموزد و غش را حرام می‎کند، یکرنگی در دوستی را سفارش کرده و خیانت را مذمت می‎کند و ... .

امام حسین

عاشوراییان با خداوند، با امام، با امت و با دشمن با خویشتن، صادق و یکرنگ بودند. چهار تصویر زیر صداقت را در حادثه عاشورا نشان می‎دهد:

- هنگامی که امام حسین می‎خواست از مکه حرکت کند در جمع دوستان و یاران سخن گفت و آنان را با وعده پست و مقام و ثروت و آسایش به قربانگاه نکشاند، بلکه فرمود: اَلا و مَن کان باذلاً فینا مُهَجَتَهُ مُوطَناً علی لقاءالله نَفسَه فَلیَرحل معنا فانّی راحل مُصبِحاً إن شاءالله (7)؛ بدانید، آن که آماده است در راه ما بذل جان کند و خود را برای ملاقات خداوند، مهیا ساخته با ما کوچ کند؛ به راستی که من صبحگاهان با خواست خداوند حرکت خواهم کرد.»

- هنگامی که امام حسین علیه السلام بر بالین عباس آمد و او را غرقه در خون یافت گفت: آلان اِنکسَر ظهری(8)؛ اینک کمرم شکست.

- آن زمان که علی اکبر از رزمگاه بازگشت، به پدر گفت: العطش قد قتلی و ثقل الحدید اجهدنی(9)؛ تشنگی مرا از پای در آورده و سنگینی سلاح مرا بی تاب کرده است.

- امام حسین علیه السلام یاران خود را در شامگاه تاسوعا گرد آورد و شهادت خود را به آنان خبر داد و آنان را برای بازگشت آزاد گذاشت. (10) چنانکه رویای سحرگاه شب دهم را برای یاران بازگو کرد و حمله سگ‎های درنده را برایشان باز گفت. (11)

2. عدالت در عمل

عدالت را به آسانی می‎توان بر زبان راند، به سادگی می‎توان نوشت، به سهولت می‎توان نمایش داد، اما به سختی می‎توان با عدالت زیست. از همین رو است که خداوند در قرآن هنگامی که از روزه، عبادت، و ذکر، سخن می‎راند، با تعبیر «لعلکم تتقون»(12)؛ (شاید پارسا شوید) آن را ختم می‎کند. اما زمانی که به عدالت فرمان داده، آن را نزدیکترین راه حتمی و قطعی به تقوا می‎داند.

امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود: ما کنت ابداً هم بقتال؛ من نبرد را آغاز نخواهم کرد.

امام حسین علیه السلام گرچه به شهادت عشق می‎ورزید و از مرگ هراسی نداشت و آن را چونان گردنبند دختران جوان، مایه زیبایی و زیور زندگی می‎دانست، اما به کشتن دیگران راغب نبود و از آن کناره می‎گرفت، مگر دیگران به نبرد دست زنند. و حسینیان نیز باید خصلت عشق به شهادت را از پیشوای خود به ارث برند و بدان ببالند و از نبرد و خونریزی خرسند نباشند که اصل و قاعده اولی، صلح است و نبرد و جنگ، صورت اضطرار زندگی است.

اعدلوا هو اقرب للتقوی(13)؛ عدالت پیشه کنید، که نزدیک‎ترین راه به پارسایی است.

اینجا دیگر سخن از شاید و لیت و لعل نیست، بلکه از یک فرمول قطعی خبر می‎دهد. در حادثه عاشورا به جز خطابه‎های آتشین در مذمت ظلم و ستمگری و دعوت به عدل و انصاف نمونه‎ای برجسته و عینی از عدالت را می‎بینیم:

امام حسین علیه السلام هنگامی که بر بالین فرزند ارشد خویش علی اکبر آمد، صورت بر صورت فرزند نهاد و گفت: خاک بر دنیا پس از تو، چه چیزی این گروه را بر خداوند جسور و گستاخ کرده تا حریم پیامبر را هتک کنند. (14)

و زمانی که برده‎ای سیاه به نام «واضح» از لشکر عاشوراییان بر زمین افتاد و امام حسین علیه السلام را ندا داد، امام بر بالینش آمد و گونه بر گونه‎اش نهاد. این رفتار مایه مباهاتش شد و گفت: مَن مثلی و ابن رسول الله واضع خده علی خدّی؛ کیست مانند من که فرزند رسول خدا گونه به گونه‎اش گذارده باشد.(15)

3. گفتگو

خردمندان و فرزانگان، به سخن دیگران گوش می‎سپارند و تبیین باورها و توجیه رفتار خویش را عار ندانند. اینان گفتگو را بهترین راه نزدیکی انسان‎ها به یکدیگر می‎دانند.

در مقابل، آنان که برای خود شأن و منزلتی ساخته و دیگران را کمتر به حساب آورند، نه به سخن دیگران گوش کنند و نه راضی شوند کردار و رفتار خویش را روشن کنند.

در حادثه عاشورا خصلت نخست را در حسین علیه السلام و یارانش می‎بینیم. امام حسین علیه السلام با نوشته‎ها و خطابه‎ها، از راز حرکت خویش پرده برمی‎دارد، انگیزه و مرام خود را باز می‎گوید، سبب نافرمانی از حکومت یزید را به زبان می‎آورد و ...

همین رویه را در یاران وی می‎بینیم. آنان نیز هر یک خطابه‎هایی ایراد کرده و به تبیین مواضع و توجیه رفتار خود دست زدند.

جریان مقابل نه تنها حاضر نبود کار خود را موجه سازد، بلکه شنیدن سخن حق یاران حسین علیه السلام را کسالت‎آور قلمداد می‎کرد.

در روز عاشورا زهیر در برابر لشکریان یزید قرار می‎گیرد و به تبیین مواضع می‎پردازد. شمر به سویش تیر پرتاب کرده و می‎گوید: أبرمتنا یکثرة کلامک (16)؛ ساکت باشد، ما را از زیاده‎گویی خسته کردی.

امام حسین

بریر هم که از سربازان کهنسال امام حسین علیه السلام و از استادان قرائت در مسجد جامع کوفه بود، نزد لشکریان عمر سعد آمد و شروع به سخن کرد. هنوز چند جمله بر زبان نیاورده بود که از میان جمعیت فریاد برآمد: یا بریر! قد اکثرت الکلام (17)؛ بریر زیاده سخن گفتی.

4. ادب

سلوک اجتماعی بر پایه باور به شخصیت انسانی جدا از همه باورها، خصلت‎ها و طبقه اجتماعی را می‎توان ادب نامید. این همان است که امیرمومنان به مالک اشتر فرمود: مردمان یا برادر تواند در دینداری و یا همتای تواند در آفرینش.(18)

به دو پرده از ادب رفتاری در حادثه عاشورا بنگرید:

- روز هفتم محرم شمر، نزدیک خیمه‎های امام حسین علیه السلام آمد و با صدایی بلند فریاد زد: ابن بنو اختنا؟ «خواهرزاده‎های ما کجایند؟» عباس و برادرانش کجا هستند؟ (شمر با مادر ابوالفضل خویشاوندی قبیله‎ای داشت). عباس علیه السلام رو گرداند و پاسخی نداد. امام حسین علیه السلام فرمود: پاسخ دهید گرچه فاسق باشد.(19) (آنگاه عباس علیه السلام و شمر به گفتگو پرداختند.)

مادر عمرو بن جناده که کودکی یازده ساله بود، او را به رزمگاه فرستاد و شوهر این زن در یورش نخست دشمن، به شهادت رسید. وقتی کودک از امام حسین اجازه خواست، حضرت فرمود پدرش کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد. عمرو گفت مادرم مرا فرستاده است.

- در مسیر مکه به کوفه، حرّ با هزار سواره برای بستن راه امام حسین علیه السلام خود را به آنان رسانید. وی ماموریت داشت، امام را به کوفه نزد عبیدالله ببرد.

پیمودن راه طولانی تشنگی را بر حر و همراهانش غالب کرده بود. امام حسین چون تشنگی آنان را دید، فرمان داد همه را سیراب سازید.

أمر أصحابه ان یسقوهم و یرشقواالخیل(20)؛ به یارانش دستور داد که آنها را سیراب کنند و اسبانشان را نیز سیراب سازند.

5. احترام به موقعیت و جایگاه انسان‎ها

وقتی امام حسین به منزلگاه شَراف رسید، حر با هزار سوار برای بستن راه و بازگرداندن از حرکت فرود آمد.

امام حسین پس از آن که دستور داد آنان و اسبانشان را سیراب سازند، برایشان سخن گفت و از فلسفه حرکت خویش سخن راند و چنین بر زبان آورد که من خود بدینجا نیامدم، بلکه در پی دعوت‎ها و نامه‎های شما بود و اگر خرسند نیستید، بازگردم.

به هر حال، وقت نماز ظهر فرا رسید. حجاج بن مسروق اذان گفت. امام حسین علیه السلام رو کرد به حر و فرمود: اتصلی باصحابک؛ تو با لشکر خود نماز می‎خوانی؟ و حر گفت: لابل نصلی جمیعاً بصلاتک (21)؛ همه به امامت شما نماز می گزاریم. اگر در آداب نماز جماعت از استحباب امامت حاکم، فرمانده، صاحب منزل و ... سخن رفته است، امام حسین علیه السلام حرمت یک فرمانده را نگه می‎دارد و او را مخیر می‎سازد و البته ادب حر نیز ستودنی است که با آن که برای راه بستن آمده، اما نیکو، حرمت سبط رسول خدا را پاس می دارد.

6. احترام به پیمان‎ها

در منزلگاه عُذَیب خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوی به امام حسین داده شد. و نیز گزارش دادند که مردم دل‎هایشان با شما است و شمشیرهایشان بر رویتان کشیده. طرماح به حضرت پیشنهاد کرد که از راه منصرف شوید و به سوی کوهی در منطقه ما حرکت کنید که از دسترس به دور است و ما برای شما بیست هزار رزمنده تعهد می‎کنیم که از شما دفاع کنند.

امام حسین پس از تشکر و سپاس فرمود: ان بیننا و بین القوم عهداً و میثاقاً و لسنا نقدر علی الانصراف (22)؛ میان ما و مردم کوفه پیمانی است که نمی‎توان از آن سر باز زد.

و از این رو است که در روایت‎های بسیار، پایبندی به پیمان‎ها نشانه دینداری شمرده شده است.

امام باقر علیه السلام در حدیثی فرمود:

انّا لنحب من کان عاقلاً، فهماً، فقیهاً، حلیماً، مداریاً، صدوقاً، وفیّاً (23)؛ ما دوست داریم کسی را که خردمند، فهیم، دانا، بردبار، سازگار، یکرنگ و وفادار به پیمان باشد.

7. پرهیز از جنگ افروزی

آنگاه که امام به سرزمین نینوا رسید، نامه عبیدالله بن زیاد به حر رسید که بر امام حسین علیه السلام سخت گیرد.

در این هنگام زهیر به امام حسین گفت: نبرد با اینان برای ما آسان است از جنگیدن با لشکریانی که پس از این خواهند آمد.

و زن خولی تا پایان عمر از اندوه غم شهادت امام حسین علیه السلام آرایش نکرد.

امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود: ما کنت ابداً هم بقتال(24)؛ من نبرد را آغاز نخواهم کرد.

امام حسین علیه السلام گرچه به شهادت عشق می‎ورزید و از مرگ هراسی نداشت و آن را چونان گردنبند دختران جوان، مایه زیبایی و زیور زندگی می‎دانست، اما به کشتن دیگران راغب نبود و از آن کناره می‎گرفت، مگر دیگران به نبرد دست زنند. و حسینیان نیز باید خصلت عشق به شهادت را از پیشوای خود به ارث برند و بدان ببالند و از نبرد و خونریزی خرسند نباشند که اصل و قاعده اولی، صلح است و نبرد و جنگ، صورت اضطرار زندگی است.

8. شیوه دعوت

وقتی امام به منزلگاه قصر بنی مقاتل فرود آمد، چادر بزرگی بر پا دید. پرسید از آن کیست؟ گفته شد از عبیدالله بن حر جعفی است که مردی متمول و ثروتمند بود. امام حسین علیه السلام حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا وی را به سوی حسین علیه السلام فراخواند. حجاج چیزی همراه داشت. عبیدالله پرسید: این چیست؟ حجاج گفت: هدیة الیک و کرامة قبلته هذاالحسین یدعوک الی نصرته (25)؛ این هدیه‎ای برای تو است اگر بپذیری. اینک حسین تو را برای یاری فرا می‎خواند.

امام حسین

عبیدالله گفت: وقتی از کوفه بیرون آمدم جمعیت بسیاری دیدم که برای نبرد با حسین مهیا می‎شدند و من توانایی یاری حسین را ندارم. چون حجاج سخن عبیدالله را برای امام نقل کرد، امام حسین علیه السلام با جمعی از یاران و خاندانش نزد او رفت.

9. حضور زنان

حضور زنان و احترام به این حضور، از سوی امام حسین یکی از منش‎های انسانی این قیام است. حادثه عاشورا از آغاز تا پایان از حضور زنان برخوردار بوده و نیز بسیار تاثیرگذار بودند، و استاد مطهری، حادثه عاشورا را مذنث (مخفف مذکر و مونث) دانسته، یعنی حادثه‎ای مردانه و زنانه.

همسر زهیر دلهم دختر عمرو، او را با توصیه و تشویق بسیار، به یاری حسین علیه السلام وامی‎دارد و از او وعده شفاعت در آخرت می‎گیرد.(26) گرچه نام زهیر آوازه تاریخ شد و از همسر وی کمتر سخن به میان می‎آید.

ام وهب دختر عبدالله همسر عبدالله بن عمیر کلبی، با برداشتن عمودی به تشویق شوهرش به نبرد می‎پردازد و می‎خواهد به همراه شوهر کشته شود که امام حسین علیه السلام او را برمی‎گرداند و می‎فرماید بر زنان نبرد واجب نیست. (27)

و نیز وقتی کعب بن جابر بر بریر یورش برد، همسرش او را سرزنش کرد و گفت دیگر با تو سخن نگویم، تو دشمنان فرزند فاطمه را یاری دادی. (28)

مادر عمرو بن جناده که کودکی یازده ساله بود، او را به رزمگاه فرستاد و شوهر این زن در یورش نخست دشمن، به شهادت رسید. وقتی کودک از امام حسین اجازه خواست، حضرت فرمود پدرش کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد. عمرو گفت مادرم مرا فرستاده است. (29)

چنانکه زنی از قبیله بکر بن وائل، هم تباری های خود را به جهت غارت رزمگاه امام حسین، سرزنش کرد.(30)

و زن خولی تا پایان عمر از اندوه غم شهادت امام حسین علیه السلام آرایش نکرد. (31)

نیز در برخی کتب تاریخ نقل شده که امام حسین علیه السلام در آخرین لحظات زندگی به خواهرش زینب گفت: یا اختاه لاتنسینی فی نافلة اللیل (32)؛ خواهرم مرا در نماز شب از یاد مبر.

جالب است توجه شود که در واقعه کربلا حضور مثبت زنان در اردوگاه امام حسین چشمگیر است و نیز جماعت و یاری زنان از سپاه دشمن؛ ولی نام زنی که به یاری یزیدیان برخاسته باشد و آنان را مدد رسانده باشد، نقل نشده است.

10. اهتمام به گرفتاری‎ها

در غروب روز نهم که امام حسین علیه السلام یارانش را گرد آورد و آنان را برای رفتن مخیر ساخت. به محمد بن بشیر حضرمی که پسرش در مرزهای ری به اسارت گرفته شده بود، فرمود: انت فی حَلِّ من بیعتی فاعمل فی فکاک ولدک؛ بیعت خود را از تو برداشتم برای رهایی فرزندت تلاش کن.

وی در پاسخ گفت: به خداوند چنین نکنم. آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود:

اذا أعط ابنک هذه الاثواب الخمسة لیعمل فی فکاک اخیه (33)؛ پس این پارچه‎ها به فرزندت دیگرت ده تا در راه آزادی برادرش از آن بهره برد.

در پایان امیدواریم متولیان امور دینی در بزرگداشت این گونه شعائر بکوشند:

الف. حس مذهبی و دینی این حرکت و روح گرفتن آن را قوی سازند.

ب. این حرکت را با آگاهی بخشی و معرفت‎دهی همراه کنند.

ج. آن را از خرافات و بدعت‎های عوامانه بپیرایند.

د. در این مسیر زنده و سازنده، مانع و آفت، ایجاد نکنند.

ه. مقدماتی فراهم آورند تا این حرکت در جریان‎های خاص سیاسی و جناحی وارد نشود، و رنگی جز رنگ حسینی به خود نگیرد.

تا ماهیت الهی و انسانی این قیام جاودانه همیشه و چونان گذشته درس آموزی‎های بیشتر، پرتوافکنی‎های گسترده‎تر را به همراه داشته باشد.

 

پی‎نوشت‎ها:

1. مستدرک الوسائل، ج10، ص 318

2. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ص 731

3. مقتل الحسین، ص 232 

4. همان، ص 156

5. الحیاة، ج2، ص 231

6. همان

7. مقتل الحسین، ص 194

8. همان، ص 338

9. همان، ص 322

10. همان، ص 258

11. همان، ص 267

12. سوره بقره، آیه 21، 63 و 183

13. سوره توبه، آیه 8

14. مقتل الحسین، ص 308

15. همان، ص 308

16. همان، ص 284

17. نهج البلاغه، نامه 53

18. مقتل الحسین، ص 285

19. همان، ص 252

20. همان، ص 214

21. همان، ص 214- 216

22. همان، ص 222

23. بحارالانوار، ج 78، ص 245، ح 56

24. مقتل الحسین، ص 228

25. همان، ص 223- 224

26. همان، ص 208- 209

27. همان، ص 293- 294

28. همان، ص 309- 310

29. همان، ص 314

30. همان، ص 386- 387

31. همان، ص 391- 392

32. اعلام النساء المومنات، ص 381

33. مقتل الحسین، ص 260

 

منبع:

مجله آینه پژوهش، سال 77- 78 ، مهدی مهریزی .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

مدینه

" پس به پیامبر پاکیزه و پاک خود اقتدا کن ، زیرا آن حضرت سزاوار پیروی کردن است برای کسی که پیروی کند و صبر و شکیبائی او برای کسی که شکیبا باشد ، سرمشق است . و محبوب ترین بندگان نزد خدا کسی است که پیرو پیغمبر خود بوده و بدنبال نشانه او برود.

 لقمه دنیا را به اطراف دندان می خورد . ( بدین معنا که در دنیا زیادتر از آنچه را که ناچار به استفاده از آن بود فرا نمی گرفت. ) و به دنیا به گوشه چشم نمی نگریست . ( هیچ گونه به دنیا دل نمی بست ) . . .

دنیا به او پیشنهاد شد ، از قبول آن امتناع نمود . و ـ چون ـ دانست  خدا چیزی را دشمن می دارد ، آنرا دشمن داشت و چیزی را که خوار شمرده، آنرا خوار انگاشت و چیزی را که کوچک شمرده ، آنرا کوچک داشت ...

پیغمبر صلی الله علیه و آله ، بر روی زمین طعام می خورد و می نشست مانند نشستن بنده  ( عبد ) و بدست خود پای افزار خود را پینه می بست و جامه خود را خود وصله می نمود . ..

پس به دل خود از دنیا روی گرداند ، و یاد آنرا در خاطر خود می راند و دوست داشت که زینت دنیا از او نهان ماند تا از آن جامه زیبا فرا نگیرد ،  دنیا را پایدار نمی دانست و امیدواری درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد  . پس ـ علاقه ـ انرا از خود برون کرده ، و دل از ان برداشت و دیده از آن برگردانید . . .

همانا خدا ، محمد صلی الله علیه و آله را نشانه ای ساخت برای قیامت ( چون پس از او پیامبری مبعوث نخواهد شد . ) و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت . از دنیا برون رفت و از نعمت آن سیر نخورد ( از لذات و خوشیهای دنیوی بهره مند نگردید )  و به آخرت وارد شد و گناهی با خود نبرد . . .

پس چه بزرگ است منتی که خدا بر ما نهاده  و چنین نعمتی به ما داده است : پیشروی که باید او را پیروی کنیم و پیشوائی که پا بر جای پای او نهیم . .  .( 1 )

خدا می داند این غم جانكاه چقدر  بر سینه امیر المونین علیه السلام تنگی می كند كه حضرتش به هنگام  تطهیر و غسل بدن پاكیزه پیامبر (ص) اینگونه  دردمندانه ناله سر می دهد كه: 

" پدر و مادرم بفدای تو باد ای رسول خدا همانا با مرگ تو - رشته ای – از نبوت و احکام الهی و اخبار آسمانی بریده شد که با مرگ دیگران ( سایر پیامبران ) بریده نگردید . . .

اگر امر به شکیبائی و نهی از ناله و فریاد و فغان نفرموده بودی ، هر آینه ( در فراق تو ) سرچشمه های اشک چشم را ( با گریه بسیار ) خشک می کردیم ، و درد و غم پیوسته ، و حزن و اندوه همیشه باقی بود ، و خشکی اشک چشم و دائمی بودن حزن و اندوه در مصیبت تو کم است ، ولی مرگ چیزی است که بر طرف نمودن آن ممکن نبوده و دفع آن غیر مقدور است .

پدر و مادرم به فدای تو باد ، مارا نزد پروردگارت بیاد آورده و در خاطر خویش نگهدار . (2)

منبع:

1- نهج البلاغه ، خطبه 160

2- نهج البلاغه، خطبه 235

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 

قبرستان بقیع

امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت ‏خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام كه در اثر دسیسه‏ هاى بنى‏امیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على ‏علیه السلام بروز كرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشكلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مى‏توان نكات زیر را از زندگى امام حسن‏ علیه السلام برداشت كرد:

امام حسن‏ علیه السلام حكومت ‏خود را با مردمى شروع كرد كه به مكتبى بودن مبارزه و هدف‏هاى آن ، ایمان واضح و كاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته‏ هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلی به چهار دسته تقسیم شده بودند:

الف) امویان

ب) خوارج

ج) شكاكان

د)حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مى‏خواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. كارشان به جایى رسید كه كوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «كوفه ی حمراء»

در این میان پیروان امام حسن ‏علیه السلام كسانى بودند كه پس از شهادت پدر بزرگوارش على ‏علیه السلام ، به بیعت ‏با او شتافتند و در كوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه‏ ها و فتنه‏ گرى دیگران، پیوسته حركات آنان را با شكست روبه ‏رو ، و خنثى مى‏كرد.

در این دوره مردم ساده ‏لوح با امام حسن‏ علیه السلام آن‏سان رفتار مى‏كردند كه گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مى‏دانستند و این‏گونه بود كه جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.

تبلیغات نیرنگ ‏آمیز معاویه ، موج شك را در مكتبى بودن مبارزات امام حسن ‏(ع) برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید كه مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه‏ اى را مكتبى نمى‏دانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام‏ حسن (ع) را در ارتباط با مساله حكومت پیچیده ‏تر كرد.

نشانه ‏هاى تاریخى بسیاری وجود دارد كه بیان مى‏كند امام حسن‏ (ع) موضع خود را به خوبى درك ‏فرموده بودند و مى‏دانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شك و تردیدى كه در توده‏ هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام ‏(ع) در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست ‏خویش را به روشنى در چاره‏ جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم كرده ‏اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را كوبیده ‏اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حكومت را یادآور شده ‏اند:

« اهل كوفه ؛ رنگارنگى و فرصت ‏طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یك از آنان كه فاسد باشند به كار من نمى‏آیند. آنان را وفا نیست و به كردار و گفتار خود عمل نمى‏كنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان كه مشهور است ‏برما».

« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمی یار). بلكه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بى‏تابى در مى ‏آمیختیم و شما به سوى ما توجه مى‏كردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینك طورى شده ‏اید كه دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینك بر ضد مایید.»

كار طرفداران امام‏ علیه السلام به خیانت رسید تا جایى كه از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى كه معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه‏ اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و كار را به جایى رساندند كه زعماى كوفه به معاویه نوشتند كه هر وقت ‏بخواهد امام حسن‏ علیه السلام را دست ‏بسته نزد او مى‏فرستند. آن‏گاه به خدمت امام مى‏رسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مى‏كردند و مى‏گفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى كه دارى بفرماى‏». امام‏ علیه السلام به آن‏ها مى‏گفت: « به خدا سوگند ، دروغ مى‏گویید. به خدا سوگند شمابه كسى كه بهتر از من بود وفا نكردید، پس چگونه به من وفا مى‏كنید؟ چگونه به شما اطمینان كنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مى‏گویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آن‏جا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها كردند.

