تبليغاتX
عقیدتی سیاسی پایگاه بسیج شهدای ايرنا

 در مورد پيدايش تاريخى تشيع و مؤسس آن نظرات گوناگونى از سوى موّرخين ارائه شده كه به عمده آنها اشاره مى گردد:

الف ـ نظريه پيدايش آن در زمان پيامبر(ص)
شيعه اماميه معتقد است كه بذر اوليه تشيع را خداوند در قرآن كريم نشانده و پيامبر اكرم(ص) در طول دوران رسالتشان آنرا آبيارى نموده اند; بنابر اين شجره طيبه تشيع در زمان حضور نبى گرامى اسلام به ثمر نشسته و به همين جهت عدّه اى در زمان پيامبر به آن معروف بوده اند، مانند: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن الأسود و... بنابراين قول ـ كه انشاءالله آنرا اثبات خواهيم كرد ـ خدا و رسول او مؤسس مكتب تشيّع، مى باشند.

ب ـ نظريه پيدايش تشيع در «سقيفه»
بعضى از تاريخ نگاران اهل سنّت معتقدند: هنگامى كه در سقيفه عدّه اى ـ به تبع نصّ ـ دنبال على(ع) رفتند و بقيه... تشيع به وجود آمد. ابن خلدون [1]دكتر حسن ابراهيم حسن[2]، احمد امين مصرى[3] و محمّد عبدالله عنان[4] از نويسندگان اهل سنت و شرق شناس معروف، جولد تسهير[5] اين نظريه را پذيرفته اند.

ج ـ نظريه پيدايش آن در زمان كشته شدن «عثمان»

برخى ديگر از تاريخ نگاران عقيده دارند كه به هنگام حمله مردم به خانه عثمان «25 سال پس از پيامبر(ص)» و كشتن او تشيّع شكل گرفت و ظاهر شد. از ميان اهل سنت ابن حزم اندلسى[6]و دكتر على سامى النشار[7] و از بين شرق شناسان فلهاوزن[8] چنين نگرشى دارند.

د ـ نظريه پيدايش آن پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام)
دكتر كامل مصطفى شبيبى، معتقد است: كه تشيع پس از شهادت حسين بن على(ع) ظاهر گشت.[9]

هـ ـ نظريه پيدايش آن از ميان افكار «فارسيان»
برخى معتقدند كه فكر و ايده تشيع برخاسته از افكار فارسيان ايرانى است كه به پايتخت اسلام نفوذ كرده است. از ميان شرق شناسان، دوزى[10]، فان فلوتن[11] و براون[12] و از ميان اهل سنت، احمد امين[13] و احمد عطية الله[14] چنين نظريه اى را ابراز كرده اند.

و ـ نظريه تشيع محصول فكرى عبدالله بن سبا
از كسانى كه مكتب شيعه را از ساخته هاى فكرى «عبدالله بن سبا» مى دانند، مى توان به دكتر على سامى النشار[15]، سيد محمد رشيد رضا[16]، شيخ محمد او زهره[17] و ابوالحسين ملطى[18] اشاره كرد.


[1] ـ  تاريخ ابن خلدون، ج3، ص364.
[2] ـ  تاريخ الاسلام، ج1، ص371.
[3] ـ  فجر الاسلام، ص266.
[4] ـ  تاريخ الجمعيّات السرية الحركات الفكرية، ص26.
[5] ـ  العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص174.
[6] ـ  الفصل، ج2، ص78.
[7] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص78.
[8] ـ  الخوارج والشيعة، ص146.
[9] ـ  الصلة بين التصوف والتشيع،ص 23.
[10] ـ  تاريخ المذاهب الاسلامية، لأبى زهرة، ج1، ص41.
[11] ـ  همان كتاب
[12] ـ  فجر الاسلام، ص111.
[13] ـ  همان كتاب
[14] ـ القاموس، الاسلامى، ج3، ص222.
[15] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص18.
[16] ـ  السنّة والشيعة ص4-6.
[17] ـ  المذاهب الاسلامية، ص64.
[18] ـ  التنبيه و الرّد على اهل الأهواء والبدع، ص25.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 


مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسى و اجتماعى بسيارى را پشت‏سر گذاشته كه در سرنوشت آن از نظر فعاليت‏هاى مذهبى و كلامى مؤثر بوده است.