امام در جایى دیگر اشاره مى‏كند كه در این محیط سرشار از شك و تردید ، و اندك بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند كار خلافت را تسلیم نكردم مگر به این علت كه یارانى نداشتم. اگر یارانى مى‏داشتم شب و روز با او (معاویه ) مى‏جنگیدم تا خدا میان من و او حكم فرماید».

امام علیه السلام مى‏فرماید: « مى‏ترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهنده‏اى بماند.»

باز مى‏فرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست كه حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر كردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت كنم و جنگ بین خود و او را رها كنم بهتر است.» « همانا حفظ خون‏ها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».

وقتى معاویه به شروطى كه با آن توافق شده بود، عمل نكرد، بسیارى از مسلمانان از امام‏علیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ كند. امام به آنان فرمود:

« هر چیز را زمانى است و هر كار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد كه باطن خویش را جلوه ‏گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره ‏مند خواهید بود) » (انبیاء: 111)

اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شكنى موافقت نكرد ؛ زیرا مى‏خواست ‏شخصیت معاویه را به شكلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام‏ علیه السلام را احساس كرد و دانست كه امام‏ علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد كرد آن وقت است كه كار او به رسوایى خواهد انجامید. از این‏رو ، براى خنثى كردن نقشه امام دست ‏به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.

سیاست معاویه در طى بیست ‏سال حكومت این بود كه پیوسته بر نامه‏اى تنظیم و اجرا كند كه رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدف‏هایى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى كه از بیت‏ المال به دست مى‏آوردند فكر كنند. لذا این بیست‏ سال حكومت معاویه ، از شرم ‏آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود كه بر امت اسلام گذشت.

همزمان با این فعالیت‏ها امام حسن‏ علیه السلام ، متوجه دگرگون‏ سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد كه او را تهدید مى‏كرد و به بازسازى پایگاه‏هاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته‏ هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه‏ هاى دگرگونى مكتبى را براى مردم بازگو كرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.

این نقش مثبت امام‏ علیه السلام و تحرك او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت‏ داشت و امام ‏علیه السلام را قدرتى مى‏دانست كه احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.

خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام‏ علیه السلام ، در دل حكومت افتاده بود. شهید كردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و كوشش خستگى ‏ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مى‏باشد.

اینجا بود كه حكومت ‏ستمكار معاویه با دسیسه‏ هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیكان امام شد و سرانجام در 28 صفر سال 50 ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.

منابع:

1-صلح حسن، شیخ راضى آل یاسین، ص 250 تا 260 .

2- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما ائمه اطهار، استاد عادل ادیب، مترجم: دكتر اسدالله مبشرى، ص 105 تا 115.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 
آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده بودند. علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود. بيوه زنان و طفلان بي پدر، درغبار سنگين آن لحظه هاي جان فرسا ديده ها را بر در دوخته و منتظر باز شدن آن با دستان يتيم نواز مولايشان بودند که باز هم پدر و پناهشان بيايد و برايشان قوت شبانه بياورد. آري شانه هاي زخمي علي(ع) به انبان نان و خرما الفتي ديرينه داشت و ايتام و بي پناهان با طنين گامهاي او مانوس بودند. هان اي زمينيان با علي چه کردند...؟اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردمي از تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟نفرين بر آن دستان مظلوم کش که خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.
لعن الله قاتلیک یا امیر المو منین
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

بسم الله ارحمن الرحیم
من طی سالیان دراز، خطر اسرائیل غاصب را گوشزد نمودم که اکنونن، این روزها به حملات وحشیانه خود به برادران و خواهران فلسطینی شدت بخشیده است و به ویژه در جنوب لبنان به قصد نابودی مبارزان فلسطینی پیاپی خانه و کاشانه ایشان را بمباران می‌کند.
من از عموم مسلمانان جهان و دولت‌های اسلامی می خواهم که برای کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن، به هم بپیوندند؛ و جمیع مسلمانان جهان را دعوت می‌کنم آخزین جمعه ماه مبارک رمضان را که از ایام قدر است و می‌تواند تعیین کنننده سرنوشت مردم فلسطین نیز باشد، به عنوان «روز قدس» انتخاب و طی مراسمی همبستگی بین‌المللی مسلمانان را در حمایت از حقوق قانونی مردم مسلمان فلسطین اعلام نمایند. از خداوند متعال پیروزی مسلمانان را بر اهل کفر خواستارم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
روح الله الموسوی الخمینی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 

با توجه به نزدیکی روز جهانی قدس، فایل پی دی اف مقاله ای ۳۵ صفحه ای درباره ی بیت المقدس، حرم الشریف، تاریخ و حوادث آن، به همت دوست عزیز و ارجمندمان، نویسنده وبلاگ «صهیونیسم و جهان اسلام»، تهیه شده است که می توانید آنرا دانلود کنید.

فهرست مطالب:
مقدمه / شهر قدس / حرم الشریف / قبة‌الصخره / قبة‌القضاء / باب المغاربه / مسجدالاقصی / وضعیت بنای مسجدالاقصی/ وجه تسمیه مسجدالاقصی / آتش سوزی / منابع.

چکیده مقاله:
«مقاله ی پیش رو نوشتاری است مشتمل بر چگونگی شکل گیری اماکن مقدس در حرم الشریف واقع در شهر بیت المقدس و نیز نحوه ی ساخت، مرمت و حوادثی که در طول تاریخ موجب تغییر و تحولاتی در این بنا شده است.

مطالب طرح شده در حد یک نظریه نیست که صحت آنرا بتوان بتوان مورد تشکیک قرار داد. بلکه علاوه بر استفاده از منابع معتبر در این پژوهش، موضوع مقاله چیزی دور از دسترس نیست و به عنوان مکانی حقیقی در شهر بیت المقدس قابل بررسی است.

این مقاله ابتدا به بررسی وضعیت جغرافیایی شهر قدس و همچنین جایگاه آن در میان ادیان الهی پرداخته و سپس شرح منطقه حرم الشریف که مقدس ترین نقطه ی این شهر است، پرداخته است.

از جمله اماکن موجود در حرم الشریف می توان به قبة‌الصخره، مسجد الصخره، قبة‌السلسه (قبه القضاء) و مسجدالاقصی اشاره کرد که همگی در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفته اند.

افزون بر بیان وضعیت بناهای مذکور، تلاش نگارنده بر این بوده است تا مسجدالاقصی حقیقی را از جنبه هایی مثل معماری و نیز مرمت های صورت گرفته در طی اعصار طی شده، معرفی نماید»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

ضمن کسب اجازه از استاد ارجمند حاج آقا پناهیان

                                                                           

يكي از علماء مي گفت: از كسي كه معتمد بنده است شنيدم كه : براي پسرم 

 

همه چيز (ازدواج وكار  ومسكن و...) فراهم بود ولي او مي گفت :

 

مي خوام همه چيز زندگيم(ازدواج وكار ومسكن و...) با عنايت اهل بيت (ع)

 

فراهم شود.

 

سفر چند روزه اي به مشهد رفتيم.آخرين شبي كه در مشهد بوديم بصورت

 

اتفاقي مهيا شد  با پسرم  در كنارچند نفر از اين خدام ، به غبار روبي حرم

 

امام رضا(ع) مشرف شدیم.

 

در بين پولها چشم پسرم به كاغذي بر مي خورد. بعد از خواندن كاغذ شروع

 

 مي كند به گريه كردن.علت گريه اش را پرسيدم.نامه را نشانم داد.

 

در نامه اينطور نوشته شده بود:

 

امام رضا(ع) سلام  دختري هستم كه در خانواده فقيري زندگي مي كنم

 

وبعلت اينكه وضع خانوادگي خوبي نداريم وپدرم رفتگر شهرداري است كسي

 

براي خواستگاري من به خانه ما نمي آيد.من 3 روز بعد از نوشتن اين نامه

 

به شما مهلت مي دهم اگر مشكلم را حل نكردي ديگر هرگاه از كنار حرمت رد

 

شوم  رويم را طرف ديگر مي كنم. آدرس من://///////////////

 

 نكته جالب در اين نامه اين بود كه آن شب كه اين نامه را ما خوانديم آخرين

 

شب ما در مشهد  و آخرين شب مهلت سه روزه آن دختر بود.

 

بهمراه پسرم به آدرسي كه در زير نامه نوشته شده بود مراجعه كرديم واين

 

خانواده را در كمال صحت وسلامت وايمان وبسيار با اصالت ديديم و به لطف

 

وعنايت امام رضا(ع) مقدمات ازدواج پسرم با دختر اين خانواده مهيا گرديد.

 

نتيجه گيري استاد: نمك سفره تان را هم از اهل بيت بخواهيد.

 

تأثير ياد مرگ

 

جواني ضعيف ونهيف ولاغر ورنگ پريده آمد پيشم وگفت:حاج آقا من از اين

 

دنيا رفتنيم.خبر مرگم رو بهم دادند.

 

من هم كه بخاطر اينكه خودش موضوع را باز نكرد ازش نپرسيدم كه به

 

چه علت رفتني هستي؟

 

جوونه با يه مقدمه اي شروع كرد وموضوع رو اينطور باز كرد:

 

روزاي اول كه خبر مرگم رو شنيدم خيلي ترسيدم/خيلي دست وپا زدم/

 

خيلي افسرده شدم بعد از مدتي كه طول كشيد از اين خستگي خسته شدم.

 

از اين افسردگي افسرده شدم.به خودم گفتم بالاخره چيكار مي  خواي بكني؟

 

مي خواي همينطوري بخوابي تو بستر مرگ.

 

پس از الان بگو بيان تشييع جنازت ديگه.تو كه نمي توني اوضاع رو

 

برگردوني،حداقل زندگي معموليت رو بكن مثل بقيه آدما.

 

ديگه شروع كردم به زندگي ، چند هفته اي است كه زندگي نو رو شروع كردم.

 

يه وضعيتي براي من پديد اومده:

 

1-    به هر كي محبت مي كنم انتظار ندارم كه بمن جواب بده.

 

جواب داد يا نداد ديگه برام مهم نيست.

 

2-    ديگه كسي نمي تونه من رو عصباني كنه

 

3-    كينه كسي بدلم نمي آد.

 

4-    پله بشم كسي از من بره بالا ديگه برام فرق نمي كنه.

 

بخودم مي گم ما كه داريم ميريم،بزار خوش باشه.

 

5-    آدما ديگه برام فرق نمي كن (فقير /ثروتمند/پير،جوان)

 

به همه بعنوان آدم بودن احترام مي گذارم.

 

6-    تو شادي مردم شاد ميشم

 

(ماشين عروس كه مي بينم انگار برادرم عروسي كرده خوشحال مي شم)

 

هر كي رو مي بينم دلشكسته است احساس شريك غم بودن مي كنم،

 

مي رم دلجوئي كنم.

 

7-    تكبر وغرورم هم ريخته

 

خلاصه رس ما رو تو قصه مرگه كشيدن.ديگه رومون زياد نيست.

 

بهش گفتم :اين خصوصياتي كه گفتي كه خوبه.خب مشكلت چيه؟

 

 گفت من وقتي كه گذاشتنم تو قبر خدا ازم پرسيد چي آوردي؟ا

 

گه اينها رو نشون بدم خدا بهم مي گه:اينها رو وقتي بدست آوردي كه

 

خبر دار شدي رفتني هستي .بخاطر عشق ومحبت ما كه نبوده.بخاطر ترس از

 

مرگ بوده.

 

 سوالم اينه :ازم قبول ميشه يا نه؟پس محبت وعشق بخدا چي ميشه؟

 

 به جوونه گفتم: تا حالا نمره ات خوبه.

 

تازه الان دلت آمادگي عشق ومحبت بخدا رو داره.محبت به خدا وعشق بخدا از اين

 

به بعده. 

 

اين چيزا(محبت خدا واهل بيت(ع))بدرد آدماي با كلاس بالائي مي خوره كه مثل تو

 

 اين صفات رو پيدا كردن .

 

بعضيهاشون پاي منبر آدم شدن بعضياشون مثل تو ياد مرگ آدمشون كرده.

 

جوونه يجوري حرف منو گوش مي كرد ومن رو نگاه مي كرد كه تو چشماش

 

مي فهميدم خودشم فهميده قضيه همينجوريه،براي اطمينان بيشتر اومده بهم مي گه.

 

بچه ها چشمتون روز بد نبينه .جوونه داشت مي رفت بيرون.

 

ماهم كه نمي خواستيم ازش جدا بشيم هي با هاش حرف مي زديم.آدم صفا مي كنه

 

 با اينجور آدما دوست بشه.خلاصه با هزار ترس ولرز و مقدمه چيني

 

ازش پرسيدم چه خبره؟چقدر موندني هستي تو اين دنيا.

 

با نيگاش بمن فهموند كه خيلي دلش برام سوخته.گفتش كه حالا دقيقا معلوم نيست.

 

گفتم:حالا تقريبي چقدر زنده هستي؟

 

گفتش:حالا ممكنه امشب بشه، فردا بشه يا ممكنه چند روز ديگه مثلا 30 هزار روز

 

ديگه.

 

 ما هم كه چشمامون گرد شده بود ودنبال ماشين حساب مي گشتيم جوونه ما رو

 

گذاشت تو خماري ورفت.

 

حساب كرديم ديديم ماهم بين يك تا 30 هزار روز ديگه زنده ايم.

 

پس چرا خودمو اينقدر مردني نمي بينيم.چرا ما به زمان دل مي بنديم؟

 

كي تضمين كرده زمان هميشه براي ما وجود داشته باشه.

 

ياد مرگ انسان رو يك شبه ره صدساله مي بره مثل شبهاي عمليات جبهه ها.

 

چقدر ياد مرگ تأثير گذار بود.

 

نتيجه گيري استاد : بهترين موعظه براي انسان ياد مرگ است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

امام علي عليه السلام

يكى از جلوه‌هاى بسيار بارز تقوا، دل نسپردن به اين دنياى فانى و فريبنده است. از اين رو حضرت علی علیه السلام در ادامه سفارش به تقوا مى‌فرمايد:

«و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما ولا تاسفا على شىء منها زوى عنكما»؛ به شما سفارش مى‌كنم كه دنيا را طلب نكنيد هر چند كه دنيا به دنبال شما بيايد. و بر چيزى از اين دنياى گذرا، كه از شما كناره جسته است، افسوس مخوريد. (1)

آخرت آفريده‌اند.

آنگاه كه كسى مى‌ميرد، مردم مى‌گويند: - مال و ثروت از خود - چه به جا نهاد، و فرشتگان گويند: - از اعمال نيك و صالح - چه پيش فرستاد. پدر آمرزيده‌ها! قسمتى از اموال خويش را پيش فرستيد كه به سود شما خواهد بود، و همه را در اين دنيا نگذاريد كه گريبانگيرتان مى‌شود.

به همان فراوانى و كثرتى كه آن بزرگوار درباره تقوا سخن گفته است، درباره دل نبستن به دنيا بيانات بسيار روشنگر و هشدار دهنده‌اى دارد: به بزرگى و فخر ظاهرى اين دنيا رغبتى نداشته باشيد و به وسيله زينت و نعمت آن فريفته نشويد و از سختى‌ها و زيان‌هايش بى‌تابى نكنيد، چرا كه عزت و فخر اين دنيا تمام شدنى است و زينت و نعمت آن نابود گشتنى است و سختى و زيانش پايان‌پذير است. هر مدت و دورانى در اين دنيا سرآمدى دارد و هر زنده‌اى، مردنى... «فلا تنافسوا فى عز الدنيا و فخرها، ولا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لاتجزعوا من ضرائها و بوسها، فان عزها و فخرها الى انقطاع، و ان زينتها و نعيمها الى زوال، و ضراءها و بوسها الى نفاد، و كل مده الى انتها، و كل حى الى فناء»(2) ؛ هان اى مردم! به هوش باشيد كه دنيا خانه‌اى است كه بايد از آن گذشت و آخرت است كه خانه ماندن است. پس، از اين دنياى گذرا براى آنجا كه محل قرار و آرامش است توشه برگيريد. نزد خداوندى كه اسرار شما را مى‌داند پرده درى نكنيد. دل از دنيا بر كنيد پيش از آن كه جسم شما از آن خارج شود. شما را در دنيا مى‌آزمايند در حالى كه شما را براى آخرت آفريده‌اند.

آنگاه كه كسى مى‌ميرد، مردم مى‌گويند: - مال و ثروت از خود - چه به جا نهاد، و فرشتگان گويند: - از اعمال نيك و صالح - چه پيش فرستاد. پدر آمرزيده‌ها! قسمتى از اموال خويش را پيش فرستيد كه به سود شما خواهد بود، و همه را در اين دنيا نگذاريد كه گريبانگيرتان مى‌شود.

ايهاالناس! انما الدنيا دار مجاز و الاخرة دار قرار. فخذوا من ممركم لمقركم، و لا تهتكوا استاركم عند من يعلم اسراركم. و اخرجوا من الدنيا قلوبكم من قبل ان تخرج منها ابدانكم. ففيها اختبرتم، و لغيرها خلقتم. ان المرء اذا هلك قال الناس: ما ترك؟ و قالت الملائكه: ما قدم؟ لله آباوكم! فقدموا بعضا، يكن لكم، ولا تخلفوا كلا، فيكون عليكم!(3)

آن حضرت در بيانى كاملا گويا در تفسير زهد - كه همان دل بريدن از دنياست - با بهره‌گيرى از آيه شريفه قرآن، سخنى زيبا فرموده است كه در حقيقت توضيح و تبيين ديگرى است بر همان جمله نخست كه در وصيت خويش آورده است.

تمامى معناى زهد در اين دو كلمه قرآن فراهم آمده است كه مى‌فرمايد: «لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم.» (سوره حديد، آيه 23)

تا اين كه بر آنچه از دست مى‌دهيد دریغ نورزید و به آنچه كه به دست مى‌آوريد شادمان نگرديد. آرى آن كس كه بر گذشته افسوس نخورد و بر آينده دل نبست و از آن شادمان نگشت هر دو سوى پارسايى را پاس داشته است. «الزهد كله بين كلمتين من القرآن: قال الله سبحانه: لكيلا تاسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم، و من لم ياس على الماضى، و لم يفرح بالاتى، فقد اخذ الزهد بطرفيه.»(4)

پی‌نوشت‌ها:

1- نهج البلاغه، وصیت حضرت به امام حسن علیه السلام.

2- نهج البلاغه نسخه صبحى صالح خطبه 96 .

3- نهج البلاغه نسخه فيض الاسلام، خطبه 194.

4- نهج البلاغه نسخه صبحى صالح، حكمت 439.

منبع:

کتاب آخرين ديدار، نادر فضلي .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

حضرت علی علیه السلام

اول نوبت یک هاست!

یا علی! تو نخستین کسی هستی که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و تنها کسی که با او در غار حراء همراه بود.

یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که در کعبه به دنیا آمد.

یا علی! در میان صحابه تنها تویی که خدا نامت را برگزید.

یا علی! تو نخستین کسی هستی که با پیامبر صلی الله علیه و آله  نماز خواندی.

یا علی! تو نخستین کسی هستی که بر پیکر پاک پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواندی.

یا علی! در میان صحابه تو تنها کسی هستی که لحظه‌ای به خدا شرک نورزید.

یا علی! تنها تویی که در خانه کعبه، پا بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله گذارد و بت‌ها را شکست.

یا علی! تو نخستین جانشین و وصی بعد از پیامبر هستی.

یا علی! تو نخستین و تنها کسی هستی که قرآن را زیر نظر پیامبر صلی الله علیه و آله به ترتیب نزول و با تمام مشخصات جمع آوری نمود.

یا علی! تنها تو اگر نبودی، در سراسر جهان هستی هم شأنی برای زهرای اطهر نبود.

یا علی! تنها تویی که خدا در کتابش پسرانت را، پسران رسول خدا صلی الله علیه و آله خواند.

یا علی! تنها تو را، پیامبر صلی الله علیه و آله به برادری خویش برگزید.

یا علی! تو تنها کسی هستی که هیچ گاه از جنگ نگریخت و هیچ کس به جنگ با تو پیشقدم نشد، جز آن که به هلاکت رسید.

یا علی! تو تنها کسی هستی که زره‌ات پشت نداشت.

یا علی! تو تنها کسی هستی که در تمام جنگ‌های پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشتی جز تبوک، و تو ماندی تا از فتنه منافقان جلوگیری نمایی؛ سپاه اسلام نیز بدون برخورد از تبوک بازگشت.

یا علی! تنها تو، درِ قلعه خیبر را از جا بر کندی؛ در حالی که عده زیادی از مردان، توان جابجا کردن آن را نداشتند.

یا علی! تنها تویی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از 120000 نفر، بر پیشواییت، اقرار و بیعت گرفت و همگان به نام امیرالمؤمنین بر تو سلام کرده، تبریک گفتند.

یا علی! تو تنها کسی هستی که نسل پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق او ادامه یافت.

یا علی! تنها تویی که محبتت، سرفصل کارنامه مؤمنان قرار می‌گیرد.

یا علی! تنها تویی که در مورد قاتلت سفارش کردی: خوراکش را خوب و بسترش را نرم کنید، از غذای من به او بخورانید و از آن چه می‌نوشم به او بنوشانید.

یک‌های تو تمام نشدنی است!

حضرت علی علیه السلام

حالا فقط چند تا از دوها!

یا علی! تو آنی که جز دو کس: خدای تعالی و رسول صلی الله علیه و آله تو را نشناخت.

یا علی! تو و پیامبر صلی الله علیه و آله دو پدر امت هستید.

یا علی! هنگامی که بین دو کار قرار می‌گرفتی، سخت‌ترین آن دو را بر می‌گزیدی.

یا علی! تو پدر دو سرور جوانان بهشتی.

یا علی! تو یکی از آن دو امانت گرانبهایی هستی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بین امت بر جای نهاد، تا به وسیله آن از گمراهی نجات یابند.

یا علی! درِ خانه تو و رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها دو دری بودند که به مسجد باز می‌شدند؛ در حالی که سایر درها اجازه باز بودن نیافتند.

یا علی! تو همانی که ضربت شمشیرت در جنگ خندق، برتر از عبادت دو گروه انس و جن شمرده شد.

یا علی! تو را جمع اضداد خوانده‌اند؛ جنگاوری و مهرورزی، سخاوت و قناعت، عبادت و سیاست، زهد و تلاش ... آیا پایانی برای این شمارش هست؟

دوهایت هم بی انتهاست!

 

حالا فقط سه تا از سه‌ها!

یا علی! تو در سه سالگی به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله منتقل شدی و سومین نفر آن خانه بودی.

یا علی! تو و اهل خانه‌ات بزرگوارانی هستید که سه روز متوالی، با گرسنگی روزه گرفته، افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدید.

یا علی! پیامبر فرمود: سه چیز به تو عطا گردیده که به من داده نشده، پدر همسریی چون من، همسری چون فاطمه و فرزندانی چون حسن و حسین علیهم السلام .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
حضرت علی علیه السلام بنابر مشهور، روز سيزدهم ماه رجب، سى سال بعد از عام الفيل، در شهر مكه معظّمه، در ميان كعبه الهى ديده به جهان گشود و با نور طلعتش، جهانى تاريك را روشنائى بخشيد.

در اولين مرحله‌اى كه حضرت رسول صلوات الله عليه، قنداقه اين نوزاد مبارك را از مادرش تحويل گرفت، نوزاد با زبان فصيح خواند:

"بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم، قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ الَّذينَ فى صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ..." (سوره مؤمنون/ آيه 1) ؛ به نام خداوندى كه بخشنده و مهربان است، همانا آن مؤمنينى كه در هنگام به جا آوردن نماز، خاشع باشند؛ رستگار و سعادتمند خواهند بود.

حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله در مقابل، به او فرمود: يا على! بدان كه مؤمنين به وسيله تو رستگار خواهند شد.

نام: على (نام آن حضرت به عنوان علىّ مرتضى به ترتيب حروف أبجد: 110، 1450 مى‌باشد.) " سَلام اللهِ عليهِ يَوم وُلِدَ، وَ يَوم استُشهدَ و يَوم يُبعثُ حيّا. "

كنيه: ابوتراب، ابو الائمّه، ابوالحسن و ... .

لقب: اميرالمؤمنين، يعسوب الدّين، يعسوب المؤمنين، قائد الغرُّ المحجَّلين، امام المتّقين، سيّد الاوصياء، اسدالله، مرتضى، حيدر، أَنزع، قَضْم، وصىّ، ولىّ و ... .

پدر: عمران عبدمناف معروف به ابوطالب.

مادر: فاطمه بنت اسد، نوه هاشم، اولين زن هاشميه‌اى كه با مرد هاشمى، ابوطالب ازدواج كرد؛ و چون در پرورش حضرت رسول دخالت داشت، حضرت او را به عنوان مادر خطاب مى‌نمود.

نسبت امام على بن ابى طالب، با سى واسطه همانند رسول گرامى اسلام، به حضرت آدم صلوات الله عليهم مى‌رسد.

نقش انگشتر: حضرت داراى چهار انگشتر بوده است، كه بر هر كدام نقش مخصوصى حكّ شده بود.

دربان آن حضرت را سلمان فارسى و قنبر نام برده‌اند.

اولين كسى كه به نبوت حضرت رسول صلی الله عليه و آله آورد، على عليه السلام بود، كه در سن هفت سالگى با آن حضرت نماز جماعت خواند.

آن بزرگوار در تمام جنگ‌هاى زمان حضرت رسول غير از جنگ تبوك، مشاركت داشت و بيشترين پيروزى‌ها به دست برومند و تواناى آن حضرت نصيب اسلام و مسلمين گرديد.

طبق نقل ابن عساكر: جنگ بدر توسط امام على عليه السلام در سن 20 سالگى به نفع اسلام و مسلمين به پايان رسيد و نيز مكه توسط حضرتش در سن 28 سالگى فتح گرديد.

پس از رحلت حضرت رسول صلّى الله عليه و آله جنگ‌هائى بر عليه اسلام و بر عليه آن حضرت توسط منافقين و مخالفين به وقوع پيوست، كه مهم‌ترين آنها سه جنگ به نام‌هاى: جمل، صفّين و نهروان مى‌باشد.

جنگ جمل در ماه جمادی الثّانى، سال 36 هجرى قمرى، با ناكثين، به سركردگى عايشه، طلحه و زبير، اتفاق افتاد. [مطابق با آذر ماه، سال 35 شمسى.]

جنگ صفين در ماه ذى الحجه، سال 36 هجرى قمرى، با مارقين، به سركردگى معاويه، رخ داد. [مطابق با خرداد ماه، سال 36 شمسى.]

جنگ نهروان در سال 38 هجرى قمرى [مطابق با ارديبهشت ماه، سال 37 شمسى.]، با قاسطين، به سركردگى خوارج واقع شد؛ و ايشان حدود چهل هزار نفر بودند، كه با نصايح حضرت دوازده هزار نفر آنها توبه كردند و فقط 9 نفرشان از معركه گريختند؛ و مابقى كشته شدند و از مسلمين نيز تعداد 9 نفر شهيد گشت.

و به طور كلى آن حضرت هفتاد و دو مرحله جنگ و مبارزه با مخالفان و دشمنان داشته است. [آمار مذكور طبق جمع بندى صاحب كتاب ارشاد القلوب ديلمى، صفحه 219 مى‌باشد.]

حضرت در مناسبت‌هاى مكرّر و مختلف، توسط پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان اولين جانشين و خليفه تعيين و معرفى گرديد.

و در نهايت، پس از حجّة الوداع، روز هيجدهم ذى الحجّة، سال نهم قمرى [مطابق با دهم فروردين ماه، سال دهم شمسى.]، حضرت در محلى به نام غدير خم بين مكه و مدينه به طور رسمى مطرح و منصوب به ولايت و خلافت شد.

ولى به علت‌هایى، خلافت ظاهرى به دست ديگران افتاد، تا آن كه در سال 35 هجرى، پس از قتل عثمان مردم با حضرت على عليه السلام بيعت كردند و اين بيعت پنج سال به طول انجاميد.

امام على عليه السلام در تمام دوران عمر پر بركتش، بر جميع علوم و فنون ظاهرى و باطنى آشنا و مسلط بود.

معجزات و كرامات بى شمارى از آن امام مظلوم، "چه در زمان حيات و چه پس از آن" واقع و صادر گرديد، كه اكثر دانشمندان شيعه و سنى و بلكه دانشمندان ديگر مذاهب در كتاب‌هاى مختلف خود ذكر كرده‌اند.

آن حضرت در اجراى حقّ و عدالت و قانون، و طرفدارى و حمايت از مظلومان و محرومان، همچنين مبارزه با بى‌ عدالتى و برخورد با ظالمان و چپاولگران، قاطع و سختگير بود.

و احاديث بسيارى در شأن و عظمت آن امام مظلوم وارد شده است.

در مدت عمر شريف حضرت بين محدّثين و مورّخين اختلاف است؛ ولى مشهور 63 سال گفته‌اند، كه 33 سال همزمان با پيغمبر اسلام صلّى الله عليه و آله 10 سال قبل از بعثت، 13 سال در مكه و 10 سال در مدينه بود و سى سال هم پس از رحلت آن حضرت با تحمل سختى‌ها و مصائب جانكاه به سر برد.

مدت امامت و خلافت واقعى آن امام عليه السلام، كه بلافاصله پس از رحلت حضرت رسول صلّى الله عليه و آله شروع شد، سى سال به طول انجاميد؛ و خلافت ظاهرى و واقعى كه پس از قتل عثمان شروع گرديد، تنها پنج سال بوده است.

در تعداد فرزندان آن حضرت نيز بين محدّثين و مورّخين اختلاف است، ليكن سيّد محسن امين [ أعيان الشيعه: ج 1، ص 327. ] تعداد اولاد امام على عليه السلام را 33 نفر پسر و دختر نام برده است.

شهادت و محلّ دفن: حضرت در سال چهلّم هجرى [مطابق با يازدهم بهمن ماه، سال 39 شمسى]، صبح جمعه، نوزدهم ماه رمضان، در محراب عبادتِ مسجد كوفه كه يكى از چهار مسجد معروف و عظيم القدر است توسّط عبدالرّحمن بن ملجم مرادى؛ و ترغيب زنى به نام قطّامه، به وسيله شمشير زهراگين ترور شد؛ و شب 21 همان ماه به فيض عُظْماى شهادت نايل گرديد.

ميسّر نگردد به كَس اين سعادت                                 به كعبه ولادت، به مسجد شهادت

به كعبه ولادت، به مسجد شهادت                               به كعبه ولادت، به مسجد شهادت

و پيكر مطهّر و مقدس آن حضرت در نجف اشرف، كنار حضرت آدم و نوح عليهم السلام دفن گرديد؛ و قبر آن حضرت توسط حضرت نوح عليه السلام تهيه و آماده شده بود.

نماز آن حضرت چهار ركعت است: در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، پنجاه مرتبه سوره توحيد خوانده مى‌شود.

و بعد از سلام نماز، تسبيح حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها، گفته مى‌شود و سپس خواسته‌هاى مشروع خود را از درگاه خداوند سبحان تقاضا نمايد.

 

منابع:

ناسخ التّواريخ، دلائل الامامة طبرى، مناقب ابن شهر آشوب، بحارالانوار، إحقاق الحقّ، كشف الغمّة، إعلام الورى طبرسى، انساب الاشراف، عيون المعجزات شيخ حسين عبد الوهّاب، تهذيب الاحكام شيخ طوسى، مجموعه نفيسه، تاريخ اهل البيت، تذكرة الخواصّ، الفصول المهمّة و ... .]

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

سالروز ميلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطاي خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتاي امير مومنان و الگوي بي بديل تمام جهانيان بر همه زنان عالم مبارک باد. بزرگ بانويي که مهر آميزترين حکمت الهي، کوثر خاتم شد تا پايان يک رسالت را به آخر رساند، تا به فضل خدا، عطاي وجودش در وسعت بي کران عطش ما جاري شود، تا آنگاه بتوانيم از همه سراب ها رها شويم و از چشمه حقيقتش سيراب، با اين که کمتر کسي به کُنهِ وجودي او رسيده، ولي براي تشنگان حقيقت امکان دست يابي به ايشان از طريق علم و عمل به گفتار و سيره آن صديقه کبري ميسر است.

 

شأن و منزلت زن

زن در جاهليت پيش از اسلام، در بدترين دوران عمر خود به سر مي برد. در سرزميني که براي زنان حقوق طبيعي و شئون انساني قائل نبودند. نور اسلام درخشيدن گرفت و زن را از افکار جاهلي خلاصي بخشيد و او را به عروج ملکوتي و افق هاي روشن نايل گردانيد. آري، زن حقيقتي است که در طول تاريخ فراز و نشيب هاي فراواني را تحمل کرده و از زنده به گور شدن تا خدايي شدن را به خود ديده است.

آنگاه که اسلام در آسمان تاريک جاهليت درخشيد، به زن عزت بخشيد. فرزند دختر را حسنه و برکت خواند و زنان را ريحانه معرفي کرد. زن غير از حقيقت انساني، چهره هاي مختلف ديگري را نيز در خود نهفته دارد که بايد آن جلوه هاي مختلف کشف و آن صورت هاي گوناگون هويدا شود تا آن گونه که هست، شناسائي و معرفي گردد.

 

حيا و عفت، اساس حفظ عزت و شخصيت

زنِ جامعه اسلامي، با آگاهي کامل از شخصيت والاي خويش و با علم به مسائل ضروري زندگي در بُعد معنوي و مادي، و با شناخت دنيا و فرهنگ خود، بايد به پاسداري از اصيل ترين فضيلت، يعني حيا و عفت بپردازد و در پرتو آن، سعادت دنيا و آخرتش را تأمين کند. هيچ عامل معنوي چون حفظ حيا و عفت در سعادت زن مؤثر نيست. ظهور فعلي اين ويژگيها در زنان، اساس حفظ عزت و شخصيت انساني است. امير مومنان علي (ع) درباره اين دو صفت انساني فرموده اند: حيا، کليد هر خوبي و عفت، منشأ هر خيري است.

 

الگو در قرآن

قرآن کريم، پيامبر اسلام را الگو و انسان کاملي معرفي مي کند و در اين جهت ميان زن و مرد فرقي نيست؛ ولي خلق و خوي ويژه زنانه و احساسات لطيف و عواطف رقيق زن و مسئووليت هايي که در نظام آفرينش بر دوش او نهاده شده، ايجاب مي کند که زنان نيز، الگويي کامل و اسوه اي بي بديل از جنس خود داشته باشند تا بتوانند آنچه را از زن انتظار مي رود و قرآن و سنت نيز آنها را تأييد مي کند، در سيره اخلاقي، اجتماعي و خانوادگي تو تبلور يافته بنگرند و به او تأسي جويند. بي ترديد، زهراي مرضيه (ع) نسخه وجودي پيامبر اکرم (ع) است ولي در اين نسخه وجودي، مسائل بيشتري براي زنان تبلور يافته که در عرصه خانواده و قلمرو اجتماعي مفيدتر و آموزنده تر است.

 

الگوي زنان امت اسلامي

امت اسلامي، همواره زناني تربيت کرده که شايسته است الگوي ديگران باشند. زن مسلمانِ معاصر از اين الگوها کم ندارد؛ چرا که زناني از بستر تاريخ برخاسته اند که بشريت به وجود آنان افتخار مي کند و امت اسلامي از داشتن آنان به خود مي بالد. ولي همه اين ها بايد به يک الگوي مطلق منتهي شوند که کسي جز دخت والامهر پيامبر (ص) و مادر حسنين و زينب قهرمان و ام کلثومِ نام آور نيست. او کسي است که يازده امام معصوم که الگوهاي کامل همه انسان ها هستند. از نسل پاک اويند و جُز او، کسي شايسته چنين مقامي نيست. آري، اگر زهرا نبود، راه بي نشان بود و زنانِ خداجوي، سرگردان و گمراه مي ماندند.

 

مقام زن در فرهنگ وحي

زن در فرهنگ اسلامي ما، مظهر قداست و پاکي موجب خير و برکت شناخته شده و از ارزش و احترام فوق العاده اي برخوردار است. هويت زن، هويت جامعه است و در واقع ارزش گذاشتن به زن و کمالات و خدمات بيايان او، ارزش نهادن به همه جامعه است. اين ارزش قائل شدن براي زن، فقط در دين مبين اسلام نيست و به طور کلي در فرهنگ وحي از زن به عظمت ياد شده است. براي نمونه مي توان به داستان حضرت مريم اشاره کرد. مريم مقدس، تجلي گاه يکي از بزرگ ترين اعجازهاي آسماني معرفي مي شود و وجود عيسي (ع) يکي از تجليات کمال روحاني اين زن به شمار مي رود. مريم، با تقوا و درايت بود و لحظه اي از توجه به پروردگارش باز نمي ماند و بر اثر همين فضائل، آغوشش مهد پرورش عيساي مسيح گرديد.

 

حجاب، تدبير آفرينش

اسلام که زن را گوهر گرانبهاي هستي مي داند، حجاب را هم چون صدف، بهترين وسيله براي حفظ و ثبات شخصيت او معرفي کرده است. اسلام مقام زن را در جامعه بالا برده و براي ترقي و سعادت او، خدمات شايان و قابل توجهي انجام داده است. حجب و حيا که از ويژگي هاي فطري زن است، تدبير نيکوي آفرينش براي حفظ مقام و موقعيت زن در برابر مرد است. زنان مسلمان در پرتو پوشش و حجاب اسلامي، نقش سازنده خود را ايفا نموده و ثابت کردند که زن مسلمان، کالاي تبليغاتي نيست.

 

نقش زن در فرهنگ جامعه

فرهنگ جامعه که برآيند ارزش ها، انديشه ها و خواسته هاي ملت است، به ميزان وسعت و اعتبارش همواره در معرض آفاتي گوناگون بوده است. در اغلب جوامع از جمله ايران قبل از انقلاب، زنان به عنوان هدف، ابزار و موضوع اصلي اين آفات بوده اند. در واقع زنان به جهت تأثيرگذاري عميق و گسترده اي که مي توانند در سطوح مختلف جامعه داشته باشند، به عنوان بهترين راه جهت انتقال آفات فرهنگي انتخاب مي شوند و از ويژگي هاي جسمي، عاطفي و نقش اجتماعي بانوان براي تهاجم به فرهنگ سوء استفاده مي شود. در اين زمانه حساس، اين بر عهده زنان ايراني است که به وظيفه حياتي خود در مقابل اين آفات آگاهي يافته و با پيروزي از رهنمودهاي بزرگان دين به آن عمل کنند.

 

زن و جهاد

زن صدر اسلام، با حفظ حدودي که خداوند براي او قرار داده بود، در صحنه هاي مختلف اجتماعي، سياسي و نظامي حضوري فعال داشته و به عنوان عنصري کارآمد و مفيد، در دفاع از اسلام و حکومت اسلامي نقش هاي مهمي را ايفا مي کرد. حضور زناني مانند نُسَيبه، جراحه و ام عطيه که در بسياري از غزوات و جنگ هاي پيامبر (ع) حضور داشتند و عهده دار مسئووليت امداد بودند، راه را براي زنان امت اسلامي باز کرده که در صورت نياز، مي توانند با حضور مستقيم به عنوان پرستار و همچنين شرکت غير مستقيم، مانند تشويق مردان براي رفتن به جبهه، فرستادن امکانات و کمک براي زرمندگان اسلام اقدام کنند. بيان نقش زنان در جنگهاي صدر اسلام در زمان پيامبر (ع) مي تواند راه گشاي امت در شرکت هر چه بيشتر آنان در نبرد با استکبار جهاني باشد.

 

موقيعت زن ايراني

زن ايراني در مقايسه با وضعيت زن در جهان امروز، بهترين موقعيت را در حرمت گذاري به حدود و حقوقش دارد و واقعيت هاي افتخار برانگيزي چون مشارکت هاي بي نظير سياسي و اجتماعي که همه به برکت انقلاب و  اسوه گيري از وجود گران قدر حضرت زهرا (ع) به دست آمده، به طور انکار ناپذيري مؤيد و گواه آن است. انقلاب شکوهمند اسلامي ايران، حرکت زنان و نهضت مؤثر آنان را، در ميدان هاي مختلف فرهنگي، سياسي و علمي، به عنوان يکي از بهترين شاخص هاي انقلاب عظيم اسلامي اعلام داشته، و بسياري از شکوفايي جامعه را، در پرتو حرکت خردمندانه و هوشيارانه زنان جامعه اسلامي معرفي مي کند.

 

زن مربي بشريت

الفباي حقوق خانواده در اسلام، بر پايه محبت پي­ريزي شده و نقش آفرينِ هستي، زن را نقش آفرين تاريخ آفريده است. زن مربي بشريت است و کانون تربيت خانواده، بدون اين مربي شايسته، رنگ سعادت نخواهد ديد و خانه، حضور مسئوولانه و مدبرانه مادري کاردان را مي طلبد. اين نقش نمي تواند تشريفاتي يا حتي قراردادي باشد و حق تعالي در نظام زيبا و حکيمانه آفرينش زن را در چنين جايگاهي قرار داده است. زن کانون هستي و پايگاه مهر ورزي و عشق خانواده، مرکز آموزش صفا، صميميت، ايثار و عطوفت به همگان است.

 

حضور اجتماعي زنان

ترديدي نيست که حضور اجتماعي زنان و فعاليت آنها در عرصه هاي سياسي به خودي خود نه تنها ممنوع نيست، بلکه مطلوب هم است؛ مگر اين که به وظايف خانوادگي زنان لطمه زده و جنبه هاي اصيل مادري و همسري آنها را به خطر اندازد. زن مسلمان امروز، بايد خطبه ها و خطابه هاي زهرا و زينب (ع) را که در شرايط سخت روحي ايراد کرده اند، نه يک بار، بلکه بارها و بارها و بارها بخواند تا متوجه شود که الگوهاي واقعي زن مسلمان، چگونه در کنار وظايف مادري و همسري، به بيان حقايق پرداختند و راز زندگي معنوي زن را آشکار ساختند. زن مسلمان امروز، با داشتن الگوهاي برجسته اي چون زهرا و زينب بايد در مسائل سياسي و اجتماعي بي تفاوت نبوده و وظايف خويش را با پاس داشت از وظايف مادري و همسري انجام دهد.

 

زن، خانواده، جامعه

بي ترديد سعادت هر جامعه، در گرو سعادت خانواده هاي آن است. خانواده، کانون پرورش نسل آينده است و زن در خانواده، مرکز اصلي مهر و عاطفه مي باشد. کمبود عواطف در جامعه، زندگي افراد را خشک و بي روح مي کند و نسل بعد را روز به روز از سعادت فردي و اجتماعي دور مي سازد. امام خميني (ره) که با قيامش، حياتي دوباره به شخصيت زن ايراني بخشيد، در پيامي زن را به عنوان مربي صلاح و فساد يک جامعه معرفي مي فرمايد: « نقش زنان در عالم، از ويژگي هاي خاص برخوردار است. صلاح و فساد يک جامعه، از صلاح و فاسد زنان در آن جامعه سرچشمه مي گيرد. زن يکتا موجودي است که مي تواند از دامن خود افرادي به جامعه تحويل دهد که از برکاتشان يک جامعه، بلکه جامعه ها به استقامت و ارزش هاي والاي انساني کشيده شوند و مي تواند به عکس آن باشد.

 

آسيه، پيکره ايمان

نظري به تاريخ حيات زن در اعصار پيشين و جستجو در رويدادهاي گوناگوني که زن عهده دار نقش آنها بوده اين نکته را آشکار مي سازد که هرگاه زن جان و روان خويش را پاک دارد و به عوالم روحاني بگرايد و هر بار که ضمير خويش را از نگار هوس و ظاهر سازي ها بزدايد، چنان با عظمت و نيرومند مي شود که حتي ممکن است تعيين سرنوشت تاريخ ملتي، به اراده او بستگي پيدا کند.

نمونه بارز اين زنان، آسيه همسر فرعون است. آسيه در زبان قرآن به عنوان الگويي کامل در مقام عشق ورزي به ايمان خدا معرفي گرديده است. او پيشرو تمام زناني است که با دلي مالامال از نور ايمان، فکر و عقيده اي محکم و استوار دارند. آري، زن در جهان آفرينش مي تواند به گونه اي نيرومند و نافذ گردد که آسيه آن زن خداجوي بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

معارف دين ما 3 بخش است.

1- احكام         2- اعتقادات           3- اخلاق

هر كدام از موارد فوق هم مانند دانه هاي تسبيحي است كه داراي نخي است. نخ تسبيح عبادات ما «نماز» است. اگر نماز پذيرفته شد، بقيه اعمال هم پذيرفته مي شود. نخ تسبيح اخلاق «عدل وانصاف» است. هر كس عادل ومنصف باشد، موفق است. نخ تسبيح اعتقادات «ولايت» است. ولايت اساسي ترين بخش است. ولايت هم مراتب دارد كه عبارت است از:

1- ولايت خدا          2- ولايت پيامبر اكرم صلي ا   3- ولايت اهل بيت عصمت وطهارت      4-ولايت فقها        5- ولايت والدين بر فرزند          6-ولايت شوهر بر زن

در زمان پيامبر، همسر زني به مسافرت طولاني رفته بود. به اين خانم خبر دادند كه پدرت بيمار است برو عيادتش. گفت از شوهرم اجازه نگرفته ام. (شايد اگر هم مي رفت همسرش ناراضي نبود، ولي چون اجازه نگرفته بود نرفت.) گفت از پيامبر بپرسيد اگر گفت بروم مي آيم. فردي را خدمت پيامبر فرستادند تا از پيامبربپرسد كه برود يا نه؟ پيامبر فرمودند:‌ در خانه بنشين و از همسرت اطاعت كن. او هم عيادت پدرش نرفت. مدتي بعد به او خبر دادند كه پدرت در حال مرگ است. بيا به عيادت او. دوباره از پيامبربپرسيد كه برود يا نه؟ پيامبر همان جواب قبلي را دادند و او هم همان كار را كرد. دفعه ي سوم به او خبر دادند كه پدرت مرد. به تشيع جنازه اش بيا. بازهم از پيامبر پرسيد و پيامبر جواب قبلي را دادند و او هم همان كار را كرد. پيامبر فرمود: به خاطر ولايت پذيري اين زن، خدا هم او را بخشيد و هم پدرش را.

 

----------------------------------------------------------------------------------

 

تمرینات انتظار: تمرين تشخيص حق از حق نما (قسمت اول)

 

هر چه مي گذرد، تشخیص حق مشكل تر است. زمان امام حسين تشخيص حق راحت تر بود يا زمان امام رضا عليه السلام؟

 زمان امام حسين، وضعيت و حال و روز يزيد بر همه روشن بود طوري كه مغيره (يكي از استانداران معاويه) به معاويه مي گويد: يزيد را جانشين خودت اعلام كرده اي. او كه خيلي بي دين است. حداقل مقداري دينداري به او ياد بده. اما مامون امام رضا را  در كنار خود نشانده و وليعهد خود معرفي كرده است. تشخيص براي مردم مشكل تر شده است. لذا تنها خليفه اي كه خودش امام را كشت مامون است. اين قضيه سالها مخفي بود. چون خودش پشت جنازه امام رضا (عليه السلام) بر سرو صورت مي زد. ابا صلت مي دانست كه مامون قاتل امام رضا بوده است. حضرت رضا (عليه السلام) به ياران خاص خود گفته بودند كه «مامون قاتل من است».

 دشمنان 2 دسته اند. يك دسته درخت را قطع مي كند. دسته ي ديگر آب پاي درخت مي ريزد. علفهاي هرزش را مي چينند. براي اينكه وقتي ميوه اش رسيد ميوه را بدزدند. منافق همين كس است. منتظرفرصت است تا ثمره ي كار را بچيند و ببرد. امام صادق عليه السلام مي فرمايند: «اساس دين ما ولايت است.» براي اينكه بيشتر متوجه شويد من اين مطلب را مي گويم. از شخص آقاي موسوي اردبيلي شنيدم كه روزهاي آخر عمر امام بود. همه ي ما را خبر كردند. تعجب كرديم. ساعت 10 شب بود. آقاي اميني و مشكيني از قم آمدند. رؤساي سه قوه نيز بودند. حدود 50 نفر در جلسه بودند. هركس مي رسيد از حاج احمد آقا مي پرسيد چه شده؟‌ حاج احمد مي گفت: من هم نمي دانم. امام گفتند همه را جمع كنيد. همه جمع شديم. مبهوت مانديم كه امام چه مي خواهند بگويند. امام فرمودند: «تا ديشب براي من هم محرز نبود كه اين نهضت مي ماند. ديشب اين قضيه براي من محرز شد. شما را جمع كردم تا بگويم كه از اين مسير جدا نشوید. اگر از این مسير جدا شويد، خود را به هلاكت انداخته ايد.»