1- عصر خلفا

در اكثر اين دوره شيعه از شرايط اجتماعى و سياسى مطلوبى برخوردار نبود، ولى در دوران خلافت ظاهرى امام على عليه‏السلام شرايط مطلوبى به دست آورد، و توسط امير المؤمنين عليه‏السلام معارف توحيدى تبيين گرديد و دانشمندان بسيارى در زمينه‏هاى تفسير، فقه و كلام از درياى بيكران علوم وى سيراب گرديدند. البته تبيين معارف توحيدى و تربيت دانشمندان توسط امام على عليه‏السلام در دوره قبل از خلافت او نيز انجام مى‏گرفت، ولى در دوران خلافت آن حضرت رشد فزاينده‏اى يافت.

2- عصر امويان

در اكثر اين دوره شرايط سياسى كاملا عليه شيعه بود و آنان متحمل آزارها و شكنجه‏هاى جسمى و روحى بسيارى از جانب حكام اموى گرديدند. ولى با اين حال از رسالت دينى و كلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدايت‏هاى آموزگاران معصوم كلام، در حد توان به رسالت‏خويش جامه عمل پوشاندند.

در بخش پايانى حكومت امويان و بخش آغازين حكومت عباسيان، يعنى بخشى از دوران امامت‏حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام شرايط سياسى نسبتا خوبى براى اهل بيت و شيعيان فراهم گرديد، زيرا حكومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاكمان اموى در اضطراب روحى و فكر به سر مى‏بردند. در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويان را نداشتند، و در آغاز حكومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيز به دليل اينكه آنان به انگيزه و ترفند دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند، اهل بيت و پيروان آنان از شرايط خوبى برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمى و فرهنگى شيعه توسط امام باقر و امام صادق پايه‏گذارى و شكوفا گرديد.

3- از منصور تا هارون

در زمان منصور بار ديگر علويان تحت فشار سياسى سختى قرار گرفتند، چنانكه سيوطى گفته است:

«منصور اولين خليفه (عباسى) بود كه ميان علويان و عباسيان آتش فتنه را برانگيخت. در سال 145 (پس از گذشت نه سال از حكومت منصور) محمد و ابراهيم، فرزندان عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، عليه منصور قيام كردند، ولى آن دو و گروه بسيارى از اهل بيت توسط وى به شهادت رسيدند» .

محمد اسقنطورى مى‏گويد: بر منصور وارد شدم و ديدم در فكر عميقى فرو رفته است. گفتم چرا فكر مى‏كنيد؟پاسخ داد: از اولاد فاطمه عليها السلام بيش از هزار نفر را كشته‏ام، ولى بزرگ آنان (حضرت صادق عليه‏السلام) را نكشته‏ام .

آزار و شكنجه‏هاى علويان توسط منصور در زندانهاى تاريك و نمناك و قرار دادن آنان در لاى ديوار مشهور است.

از كسانى كه به دستور منصور به شهادت رسيد، معلى بن خنيس از شيعيان و اصحاب مقرب و متصدى امور مالى امام صادق عليه‏السلام بود. منصور از داود بن عروه فرماندار مدينه خواست تا وى را به قتل برساند. داود( معلى) را احضار نمود و او را تهديد به قتل كرد و از وى خواست تا نام شيعيان را به او بگويد. معلى مقاومت نموده و گفت: به خدا سوگند اگر نام يكى از آنان در زير پاى من باشد، پايم را بر نخواهم داشت. داود وى را به شهادت رساند و سرش را به دار آويخت.

او سرانجام امام صادق عليه‏السلام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد.

اين وضعيت در عصر حكومت مهدى عباسى (169- 158) ، و هادى عباسى (پانزده ماه) و هارون الرشيد (193- 170) نيز ادامه يافت و آنان در اعمال فشار و شكنجه، زندان، تبعيد و قتل علويان راه منصور را ادامه دادند. محمد بن ابى عمير و فضل بن شاذان به دستور او زندانى و شكنجه شدند. وى حكم دستگيرى هشام بن حكم را صادر كرد، ولى او مخفى گرديد. و داستان جنايت‏حميد بن قحطبه به دستور هارون مشهور است.