يكي از مفتيان اهل سنت عراق مي گفت: «اي كاش ما هم رهبر و ولي فقيه داشتيم كه اين همه تو سري خور نبوديم.» اين بسيار مهم است كه جايگاه رهبري روز به روز در دنيا شناخته تر مي شود. بايد تمرين كنيم تا ولايت پذير باشيم. از خدا بخواهيم كه به ما توفيق دهد كه ولايت پذير شويم و بتوانیم حق را از حق نما تشخیص دهیم. بايد به اعتقادات خود عمق بخشيم.

 

-------------------------------------------------------------------------

تمرینات انتظار: تمرين كوچك كردن دنيا در چشم خودمان (قسمت پنجم)

 

امروزه در بسياري از مراسمات رضاي مردم وفاميل بر رضاي خدا ترجيح داده مي شود. آقاي انصاريان تعريف كرده اند كه: يك نفر سالها در مراسم عزاي امام حسين (ع) خدمت كرد. پسرش قصد داشته  هنگام مراسم دامادي اش ساز ودهل بياورد. پدرش مخالفت مي كند. پسرش مي گويد اگر مخالفت كني با تو قهر مي كنم. هر طوري شده پدرش را راضي مي كند وساز ودهل مي آورد. (شيطان به اين حد راضي نمي شود) شب عروسي پسر از پدرش مي خواهد كه وسط جمع بيايد وتكاني به خود بدهد. با اصرار زياد  پدر را راضي مي كند. پدر در حاليكه وسط جمعيت بوده، عزراييل به سراغش مي آيد وجانش را مي گيرد. يعني كسي كه به پير غلام امام حسين شهرت داشته، وسط مجلس گناه جان مي سپارد. (ترجيح رضاي پسر بر رضاي خدا)

 

-------------------------------------------------------------------------

این جمعه هم گذشت

 

     تو  اما  نیامدی ...

 

-----------------------------------------------------------------------

تمرینات انتظار: تمرين كوچك كردن دنيا در چشم خودمان (قسمت چهارم)

 

پيامبر به ابوذر فرمودند: “زهد آن نيست كه دنيا را در دست نداشته باشي. بلكه زهد آن است كه دنيا را در دل جاي ندهي.” يعني مال ومنال داشته باشي ولي به آن دل نبندي. حب دنيا به كوچكي وبزرگي كاري ندارد. مثالي بزنم تا بهتر متوجه شويد. به عالمي كه محتضر شده بود هر چه اصرار كردند كه شهادتين را بگو، نگفت واز دنيا رفت. بعد از مرگ او را در خواب ديدند. از اوپرسيدند: چرا شهادتين نگفتي ورفتي؟ گفت: من پوست آهويي داشتم كه روي آن مي نشستم و به آن وابسته شده بودم. هنگام احتضار، شيطان آن را جلوي چشمم گرفت وگفت: اگر شهادتين را بگويي اين را آتش ميزنم. من هم كه نمي دانستم كه اين حال احتضار است، فكر مي كردم كه خواب مي بينم. شهادتين را نگفتم ورفتم. ببينيد گاهي اوقات يك چيز بي ارزش دنيايي ما را گول مي زند وگرفتار مي كند. رابطه حضرت زينب وامام حسين وعشق اين خواهر وبرادر شهره ي عالم است، اما جايي كه به خاطر خدا بايد از هم جدا شوند، از هم دل مي كنند. آنقدر با معرفت بود كه حتي با جنازه ي برادر كه بر خورد كرد، خدا را فراموش نكرد. خدا در حق اهل بيت پيامبر سوره نازل كرد. چون هنگام افطار غذاي خود را بخشيدند. يعني امتحان روز به روز سخت تر مي شود. اسير ، مسلمان نبود. مشرك بود. ما اگر باشيم مي گوييم: « چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است.» حضرت علي (عليه السلام) با وجود اينكه 3 روز بود خودش و فرزندانش چيزي نخورده بودند غذا را به اسير مشرك (كه دم در آمده بود براي گدايي) بخشيدند. فضّه كنيز حضرت زهرا (سلام الله) نيز با آنان همراه بود. در آن سوره به فضّه اشاره كرده اند. تمرين كرده اند كه اطعام ديگران از اطعام خودشان مهمتر است. در سوره ي انسان (دهر) خداوند 12 پاداش به اين خانواده عطا كرده ا ست (جالب اين است كه به احترام حضرت زهرا سلام الله  كلمه ي «حور العين» در اين سوره  نمي آيد.) يا مثلا حضرت علي عليه السلام دفاع از حضرت زهرا سلام الله عليها را به خاطر خدا كنار مي گذارد. (البته دفاع از جسم حضرت را نه دفاع از مسلك او را).

 ----------------------------------------------------------------------------

 

تمرینات انتظار: تمرين كوچك كردن دنيا در چشم خودمان (قسمت سوم)

 

متاسفانه امروزه  اهميت بعضي از سنتهاي عرفي ما از سنتهاي شرعي ما بيشتر شده است. مثلا بعضي ا زخانمها  از ناهماهنگي ويكدست نبودن ظروفي كه جلوي مهمان مي گذارند بيشتر ناراحت مي شوند تا اينكه چند بار جلوي نا محرم بيايند وبروند وبخواهند چيزي را درست كنند. اگر در اين مثالهاي كوچك تمرين نكنيم، در امتحان بزرگ (هنگام ظهور رفوزه مي شويم). مثل بچه اي كه پدر ومادرش به مسافرت رفته اند و او به جاي انتظار سلامتي پدر ومادرش به سوغاتي هايي که آنها وعده داده اند مي انديشد. به آدم بدبختي كه در سپاه يزيد بود گفتند تو براي چه آمدي در سپاه يزيد؟ مگر نمي داني كشتن امام چه مكافاتي دارد؟ گفت: من نيامدم امام بكشم. به من وعده ي زين اسب داده اند. من انتهاي لشكر مي ايستم تا به زين اسب برسم. (غافل بود از اينكه در سپاهي قرار گرفته كه مقابل امامند و او هم سياهي لشكر دشمنان امام شده) دنيا چسب دارد هر چقدر كه به شما چسبيد شما آن را ازخودتان جدا كنيد. آنقدر بچسبد وشما جدا كنيد كه خاصيت چسبندگي اش را از دست بدهد. اين چسب موقع مرگ آسانتر كنده مي شود. اما اگر آن را از خود جدا نكرده باشيد موقع مرگ آنچنان از شما مي كنند كه بيچاره مي شويد. امام حسين عليه السلام جدا شدن از علي اكبر وعلي اصغر خود را هم آسان نموده بود.

 

--------------------------------------------------------------------

تمرینات انتظار: تمرين كوچك كردن دنيا در چشم خودمان (قسمت دوم)

 

از استاد بزرگوار مرحوم علي صفايي حايري (معروف به عین- صاد) پرسيديم: چه بكنيم كه دنيا ما را اذيت نكند؟ فرمودند: از دنيا بزرگتر شويد. ببينيد بچه كه بوديم به خاطر لباس عروسك و كوك ماشين اسباب بازي خود گريه مي كرديم. اما حالا به بچه اي كه براي اين چيزها گريه مي كند مي خنديم. روايتي داريم كه مي گويد: «شر الناس من باع آخرته بالدنيا و شر من ذلك من باع آخرته بغيره.» یعنی «بدترين مردم كسي است كه آخرتش را به دنيا بفروشد، بدتر از او كسي است كه آخرتش را به دنياي كس ديگري بفروشد.» (كس ديگري مي خواهد نماينده يا رييس جمهور شود من پوستر پاره مي كنم و) وقتي استانداري بصره وكوفه براي طلحه وزبير بزرگ شد با حضرت علي وارد جنگ شدند. حتي براي اينكه مردم را با خود همراه كنند عايشه را سوار بر شتر كردند (چون قرآن از زنان پيامبر با عنوان ام المؤمنين ياد كرده است و طلحه و زبير با مردم گفتند كه علي در مقابل ام المؤمنين ايستاده است.) مردم هم توجه نكردند كه پيامبر سفارش كرده بود كه هر گاه راه را گم كرديد به دنبال علي برويد و نگفتند كه دنبال زنان من برويد. من دريكي از انتخاباتها  گفتم كه امام خميني (ره) هيچگاه نفرمودند بعد از من براي پيدا كردن راه دنبال خانواده ي من برويد بلكه فرمودند: بعد از من براي يافتن راه سراغ مدرسين وعلماي حوزه ي علميه برويد.

----------------------------------------------

 

تمرینات انتظار: تمرين كوچك كردن دنيا در چشم خودمان (قسمت اول)

 

همه مي دانيم كه طلحه  وزبير از ياران  واصحاب پيامبر بودند ولي چرا عاقبت بخير نشدند واز امام خود بريدند و چپ كردند؟ آنها تمرين نكردند كه دنيا را در نظر خود كوچك كنند. ريشه رياست طلبي و دنيا طلبي، بزرگ شمردن دنياست. حضرت علي عليه السلام در يكي از خطبه هايشان مي فرمايد: «رفيقي داشتم كه دنيا در نظر او كوچك شده بود.» وظيفه ي ما اين است كه آنچه در چشم ما كوچك است كوچكتر كنيم. مشكل ما اين است كه جاي كوچكتر وبزرگترها عوض شده است. حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: «كسي كه خدا در جانش بزرگ شده باشد، دنيا در چشم او كوچك است. و بالعكس». مثالي بزنم: هر مسافري كه از سفر مي آيد، برايش مهم است كه چگونه از او استقبال خواهد شد. اما دنيا در نظر امام آنقدركوچك شده بود كه وقتي از تبعيد بر مي گشتند، خبر نگاري در هواپيما ازاو پرسيد: ملت ايران به استقبال شما آمده اند وشهر وكوچه وخيابان ومردم به شدت مشتاق شما هستند، شما چه احساسي داريد؟ امام فرمودند: هيچ احساسي ندارم. يعني ظواهر دنيا در نظر او هيچ ارزشي نداشت.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

به هوش باشیم، نکند ...

 

بايد انتظارات امام زمان را از خود بدانيم. ما تاريخ را مي خوانيم و مي بينيم،‌ اما روايت از آينده خبر مي دهد.  2 دسته روايت تكان دهنده در مورد بعد از ظهور داريم.

1-   كساني به امام زمان مي گويند «تو دين جديد آورده ايي» اينها از متعصب ترين آدمهاي عصر غيبت بوده اند. كساني با امام زمان مخالفت مي كنند كه بعضي ها فكر مي كنند اينها دست راست امام زمانند.

2-      بعضي از كساني كه حتي به مخيله ما هم نمي رسد كه دنبال امام زمان باشند، جزء ياران حضرت قرار مي گيرند.

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

تمرینات انتظار: تمرين عافيت سوزي

 

ابوموسي اشعري (قاعدين) عافيت طلب بود. مگر عافيت طلبي بد است؟ خير. در شرايط عادي خوب است. حتي دعا مي كنيم «يا ولي العافيه اسئلك العافيه» اما تمرين عافيت سوزي مهم است. اينها تمرين عافيت سوزي نداشتند. عافيت سوزي نداشتند. عافيت سوزي يعني اينكه مثلا موقع تشنگي آب را به كسي بدهيم كه از ما تشنه تر است. غذا را به كسي بدهيم كه گرسنه است.

حاج آقا ماندگاری می فرمودند: زمان جنگ بچه ها در جزيره مجنون از گرماي شديد خواب نداشتند. پشه ها امان و خواب را از رزمندگان ربوده بودند. يك لحظه همگي خوابيدند. بعد متوجه شديم شهيد فدايي حدود يك ساعت است بچه ها را با چفيه باد مي زند.‌ خودش خيس عرق شده بود. از او پرسيديم مگر خودت نمي خواستي بخوابي؟‌ گفت:‌ از اينكه شما خوابيده بوديد لذت بردم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
بقيـع » ، مزرعه غم و كشتزار اندوه است.
درختى كه در اين غريب آباد مى‏رويد، ريشه در مظلوميّتى هزار و چهارصد ساله دارد.

اينجا ديگر بايد عنان را به دستِ «دل» سپرد،
اينجا بايد دل را در چشمه «اشك» شستشو داد،
دل، در سايه اشك است كه نرم مى‏شود و آرام مى‏گيرد.
تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مى‏دهد،
بگذار ببارد اين چشم،
بگذار بريزد اين اشك،

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 در مورد پيدايش تاريخى تشيع و مؤسس آن نظرات گوناگونى از سوى موّرخين ارائه شده كه به عمده آنها اشاره مى گردد:

الف ـ نظريه پيدايش آن در زمان پيامبر(ص)
شيعه اماميه معتقد است كه بذر اوليه تشيع را خداوند در قرآن كريم نشانده و پيامبر اكرم(ص) در طول دوران رسالتشان آنرا آبيارى نموده اند; بنابر اين شجره طيبه تشيع در زمان حضور نبى گرامى اسلام به ثمر نشسته و به همين جهت عدّه اى در زمان پيامبر به آن معروف بوده اند، مانند: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن الأسود و... بنابراين قول ـ كه انشاءالله آنرا اثبات خواهيم كرد ـ خدا و رسول او مؤسس مكتب تشيّع، مى باشند.

ب ـ نظريه پيدايش تشيع در «سقيفه»
بعضى از تاريخ نگاران اهل سنّت معتقدند: هنگامى كه در سقيفه عدّه اى ـ به تبع نصّ ـ دنبال على(ع) رفتند و بقيه... تشيع به وجود آمد. ابن خلدون [1]دكتر حسن ابراهيم حسن[2]، احمد امين مصرى[3] و محمّد عبدالله عنان[4] از نويسندگان اهل سنت و شرق شناس معروف، جولد تسهير[5] اين نظريه را پذيرفته اند.

ج ـ نظريه پيدايش آن در زمان كشته شدن «عثمان»

برخى ديگر از تاريخ نگاران عقيده دارند كه به هنگام حمله مردم به خانه عثمان «25 سال پس از پيامبر(ص)» و كشتن او تشيّع شكل گرفت و ظاهر شد. از ميان اهل سنت ابن حزم اندلسى[6]و دكتر على سامى النشار[7] و از بين شرق شناسان فلهاوزن[8] چنين نگرشى دارند.

د ـ نظريه پيدايش آن پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام)
دكتر كامل مصطفى شبيبى، معتقد است: كه تشيع پس از شهادت حسين بن على(ع) ظاهر گشت.[9]

هـ ـ نظريه پيدايش آن از ميان افكار «فارسيان»
برخى معتقدند كه فكر و ايده تشيع برخاسته از افكار فارسيان ايرانى است كه به پايتخت اسلام نفوذ كرده است. از ميان شرق شناسان، دوزى[10]، فان فلوتن[11] و براون[12] و از ميان اهل سنت، احمد امين[13] و احمد عطية الله[14] چنين نظريه اى را ابراز كرده اند.

و ـ نظريه تشيع محصول فكرى عبدالله بن سبا
از كسانى كه مكتب شيعه را از ساخته هاى فكرى «عبدالله بن سبا» مى دانند، مى توان به دكتر على سامى النشار[15]، سيد محمد رشيد رضا[16]، شيخ محمد او زهره[17] و ابوالحسين ملطى[18] اشاره كرد.


[1] ـ  تاريخ ابن خلدون، ج3، ص364.
[2] ـ  تاريخ الاسلام، ج1، ص371.
[3] ـ  فجر الاسلام، ص266.
[4] ـ  تاريخ الجمعيّات السرية الحركات الفكرية، ص26.
[5] ـ  العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص174.
[6] ـ  الفصل، ج2، ص78.
[7] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص78.
[8] ـ  الخوارج والشيعة، ص146.
[9] ـ  الصلة بين التصوف والتشيع،ص 23.
[10] ـ  تاريخ المذاهب الاسلامية، لأبى زهرة، ج1، ص41.
[11] ـ  همان كتاب
[12] ـ  فجر الاسلام، ص111.
[13] ـ  همان كتاب
[14] ـ القاموس، الاسلامى، ج3، ص222.
[15] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص18.
[16] ـ  السنّة والشيعة ص4-6.
[17] ـ  المذاهب الاسلامية، ص64.
[18] ـ  التنبيه و الرّد على اهل الأهواء والبدع، ص25.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 


مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسى و اجتماعى بسيارى را پشت‏سر گذاشته كه در سرنوشت آن از نظر فعاليت‏هاى مذهبى و كلامى مؤثر بوده است.

1- عصر خلفا

در اكثر اين دوره شيعه از شرايط اجتماعى و سياسى مطلوبى برخوردار نبود، ولى در دوران خلافت ظاهرى امام على عليه‏السلام شرايط مطلوبى به دست آورد، و توسط امير المؤمنين عليه‏السلام معارف توحيدى تبيين گرديد و دانشمندان بسيارى در زمينه‏هاى تفسير، فقه و كلام از درياى بيكران علوم وى سيراب گرديدند. البته تبيين معارف توحيدى و تربيت دانشمندان توسط امام على عليه‏السلام در دوره قبل از خلافت او نيز انجام مى‏گرفت، ولى در دوران خلافت آن حضرت رشد فزاينده‏اى يافت.

2- عصر امويان

در اكثر اين دوره شرايط سياسى كاملا عليه شيعه بود و آنان متحمل آزارها و شكنجه‏هاى جسمى و روحى بسيارى از جانب حكام اموى گرديدند. ولى با اين حال از رسالت دينى و كلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدايت‏هاى آموزگاران معصوم كلام، در حد توان به رسالت‏خويش جامه عمل پوشاندند.

در بخش پايانى حكومت امويان و بخش آغازين حكومت عباسيان، يعنى بخشى از دوران امامت‏حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام شرايط سياسى نسبتا خوبى براى اهل بيت و شيعيان فراهم گرديد، زيرا حكومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاكمان اموى در اضطراب روحى و فكر به سر مى‏بردند. در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويان را نداشتند، و در آغاز حكومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيز به دليل اينكه آنان به انگيزه و ترفند دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند، اهل بيت و پيروان آنان از شرايط خوبى برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمى و فرهنگى شيعه توسط امام باقر و امام صادق پايه‏گذارى و شكوفا گرديد.

3- از منصور تا هارون

در زمان منصور بار ديگر علويان تحت فشار سياسى سختى قرار گرفتند، چنانكه سيوطى گفته است:

«منصور اولين خليفه (عباسى) بود كه ميان علويان و عباسيان آتش فتنه را برانگيخت. در سال 145 (پس از گذشت نه سال از حكومت منصور) محمد و ابراهيم، فرزندان عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، عليه منصور قيام كردند، ولى آن دو و گروه بسيارى از اهل بيت توسط وى به شهادت رسيدند» .

محمد اسقنطورى مى‏گويد: بر منصور وارد شدم و ديدم در فكر عميقى فرو رفته است. گفتم چرا فكر مى‏كنيد؟پاسخ داد: از اولاد فاطمه عليها السلام بيش از هزار نفر را كشته‏ام، ولى بزرگ آنان (حضرت صادق عليه‏السلام) را نكشته‏ام .

آزار و شكنجه‏هاى علويان توسط منصور در زندانهاى تاريك و نمناك و قرار دادن آنان در لاى ديوار مشهور است.

از كسانى كه به دستور منصور به شهادت رسيد، معلى بن خنيس از شيعيان و اصحاب مقرب و متصدى امور مالى امام صادق عليه‏السلام بود. منصور از داود بن عروه فرماندار مدينه خواست تا وى را به قتل برساند. داود( معلى) را احضار نمود و او را تهديد به قتل كرد و از وى خواست تا نام شيعيان را به او بگويد. معلى مقاومت نموده و گفت: به خدا سوگند اگر نام يكى از آنان در زير پاى من باشد، پايم را بر نخواهم داشت. داود وى را به شهادت رساند و سرش را به دار آويخت.

او سرانجام امام صادق عليه‏السلام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد.

اين وضعيت در عصر حكومت مهدى عباسى (169- 158) ، و هادى عباسى (پانزده ماه) و هارون الرشيد (193- 170) نيز ادامه يافت و آنان در اعمال فشار و شكنجه، زندان، تبعيد و قتل علويان راه منصور را ادامه دادند. محمد بن ابى عمير و فضل بن شاذان به دستور او زندانى و شكنجه شدند. وى حكم دستگيرى هشام بن حكم را صادر كرد، ولى او مخفى گرديد. و داستان جنايت‏حميد بن قحطبه به دستور هارون مشهور است.

4- از امين تا واثق (232- 193)

پس از هارون، محمد امين به حكومت رسيد و مدت چهار سال و چند ماه حكومت كرد. ابو الفرج در مقاتل الطالبيين مى‏نويسد: «روش امين درباره اولاد على بن ابى طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن اين بود كه او به فكر خوشگذرانى و تهيه وسائل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مامون قرار گرفت، تا اينكه كشته شد» .

مامون برادر خود را كشت و قدرت سياسى را به دست آورد و حدود بيست‏سال (218- 198) حكومت كرد.

در زمان مامون تشيع در اكثر شهرهاى اسلامى نفوذ كرد و اثر آن در در بار مامون نيز ظاهر گرديد، چنانكه فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مامون و طاهر بن الحسن خزاعى فرمانده ارتش وى شيعه بودند.

مامون وقتى كثرت شيعه را ديد و دانست كه حضرت رضا عليه‏السلام مورد توجه و محبت مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضى هستند و نسبت‏به حكومت‏هاى قبلى بنى عباس اظهار دشمنى مى‏كنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستى با علويان را برگزيد و بدين طريق افكار عمومى را متوجه خود ساخت، لذا از در نفاق و ريا اظهار تشيع نموده، از خلافت، حقانيت، و برترى على عليه‏السلام بر ابو بكر و عمر دفاع مى‏كرد، و حتى مساله واگذارى خلافت و سپس ولايتعهدى را مطرح نمود، ولى در حقيقت او هدفى جز حفظ قدرت و تثبيت موقعيت‏خود نداشت، و سرانجام نيز امام رضا عليه‏السلام را به وسيله زهر مسموم ساخت. ولى در هر حال همين ملايمت و نرمش ظاهرى، موجب فراهم شدن زمينه نسبتا مناسبى براى ترويج و نشر عقايد شيعه گرديد.

عامل مؤثر ديگرى نيز در اين باره وجود داشت، و آن گسترش و افزايش ترجمه كتب فلسفى و علمى بسيار از زبان يونانى و سريانى و غير آنها به زبان عربى بود كه به گرايش مسلمانان به علوم عقلى و استدلالى سرعت‏بخشيد، به ويژه آنكه مامون نيز معتزلى مذهب بود و به خاطر علاقه‏مندى به بحث‏هاى استدلالى، مباحث كلامى در زمينه اديان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متكلمان شيعه از فرصت استفاده كرده و به تبليغ مذهب اهل بيت عليهم السلام همت گماردند.

در عصر معتصم (متوفاى 227) و واثق (متوفاى 232) نيز تقريبا شرايط سياسى در مورد اهل بيت همانند زمان مامون بود، به ويژه آنكه آن دو نيز به كلام معتزله گرايش داشته و با بحث‏هاى استدلالى و كلامى موافق بودند. پرسشهاى كلامى و دينى بسيارى كه از امام جواد عليه‏السلام شده است نيز گواه بر اين است كه ارتباط مردم با آن حضرت در عصر معتصم نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت‏به امام عليه‏السلام عداوت مى‏ورزيد و سرانجام نيز دستور قتل وى را صادر نمود. پس از شهادت امام عليه‏السلام، جمعيت انبوهى براى تشييع جنازه آن حضرت اجتماع نمودند. على رغم اينكه معتصم تصميم داشت آنان را از شركت در مراسم تشييع منع كند، ولى آنان به تصميم وى اعتناء نكرده و شمشير بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. اين مطلب نيز گواه بر قدرت و كثرت شيعه در آن زمان است.

5- عصر متوكل و پس از آن

با به حكومت رسيدن متوكل (247- 232) شرايط دگرگون، و سخت‏گيرى و كينه توزى آشكار با علويان تجديد شد، و ارتباط با اهل بيت عليهم السلام جرم سياسى به شمار آمد. دستور وى به ويران نمودن قبر امام حسين عليه‏السلام و منع زيارت آن مشهور است.

خصومت متوكل، به شيعيان اختصاص نداشت، بلكه وى با فلسفه و كلام و عقل گرايى مخالفت مى‏ورزيد. جرجى زيدان مى‏نويسد: از روزى كه متوكل به خلافت رسيد تا آخرين نفس در آزار و شكنجه فيلسوفان و طرفداران راى و قياس و منطق كوشش داشت.