4- از امين تا واثق (232- 193)

پس از هارون، محمد امين به حكومت رسيد و مدت چهار سال و چند ماه حكومت كرد. ابو الفرج در مقاتل الطالبيين مى‏نويسد: «روش امين درباره اولاد على بن ابى طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن اين بود كه او به فكر خوشگذرانى و تهيه وسائل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مامون قرار گرفت، تا اينكه كشته شد» .

مامون برادر خود را كشت و قدرت سياسى را به دست آورد و حدود بيست‏سال (218- 198) حكومت كرد.

در زمان مامون تشيع در اكثر شهرهاى اسلامى نفوذ كرد و اثر آن در در بار مامون نيز ظاهر گرديد، چنانكه فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مامون و طاهر بن الحسن خزاعى فرمانده ارتش وى شيعه بودند.

مامون وقتى كثرت شيعه را ديد و دانست كه حضرت رضا عليه‏السلام مورد توجه و محبت مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضى هستند و نسبت‏به حكومت‏هاى قبلى بنى عباس اظهار دشمنى مى‏كنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستى با علويان را برگزيد و بدين طريق افكار عمومى را متوجه خود ساخت، لذا از در نفاق و ريا اظهار تشيع نموده، از خلافت، حقانيت، و برترى على عليه‏السلام بر ابو بكر و عمر دفاع مى‏كرد، و حتى مساله واگذارى خلافت و سپس ولايتعهدى را مطرح نمود، ولى در حقيقت او هدفى جز حفظ قدرت و تثبيت موقعيت‏خود نداشت، و سرانجام نيز امام رضا عليه‏السلام را به وسيله زهر مسموم ساخت. ولى در هر حال همين ملايمت و نرمش ظاهرى، موجب فراهم شدن زمينه نسبتا مناسبى براى ترويج و نشر عقايد شيعه گرديد.

عامل مؤثر ديگرى نيز در اين باره وجود داشت، و آن گسترش و افزايش ترجمه كتب فلسفى و علمى بسيار از زبان يونانى و سريانى و غير آنها به زبان عربى بود كه به گرايش مسلمانان به علوم عقلى و استدلالى سرعت‏بخشيد، به ويژه آنكه مامون نيز معتزلى مذهب بود و به خاطر علاقه‏مندى به بحث‏هاى استدلالى، مباحث كلامى در زمينه اديان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متكلمان شيعه از فرصت استفاده كرده و به تبليغ مذهب اهل بيت عليهم السلام همت گماردند.

در عصر معتصم (متوفاى 227) و واثق (متوفاى 232) نيز تقريبا شرايط سياسى در مورد اهل بيت همانند زمان مامون بود، به ويژه آنكه آن دو نيز به كلام معتزله گرايش داشته و با بحث‏هاى استدلالى و كلامى موافق بودند. پرسشهاى كلامى و دينى بسيارى كه از امام جواد عليه‏السلام شده است نيز گواه بر اين است كه ارتباط مردم با آن حضرت در عصر معتصم نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت‏به امام عليه‏السلام عداوت مى‏ورزيد و سرانجام نيز دستور قتل وى را صادر نمود. پس از شهادت امام عليه‏السلام، جمعيت انبوهى براى تشييع جنازه آن حضرت اجتماع نمودند. على رغم اينكه معتصم تصميم داشت آنان را از شركت در مراسم تشييع منع كند، ولى آنان به تصميم وى اعتناء نكرده و شمشير بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. اين مطلب نيز گواه بر قدرت و كثرت شيعه در آن زمان است.

5- عصر متوكل و پس از آن

با به حكومت رسيدن متوكل (247- 232) شرايط دگرگون، و سخت‏گيرى و كينه توزى آشكار با علويان تجديد شد، و ارتباط با اهل بيت عليهم السلام جرم سياسى به شمار آمد. دستور وى به ويران نمودن قبر امام حسين عليه‏السلام و منع زيارت آن مشهور است.

خصومت متوكل، به شيعيان اختصاص نداشت، بلكه وى با فلسفه و كلام و عقل گرايى مخالفت مى‏ورزيد. جرجى زيدان مى‏نويسد: از روزى كه متوكل به خلافت رسيد تا آخرين نفس در آزار و شكنجه فيلسوفان و طرفداران راى و قياس و منطق كوشش داشت.

پس از متوكل حكومت عباسيان گرفتار آشفتگيها و كشمكشهاى بسيار گرديد، و هر چند گاهى درباريان بر سر كسب قدرت، به جدال و كشتار دست مى‏زدند، تا زمان معتضد عباسى (279- 247) پنج تن از حكام عباسى، به نامهاى منتصر، مستعين، معتز، مهتدى و معتمد به حكومت رسيدند، و با به قدرت رسيدن معتضد (289- 279) بار ديگر دستگاه عباسى اقتدار يافت. چنانكه سيوطى درباره وى نوشته است:

«وى را سفاح ثانى لقب دادند، زيرا فرمانروايى بنى عباس را تجديد حيات كرده، و قبل از او از زمان متوكل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگى و ضعف شده و در آستانه زوال بود» .  

بنابر اين در عداوت و دشمنى عباسيان با اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنان جاى ترديد نيست، ولى با توجه به اضطراب و نابسامانى حاكم بر دستگاه عباسى در دوره ياد شده، و شورشها و انقلابهايى كه در گوشه و كنار سرزمين اسلامى رخ مى‏داد، شرايط مناسب براى عباسيان، در جهت اعمال فشار بر علويان فراهم نبود، و آنان نسبت‏به عصر منصور و هارون، از شرايط بهترى برخوردار بودند.

6- عصر آل بويه، فاطميان و حمدانيان

قرن چهارم و پنجم هجرى از نظر شرايط سياسى از بهترين دوران‏هاى شيعه به شمار مى‏رود، زيرا خاندان بويه (477- 320) كه مذهب شيعه داشتند، در دستگاه حكومت عباسى از نفوذ و اقتدار زايد الوصفى برخوردار بودند. فرزندان بويه به نامهاى على، حسن و احمد كه قبلا در فارس حكومت مى‏كردند، در زمان «المستكفى‏» به سال 333 وارد بغداد شده، به مقر حكومت راه يافته و مورد تكريم خليفه قرار گرفتند. احمد، «معز الدوله‏» ، حسن، «ركن الدوله‏» ، و على، «عماد الدوله‏» لقب يافتند. معز الدوله كه منصب امير الامرائى را داشت، چنان اقتدارى به دست آورد كه حتى براى مستكفى حقوق و مقررى تعيين كرد. به دستور وى در روز عاشورا بازارها تعطيل و براى امام حسين عليه‏السلام مراسم سوگوارى بر پا گرديد، و مراسم عيد غدير با شكوه بسيار انجام شد. كوتاه سخن آنكه آل بويه در ترويج مذهب اماميه اثنا عشرى اهتمام بسيار ورزيدند.

در بغداد، مركز حكومت اسلامى، كه قبل از آل بويه مردم پيرو مذهب اهل سنت‏بودند، با به قدرت رسيدن آنان مذهب شيعه نشو و نما كرد و آيين‏هاى مخصوص شيعيان با شكوه فراوان انجام مى‏شد. شيخ مفيد، متكلم نامدار اماميه كه در اين زمان مى‏زيست، مورد تجليل و تكريم بسيار بود. مسجد «براثا» در منطقه كرخ بغداد به وى اختصاص داشت، و شيخ مفيد در آن علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعليم و تدريس مى‏پرداخت. وى در پرتو موقعيت ويژه‏اى كه از جنبه‏هاى علمى و اجتماعى داشت، توانست فرق مختلف شيعه را انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحكيم و ترويج نمايد.

خدمات آل بويه به مذهب تشيع اختصاص نداشت، بلكه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامى خدمات شايان نمودند. غناوى در كتاب «الادب فى ظل بنى بويه‏» مى‏نويسد: يكى از امتيازات دوره آل بويه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود كه خود و وزراى ايشان تاثير به سزايى در اين زمينه داشتند، زيرا وزرا هميشه از طبقات نويسندگان و دانشمندان مبرز برگزيده مى‏شدند. . . آوازه‏شان در فضا طنين‏انداز شد، تا آنجا كه دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ايشان روى آورده و از توجهشان برخوردار شدند. در ميدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگى و به كار انداختن انديشه‏ها گوى سبقت را از سروران خود (خلفاى عباسى) ربوده بودند» .