پس از متوكل حكومت عباسيان گرفتار آشفتگيها و كشمكشهاى بسيار گرديد، و هر چند گاهى درباريان بر سر كسب قدرت، به جدال و كشتار دست مى‏زدند، تا زمان معتضد عباسى (279- 247) پنج تن از حكام عباسى، به نامهاى منتصر، مستعين، معتز، مهتدى و معتمد به حكومت رسيدند، و با به قدرت رسيدن معتضد (289- 279) بار ديگر دستگاه عباسى اقتدار يافت. چنانكه سيوطى درباره وى نوشته است:

«وى را سفاح ثانى لقب دادند، زيرا فرمانروايى بنى عباس را تجديد حيات كرده، و قبل از او از زمان متوكل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگى و ضعف شده و در آستانه زوال بود» .  

بنابر اين در عداوت و دشمنى عباسيان با اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنان جاى ترديد نيست، ولى با توجه به اضطراب و نابسامانى حاكم بر دستگاه عباسى در دوره ياد شده، و شورشها و انقلابهايى كه در گوشه و كنار سرزمين اسلامى رخ مى‏داد، شرايط مناسب براى عباسيان، در جهت اعمال فشار بر علويان فراهم نبود، و آنان نسبت‏به عصر منصور و هارون، از شرايط بهترى برخوردار بودند.

6- عصر آل بويه، فاطميان و حمدانيان

قرن چهارم و پنجم هجرى از نظر شرايط سياسى از بهترين دوران‏هاى شيعه به شمار مى‏رود، زيرا خاندان بويه (477- 320) كه مذهب شيعه داشتند، در دستگاه حكومت عباسى از نفوذ و اقتدار زايد الوصفى برخوردار بودند. فرزندان بويه به نامهاى على، حسن و احمد كه قبلا در فارس حكومت مى‏كردند، در زمان «المستكفى‏» به سال 333 وارد بغداد شده، به مقر حكومت راه يافته و مورد تكريم خليفه قرار گرفتند. احمد، «معز الدوله‏» ، حسن، «ركن الدوله‏» ، و على، «عماد الدوله‏» لقب يافتند. معز الدوله كه منصب امير الامرائى را داشت، چنان اقتدارى به دست آورد كه حتى براى مستكفى حقوق و مقررى تعيين كرد. به دستور وى در روز عاشورا بازارها تعطيل و براى امام حسين عليه‏السلام مراسم سوگوارى بر پا گرديد، و مراسم عيد غدير با شكوه بسيار انجام شد. كوتاه سخن آنكه آل بويه در ترويج مذهب اماميه اثنا عشرى اهتمام بسيار ورزيدند.

در بغداد، مركز حكومت اسلامى، كه قبل از آل بويه مردم پيرو مذهب اهل سنت‏بودند، با به قدرت رسيدن آنان مذهب شيعه نشو و نما كرد و آيين‏هاى مخصوص شيعيان با شكوه فراوان انجام مى‏شد. شيخ مفيد، متكلم نامدار اماميه كه در اين زمان مى‏زيست، مورد تجليل و تكريم بسيار بود. مسجد «براثا» در منطقه كرخ بغداد به وى اختصاص داشت، و شيخ مفيد در آن علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعليم و تدريس مى‏پرداخت. وى در پرتو موقعيت ويژه‏اى كه از جنبه‏هاى علمى و اجتماعى داشت، توانست فرق مختلف شيعه را انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحكيم و ترويج نمايد.

خدمات آل بويه به مذهب تشيع اختصاص نداشت، بلكه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامى خدمات شايان نمودند. غناوى در كتاب «الادب فى ظل بنى بويه‏» مى‏نويسد: يكى از امتيازات دوره آل بويه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود كه خود و وزراى ايشان تاثير به سزايى در اين زمينه داشتند، زيرا وزرا هميشه از طبقات نويسندگان و دانشمندان مبرز برگزيده مى‏شدند. . . آوازه‏شان در فضا طنين‏انداز شد، تا آنجا كه دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ايشان روى آورده و از توجهشان برخوردار شدند. در ميدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگى و به كار انداختن انديشه‏ها گوى سبقت را از سروران خود (خلفاى عباسى) ربوده بودند» .

در قرن چهارم فاطميين نيز در مصر به قدرت رسيدند و حكومت آنان تا اواخر قرن ششم هجرى (567) ادامه يافت. حكومت فاطميان بر مبناى دعوت به تشيع پايه گذارى شد و اگر چه آنان دوازده امامى نبوده، پيرو مذهب اسماعيليه بودند، و ميان اين دو مذهب اختلافاتى وجود دارد، ولى در حفظ شعائر مذهب تشيع، و نيز فراگرفتن تعاليم اسلامى از طريق خاندان وحى، و تشويق مردم به اين روش، هر دو مذهب هماهنگ‏اند.

سيوطى مى‏نويسد: «در سال 357 هجرى قرامطه بر دمشق استيلا يافته و بر آن شدند كه مصر را نيز به تصرف خود در آورند، ولى عبيديون (فاطميون) مالك آن گرديده و دولت رفض (تشيع) در سرزمينهاى مغرب، مصر و عراق استقرار يافت، و اين بدان هت‏بود كه پس از مرگ كافور اخشيدى، حاكم مصر، نظم مصر مختل گرديد و سربازان در مضيقه مالى قرار گرفتند. گروهى از آنان نامه‏اى براى المعز لدين الله (فرمانرواى مغرب) نوشته از او خواستند تا وارد مصر گردد. وى فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود، و او وارد مصر گرديد. در سال 358 از پوشيدن لباس سياه و خواندن خطبه‏اى كه بنى عباس مى‏خواندند منع كرد و دستور داد جامه سفيد پوشيده و خطبه زير را بخوانند:

«اللهم صل على محمد المصطفى، و على على المرتضى، و على فاطمة البتول و على الحسن و الحسين سبطي الرسول. . . » .

او در سال 359 دستور تاسيس دانشگاه الازهر را صادر كرد، و بناى آن به سال 361 پايان يافت. همچنين دستور گفتن «حى على خير العمل‏» را در اذان صادر نمود. مشابه همين دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز بالله صادر گرديد.

حمدانيان و مذاهب شيعه

در قرن چهارم هجرى حكومت‏شيعى ديگرى نيز در جهان اسلام پديد آمد، و آن حكومت‏حمدانيان (391- 293) بود. برجسته ترين زمامدار آل حمدان على بن عبد الله بن حمدان ملقب به سيف الدوله (303- 350) بود. وى انسانى خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بيشتر ايام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومى به سر برد. در عصر حمدانيان سرزمين سوريه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبك و توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملو از شيعيان بود، و به ويژه شهر حلب پايگاه عالمان شيعه و به خصوص بنو زهره به شمار مى‏رفت. از كسانى كه در تحكيم و نشر مذهب تشيع نقش مهمى ايفا نمود، ابو فراس (متوفاى 357) شاعر نامدار آل حمدان بود،

چنانكه قصيده ميميه او از شهرت به سزايى برخودار است و مطلع آن چنين است:

الحق مهتضم والدين محترم

و فيى‏ء آل رسول الله مقتسم.

حمدانيان هيچ كس را به پيروى از مذهب شيعه مجبور ننموده، به وسيله مال و مقام هم نفريفتند، بلكه مردم را به اختيار خود واگذار كردند تا هر چه مى‏پسندند براى خود برگزينند. فقط مبلغان با اخلاص حقايق را براى مردم بازگو مى‏كردند، بر عكس اموى‏ها و عباسى‏ها و صلاح الدين ايوبى كه مردم را با ارعاب و خشونت‏به مذهب تسنن فرا مى‏خواندند.

حمدانيان مردمى روشنفكر و آزاد منش بودند. به همين جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفكران از همه مذاهب و اديان شدند، تا آنجا كه هنرمندان از روم گريخته و به سوى سيف الدوله مى‏آمدند.

شيعه در عهد سلجوقيان و ايوبيان

در اواسط قرن پنجم هجرى دولت مهمى با نام دولت‏سلجوقى پديد آمد و حكومت‏سنى مذهب بغداد را كه رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پيشرفت‏شيعيان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگيرى نمود. حكومت‏سلجوقيان تا اواخر قرن هفتم هجرى استقرار يافت.

حكومت مقتدر ديگرى كه در نيمه دوم قرن ششم (565) تاسيس گرديد، حكومت ايوبيان به دست‏ صلاح الدين ايوبى بود، كه تا سال 848 دوام يافت.

فداكارى‏هاى صلاح الدين در جنگ با صليبيان در خور تقدير و تحسين است، ولى تعصب شديد او نسبت‏به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشيع، نقطه ضعفى بس بزرگ و غير قابل اغماض است. وى پس از استيلاى بر مصر با فاطميان با خشونت تمام عمل نمود. در كتاب «الازهر فى الف عام‏» آمده است: «ايوبيها در مطلق آثار شيعه دخالت كرده و آنان را نابود كردند. صلاح الدين دولت فاطمى را عزل كرد و اقوام خود را در يك شب به منازل آنان وارد نمود و ناله‏هاى جگر خراش و گريه‏هاى جانسوز به قدرى بلند بود كه مردم فكر خود را از دست داده بودند. . . » .

وى دستور داد روز عاشورا كه بنى اميه و حجاج عيد مى‏گرفتند، مجددا عيد باشد و حى على خير العمل را از اذان برداشت و در سخت‏گيرى با شيعيان تا آنجا پيش رفت كه دستور داد گواهى كسى بايد قبول شود كه معتقد به يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنت‏باشد، و كسى حق سخنرانى يا تدريس داشت كه پيرو آن مذاهب باشد و حتى كتابخانه‏هاى بزرگى كه فاطميين تاسيس كرده بودند و كتابهاى نفيسى در فنون مختلف در آنها گردآورى شده بود، به دست وى متلاشى گرديد و در نتيجه اين روش خصمانه، مذهب تشيع در مصر فراموش گرديد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

با يك نگاه مختصر به تاريخ گذشته ايران معلوم خواهد شد كه «نفوذ تشيع» در ايران، نه تنها به صورت دفعى نبوده، بلكه سير تدريجى آن تا قرنها با كندى صورت مى‏گرفته است. با نگرشى به حوادث و وقايعى كه در ارتباط با رشد «گرايشات شيعى» است، مى توان به سير تدريجى نفوذ تشيع در ايران، چند مرحله را در نظر گرفت. بطوريكه هر كدام از آنها مرحله‏ئى فراتر از مرحله قبل مى باشد:
مرحله اول، در ميان «موالى» ايران در عراق.
مرحله دوم، نفوذ تشيع در بعضى از مناطق مركزى ايران همچون «قم».
مرحله سوم، توسعه گرايشات شيعى با روى كار آمدن «بنى عباس».
مرحله چهارم، فتح طبرستان به دست «علويان».
مرحله پنجم، برپائى حكومت«آل بويه».
مرحله ششم، پس از حملات «مغول‏ها».
مرحهل هفتم، روى كار آمدن دولت «صفويه».
اگر چنين سيرى را در نظر بگيريم و قبول كنيم كه زمان اين مراحل، مجموعا ده قرن بوده است، نمى توان «عوامل نفوذ تشيع» را در يك يا دو عامل خلاصه نمود. اين به آن دليل است كه در هر دوره، وضعيت خاصى از لحاظ فرهنگى، سياسى و اقتصادى حاكم بوده است و طبعا عكس العمل مردم نيز در قبال مذاهب و فرق، مختلف و متفاوت صورت مى گرفته است.
از اين رو مى بايست حداقل، هر مرحله را بطور «نسبى» جداى از مراحل ديگر در نظر گرفته، و شرائط خاصى كه از ابعاد مختلف بر آن مرحله حاكم بوده به حساب آورد. اين «ساده انگارى» است كه كسى نفوذ تشيع را با اشاره به يك وجه قضيه كه آنهم معلوم نيست صحت دارد يا خير، توجيه كند.
...بعنوان مثال ما نمى‏توانيم وضعيت روحى و فرهنگى و نيز قابليت‏هاى مردمى را كه در سال 16 هجرى مغلوب شده‏اند، با مردمى كه صد سال بعد از آن زندگى مى كرده‏اند، برابر بدانيم. قطعا مردمى كه در قرن پنجم هجرى در ايران زيست مى كرده‏اند با كسانى كه مورد حمله اعراب مسلمان قرار گرفته بودند، تفاوت بسيار داشتند. وجود انگيزه‏هاى قومى در ميان آنها، سيرى «نزولى »داشته و يا تحت تأثير تعاليم اسلامى «تعديل» شده است. در اين صورت، عكس العمل آنها در قبال فرق مختلف، بايستى تغيير كند. اگر روزگارى آنها مورد هجوم «بنى اميه» بوده‏اند، طبعا روزگارى نيز خود، «بنى عباس» را بر سر كار آوردند. و زمانى، حكومت مستقل تشكيل دادند. و حتى حاكم بر بغداد شدند. روشن است كه اگر اين شرائط مختلف در نظر گرفته نشود، چه اشتباهات فراوانى در «نتيجه گيرى» بوجود خواهد آمد.
مردم ايران، روزگارى گرايششان به تشيع قوى شد كه حاكم بر بغداد شدند.
(زمان آل بويه) و زمانى اين گرايش، سرعت يافت كه مغولان بر آنها مسلط شدند. در اين صورت اين مطلب چه ارتباطى با اين توجيه دارد كه آنان به جهت ظلم و ستمى كه از سوى بنى اميه و حكام خود كامه بر ايشان مى رفت و زير فشار بودند و نيز مى خواستند تحت نام اسلام (اما نه اسلام خلفاء) مبارزه كنند، تشيع را برگزيدند؟
با اين توضيحات، چاره‏اى نداريم جز آنكه به اين محققين كه كار خود را «ساده» كرده (1) و با سخنى سخيف، ساختمانى عظيم بنا مى كنند بگوئيم، يكبار ديگر بايد در اين باره يعنى : «ترسيم سير تدريجى نفوذ تشيع در ايران و عوامل مربوط به آن»تأمل كنند!
... اين افراد با مطرح كردن زمينه‏هاى فرهنگى مردم ايران در قرن اول هجرى و نيز بيان انگيزه‏هاى قومى و ملى، مسئله نفوذ تشيع در ايران را تحليل و توجيه مى كنند.
در عين حال، بسيارى از مسائل جزئى كه تأثير كلى در نفوذ تشيع داشته و چنين تأثيرى در قرون بعد صورت گرفته، غافل مانده‏اند. براى يك« تحقيق روشن»، مى‏بايست تاريخ دقيق نفوذ تشيع در شهرها و مناطق مختلف، ذكر شود و تا آنجا كه امكان دارد، مسائل خاص هر يك از آن دوره‏ها، مورد بحث قرار گيرد.
البته مسائل عمده فرهنگى يك ملت نيز در مجموع، قابل توجه بوده و طبيعى است كه به هر حال ملتى كه قرنها با« فرهنگ خاصى» خو گرفته تا مدتها نتواند از آن دل بكند. مدت دوام آن، بستگى به نقش فرهنگ جديد بر جامعه و برخورد آن با فرهنگ پيشين دارد اين برخورد از طرف اسلام محكم بود در عين حال، برگزارى بعضى از جشن‏هاى جاهلى ايران نشانگر بقاى «آثار فرهنگى »گذشته محسوب مى‏شد. در قرون اوليه اين جشنها، هم در ميان مسلمانان ايرانى «سنى» و هم كسانى كه گرايشات «شيعى» داشتند، وجود داشت. علاوه بر اين در بين عربها نيز مشهود بود، بطوريكه بنى اميه داستان رستم و سهراب را زنده كردند (2) و يا ديگر خلفاى اموى و عباسى، مراسم عيد نوروز، جشن مهرگان و آداب و رسوم ايرانى را برگزار كرده و از بسيارى از رسوم ساسانى استقبال نمودند (3) .
توجه به اين مسائل فرهنگى در يك وجه كلى، مى تواند خطوطى را در سراسر تاريخ ايران ترسيم كند. بطوريكه تا اندازه‏اى بعنوان يك «محور» براى ارزيابى «تحولات فكرى و فرهنگى »مى‏تواند مورد توجه قرار گيرد. اما معمولا مى‏بايست در اين باره دقت زيادى به عمل آيد و تأثير اين مسائل بطور دقيق روشن گردد، نه اينكه تحت عناوين كلى و يا به جهت حضور سطحى آنها در ظواهر، نتايج گسترده گرفته شود.


تعليقات:
1 ـ ر. ك. براى نمونه: روند نهضتهاى ملى و اسلامى در ايران اثر انصاف‏پور.
2 ـ رازى، نقص ص .67
3 ـ ر. ك. جعفريان، تحقيقى كوتاه پيرامون رابطه تشيع و ايران ص 66، .67
تاريخ تشيع در ايران ص 11
رسول جعفريان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على (اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص) ايجاب ميكرد.
پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحاً به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است.
على (عليه السلام) پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتاً محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى به ياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.
پيغمبر اكرم (ص) به موجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على (عليه السلام) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام.
على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.
جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به على (ع) داشت طبعاً عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت واميداشت.
گذشته از همه اينها نام (شيعه على) و (شيعه اهل بيت) در سخنان پيغمبر اكرم (ص) بسيار ديده ميشود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

 

ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:

1. نگراني انجام رسالت
اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.

2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد
دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).

3. نگراني مسأله جانشيني
اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.

4. نگراني در باره اهل بيت (ع)
در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

روزی مردی از شام ، به تحریک معاویه ، وارد مدینه شد و با دیدن امام حسن مجتبی ( ع ) شروع به دشنام دادن به حضرت و پدر بزرگوارش  امیر المؤمنین علی ( ع ) نمود . امام حسن ( ع ) چیزی نفرمودند تا آن مرد شامی ساکت شد ، آنگاه حضرت با لبخند شیرینی به او سلام کرد و فرمود :         « ای مرد فکر می کنم غریب هستی ، گمان می کنم در اشتباه افتاده ای ، اگر گرسنه ای به منزل ما بیا تا تو را سیرت کنیم ، اگر نیازمندی ، نیازت را برطرف می کنیم ، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی   می کنیم ، اگر بر ما وارد شوی ، وسایل پذیرائی از تو را فراهم خواهیم ساخت . مرد ، شرمسار شد  و گریست و گفت : گواهی می دهم که تو جانشین خداوند بر روی زمینی ، خدا بهتر می داند که رسالت خویش را به چه کسانی بدهد . « اَللّهُ اَعلَمُ ، حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتَهُ »

مرد شامی خطاب به امام ( ع ) : « تو و پدرت نزد من مبغوضترین مردم بودید و اما اکنون محبوبترین هستید .

و ..... آن مرد شامی آنروز میهمان امام شد و چون جهت رفتن خداحافظی می کرد یکی از دوستان آن حضرت به شمار می رفت .

 

رحلت جانگداز نبی مکرم اسلام ، حضرت محمد مصطفی ( ص ) و شهادت سبط اکبر و کریم اهل بیت  امام حسن مجتبی ( ع ) و شهادت ثامن الحجج علی بن الموسی الرضا ( ع ) بر مسلمانان و شیعیان جهان بخصوص دایره قطب عالم امکان حضرت بقیۀ الله الاعظم امام زمان ( عج ) تسلیت باد .

 


منتظران برترين اهل زمانند

 

امام سجاد ( ع ) : « اِنّ أهلَ زَمانِ غَيبَتِهِ القَائِلينَ بِاِمامَتِهِ وَ المُنتَظِرينَ لِظُهُورِهِ أفضَلُ مِن أهلِ كُلِّ زَمانٍ .....اِنتِظارُ الفَرَج مِن أعظَم الفَرَج ... »

اهل زمان غيبت او كه معتقد به امامتش و در انتظار ظهورش باشند ، از اهل هر دوره و زماني با فضيلت ترند ...انتظار ظهور ، از بزرگترين راه هاي رسيدن به ظهور است .

                                                                                                      علامه مجلسي ، بحار الانوار ، ج52 ، ص 122

 

انتظار ، راه رسيدن به ظهور

به فرموده امام سجاد ( ع ) كساني كه در زمان غيبت امامشان در قيد و بند غفلت اسير نشوند و همچنان در انتظار ظهور او به سر برند ، برترين مردم هر زمانند ؛ چرا كه آنان توانسته اند با عقل و فهم و معرفتي كه خداوند به ايشان عطا فرموده است ، نه تنها گرفتار عادت اجتماعي و همه گير « غفلت از امام زمان (عج) » نشوند ، بلكه در حالات خويش چنان تغيير و تحولي ايجاد كرده اند كه مسأله غيبت براي ايشان همچون مشاهده گشته است : « صَارَت بِهِ الغَيبَةُ عِندَهُم بِمَنزِلَةِ المُشاهِدَةِ »

به فرمايش آن حضرت ( ع ) : « ايشان به منزله مجاهداني هستند كه در حضور رسول خدا ( ص ) با شمشير جنگيده اند » آنان به حقيقت در شمار مخلصان و شيعيان راستين ما و دعوت كنندگان به سوي دين خدا در نهان و آشكارند »

خداوند انشا ء ا... به همه ما توفيق عنايت فرمايد كه در راه اولياي الهي قدم گذاشته و توجه و انتظار ظهور را سر لوحه كار خويش قرار دهيم .

 

 سال پیامبر اعظم ( ص ) پیامبر رحمت و محبت مبارک باد

 

َمحبّت در اسلام

 

امام صادق ( ع ) :

هر گاه دو شخص مؤمن یکدیگر را ببینند , برترین آن دو کسی است که دیگری را بیشتر دوست بدارد .

 

محبّت عبارتست از احساس میل به چیزی که برای انسان لذّت بخش است .

از نظر اسلام ، محبّت بیشترین نقش را در سازماندهی جامعه آرمانی انسانی دارد . جامعه مطلوب انسانی در   اسلام ، جامعه ای است که بر اساس محبّت مردم نسبت به یکدیگر شکل بگیرد .

اسلام می خواهد جامعه ای بسازد که همه مردم ،خود را برادر یکدیگر بدانند و تا سر حدّ ایثار نسبت به هم عشق  بورزند ، و این بدان جهت است که هیچ چیز مانند محبّت در سازماندهی جامعه دلخواه انسانی ، کار ساز نیست .

محبّت ، مؤثر ترین عنصر پرورش انسانهای شایسته و کار آمد ترین ابزار پیشبرد اهداف فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی است .

به گفته حضرت سلیمان ( علیه السلام ) هیچ چیز مانند محبّت شیرین نیست . محبّت به قدری شیرین است که همه تلخی های زندگی را با کمک آن می توان شیرین کرد و بسیاری از ضعف ها و نا بسامانی ها و مشکلات فردی و اجتماعی را می توان به وسیله آن ، جبران نمود و به تعبیر لطیف پیامبر اسلام ( ص ) : ما ضاقَ مجلسٌ بمتابیّن . هیچ جائی برای نشستن دو دوست ، تنگ نیست .

آری اسلام ؛ برنامه تکامل انسان است . اصلی ترین عنصر این برنامه محبّت است . عنصر محبّت ، تا آنجا در تحقق برنامه هایی که اسلام برای پیشرفت جامعه انسانی پیش بینی کرده ، که امام باقر ( ع ) دین اسلام را جز محبّت نمی داند و می فرمایند : هَلِ الِّدینُ الاَّ الحُّب ؟ آیا دین جز محبّت است ؟

خدایی که قرآن را به مردم معرفی میکند ، خدائی است مهربان و عاشق مردم . او آئین اسلام را که دین همه انبیاء الهی است ، بر پایه های محبّت خود ، استوار کرده است . و پیشوایان بزرگ اسلام ، برای این که مردم با شیرینی محبّت زندگی را شیرین کنند و از برکات این نعمت بزرگ الهی بهره مند شوند ، محبّت را با جملاتی زیبا ، و رسا و در ذهن ماندنی ، مانند رأس العقل ، اول العقل و نصف العقل توصیف کرده اند و مردم را به دوستی و محبّت و الفت نسبت به یکدیگر تشویق کرده اند .

باشد که در این ایام عید نوروز که بازار دید و بازدیدها گرم است کدورتهای گذشته را از درون خود بزدائیم و اگر خدای ناکرده از کسی دلگیر هستیم بخاطر خدا گذشت کنیم و ما  که مدعی این آئین و دینیم با عشق به یکدیگر و دوستی و الفت با هم ثابت نمائیم که پیرو پیامبر عظیم الشأن و این اولیای الهی هستیم .

پس بیائیم با هم مهربان باشیم و دوستدار هم .

والعاقبة للمتقین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 

 

روز بیداری

راستی تا حالا با خودت فکر کردی چرا رنگ روز جمعه تو تقویم با بقیه روزهای هفته فرق داره ؟ جمعه هم مگه یکی از روزهای هفته نیست ؟ در بقیه روزهای هفته ، آدم ها از سر نیاز شغلی یا ضرورتهای دیگه صبح زود از خواب بیدار می شوند  ؛ امّا جمعه روز سحر خیزی و بیداری کسانیه که خودشون خواستن بیدار شوند !! کسانی که جمعه را با نام محبوب آغاز می کنن و " ندبه " کنان صداش می زنند .