در قرن چهارم فاطميين نيز در مصر به قدرت رسيدند و حكومت آنان تا اواخر قرن ششم هجرى (567) ادامه يافت. حكومت فاطميان بر مبناى دعوت به تشيع پايه گذارى شد و اگر چه آنان دوازده امامى نبوده، پيرو مذهب اسماعيليه بودند، و ميان اين دو مذهب اختلافاتى وجود دارد، ولى در حفظ شعائر مذهب تشيع، و نيز فراگرفتن تعاليم اسلامى از طريق خاندان وحى، و تشويق مردم به اين روش، هر دو مذهب هماهنگ‏اند.

سيوطى مى‏نويسد: «در سال 357 هجرى قرامطه بر دمشق استيلا يافته و بر آن شدند كه مصر را نيز به تصرف خود در آورند، ولى عبيديون (فاطميون) مالك آن گرديده و دولت رفض (تشيع) در سرزمينهاى مغرب، مصر و عراق استقرار يافت، و اين بدان هت‏بود كه پس از مرگ كافور اخشيدى، حاكم مصر، نظم مصر مختل گرديد و سربازان در مضيقه مالى قرار گرفتند. گروهى از آنان نامه‏اى براى المعز لدين الله (فرمانرواى مغرب) نوشته از او خواستند تا وارد مصر گردد. وى فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود، و او وارد مصر گرديد. در سال 358 از پوشيدن لباس سياه و خواندن خطبه‏اى كه بنى عباس مى‏خواندند منع كرد و دستور داد جامه سفيد پوشيده و خطبه زير را بخوانند:

«اللهم صل على محمد المصطفى، و على على المرتضى، و على فاطمة البتول و على الحسن و الحسين سبطي الرسول. . . » .

او در سال 359 دستور تاسيس دانشگاه الازهر را صادر كرد، و بناى آن به سال 361 پايان يافت. همچنين دستور گفتن «حى على خير العمل‏» را در اذان صادر نمود. مشابه همين دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز بالله صادر گرديد.

حمدانيان و مذاهب شيعه

در قرن چهارم هجرى حكومت‏شيعى ديگرى نيز در جهان اسلام پديد آمد، و آن حكومت‏حمدانيان (391- 293) بود. برجسته ترين زمامدار آل حمدان على بن عبد الله بن حمدان ملقب به سيف الدوله (303- 350) بود. وى انسانى خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بيشتر ايام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومى به سر برد. در عصر حمدانيان سرزمين سوريه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبك و توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملو از شيعيان بود، و به ويژه شهر حلب پايگاه عالمان شيعه و به خصوص بنو زهره به شمار مى‏رفت. از كسانى كه در تحكيم و نشر مذهب تشيع نقش مهمى ايفا نمود، ابو فراس (متوفاى 357) شاعر نامدار آل حمدان بود،

چنانكه قصيده ميميه او از شهرت به سزايى برخودار است و مطلع آن چنين است:

الحق مهتضم والدين محترم

و فيى‏ء آل رسول الله مقتسم.

حمدانيان هيچ كس را به پيروى از مذهب شيعه مجبور ننموده، به وسيله مال و مقام هم نفريفتند، بلكه مردم را به اختيار خود واگذار كردند تا هر چه مى‏پسندند براى خود برگزينند. فقط مبلغان با اخلاص حقايق را براى مردم بازگو مى‏كردند، بر عكس اموى‏ها و عباسى‏ها و صلاح الدين ايوبى كه مردم را با ارعاب و خشونت‏به مذهب تسنن فرا مى‏خواندند.

حمدانيان مردمى روشنفكر و آزاد منش بودند. به همين جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفكران از همه مذاهب و اديان شدند، تا آنجا كه هنرمندان از روم گريخته و به سوى سيف الدوله مى‏آمدند.

شيعه در عهد سلجوقيان و ايوبيان

در اواسط قرن پنجم هجرى دولت مهمى با نام دولت‏سلجوقى پديد آمد و حكومت‏سنى مذهب بغداد را كه رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پيشرفت‏شيعيان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگيرى نمود. حكومت‏سلجوقيان تا اواخر قرن هفتم هجرى استقرار يافت.

حكومت مقتدر ديگرى كه در نيمه دوم قرن ششم (565) تاسيس گرديد، حكومت ايوبيان به دست‏ صلاح الدين ايوبى بود، كه تا سال 848 دوام يافت.

فداكارى‏هاى صلاح الدين در جنگ با صليبيان در خور تقدير و تحسين است، ولى تعصب شديد او نسبت‏به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشيع، نقطه ضعفى بس بزرگ و غير قابل اغماض است. وى پس از استيلاى بر مصر با فاطميان با خشونت تمام عمل نمود. در كتاب «الازهر فى الف عام‏» آمده است: «ايوبيها در مطلق آثار شيعه دخالت كرده و آنان را نابود كردند. صلاح الدين دولت فاطمى را عزل كرد و اقوام خود را در يك شب به منازل آنان وارد نمود و ناله‏هاى جگر خراش و گريه‏هاى جانسوز به قدرى بلند بود كه مردم فكر خود را از دست داده بودند. . . » .

وى دستور داد روز عاشورا كه بنى اميه و حجاج عيد مى‏گرفتند، مجددا عيد باشد و حى على خير العمل را از اذان برداشت و در سخت‏گيرى با شيعيان تا آنجا پيش رفت كه دستور داد گواهى كسى بايد قبول شود كه معتقد به يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنت‏باشد، و كسى حق سخنرانى يا تدريس داشت كه پيرو آن مذاهب باشد و حتى كتابخانه‏هاى بزرگى كه فاطميين تاسيس كرده بودند و كتابهاى نفيسى در فنون مختلف در آنها گردآورى شده بود، به دست وى متلاشى گرديد و در نتيجه اين روش خصمانه، مذهب تشيع در مصر فراموش گرديد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