یادم اومد قصۀ عشق ورزان و منتظرانی را که هر جمعه ، چشم به طلوع طلعت رشید مردی آسمانی  دوخته اند !!! چرا که موعودشان جمعه ای از جمعه ها ظهور خواهد کرد .

آه که چقدر جمعه رو دوست دارم .

جمعه روز بیداری ، روز راز و نیاز منتظران و روز خداست .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

  السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

پيامبر اكرم ( ص ) :

 

« فَنَيرِزوُا اِن قَدَرتُم كُلُّ يَومٍ يَعنِي تَهادَوا وَ تَواصَلُوا فِي اللهِ »

اگر مي توانيد هر روزتان را نوروز كنيد ، يعني ( هر روز ) در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با يكديگر پيوند بر قرار كنيد .

 

آداب اسلامي نوروز

 

نوروز ، از اعياد مورد تائيد اسلام است كه براي آ‹ در روايات اسلامي آداب مخصوصي بيان شده است . در حقيقت ، اسلام خواسته است كه آدمي همراه و همگام با طبيعت ، در خود تغيير و تحولي اساسي ايجاد نمايد و در اين عرصه از زمين و زمان عقب نيفتد . همان گونه كه با فرارسيدن نوروز زمين زنده و زمان نو مي شود ، جسم و جان آدمي نيز مي بايست در مسير بندگي خداوند طراوت ، نشاط ، شادابي و زندگي تازه اي يابد . بهترين اعمالي كه اين طراوت و سر زندگي را براي او به ارمغان مي آورد ، عبارتند از :

1 -  برقراري ارتباط خالصانه با خالق هستي

2 -  تقاضاي تغيير در رفتار و گفتار و تمام احوال با دعاي تحويل سال

3 -  صله رحم و ديد و بازديد آشنايان با نيّت الهي

4 -  هديه دادن به يكديگر

5 -  پاكيزگي و آراستگي

6 -  غسل

7 -  پوشيدن بهترين لباسها

چنانچه امام صادق ( ع ) مي فرمايند : « با فرا رسيدن نوروز ، غسل كن و پاكيزه ترين لباسهايت را بپوش »

 

شيخ حر عاملي ، وسائل الشيعه ج 5 ص 288

امسال نوروز تقارون پيدا كرده است با اربعين سرور و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسين ( ع ) كه همه ما مي بايستي حرمت اين روز را نگه داشته و علاوه بر اينكه از خداوند تحول و دگرگوني را خواستار مي شويم از خداوند بخواهيم معرفت شناخت امام حسين ( ع ) را نيز به همه ما عنايت فرمايد .

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 
نام اصلى «حبيب بن مظاهر» «حبيب بن‏مظهر» 1است، بزرگمردى از طايفه با شرافت و افتخارآفرين! «بنى اسد» و از صحابه رسول گرامى اسلام(ص) مى‏باشد، وى يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد; دوران كودكى او همزمان با سالهايى بود كه پيامبر(ص) در مكه مكرمه مردم را به توحيد و خداپرستى دعوت مى‏نمود، فيض ديدار پيامبر، توفيقى بود كه حبيب را، از همان اوان جوانى با معارف دينى و سرچشمه زلال تعاليم اسلام، آشنا ساخت.
چهره بارز «حبيب‏» هميشه در تاريخ مانند خورشيدى تابان، درخشيده و مى‏درخشد; چرا كه او از اصحاب پيامبر گرامى اسلام به حساب مى‏آمد، و از آن حضرت حديثهاى زيادى شنيده بود از سوى ديگر، شركت او در سن 75 سالگى، در نهضت نورانى كربلا و دفاع از حريم ولايت از صحنه‏هاى پرشكوه و نورانى زندگى سرشار از معنويت او مى‏باشد.
بنابراين حبيب از جمله كسانى است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره‏اش زيبا و جمال معنوى او به حد كمال رسيده بود. 2 به طورى كه در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حريم ولايت زبانزد ديگران شده بود.
( حبيب بن مظاهر مورد علاقه پيامبر اسلام( ص
نقل شده كه: پيغمبر خاتم(ص) روزى با جماعتى از اصحابش، از جايى عبور مى‏كردند; ناگهان ديدند چند نفر از بچه‏ها، با يكديگر بازى مى‏كنند. پيامبر اكرم(ص) جلو رفتند و نزديك يكى ازبچه‏ها نشست، و دست نوازش بر سر او كشيد، سپس پيشانى او را بوسيد. و با ملاطفت و مهربانى، او را پهلوى خود نشاند!
اصحاب، از اين عمل حضرت سؤال كردند. حضرت فرمود: روزى ديدم، كه اين طفل با حسينم بازى مى‏كرد، و در حين بازى، خاك زير پاى «حسين‏» را برمى‏داشت و به صورت و چشمهايش مى‏ماليد. پس; من هم او را دوست مى‏دارم. چون او فرزند مرا دوست مى‏دارد، و جبرئيل خبر داده: او در واقعه كربلا از انصار و ياران حسينم خواهد بود. 3  
در تقريرات، «مرحوم حاج شيخ جعفر تسترى‏» احتمال داده كه، آن طفل «حبيب بن مظاهر» بوده است.
علم حبيب
پس از وفات جانسوز رسول گرامى(ص) حبيب بن مظاهر با حضرت على(ع) بيعت نمود، و در خط ولايت على بن ابيطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پيامبر عظيم الشان اسلام(ص) شنيده بود: «انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد المدينة فليات الباب‏». يعنى «من شهر علمم و على در آن شهر است، هر كس كه علم مى‏خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت على(ع) را مغتنم شمرده و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه حضرت قرار گرفت 4و دانشهاى گرانبها و فراوانى از حضرت على(ع) آموخت.
او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا كه مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود. 5 يكى از دانشهاى او «علم بلايا و منايا» بود. يعنى: پيشگويى حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده، و تاريخ.
شجاعت‏حبيب
«حبيب بن مظاهر» مردى شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طورى كه در تمام جنگهايى كه در دوران حكومت‏حضرت على(ع) رخ داد; حضورى فعال و چشمگير داشت، و در آن زمان بعنوان يكى از شجاعان بزرگ كوفه در زمره ياران امام(ع) بود. 6
در روز عاشورا نيز با شجاعت تمام، در مقابل لشگر عمر سعد ايستاد; و شروع به نصيحت و اندرز كرد. بلكه، آن خفتگان و اسيران هواى نفس را، بيدار كند. خلاصه، «حبيب‏» شخصى بود كه تنها از خدا مى‏ترسيد و با تمام وجود و شجاعت‏بسيار، كمر همت، به يارى و دفاع از حريم ولايت و امامت، بسته بود.
عبادت حبيب
حبيب مردى عابد و پارسا بود. تقوى و حدود الهى را رعايت مى‏كرد. حافظ كل قرآن كريم بود، و هر شب به نيايش و عبادت خدا مى‏پرداخت.7
به فرموده امام حسين(ع) در هر شب يك ختم قرآن مى‏كرد. 8
مردى بود كه حتى آخرين شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نيايش با پروردگار سپرى كرد.
زهد حبيب
او حلال و حرام الهى را رعايت مى‏نمود. زندگى پاك و ساده‏اى داشت. آن‏قدر به دنيا بى‏رغبت‏بود و زهد را، سرمشق زندگى خود قرار داده بود، كه هر چقدر به او پيشنهاد امان و پول فراوان شد; نپذيرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذرى نداريم كه زنده باشيم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند».9
به تحقيق مى‏توان گفت: «حبيب بن‏مظاهر» از جمله افرادى است كه اميرالمؤمنين(ع) در باره آنان فرموده است:
«ارادتهم الدنيا فلم يريدوها» 10يعنى: دنيا به آنان روى مى‏آورد ولى آنها به دنيا پشت كرده، و با بى‏رغبتى و بى‏اعتنايى از كنار آن مى‏گذرند.
چهره حبيب از آغاز نهضت‏حسينى تا شهادت
بعد از شهادت امام حسين(ع) شيعيان به امام حسين نامه نوشته، آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، نخستين نامه در خانه «سليمان بن‏مريم خزاعى‏» - كه از شيعيان مخلص بود - نوشته شد. اين دعوتنامه با امضاى چهار تن از بزرگان كوفه، توسط «عبدالله بن‏مسمع همدانى‏» و «عبدالله بن‏وال‏» به مكه ارسال شد; كه «حبيب بن‏ظاهر» يكى از امضاكنندگان اين نامه بود. 11
بنابراين مى‏بينيم كه حبيب، از همان اول فعاليت‏خود را براى اين نهضت الهى شروع مى‏كند، و همراه «مسلم بن‏عوسجه‏» كه به طور پنهانى در كوفه براى «مسلم بن‏عقيل‏» از مردم بيعت مى‏گرفتند; و در اين راه از هيچ اقدامى كوتاهى نمى‏كردند.12
حبيب بن‏مظاهر اين پيرمرد عارف و آگاه، مصمم بود كه به هر قيمتى شده، خود را به كاروان كربلا برساند; شب به راه مى‏افتاد و روز استراحت مى‏كرد تا در بند ماموران «ابن‏زياد» اسير نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در كربلا، به كاروان امام حسين(ع) پيوست. 13
به محض رسيدن به كربلا، مجددا وفادارى خود را نسبت‏به امام(ع) در ميدان عمل به نمايش مى‏گذارد. همين كه مشاهده نمود ياوران امام اندك و دشمنان او بسيارند، به امام حسين(ع) عرض كرد: «در اين نزديكى، قبيله‏اى از «بنى‏اسد» هستند، اگر اجازه دهيد پيش آن‏ها رفته، آنان را به يارى شما دعوت كنم، شايد خداوند هدايتشان كند.» بعد از اينكه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانيد و شروع به نصيحت و موعظه كرد. 14
شهادت
او، عاشق شهادت بود. دلش براى شهادت مى‏طپيد. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خويش مشغول بود، و لحظه‏شمارى مى‏كرد تا روز عاشورا فرا رسد و در ركاب مولا و سرور خويش، شربت‏شهادت را بنوشد.
بالاخره، نوبت جان‏فشانى فرا رسيد. آن مجاهد پير و عاشق كه روحيه‏اى جوان و شاداب داشت; با شمشيرى بران به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده، آنان را از دم تيغ مى‏گذراند. و اين گونه رجز مى‏خواند:
«من حبيب، پسر مظاهر، زمانى كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم، شما گرچه از نظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومتر و وفادارتريم، حجت و دليل ما برتر، منطق ما آشكارتر است و از شما پرهيزكارتر و استوارتريم.» 15
حبيب بن‏مظاهر، با آن سن زياد همچون يك قهرمان شمشير مى‏زد، و 62 نفر از افراد دشمن را به درك واصل كرد.
تشنگى و خستگى بر او چيره شده بود، ناگهان، در اين هنگام «بديل بن‏مريم عقفانى‏» به او حمله كرد و با شمشيرى بر فرق او زد، ديگرى با سر نيزه به او حمله كرد، تا اينكه حبيب از اسب بر زمين افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بديل بن‏مريم‏» سر مطهرش را از تن جدا كرد.
شهادت اين پير عاشق، بر ياران امام(ع) و خود امام(ع) بسيار گران بود. حضرت خود را به بالين او رسانيد. چنان شهادت «حبيب‏» در امام اثر گذاشته بود كه فرمود:
«احتسب نفسى و حماة اصحابى‏»: پاداش خود و ياران حامى خود را، از خداى تعالى انتظار مى‏برم.16 اى حبيب! مردى با فضيلت‏بودى كه در يك شب قرآن را ختم مى‏كردى.17
سرانجام «حبيب بن‏مظاهر اسدى‏» يار باوفاى اباعبدالله‏الحسين(ع) در سن 75 سالگى، در تاريخ دهم محرم‏الحرام، سال 61 هجرى قمرى، در سرزمين مقدس كربلا به فيض شهادت نائل آمد.
خاتمه
تاريخ، معلم انسان‏هاست، بنابراين نبايد تنها به مطالعه تاريخ بماهو تاريخ اكتفا كرد، بلكه بايد از مطالعه زندگى بزرگان درس گرفته و آن را به كار بست.
درسى كه از تاريخ زندگى اين صحابى و يار دلاور امام حسين(ع) مى‏توان گرفت در چند سظر به طور خلاصه بيان مى‏كنم:
چرا افرادى همانند «حبيب‏» تا آخرين قطره خون از حريم ولايت دفاع مى‏كنند و تمام هستى خود را، در راه هدفشان، نثار مى‏نمايند؟ علت اين است كه:
«افراد امثال حبيب، عاشق حقيقى و واقعى اهل بيت (عليهم السلام) بوده‏اند، اراده آنها تنها زبانى نبود; بلكه سعى مى‏كردند در عقيده و افكار، اخلاق، بينش سياسى، زندگى فردى و اجتماعى به گونه‏اى رفتار نمايند كه ائمه (عليهم السلام) دستور داده‏اند.
خداوند ما را جزء دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) قرار دهد.»
پى‏نوشتها:
1- تقى الدين الحسن بن على بن داود حلى ، الرجال .
2- قاضى نورالله ، مجالس المؤمنين ، ص 308 . السيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج 4 ، ص 554 .
3- علامه مجلسى ، بحارالانوار ، ج 10 ، حاج محمد هاشم خراسانى ، منتخب التواريخ ، ص 278 .
4- السيد محن الامين ، المجالس السنيه فى مناقب و مصائب العتره النبويه ، ج 1 .
5- امالى منتخبه ، ص‏49 .
6- محمد بن طاهر سماوى ، ابصار العين فى انصار الحسين(ع)، ص‏56 .
7- السيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج 4 ، ص 554 .
8- ترجمه نفس المهموم ، شيخ عباس قمى ، ص‏343 .
9- كشى، رجال.
10- سيد رضى، نهج‏البلاغه، خطبه همام.
11- شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، ص 35 - 34.
12- السيد محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.
13- همان.
14- محمد بن‏طاهر سماوى، ابصار العين فى انصار الحسين، ص‏57.
15- تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏347.
16- السيد محسن الامين، مجالس السنية، ج 1; تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏349.
17- حاج شيخ عباس قمى، منتهى الامال، ص 430; حاج شيخ عباس قمى، ترجمع نفس المهوم، ص‏343.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

نشست فصلي شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي روز دوشنبه ششم مارس آغاز شده است.

گروه سياسي ايرنا درآستانه اين نشست حساس،روزشمار تحولات مرتبط با فعاليت هاي صلح آميزهسته‌اي ايران را از نشست فوق‌العاده شوراي حكام در ‪ ۱۵بهمن / چهارم فوريه تا ‪ ۱۵اسفند ‪ /۱۳۸۴ششم مارس ‪ ۲۰۰۶آماده كرده است كه در پي مي‌آيد.


** ‪
۱۵بهمن ‪۴ /۱۳۸۴فوريه ‪۲۰۰۶
- شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي با راي‌گيري قطعنامه پيشنهادي اروپارا با‪
۲۷راي مثبت ،‪ ۵راي ممتنع و‪ ۳راي مخالف ونزوئلا،سوريه وكوبابه تصويب رساندكه براساس بندهاي ‪ ۲و‪ ۸آن ،ايران تاماه مارس يك ماه ديگرفرصت داردكه مواردخواسته شده رااجراكندودرغيراين صورت دراين ماه پرونده ايران به شوراي امنيت گزارش خواهدشد.

- جوادوعيدي "معاون بين‌الملل شوراي عالي امنيت ملي وسرپرست هيات ايراني دروين،درباره موضع وواكنش ايران به قطعنامه شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي گفت :دولت موظف به دوواكنش خواهدبود.

وي بعد از تصويب قطعنامه عليه ايران گفت:براساس قانون مصوبه مجلس شوراي اسلامي،درصورت هرگونه ارجاع ،گزارش،اطلاع وفرستادن موضوع فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران به شوراي امنيت ،دولت موظف به دوعكس العمل خواهدبود:
"اول اينكه دولت بايد تمام تعليق‌هاي داوطلبانه را كه تاكنون انجام مي داد،متوقف كندودوم اينكه تاپيش ازتصويب پروتكل الحاقي درمجلس شوراي اسلامي ،دولت بايدازادامه اجراي داوطلبانه پروتكل الحاقي پرهيز كند."
وي افزود: عليرغم آن چيزي كه دربرخي ازرسانه‌هاي غربي تحت عنوان "عكس العمل عجولانه واحساساتي طرف ايراني "ازآن نام مي‌برند،پيش ازاين مابه طرف‌هاي خودبطورروشن اعلام كرده بوديم كه چنين قانوني درمجلس ايران تصويب شده است ،بنابراين آنهاعملانبايدبه جنگ قانون مجلس ايران بروند، بويژه اينكه مجلس ،نمادوسمبل اراده مردم است .


** ‪
۱۶بهمن ۵ /۱۳۸۴فوريه ‪۲۰۰۶
- غلامرضاآقازاده معاون رييس جمهوري ورييس سازمان انرژي اتمي درگفت وگوي ويژه خبري شبكه دوم سيماي جمهوري اسلامي ايران گفت:بعضي هافكرمي كردند از طريق مذاكره وبرطرف كردن نگراني اروپايي هامي توانيم به نتيجه برسيم ،درحاليكه امروزشاهدهستيم كه اروپابه دنبال كسب اعتماد نبوده است .

- "حميدرضاآصفي "سخنگوي وزارت امورخارجه گفت :قطع اقدامات داوطلبانه به معناي كاهش همكاري جمهوري اسلامي ايران باآژانس بين‌المللي انرژي اتمي نيست
حميدرضاآصفي "سخنگوي وزارت امورخارجه تاكيدكرد:شوراي امنيت آخر دنيانيست .حميدرضاآصفي "سخنگوي وزارت امورخارجه درادامه نشست هفتگي خودبا خبرنگاران همچنين گفت كه انتظارازآژانس اين بودكه درجلسه فوق‌العاده شوراي حكام ازحقوق اعضادفاع كندكه نكرد.

- محمود احمدي نژاد رييس جمهوري تاكيدكرد:دستيابي به انرژي صلح آميزهسته اي خواست ملت ايران است وملت مادراين مسيرمحكم ايستاده ومسيرخودراطي خواهد كرد.


** ‪
۱۷بهمن ۶ / ۱۳۸۴فوريه ‪۲۰۰۶
- غلامحسين الهام سخنگوي دولت بارديگربرصلح آميزوشفاف بودن فعاليتهاي هسته‌اي جمهوري اسلامي ايران تاكيدكردوگفت : ماقصدخروج از"ان .پي .تي "را نداريم ،امانظارتهاي فراترازچارچوبهاي حقوقي وفني رانيزنمي پذيريم.

- علي لاريجاني دبيرشوراي عالي امنيت ملي ايران روزدوشنبه گفت كه با حركت اروپائيان درشوراي حكام آژانس شرايطديپلماتيك وجنس فعاليت ديپلماتيك درآينده تغييرخواهدكرد علي لاريجاني درجواب به سووالي مبني براين كه آيادربحث هسته‌اي هنوزهم بدنبال سياست "برد- برد"هستيد،گفت : ماهميشه به اين موضوع توجه داريم وبدنبال اين نيستيم كه باكسي دراين قضيه جنگ كنيم بلكه بدنبال آن هستيم كه درشرايطمسالمت آميزحقوق ايرانيان رااستيفاكنيم دبيرشوراي عالي امنيت ملي افزود:درهاي مذاكره بازاست ،اروپائيان هنوزهم مي توانندمذاكره كنند.آنهامي توانندبه روش‌هاي ديگري مذاكره كنند.

-"سرگئي ايوانف "وزيردفاع روسيه گفت:روسيه درشوراي حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي درباره گزارش پرونده ايران به شوراي امنيت مانند اكثراعضاي آن راي دادواين اجماع نظريك علامت ونشانه بود.

-"كوفي عنان "دبيركل سازمان ملل روزدوشنبه تنهاازايران خواست كه به منظوركمك به خنثي كردن بحران برسرموضوع هسته‌اي وبازگشت به ميز مذاكره ، گامهاي اعتمازسازبردارد.

عنان به خبرنگاران گفت:اميدوارم ايران براي ايجادفضايي درجهت انجام اقدامات اعتمادسازي كه طرفين رابه ميزمذاكره برگرداند،گامهايي بردارد.

- وزيرامورخارجه چين روزسه شنبه پس ازديداربا"ژاك شيراك "رييس جمهوري فرانسه گفت :پاريس وپكن همواره برحل پرونده اتمي ايران ازراه ديپلماتيك تاكيددارند.


** ‪
۱۸بهمن ۷ /۱۳۸۴فوريه ‪۲۰۰۶
- رييس جمهوري روسيه روزسه شنبه تصميم شوراي حكام آژانس بين‌المللي انرژي اتمي درموردپرونده اتمي ايران را"متوازن "خواند.

"ولاديميرپوتين "به خبرنگاران گفت : مادرمورداين مساله باگروه تروئيكاي اتحاديه اروپاوآمريكاهمكاري نزديك داريم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 
 

در روز جمعه‏اى در شام نماز جمعه است.ناچار خود يزيد بايد شركت كند، و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،اين را الآن يقين ندارم.(در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع مى‏شود.اصلا اين دو خطابه به جاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى‏شود.)اول آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد،هر صفت‏خوبى در دنيا بود براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن على عليه السلام و امام حسين به عنوان اينكه اينها-العياذ بالله-از دين خدا خارج شدند،چنين كردند،چنان كردند.زين العابدين از پاى منبر نهيب زد:«ايها الخطيب!اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو براى رضاى يك مخلوق،سخط پروردگار را براى خودت خريدى.بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مى‏دهى از اين چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خيلى عجيب است!به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند!مثلا در مجلس يزيد،نمى‏گويد:يا امير المؤمنين!يا ايها الخليفة!يا حتى به كنيه هم نمى‏گويد: يا ابا خالد!مى‏گويد:يا يزيد!هم زين العابدين و هم زينب.در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى‏دهى من بروم روى اين منبر؟يعنى اين كه منبر نيست،اين چوبهاى سه پله‏اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى‏رود بالاى آن و چنين سخنانى مى‏گويد،ما اين را منبر نمى‏دانيم.اين چهار تا چوب است.)اجازه مى‏دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم؟يزيد اجازه نداد.آنهايى كه اطراف بودند،از باب اينكه على بن حسين،حجازى است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است،براى اينكه به اصطلاح سخنرانى‏اش را ببينند،گفتند:اجازه بدهيد،مانعى ندارد.ولى يزيد امتناع كرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهيد،ما مى‏خواهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى‏كند.گفت:من از اينها مى‏ترسم.اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد،يعنى ديد ديگر بيش از اين،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.

ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود(منتها بعدها ديگر بيمارى نداشت،با ائمه ديگر فرق نمى‏كرد)و از طرف ديگر اسير،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود،وقتى بالاى منبر رفت چه كرد!چه ولوله‏اى ايجاد كرد!يزيد دست و پايش را گم كرد.گفت الآن مردم مى‏ريزند و مرا مى‏كشند.دست‏به حيله‏اى زد.ظهر بود،يكدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دير مى‏شود.صداى مؤذن بلند شد.زين العابدين خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اكبر،الله اكبر»،امام حكايت كرد:«الله اكبر،الله اكبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حكايت كرد،تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم.تا به اينجا رسيد،زين العابدين فرياد زد:مؤذن!سكوت كن.رو كرد به يزيد و فرمود:يزيد! اين كه اينجا اسمش برده مى‏شود و گواهى به رسالت او مى‏دهيد كيست؟ايها الناس! ما را كه به اسارت آورده‏ايد كيستيم؟پدر مرا شهيد كرديد كه بود؟و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى‏دهيد؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده‏اند.

آنوقت‏شما مى‏شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايمترى بود،ملازم قرار داد و گفت:حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن.اين براى چه بود؟آيا يزيد نجيب شده بود؟روحيه يزيد فرق كرد؟ابدا.دنيا و محيط يزيد عوض شد.شما مى‏شنويد كه يزيد،بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى‏كرد و مى‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منكر شد و گفت من چنين دستورى ندادم،ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد.چرا؟چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 
نويسنده:فرهاد شرف پور
صهيون، در زبان عبرى، به معناى پُر آفتاب و نيز نام كوهى در جنوب غربى بيت المقدس است. كوه صهيون، زادگاه و آرامگاه داود پيامبر- عليه ‏السلام - و جايگاه سليمان - عليه ‏السلام - بود. گاه اين واژه نزد يهوديان، به معناى شهر قدس، شهر برگزيده و شهر مقدس آسمانى به كار مى ‏رود؛ ولى در متون دينى يهود، صهيون، اشاره به آرمان و آرزوى ملت يهود براى بازگشت به سرزمين داود - عليه ‏السلام - و سليمان - عليه ‏السلام - و تجديد دولت يهود دارد. به ديگر سخن، صهيون براى يهود، سمبل رهايى از ظلم، تشكيل حكومت مستقل و فرمان‏روايى بر جهان است و از اين رو، يهوديان خود را فرزندان صهيون مى ‏دانند.
صهيونيسم، به جنبشى گفته مى ‏شود كه خواهان مهاجرت و بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و تشكيل دولت يهود است. صهيونيسم، همانند شووينيسم (ناسيوناليسم افراطى) است كه با خوار شمردن ملت‏ها و نژادهاى ديگر و با غلوّ در برترى خود، در پى دست‏يابى به قدرت سياسى است. اين جنبش، در نيمه اوّل قرن 13 شمسى/نيمه دوم قرن 19 ميلادى در اروپا، پا به عرصه حيات گذاشت؛ ولى واژه صهيونيسم، نخستين بار توسط تئودور هرتصل‏1 به كار رفت و سپس ناحوم ساكولو2 - مورّخ صهيونيست - در كتاب «تاريخ صهيونيست» از آن سخن گفت.3
صهيونيسم، تنها داراى ابعاد و معانى سياسى (صهيونيسم سياسى) نيست؛ بلكه ابعاد و معانى ديگرى همچون صهيونيسم كارگرى، فرهنگى، دمكراتيك، راديكال و توسعه طلب را نيز در بر مى ‏گيرد. مشهورترين تقسيم صهيونيسم، طبقه بندى آن به دو بخش سياسى و فرهنگى (دينى) است. صهيونيسم سياسى، خواهان بازگشت يهوديان به فلسطين است كه با تدوين كتاب «دولت يهود» توسط هرتصل در 1263ش./1894م. زاده شد. امّا صهيونيسم فرهنگى، مخالف مهاجرت يهوديان در قرن 14 شمسى/20 ميلادى به فلسطين است؛ زيرا در انتظار انسان رهايى ‏بخش‏4 در آخرالزمان نشسته كه يهوديان و تمام اديان را به سرزمين ابراهيم - عليه‏السلام - و موسى - عليه‏السلام - يا سرزمين نجات بازگرداند.5
صهيونيسم به دينى و غير دينى نيز تقسيم مى‏گردد؛ صهيونيسم دينى، انديشه‏اى است كه اعتقاد به بازگشت به سرزمين موعود دارد. اين باگشت در زمانى كه پروردگار مشخص و به شيوه‏اى كه او تعيين مى‏ كند، انجام خواهد شد و اين كار به دست بشر انجام‏ پذير نيست. پيروان اين انديشه، گروهى يهودى (صهيونيسم) و شمارى عيسوى (صهيونيسم مسيحى)6 هستند. در مقابل، در صهيونيسم غير دينى و غير يهودى، كسانى جاى دارند كه با تكيه بر استدلال‏هاى تاريخى، سياسى و علمى به اسكان يهوديان در فلسطين مشروعيت مى ‏بخشند. اين همان صهيونيسم لائيك (غير دينى) است كه تنها مفاهيم سياسى خويش را به زبان دين بيان مى ‏كند. بنابراين، صهيونيسم همواره به معناى يهوديت نيست؛ بلكه گاه به مفهوم حركتى براى غير يهودى كردن يهوديت نيز به كار مى ‏رود.7
 
يهودآزارى 8
صهيونيست‏ها مدعى ‏اند كه صهيونيسم، پاسخى به يهودآزارى است. به عقيده آنان، دولت‏ها و ملت‏ها به بيمارى علاج ‏ناپذير يهودستيزى دچار شده ‏اند. بنابراين، يهوديان را، در هر كجا باشند، عنصر بيگانه به حساب مى ‏آورند و آنان را در آشكار و پنهان آزار مى ‏دهند. حيم وايزمن‏9 (متوفاى 1331ش./1952م.) در اين باره مى ‏گويد: «ضديت با يهود، ميكروبى است كه هر غير يهودى هر كجا باشد و هر چند كه خود منكر باشد، بدان آلوده است» و به بيان ديگر، آنان يهودستيزى را بلايى ازلى و ابدى مى ‏دانند كه تنها در پناه يك دولت يهودى مى ‏توان از آن رهايى يافت.10
صهيونيست‏ها، به نمونه ‏هاى بسيار از يهود آزارى در طول تاريخ اشاره مى ‏كنند. از نظر آنان، يهود آزارى با شكست دولت يهودى اسرائيل و جهودا (يهودا)،11 به ترتيب در 721 و 586 ق.م. توسط آشوريان و بابليان آغاز و در نتيجه با پراكنده شدن يهوديان به نقاط ديگر جهان ادامه يافت و به تدريج، روند رو به رشدى به خود گرفت؛ به گونه ‏اى كه نقطه اوج آن در آلمان هيتلرى به چشم مى ‏خورد. در اين دوره طولانى، يهوديان در امپراتورى روم، كشور لهستان، روسيه تزارى و... بارها سركوب و شكنجه شدند و تنها در سال 770 ش./1391م. هفتاد هزار نفر به دليل نپذيرفتن دين مسيح - عليه ‏السلام - در اسپانيا جان خود را از دست دادند. افزون بر آن، يهوديان همواره از حق مالكيت در برخى از مناطق جهان و نيز اشتغال در برخى حرفه ‏ها محروم بوده و اغلب در «گتو»ها12 به سر برده ‏اند.13
البته اين ادعاهاى صهيونيسم، به هيچ وجه قابل اثبات نيست؛ زيرا برخى از نمونه ‏هاى تاريخى يهودآزارى، مانند آن چه صهيونيست‏ها درباره يهودسوزى در آلمان مطرح مى ‏كنند، بيش از حد بزرگ شده ‏اند. صهيونيست‏ها در اين مورد، با سلطه ‏اى كه بر ابزارهاى تبليغى جهان و به ‏كارگيرى آن دارند، به مظلوم ‏نمايى پرداخته‏ اند. و نيز برخى قصه‏ هاى يهود آزارى، ساخته و پرداخته يهوديان و صهيونيست‏هاست. هدف از اين دروغ‏ پردازى ‏ها اين بود كه به روند مهاجرت يهوديان به فلسطين و تأسيس يك دولت يهودى شتاب بخشند. ديويد بن‏گوريون‏14 (متوفاى 1352 ش./1972م.) مى ‏نويسد: «اگر قدرت داشتم، عده ‏اى يهودى را به كشورهاى مختلف مى ‏فرستادم تا يهودآزارى را تعمّداً به وجود آورند».15
 
شواهد ديگرى بر نادرستى ادعاهاى صهيونيسم در اين باره وجود دارد، كه عبارتنداز:
1. مهاجرت و پراكندگى يهوديان كه اغلب به دل‏خواه آنان و با هدف اقتصادى، به سوى پررونق ‏ترين سرزمين‏ها صورت گرفته ‏است.
2. يهوديان همواره در پهنه ‏اى گسترده از خاك امپراتورى عثمانى، در صلح و آرامش مى ‏زيسته ‏اند.
3. يهوديان در بريتانيا، فرانسه و آلمان قرون وسطى، تحت آزار نبوده ‏اند و حتى پس از عصر نوزايى، وضع اجتماعى آنان بهبود يافت.
4. رنج و دردى كه ميليون‏ها برده آفريقايى سياه پوست، در انتقال و اسكان اجبارى به غرب متحمل شده ‏اند، بيش از رنج و دردى است كه بر يهوديان وارد آمده است. جالب اين كه صاحبان برخى از كشتى ‏هاى حاملِ بردگان، سوداگران و بانك‏داران يهودى بوده ‏اند.
5. وقوع يهودآزارى را در حد پايينى مى ‏توان پذيرفت كه آن هم به ويژگى‏ هاى فردى و اجتماعى يهوديان، مانند جمع گريزى و اشتغال در مشاغل غير مولد، چون رباخوارى باز مى ‏گردد16 و نيز ريشه در منازعه دائمى كليسا و كنيسه دارد. به هر روى، نقش يهودآزارى ساختگى در تولد صهيونيسم، آن چنان بزرگ بود كه هرتصل آن را موهبت الهى ناميد. اگر صهيونيسم محصول يهودآزارى است، پس چرا صهيونيسم به نوعى يهودآزارى از طريق تبعيض بين يهوديان سفاردى و اشكنازى‏17 مبدل شده است؛ سؤالى كه صهيونيست همچنان آن را بى ‏پاسخ گذاشته ‏اند.18
 
 سرمايه ‏دارى غرب و پيدايش صهيونيسم
صهيونيسم، مولد دوران تحول و انتقال سرمايه ‏دارى غرب به مرحله امپرياليسم نيز به شمار مى ‏رود. در اين دوره، همه قدرت‏هاى بزرگ، براى تأمين منافع استعمارى، فعالانه در پى يافتن جاى پايى محكم، در خاورميانه شدند. براى دست‏يابى به اين هدف، نخستين بار ناپلئون بناپارت (امپراتور فرانسه)، به جلب همكارى يهوديان عليه امپراتورى عثمانى دست زد كه البته در اين كار توفيقى به دست نياورد؛ سپس بيسمارك (صدر اعظم سابق آلمان) براى پاسدارى از خط راه آهنى كه قرار بود از برن - شهرى در آلمان - به بغداد كشيده شود، اقدام به جذب و به ‏كارگيرى يهوديان كر؛19 امّا سرانجام، اين انگليس بود كه به آرزوى ديرينه‏ اش، يعنى خلق انديشه صهيونيسم و ترغيب يهوديان اروپاى شرقى، روسيه و غرب، براى مهاجرت به فلسطين و تشكيل يك دولت يهودى كه حافظ منافع آن كشور باشد، دست يافت.20
دلايل بسيارى در تأييد نقش قدرت‏هاى بزرگ استعمارى، به ويژه انگليس، در پديد آمدن صهيونيسم و رژيم اشغال‏گر قدس در دست است. در 1219 ش./1840م. روزنامه تايمز لندن اعتراف كرد كه پيشنهاد استقرار يهوديان در سرزمين فلسطين، مورد حمايت پنج قدرت بزرگ جهانى است؛ سپس هرتصل چنين فاش كرد: «بازگشت به سرزمين پدرانمان... از بزرگ‏ترين مسائل سياسى مورد علاقه قدرت‏هايى است كه در آسيا چيزى مى ‏جويند»؛ امّا همان‏گونه كه گذشت، انگليس گوى سبقت را از ديگر قدرت‏هاى اروپايى ربود و با ابداع انديشه صهيونيسم‏21 زمينه تأسيس رژيم غاصب اسرائيل را فراهم آورد. به بيان ديگر، پس از يك منازعه طولانى ميان صهيونيست‏ها، سرانجام صهيونيست‏هاى انگلوفيل،22 جناح وابسته به وايزمن، موفق به تثبيت فلسطين - مكان مورد نظر انگليس - به عنوان جايگاه نهايى يهوديان گشتند.23
يهوديان تنها نامزد تشكيل دولتى حافظ منافع غرب، در منطقه حساس و استراتژيك خاورميانه بودند؛ زيرا به عقيده لرد ارل شافتسبُرى هفتم،24 كه از رجال سياسى بريتانيا و نيز يك صهيونيست مسيحى بود، اسكان يهوديان در فلسطين نه تنها براى انگلستان كه براى سراسر دنياى متمدن ( غرب) سودمند خواهد بود. هرتصل نيز معتقد بود كه يهوديان مى ‏توانند حلّال مشكل غرب در خاورميانه باشند.ماكس نوردو، از صهيونيست‏هاى معروف، معتقد بود كه "ما فرهنگ اروپايى را... همچنان حفظ خواهيم كرد... ما به اين فكر كه بايد آسيايى شويم، مى ‏خنديم». پيش‏تر نيز يك كشيش مسيحى پيشنهاد كرده بود، كه براى حفاظت از هندوستان زير سلطه انگليس، لازم است يهوديان در فلسطين ساكن شوند. به هر حال، صهيونيست‏ها خود را مشعل‏دار تمدن غرب مى‏ دانند؛ تمدنى كه در تلاش است تا دموكراسى را در خاورميانه و قلب آن حاكم كند.25
نتيجه اين كه نيازهاى فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى غرب، به ويژه انگليس، موجب پديد آمدن جريان فكرى صهيونيسم و اسكان يهوديان در فلسطين گرديد؛ جريانى كه با غير دينى (سياسى) كردن يهوديت، در پى تحقق و حفظ منافع استعمارى در خاورميانه برآمد؛ در حالى كه يهوديت دين‏دار ممكن بود براى غرب خطرآفرين باشد.26
 
بورژوازى يهود:27
از اواخر قرن دهم شمسى/شانزدهم ميلادى، يهوديان سفاردى از اسپانيا و پرتقال طرد شدند و در كشورهاى عثمانى، هلند و فرانسه سكونت گزيدند. آنان به دليل مهارت در بانك‏دارى و با بهره‏ مندى از روابط تنگاتنگى كه با سفاردى ‏هاى عثمانى داشتند، به آسانى به عرصه تجارت جهانى وارد شدند و بدين ‏سان، نخستين گام را در شكل ‏دهى به بورژوازى يهود برداشتند.28 در قرن يازدهم شمسى/هيجدهم ميلادى نيز با ارتقاى وضع اجتماعى اروپاييان، موقعيت يهوديان، به ويژه در عرصه اقتصادى، بهبود يافت. اين امر، منجر به تلاش بيشتر بخشى از يهوديان براى رهايى از نظام گتو و ادغام در جوامع غربى و روى آوردن به مشاغل مولد و در نتيجه، گسترش و تثبيت قشر بورژوازى يهود گرديد.29
بورژوازى يهود، به صورت‏هاى گوناگون، در پديد آوردن صهيونيسم مؤثر افتاد. مهم‏ترين اهداف پيدايش صهيونيسم عبارتنداز
1. بورژوازى يهود، همگام و همراه با رشد و تكامل سرمايه‏ دارى غرب و همانند آن، همه جهان را بازار مصرف خود مى ‏پندارد. در آن زمان، هرچند امپراتورى عثمانى از ضعف اقتصادى رنج مى‏برد، امّا به دست آوردن بازار داخلى آن به سادگى امكان‏پذير نبود و اين امكان، با مهاجرت بيشتر يهوديان به عثمانى - سرزمينى كه از نيروى كار ارزان عرب بهره‏مند بود - فراهم مى‏آمد. افزون بر اين، چنين اقدامى يهوديان غير فعال اقتصادى و بى‏علاقه به سرمايه‏ گذارى را به عناصر فعال اقتصادى، در امپراتورى عثمانى تبديل مى ‏كرد و يهوديان باقى مانده در غرب را نيز به سوى فعاليت‏هاى اقتصادى و سودآور30 سوق مى ‏داد.31
2. سرمايه ‏دارى يهود، براى جلوگيرى از افزايش تقاضاى مالى يهوديان فقير كه به كاهش ثروت آنان مى ‏انجاميد، خواهان طرد آنها بودند؛ از اين رو، با تشكيل دولت اسرائيل، اداره دولت يهودى را در دست گرفتند. بنابراين، بورژوازى يهود، هم در راندن يهوديان از اروپا و هم در اداره كردن آنان در فلسطين اشغالى، نقش اساسى داشته است.
3. بورژوازى يهود در آغاز، خواهان مهاجرت يهوديان به فلسطين نبود؛ بلكه به اعتراف حيم وايزمن، اوگاندا بيشتر مورد علاقه بازرگانان يهودى بود. در مرحله بعد نيز بورژوازى يهود در پى مهاجرت همه يهوديان به فلسطين نبود؛ بلكه خواهان آن بود كه شمار يهوديان به اندازه ‏اى كاهش يابد كه به رفاه اقتصادى آنان در غرب لطمه ‏اى وارد نسازد. ناحوم ساكولو در اين باره اعتراف مى ‏كند كه صهيونيسم نه به عنوان يك نهضت، بلكه به عنوان يك اقدام مالى و سرمايه ‏دارى ظهور كرده است؛ البته يافتن مكانى براى خوش گذرانى و نيز دست‏يابى به كنترل مجدد يهوديان، از ديگر هدف‏هاى بورژوازى يهود در خلق صهيونيسم شمرده شده است.32
 
صهيونيسم ادبى - سياسى
پيش از تولد صهيونيسم سياسى، صهيونيسم ادبى پديد آمد و نخستين جرقه‏هاى سياسى كردن دين يهود را برافروخت. به ديگر سخن، صهيونيسم، نخست در عرصه زبان، گفتار و انديشه و آن‏گاه در عرصه سياست قد برافراشت. در اين روند، صهيونيسم ادبى، زبان عبرى را به خدمت گرفت و در گسترش آن كوشيد و يهوديان عبرى زبان را تشويق كرد و پاداش داد. به دنبال اين تلاش چند صد ساله، زبان عبرى كه به گفته بن‏گوريون، يك زبان ناگويا بود و در قلب‏ها مى ‏زيست و به نماز، شعر و ادبيات مذهبى اختصاص داشت، به جايگاهى دست يافت كه ديگر تنها زبان زمان گذشته نبود، بلكه زبان آينده، زبان رستاخيز و زبانى بود كه مى‏توانست يهوديان را به عنوان يك ملت يگانه در زير بيرق خويش گرد آورد.33
در عرصه قلم، انديشه، هنر، داستان، رمان و نمايش‏هاى بسيارى پديد آمد كه به ايفاى نقش در تولد صهيونيسم پرداختندكه در بين آنها اشعار مذهبى بن ‏هاله ‏وى (متوفاى 519 ش./1140 م.) به سود مقاصد صهيونيستى به كار رفت. كتاب «تلمود»34 (نگارش 1129 ش./1750 م.) انديشه بازگشت به ارض موعود را رواج داد. بنجامين ديزرائيلى (Benjamin disraeli) در رُمان «ديويد آلروى» (تأليف 1212 ش./1833 م.) شكلى از نژادپرستى افراطى يهودى را به تصوير كشيد. زيگموند فرويد (متولد 1235 ش./1856م.) بر لزوم اجراى تربيت صهيونيستى تأكيد ورزيد. جورج اليوت (Georg Eliot)در رمان «دانيل دروندا»35 (تدوين 1255 ش./1876م.) كه مهم‏ترين سند ادبى صهيونيسم به شمار مى ‏رود، ناممكن بودن ادغام يهوديان در تمدن‏هاى ديگر را گوشزد كرد. افزون بر اين تلاش‏ها، نگارش «دايرةالمعارف صهيونيسم و اسرائيل» (تأليف 1259ش./1880م.) به سهم خويش، زمينه‏ساز صدور اعلاميه بالفور36 گرديد كه آن نيز، از زمينه‏ هاى اساسى تأسيس اسرائيل به شمار مى ‏رود.37
برخى از افسانه ها نيز در پديد آوردن صهيونيسم دخيل بوده ‏اند. مهم‏ترين اين افسانه ‏ها، افسانه «يهودى سرگردان» يا يهودى دوره‏ گرد است. اين افسانه براى نماياندن زندگى سراسر آميخته با رنج ، محنت ،سرگردانى و بى ‏پناهى يهوديان به كار رفت و به تدريج زمينه ذهنى ضرورت تلاش براى رهايى يهوديان صهيونيست را در اواخر قرن دوازدهم شمسى/نوزدهم ميلادى فراهم آورد.38
ادبيات صهيونيستى، تنها به ترسيم چهره يهودى يا يهوديان ناراضى نپرداخته، بلكه كوشيده است ،چهره‏اى نيك و انسانى از يهوديان به دست دهد، تا آنان راه كسب امتيازات اجتماعى بيشترى را بازيابند و آن را براى ظهور صهيونيسم به كار گيرند. در مجموع، ادبيات صهيونيستى كوشيده است، تا با رواج همبستگى يهوديان جهان، مبارزه با تبليغات ضد صهيونيستى، رنج و ستم‏ديدگى يهوديت را به تصوير كشد ،و به پندار خود، وحشى ‏گرى اعراب عليه يهوديان را نمايان سازد و به ترويج انديشه برترى قوم يهود بپردازد.39
 
پى ‏نوشت
1. تئودور هرتصل - بنيانگذار صهيونيسم (Thedar Herzel) به شكل‏هاى گوناگون همچون: تئودور هرتزل، هرزل، هرتسل و... نوشته مى ‏شود، ولى معمولاً آن را به صورت «هرتصل» مى‏نگارند.
2 . ناحوم ساكولو (nahum sokolow) مورخ صهيونيستى است.
3. عبد الوهاب المسيرى، صهيونيسم ،ترجمه لواء رودبارى، ص 7 /حميد احمدى، ريشه ‏هاى بحران در خاورميانه، ص 3 / على آقا بخشى، پيشين، ص 423 / ب. پراهى، فريب خوردگان صهيونيسم، ترجمه ابوالقاسم سرّى، ص 27.
4. انسان رهايى بخش را در زبان عبرى «ما شياح» مى ‏گويند.
5. حميد احمدى، پيشين ص 3 / روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ترجمه نسرين حكمى، ص 5 / عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 8.
6. هر كسى كه خواهان مهارت يهوديان جهان به فلسطين باشد، صهيونيست است، خواه يهودى باشد و يا نباشد. بنابراين، هر يهودى، صهيونيست نيست، و به عكس، برخى صهيونيست‏ها غير يهودى ‏اند.
7. عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 14-7 / عادل توفيق عطارى، تعليم و تربيت صهيونيستى، ترجمه‏ى مجتبى بردبار، ص 50 / روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد، اسطوره‏ هاى بنيان‏گذار سياست اسرائيل، ترجمه‏ ى مجيد شريف، ص 23.
9 . «حيم» يا «حيثم» يا «چيم وايزمن» (Chaim Weizman) پس از هرتصل، جامعه صهيونيستى را براى نيل به تأسيس اسرائيل رهبرى كرد.
10. يورى ايوانف، صهيونيسم، ترجمه‏ ى ابراهيم يونسى، ص 74 - 71 / عبدالوهاب المسيرى، پيشين ،ص 36.
11 . نام دولت ديگر يهودى، يهودا (= يهوذا) بود.
12. «گتو» Ghetto در گذشته به محله ‏اى در يك شهر گفته مى ‏شود كه يهوديان به اقامت در آن مجبور بوده ‏اند.
13. آلاسداير دراسدل و جرالد اچ. بليك، جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا، ترجمه‏ ى درّه ميرحيدر، ص 361.
14. ديويد داود بن گوريون (David Ben Gurion) در لهستان به دنيا آمد و در اسرائيل مرد. وى نخست‏ وزير اسرائيل در سال‏هاى نخستين تأسيس رژيم‏
Semitism - Anti .8  صهيونيستى بود.
15. پراهى، فريب خوردگان صهيونيسم، ص 6 / گالينا نيكيتينا، دولت اسرائيل، ترجمه ‏ى ايرج مهدويان، ص 32.
16 . يورى ايوانف، پيشين، ص 32 و 40 و 74 و 71 / عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 75 و 24.
17. سفاردى (Sepharadi) و اشكنازى (Ashkanase) به ترتيب به يهوديان مهاجر اروپاى شرقى و شمال غرب اروپا به اسرائيل اطلاق مى ‏شود.
18 . عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 88.
19. پيش از جنگ جهانى اول، صهيونيست‏ها به آلمان دل بسته بودند، ولى با مشاهده شكست قريب ‏الوقوع آلمان و پيروزى انگليس، به آن روى آوردند.
20 . يورى ايوانف، پيشين، ص 54 و 48 و 45 و 13.
21 . به عقيده ماكس نوردو (Max Nordau) يكى از رهبران صهيونيست‏ها در قرن بيستم ميلادى، صهيونيسم اختراع انگليس است. ر.ك: يورى ايوانف، پيشين، ص 51.
22. انگوفيل به افراد و گروه‏هايى مى ‏گويند كه گرايش و وابستگى شديد به انگليس دارند.
23 . يورى ايوانف، پيشين، ص 85، 51، 47 و 18.
25 . عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 54، 12، 8 و 5 / يورى ايوانف، پيشين، ص 69.
26 . عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 29.
27. بورژوازى (Bourgeoisie) براى طبقه سرمايه ‏دار نيز به كار مى‏رود. ر.ك: على آقابخشى، پيشين، ص 2635. عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص‏
Seventh Eart shafes bury .29 24 .
28 . به عقيده ايوانف، بورژوازى يهود محصول رنسانس نيست، بلكه پيش از آن نيز وجود داشته است. ر.ك: يورى ايوانف، پيشين، ص 20-26.
29 . عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 8، 7 و 2.
30. ماير ويلنر (Mcir Vilner) سياستمدار اسرائيلى مى ‏گويد: «صهيونيسم نماينده ايدئولوژى ارتجاعى يهوديان بورژوازى طرفدار امپرياليسم است.» ر.ك: پراهى، پيشين، ص 30.
31 . المسيرى، پيشين، ص 55، 40، 17 و 9.
32 . يورى ايوانف، پيشين، ص 83، 82 و 52 / نيكيتينا، دولت اسرائيل، ص 31.
33 . غسان كنفانى، نگاهى به ادبيات صهيونيسم، ترجمه موسى بيدج، ص 13-23.
34 . تلمود يا تعليم، كتابى است شامل دو بخش كه يكى را «مشنا» و ديگرى را «گمارا» گويند. مشنا، مجموع تعاليم مختلف يهود است و گمارا، تعليمات و تفاسيرى است كه پس از تكميل مشنا در مدارس عاليه يهود به وجود آمد. ر.ك: روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ص‏181.
36 . اعلاميه بالفور (Deslavation Balfeur) از سوى لرد آرتور بالفور(Lord Arthur James Balfeur) وزير امور خارجه وقت انگليس صادر شد. مفاد
Daniel Deranda .35  اين اعلاميه به پيشنهاد وى در كنفرانس سان ريمو (San Remo) -شهرى در ايتاليا به تأييد متفقين رسيده بود.
37 . روژه گارودى، پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسى، ص 47، 42، 33 و 28 / عبدالوهاب المسيرى، پيشين، ص 14-17 در اين‏جا بايد به ترجمه عبرى كتاب جلعاد (Gilead) -نام منطقه‏اى در شرق اردن اشاره كرد كه ركورد بى سابقه‏اى در فروش نشريات عبرى برجاى گذاشت.
38 . كنعانى، نگاهى به ادبيات صهيونيسم، ص 66، 57.
39 . همان، ص 81، 71، 43، 41.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

با تحقيق و جستجو در كتب اديان ومذاهب آسمانى به اين نتيجه قطعى و مسلم مى رسيم كه اعتقاد به آينده نيك و روشن براى جهان و عقيده به پيروزى حق بر باطل اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه ساير اديان و مذاهب نيز در اين عقيده با مسلمين شريك مى باشند حال به نمونه هايى اشاره مى نماييم.