با يك نگاه مختصر به تاريخ گذشته ايران معلوم خواهد شد كه «نفوذ تشيع» در ايران، نه تنها به صورت دفعى نبوده، بلكه سير تدريجى آن تا قرنها با كندى صورت مى‏گرفته است. با نگرشى به حوادث و وقايعى كه در ارتباط با رشد «گرايشات شيعى» است، مى توان به سير تدريجى نفوذ تشيع در ايران، چند مرحله را در نظر گرفت. بطوريكه هر كدام از آنها مرحله‏ئى فراتر از مرحله قبل مى باشد:
مرحله اول، در ميان «موالى» ايران در عراق.
مرحله دوم، نفوذ تشيع در بعضى از مناطق مركزى ايران همچون «قم».
مرحله سوم، توسعه گرايشات شيعى با روى كار آمدن «بنى عباس».
مرحله چهارم، فتح طبرستان به دست «علويان».
مرحله پنجم، برپائى حكومت«آل بويه».
مرحله ششم، پس از حملات «مغول‏ها».
مرحهل هفتم، روى كار آمدن دولت «صفويه».
اگر چنين سيرى را در نظر بگيريم و قبول كنيم كه زمان اين مراحل، مجموعا ده قرن بوده است، نمى توان «عوامل نفوذ تشيع» را در يك يا دو عامل خلاصه نمود. اين به آن دليل است كه در هر دوره، وضعيت خاصى از لحاظ فرهنگى، سياسى و اقتصادى حاكم بوده است و طبعا عكس العمل مردم نيز در قبال مذاهب و فرق، مختلف و متفاوت صورت مى گرفته است.
از اين رو مى بايست حداقل، هر مرحله را بطور «نسبى» جداى از مراحل ديگر در نظر گرفته، و شرائط خاصى كه از ابعاد مختلف بر آن مرحله حاكم بوده به حساب آورد. اين «ساده انگارى» است كه كسى نفوذ تشيع را با اشاره به يك وجه قضيه كه آنهم معلوم نيست صحت دارد يا خير، توجيه كند.
...بعنوان مثال ما نمى‏توانيم وضعيت روحى و فرهنگى و نيز قابليت‏هاى مردمى را كه در سال 16 هجرى مغلوب شده‏اند، با مردمى كه صد سال بعد از آن زندگى مى كرده‏اند، برابر بدانيم. قطعا مردمى كه در قرن پنجم هجرى در ايران زيست مى كرده‏اند با كسانى كه مورد حمله اعراب مسلمان قرار گرفته بودند، تفاوت بسيار داشتند. وجود انگيزه‏هاى قومى در ميان آنها، سيرى «نزولى »داشته و يا تحت تأثير تعاليم اسلامى «تعديل» شده است. در اين صورت، عكس العمل آنها در قبال فرق مختلف، بايستى تغيير كند. اگر روزگارى آنها مورد هجوم «بنى اميه» بوده‏اند، طبعا روزگارى نيز خود، «بنى عباس» را بر سر كار آوردند. و زمانى، حكومت مستقل تشكيل دادند. و حتى حاكم بر بغداد شدند. روشن است كه اگر اين شرائط مختلف در نظر گرفته نشود، چه اشتباهات فراوانى در «نتيجه گيرى» بوجود خواهد آمد.
مردم ايران، روزگارى گرايششان به تشيع قوى شد كه حاكم بر بغداد شدند.
(زمان آل بويه) و زمانى اين گرايش، سرعت يافت كه مغولان بر آنها مسلط شدند. در اين صورت اين مطلب چه ارتباطى با اين توجيه دارد كه آنان به جهت ظلم و ستمى كه از سوى بنى اميه و حكام خود كامه بر ايشان مى رفت و زير فشار بودند و نيز مى خواستند تحت نام اسلام (اما نه اسلام خلفاء) مبارزه كنند، تشيع را برگزيدند؟
با اين توضيحات، چاره‏اى نداريم جز آنكه به اين محققين كه كار خود را «ساده» كرده (1) و با سخنى سخيف، ساختمانى عظيم بنا مى كنند بگوئيم، يكبار ديگر بايد در اين باره يعنى : «ترسيم سير تدريجى نفوذ تشيع در ايران و عوامل مربوط به آن»تأمل كنند!
... اين افراد با مطرح كردن زمينه‏هاى فرهنگى مردم ايران در قرن اول هجرى و نيز بيان انگيزه‏هاى قومى و ملى، مسئله نفوذ تشيع در ايران را تحليل و توجيه مى كنند.
در عين حال، بسيارى از مسائل جزئى كه تأثير كلى در نفوذ تشيع داشته و چنين تأثيرى در قرون بعد صورت گرفته، غافل مانده‏اند. براى يك« تحقيق روشن»، مى‏بايست تاريخ دقيق نفوذ تشيع در شهرها و مناطق مختلف، ذكر شود و تا آنجا كه امكان دارد، مسائل خاص هر يك از آن دوره‏ها، مورد بحث قرار گيرد.
البته مسائل عمده فرهنگى يك ملت نيز در مجموع، قابل توجه بوده و طبيعى است كه به هر حال ملتى كه قرنها با« فرهنگ خاصى» خو گرفته تا مدتها نتواند از آن دل بكند. مدت دوام آن، بستگى به نقش فرهنگ جديد بر جامعه و برخورد آن با فرهنگ پيشين دارد اين برخورد از طرف اسلام محكم بود در عين حال، برگزارى بعضى از جشن‏هاى جاهلى ايران نشانگر بقاى «آثار فرهنگى »گذشته محسوب مى‏شد. در قرون اوليه اين جشنها، هم در ميان مسلمانان ايرانى «سنى» و هم كسانى كه گرايشات «شيعى» داشتند، وجود داشت. علاوه بر اين در بين عربها نيز مشهود بود، بطوريكه بنى اميه داستان رستم و سهراب را زنده كردند (2) و يا ديگر خلفاى اموى و عباسى، مراسم عيد نوروز، جشن مهرگان و آداب و رسوم ايرانى را برگزار كرده و از بسيارى از رسوم ساسانى استقبال نمودند (3) .
توجه به اين مسائل فرهنگى در يك وجه كلى، مى تواند خطوطى را در سراسر تاريخ ايران ترسيم كند. بطوريكه تا اندازه‏اى بعنوان يك «محور» براى ارزيابى «تحولات فكرى و فرهنگى »مى‏تواند مورد توجه قرار گيرد. اما معمولا مى‏بايست در اين باره دقت زيادى به عمل آيد و تأثير اين مسائل بطور دقيق روشن گردد، نه اينكه تحت عناوين كلى و يا به جهت حضور سطحى آنها در ظواهر، نتايج گسترده گرفته شود.