1ـ منابع زرتشتى

در «زند» كه كتاب مذهبى زرتشتيان است، درباره انقراض اشرار و وراثت صالحان آمده است:

لشكر اهريمنان با ايزدان (طرفداران يزدان) دايم در روى خاكدان ،محاربه و كشمكش دارند و غالباً پيروزى با اهريمنان باشد اما نه بطورى كه ايزدان را محو و منقرض سازد ; چه در هنگام تنگى از جانب ـ اورمزد ـ كه خداى آسمان است، به ايزدان، كه فرزند اويند، يارى مى رسد و محاربه ايشان نه هزار سال طول مى كشد، آنگاه پيروزى بزرگ از آن ايزدان مى شود واهريمنان رامنقرض مى سازد و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارند...

و در «جاماسب نامه» نقل شده است:

مردى بيرون آيد از زمين تازيان ،از فرزندان هاشم ،مردى بزرگ ساق و بزرگ سر و بزرگ تن و بر دين جدّ خويش بُوَد...

و در جاى ديگر اين كتاب آمده:

سوشيانس (نجات دهنده بزرگ) دين را به جهان رواج دهد. فقر و تنگ دستى را ريشه كن سازد، ايزدان را از دست اهريمن نجات داده، مردم جهان را هم فكر و هم گفتار و هم كردار گرداند.

2 ـ منابع هندى

در كتاب «شاكمونى» كه از سردمداران كافران هندو است و به عقيده پيروانش پيامبر و صاحب كتاب آسمانى است، اشاره به وحدت ديانت در زمان آن پرچمدار روحانى جهان نموده، گويد:

پادشاهى و دولت دنيا به فرزند سيد خلايق دو جهان، كِشن (به لغت هندو نام پيامبر اسلام ص است) بزرگوار تمام شود. وى كسى باشد كه بر كوههاى مشرق و مغرب دنيا حكم براند و فرمان كند و فرشتگان كاركنان او باشند...

و نيز در كتاب « ديد» كه نزد هندوها از كتب آسمانى است، مى گويد:

پس از خرابى دنيا ،پادشاهى در آخرالزمان پيدا مى شود كه پيشواى خلايق باشد و نام او«منصور»، باشد و تمام عالم را بگيرد و به دين خود آورد...

3 ـ زبور

شريران منقطع خواهند شد، امّا منتظران خداوند، وارث زمين خواهند شد. هان بعد از اندك زمانى شرير نخواهد بود.

 در مكانش تأمل خواهى كرد و نخواهى بود. و امّا حليمان وارث زمين خواهند شد... و ميراث آنها خواهد بود تا ابد..

4 ـ تورات

و نهالى از تنه ـ بَستى ـ بيرون آمده و شاخه اى از ريشه هايش خواهد شكفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت. مسكينان را به عدالت داورى خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين به راستى حكم خواهد كرد.

5 ـ انجيل

كمرهاى خود را بسته ،چراغهاى خود را افروخته بداريد و شبها مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاى خودشان را مى كشند... خوشا به حال آن غلامان كه آقاى آنها چون آيد، ايشان را بيدار يابد... پس شما نيز مستعد باشيد ; زيرا در ساعتى كه گمان نمى بريد ،پسر انسان مى آيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

اَلسَّـــلامُ عــلَيــكَ يــا « حُجَّـــةَ اللهِ » فـــي أرضِـــهِ  اَلسَّـــلامُ عَــلَيــكَ يــا « عَيــنَ اللهِ » فـــي خَلقِـــهِ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

اَلسَّـــلامُ عــلَيــكَ يــا « حُجَّـــةَ اللهِ » فـــي أرضِـــهِ  اَلسَّـــلامُ عَــلَيــكَ يــا « عَيــنَ اللهِ » فـــي خَلقِـــهِ

به نقل ازسایت المهدی:

اتّحاد و برادرى ياران

از ويژگيهاى آنان، اين است كه انديشه هايشان متحدّ و يگانه، ديدگاهشان همانند، دلهايشان به هم پيوسته و به هم گره خورده است نه اختلافى در رأى و انديشه و گفتار آنان خواهى ديد و نه در رفتارشان و همگى يك دل و يك قطب و يك زبان هستند.

از امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ در وصف ايشان آمده است:

«كأنّما ربّاهم ابٌ واحد وأُمٌّ واحدة، قلوبهم مجتمعة بالمحبّة والنصيحة»

گويى يك پدر و مادر آنان را پرورانده و دلهايشان لبريز از مهر و محبّت و خيرخواهى است.

از ويژگيهاى آنان، اين است كه انديشه هايشان متحدّ و يگانه، ديدگاهشان همانند، دلهايشان به هم پيوسته و به هم گره خورده است نه اختلافى در رأى و انديشه و گفتار آنان خواهى ديد و نه در رفتارشان و همگى يك دل و يك قطب و يك زبان هستند.

از امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ در وصف ايشان آمده است:

«كأنّما ربّاهم ابٌ واحد وأُمٌّ واحدة، قلوبهم مجتمعة بالمحبّة والنصيحة»

گويى يك پدر و مادر آنان را پرورانده و دلهايشان لبريز از مهر و محبّت و خيرخواهى است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

اَلسَّـــلامُ عــلَيــكَ يــا « حُجَّـــةَ اللهِ » فـــي أرضِـــهِ  اَلسَّـــلامُ عَــلَيــكَ يــا « عَيــنَ اللهِ » فـــي خَلقِـــهِ

تصویر سکه اهدا شده از طرف امام زمان عج به یک مرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

اَلسَّـــلامُ عــلَيــكَ يــا « حُجَّـــةَ اللهِ » فـــي أرضِـــهِ  اَلسَّـــلامُ عَــلَيــكَ يــا « عَيــنَ اللهِ » فـــي خَلقِـــهِ

درباره تعداد یاران حضرت مهدی (ع) توضیح دهید؟

آیا تعداد313 نفر از یاران امام زمان از زمان غیبت صغری تا زمان ظهور منتظر است یا فقط 313 نفر در عصر ظهور را شامل می‌شود؟
جواب : ابتدا باید دانست 313 نفر اولین افرادی‌اند که در آغاز و طلیعه ظهور به حضرت مهدی (عج) می‌پیوندند. از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت شده که یاران مهدی در آخرالزمان 313 مرد هستند به تعداد یاران بدر، در ساعت واحدی گرد می‌آیند(1) و به یاری امام مهدی (عج) می‌پردازند. در روایاتی نحوه گرد آمدن آنان بیان شده که برخی از آنان شبانه از خوابگاه خود مفقود و بامدادان در مکه حاضر می‌شوند و برخی از آنان روزانه بر ابرها حرکت می‌کنند و ...

به مکه می‌آیند.(2)

پس معلوم می‌شود عده‌ای از آنان از افرادی‌اند که در همان دوران ظهور خواهند زیست. ولی از سیاق برخی احادیث استفاده می‌شود برخی از مردگان (مانند برخی یاران پیامبر و امیرمؤمنان) رجعت می‌کنند و از 313 نفر هستند. مانند: سلمان فارسی(3)، مقداد(4)، جابر بن عبدالله انصاری(5) و ... . البته درباره اصحاب کهف تصریح شده که آنان از 313 نفر یاران ویژه امام مهدی (عج) می‌باشند (6). پس چنین نیست که یاران امام عصر افرادی می‌باشند که از جهت زمانی، حداکثر از زمان غیبت صغری تا زمان ظهور به دنیا آمده باشند، بلکه پیش از آن نیز از کسانی که در عصر پیامبر اکرم (ص) می‌زیسته‌اند و حتی برخی از پیامبران مانند حضرت مسیح علیه السلام به تصریح روایات از یاران امام مهدی(عج) خواهند بود.

پی‌نوشتها:

1. سید محمد صدر، تاریخ ما بعد الظهور، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، لبنان، ط3، 1412ق، ص 263 (به نقل از: ینابیع المودة، ص 509، ط النجف).
2. همان، ص 264.
3. محمد خادمی شیرازی، رجعت یا دولت کریمه خاندان وحی، مؤسسه الغدیر، چاپ دوم، 1411ق، ص 195 (به نقل از تفسیر صافی، ج 3، ص 238).
4. همان (به نقل از: ارشاد مفید، ص 365).
5. همان (به نقل از المحجّة فیما نزل فی الحجة، ص 76).
6. همان، ص 200 (به نقل از الملاحم والفتن، ص 203).

به نقل از سایت بسوی ظهور


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

تفسير و تاويل

تفسير در لغت يعنى شرح و بيان و توضيح و تبيين , و در قرآن يك بار هم به اين معنى به كار رفته اسـت ( فـرقـان , 32 ) و در اصطلاح علوم قرآنى , چندين تعريف براى آن به دست داده اند : 1 ) عـلم فهم قرآن ( قانون تفسير , سيد على كمالى , 27 ) ( تفهيم مراد اللّه تعالى از قرآن است در حد مستطاع بشر , مستند به قواعد لسان عرب , و اسلوب آن , و كتاب اللّه و اثر مرفوع پيغمبر اكرم (ص ) و اوصياء او , غير معارض با عقل و كتاب و سنت و اجماع . ( پيشين , 46 ـ 47 ). 3 ) عـلـمـى اسـت كه درباره قرآن كريم از حيث دلالتش بر مراد اللّه تعالى به قدر طاقت بشرى بحث مى كند. ( مـنـاهل العرفان , زرقانى , 1/471 ) 4 ) علمى است كه در آن از احوال قرآن از جهت نزول و سند و اداء و الفاظ و معانى متعلق به الفاظ و متعلق به احكام بحث مى كند. ( پيشين , 1/471 ). سيوطى مى نويسد كه براى مفسر لازم است كه در پانزده علم يا فن مهارت داشته باشد. 1 ) لـغـت 2 ) نحو 3 ) صرف 4 ) اشتقاق 5 , 6 , 7 ) معانى و بيان و بديع 8 ) علم قرائت [ و اختلاف قراآت ] 9 ) اصول دين [ و توسعا علم كلام ] 10 ) اصول فقه 11 ) شناخت اسباب نزول 12 ) شناخت ناسخ و منسوخ 13 ) فقه 14 ) احاديثى كه مجمل و مبهم را بيان [ و روشن ] مى كند. 15 ) علم موهبت ; و آن علمى است كه خداى تعالى به كسى كه به آنچه دانست عمل كند , به ارث مـى سپارد و اشاره به همين است حديث هر كس به آنجه مى داند عمل كند , خداوند علم آنچه نمى داند را به او خواهد سپرد. ( تـرجـمـه اتـقان , 2/570 ـ 572 ) و به دنبالش مى افزايد كه هر كس بدون شناختن اين علوم و فنون اقدام به تفسير قرآن كند , تفسير به راى كرده است ; كه از آن نهى شده است . مصادر تفسير : عبارت است از الف ) خود قرآن ( چنانكه گفته اند القرآن يفسر بعضه بعضا ) كه چه بسيار آيه هايى كه دربردارنده تفصيل براى اجمال آيه ديگر , يا تخصيص براى اطلاق آن است . ب ) سنت رسول اللّه (ص ) و در عرف شيعه سنت معصومين عليهم السلام . اهل سنت قول صحابى و قول تابعى را نيز جزو مصادر تفسير مى شمارند. شيعه در پذيرفتن احاديث تفسيرى از صحابه و تابعين تسامح بيشترى دارد تا ساير احاديث آنان . و احاديث تفسيرى صحابه اى چون ابن عباس و ابن مسعود و تابعانى چون مجاهد و سعيد بن جبير را به حسن قبول تلقى مى كند. تاويل , لغتا از اول به معناى رجوع است ( قاموس ). اين كلمه در قرآن مجيد به كار رفته است ( آل عمران , 7 ; نساء , 59 و چند آيه ديگر ). در قرون اوليه بين تفسير و تاويل فرقى نبوده است . چـنانكه حتى طبرى همواره در تفسير خود از كلمه تاويل استفاده مى كند و مرادش همان تفسير است . غزالى در مستصفى مى نويسد : تاويل گاه در تاويل كلام و معنى به كار مى رود. چنانكه در مورد آيات متشابه , و گاه در تاويل رؤيا و احلام , چنانكه در قصه يوسف هست , و گاه در تـاويل اعمال ,چنانكه در قصه موسى با رجل صالح ( خضر ) هست , و اصطلاحا عبارت است از اخـراج دلالـت لـفظ از دلالت حقيقى به دلالت مجازى بى آنكه از عادت و عملكرد زبان عربى در تـجـوز عدول شود و بايد بر وفق قواعد علاقه هاى مجازى باشد مانند تسميه شى ء به شبه آن يا به سبب آن يا به لاحق آن يا مقارن آن , يا نظاير آن . بـعـضـى تاويل را عبارت از توجيه متشابهات دانسته اند و كشف معناى ثانوى كلام كه آن را بطن گويند , در برابر معناى آشكار كه آن را ظهر گويند. ( الـتـمـهـيـد , 3/28 ) استاد معرفت در تعريف ديگر از تاويل مى گويد عبارت است از معنى و مفهوم نهفته و پنهان از ظاهر كلام است كه نياز به دلالت صريحى از خارج آن لفظ دارد. ( التمهيد , 3/30 ـ 31 ). راغـب در مـفـردات مـى گـويد : اكثر استعمال تفسير در الفاظ است و موارد استعمال تاويل در معانى . تفسير در مفردات الفاظ است و تاويل در جمله ها. بعضى گفته اند تفسير با وضع عبارت كار دارد و تاويل با معانى مستفاد از اشارات ( قانون تفسير , 31 ). محمد حسين ذهبى پس از بيان انواع تعريفها و فرقها بين تفسير و تاويل مى نويسد : تفسير راجع به روايت است , و تاويل راجع به درايت . ( التفسير و المفسرون , 1/22 ). در لـزوم تـاويل , هم قرآن ناطق است و هم ائمه (ع ) و صحابه و هم قرآن پژوهان اعصار بعد , ولى تاويل قرآن , كار هركسى نيست . زيرا تفسير چنانكه اشاره شد به دانستن پانزده علم و فن و اخذ از چهار مصدر احتياج دارد , و تاويل از آن فراتر و دشوارتر است . و طـبـق قـرائت شـيـعه اماميه و بعضى از بزرگان اهل سنت از آيه هفتم سوره آل عمران چنين مستفاد مى شود كه راسخان در علم داناى تاويل قرآنند. و احاديثى هست كه ائمه فرموده اند : ما راسخان در علميم و تاويل قرآن را مى دانيم . نـخستين مفسر قرآن در تاريخ اسلام , شخص پيامبر اكرم (ص ) شمرده مى شوند كه در پاسخ به سؤال صحابه , بسيارى از مفردات و تعبيرات قرآنى را تفسير فرموده اند. در كتب احاديث فريقين و نيز در اتقان سيوطى ( آخرين فصل ) نمونه هاى بسيارى از تفسير نبوى منقول است . پس از حضرت رسول (ص ) , بزرگترين قرآن شناس , حضرت اميرالمؤمنين (ع ) است . مبالغه نيست اگر گفته شود كه تاريخ تفسير قرآن به قدمت خود تاريخ قرآن است . و تـفـسير بعضى از صحابه مانند ابن عباس و بعضى از تابعان , مانند مجاهد , علاوه بر آنكه در دل تفسير طبرى به نحو پراكنده , محفوظ است , جداگانه هم به طبع رسيده است . تفسير به دو نوع عمده تقسيم مى گردد. الف ) تفسير نقلى [ بالماثور , روايى ] كه عمدتا متشكل از احاديث تفسيرى است . ب ) تـفـاسـيـر عـقـلـى [ يـا درايى ] كه متكى به احاديث نيست بلكه به بحث عقلى و علمى آزاد مى پردازد. تفاسير را طبع موضوعشان نيز شناسايى و طبقه بندى مى كنند. تـفـاسـيـر نحوى مانند تفسير فراء و ابوحيان غرناطى , تفاسير كلامى كه اشهر آنها , تفسير كشاف زمـخـشـرى و مفاتيح الغيب امام فخر رازى است ; تفاسير عرفانى , مانند تفسير سهل شوشترى و سـلـمـى و قشيرى و ميبدى و ابن عربى ; تفاسير فقهى مانند احكام القرآن ابن عربى و جصاص و كنزالعرفان سيورى و زبدة البيان اردبيلى , نخستين تفسير مهم اهل سنت جامع البيان طبرى ( م 310 ق ) است . در شـيعه , تفسير على بن ابراهيم قمى ( از اعلام قرن سوم و چهارم هجرى ) و تفسير عياشى ( از اعـلام اواخـر قرن سوم هجرى ) يا تفسير فرات كوفى ( معاصر كلينى ) كه هر سه روايى است , چه بسا قديمترين تفسيرها به شمار آيند. ولـى مهمترين تفسير در ميان تفاسير اوليه شيعه , تبيان شيخ طوسى ( م 460 ق ) كه آميزه اى از شيوه عقلى و نقلى است . در ميان اهل سنت چند تفسير هست كه اهميت علمى بسيارى دارد و خوشبختانه از آنجا كه قرآن كريم و قرآن پژوهى و علوم قرآنى مابه الاتفاق فريقين وحدت بخش مذاهب اسلامى است , شيعيان نيز از ديرباز به تفاسير اهل سنت توجه و استناد كرده اند. اهل سنت نيز ( مخصوصا در عصرهاى جديدتر ) به تفاسير شيعه نظر داشته اند. مهمترين تفاسير اهل سنت پس از تفسير روايى عظيم طبرى عبارتند از تفسير ميبدى ( م 520 ق ) ( كشف الاسرار و عدة الابرار ) كه از امهات متون عرفانى به زبان فارسى به شمار مى آيد ; تفسير كشاف زمخشرى ( م 538 ق ) كه مهمترين ميراث فكرى و مكتبى بازمانده از معتزله است . گـفـتـنى است كه تنزيه القرآن عن المطاعن , و متشابه القرآن آثار قاضى عبدالجبار همدانى ( م 415 ق ) نـيز جزو ميراث قرآن پژوهى معتزله است و هر دو به چاپ رسيده است ; تفسير كبير امام فـخـر رازى ( م 606 ق ) مـوسوم به مفاتيح الغيب كه على الاطلاق مهمترين تفسير كلامى جهان اسـلام بـر وفـق مشرب اشاعره يعنى مكتب رسمى اهل سنت است ; تفسير قرطبى ( م 671 ق ) ; تفسير نسبتا كوتاه بيضاوى ( م 685 ق ) موسوم به انوارالتنزيل و اسرار التاويل كه قرآن پژوهان اهل سـنـت و شـيـعـه دهـها حاشيه بر آن نوشته اند , تفسير روح البيان اسماعيل حقى ( 1137 ق ) كه تفسيرى است عرفانى به عربى و آكنده از شعر فارسى ; تفسير روح المعانى اثر آلوسى ( م 127 ق ) و در عـصـر جـديـد تـفـسـير قاسمى ( م 1332 ق ) موسوم به محاسن التاويل ; تفسير المنار ( اثر مشترك شيخ محمد عبده و رشيد رضا ) ; تفسير فى ظلال القرآن سيد قطب و دهها تفسير ديگر. ( براى اطلاع از تفاسير قديم و جديد ـ قرآن پژوهى , صفحات 166 ـ 285 ). تفاسير عمده شيعه پس از تفسيرهايى كه ياد شد عبارتند از مجمع البيان شيخ طبرسى ( م 548 ق ) كـه خـوش تـدويـن تـريـن و چه بسا مهمترين تفسير شيعه در طى اعصار و قرون است , تفسير ابـوالـفـتوح رازى [ روض الجنان و روح الجنان ] ( م 556 ؟
ق ) كه قديمترين تفسير فارسى شيعه اماميه است ; تفسير منهج الصادقين ملا فتح اللّه كاشانى ( م 988 ق ) ; تفسير صافى اثر ملامحسن فيض ( م 1091 ق ) ; و دو تفسير روايى ( ماثور ) معروف : يكى تفسير برهان اثر سيد هاشم بحرانى ( 1107ق ) , و ديگرى نور الثقلين اثر حويزى ( 1112 ق ) و تفسيرهاى چندگانه شبر ( م 1242 ق ). مـهـمـتـريـن تـفـسـير عرفانى شيعه در قرن چهاردهم تفسير بيان السعادة , اثر سلطان عليشاه گنابادى ( م 1327 ق ) است , و مهمترين و جامع ترين تفسير جديد شيعه كه مجموعه متوازنى از تـفـسـيـر عقلى و نقلى است تفسير الميزان اثر علامه محمد حسين طباطبائى ( م 1360 ش ) در بيست جلد به عربى كه به فارسى هم ترجمه شده است .

 

It is nice... isn't it

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

مكى و مدنى

قرآن پژوهان اعلم از اهل سنت يا شيعه براى شناخت سوره ها ( و آيات ) مكى و مدنى , سه قاعده يا معيار نهاده اند. 1 ) ( قاعده همگانى ) آنچه در مكه ( و پيرامون آن ) نازل شده , ولو بعد از هجرت , مكى است . و آنچه در مدينه ( و پيرامون آن ) نازل شده , مدنى است . 2 ) قاعده ناظر به انسانها. آنچه خطاب به اهل مكه باشد ( غالبا يا يا ايها الناس يا يا بنى آدم مكى است , و آنچه خطاب به مدينه باشد ( غالبا با خطاب يا ايها الذين آمنوا مدنى است . 3 ) ( قاعده زمانى ) كه محققان آن را جامع و مانع تر شمرده اند , اين است كه آيات و سوره هايى كه پيش از هجرت نازل شده است , مكى است , و آيات و سوره هايى كه پس از هجرت فرود آمده است , مدنى است . چه در مكه نازل شده باشد , چه در مدينه يا در سفرها و غزوات . ( ترجمه اتقان , 1/46 ـ 47 ; مناهل العرفان , 1/186 ـ 187 ; تاريخ قرآن , راميار , 601 ـ 603 ). شـنـاخت مكى و مدنى سماعى است و ملاك همان است كه از پيامبر (ص ) و صحابه و تابعان به ما رسيده است . بعضى نيز معيارهايى ديگر وضع كرده اند. از جـمله : الف ) مشخصات سوره هاى مكى : 1 ) هر سوره اين كه كلا دارد ( و اين كلمه فقط در نيمه دوم قرآن آمده است ). 2 ) هر سوره اى كه سجده دارد. 3 ) سوره هايى كه درآغاز آن حروف مق