تعليقات:
1 ـ ر. ك. براى نمونه: روند نهضتهاى ملى و اسلامى در ايران اثر انصاف‏پور.
2 ـ رازى، نقص ص .67
3 ـ ر. ك. جعفريان، تحقيقى كوتاه پيرامون رابطه تشيع و ايران ص 66، .67
تاريخ تشيع در ايران ص 11
رسول جعفريان
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على (اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص) ايجاب ميكرد.
پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحاً به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است.
على (عليه السلام) پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتاً محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى به ياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.
پيغمبر اكرم (ص) به موجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على (عليه السلام) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام.
على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.
جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به على (ع) داشت طبعاً عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت واميداشت.
گذشته از همه اينها نام (شيعه على) و (شيعه اهل بيت) در سخنان پيغمبر اكرم (ص) بسيار ديده ميشود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

 

ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:

1. نگراني انجام رسالت
اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.

2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد
دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).

3. نگراني مسأله جانشيني
اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.

4. نگراني در باره اهل بيت (ع)
در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

روزی مردی از شام ، به تحریک معاویه ، وارد مدینه شد و با دیدن امام حسن مجتبی ( ع ) شروع به دشنام دادن به حضرت و پدر بزرگوارش  امیر المؤمنین علی ( ع ) نمود . امام حسن ( ع ) چیزی نفرمودند تا آن مرد شامی ساکت شد ، آنگاه حضرت با لبخند شیرینی به او سلام کرد و فرمود :         « ای مرد فکر می کنم غریب هستی ، گمان می کنم در اشتباه افتاده ای ، اگر گرسنه ای به منزل ما بیا تا تو را سیرت کنیم ، اگر نیازمندی ، نیازت را برطرف می کنیم ، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی   می کنیم ، اگر بر ما وارد شوی ، وسایل پذیرائی از تو را فراهم خواهیم ساخت . مرد ، شرمسار شد  و گریست و گفت : گواهی می دهم که تو جانشین خداوند بر روی زمینی ، خدا بهتر می داند که رسالت خویش را به چه کسانی بدهد . « اَللّهُ اَعلَمُ ، حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتَهُ »

مرد شامی خطاب به امام ( ع ) : « تو و پدرت نزد من مبغوضترین مردم بودید و اما اکنون محبوبترین هستید .

و ..... آن مرد شامی آنروز میهمان امام شد و چون جهت رفتن خداحافظی می کرد یکی از دوستان آن حضرت به شمار می رفت .

 

رحلت جانگداز نبی مکرم اسلام ، حضرت محمد مصطفی ( ص ) و شهادت سبط اکبر و کریم اهل بیت  امام حسن مجتبی ( ع ) و شهادت ثامن الحجج علی بن الموسی الرضا ( ع ) بر مسلمانان و شیعیان جهان بخصوص دایره قطب عالم امکان حضرت بقیۀ الله الاعظم امام زمان ( عج ) تسلیت باد .

 


منتظران برترين اهل زمانند

 

امام سجاد ( ع ) : « اِنّ أهلَ زَمانِ غَيبَتِهِ القَائِلينَ بِاِمامَتِهِ وَ المُنتَظِرينَ لِظُهُورِهِ أفضَلُ مِن أهلِ كُلِّ زَمانٍ .....اِنتِظارُ الفَرَج مِن أعظَم الفَرَج ... »

اهل زمان غيبت او كه معتقد به امامتش و در انتظار ظهورش باشند ، از اهل هر دوره و زماني با فضيلت ترند ...انتظار ظهور ، از بزرگترين راه هاي رسيدن به ظهور است .

                                                                                                      علامه مجلسي ، بحار الانوار ، ج52 ، ص 122

 

انتظار ، راه رسيدن به ظهور

به فرموده امام سجاد ( ع ) كساني كه در زمان غيبت امامشان در قيد و بند غفلت اسير نشوند و همچنان در انتظار ظهور او به سر برند ، برترين مردم هر زمانند ؛ چرا كه آنان توانسته اند با عقل و فهم و معرفتي كه خداوند به ايشان عطا فرموده است ، نه تنها گرفتار عادت اجتماعي و همه گير « غفلت از امام زمان (عج) » نشوند ، بلكه در حالات خويش چنان تغيير و تحولي ايجاد كرده اند كه مسأله غيبت براي ايشان همچون مشاهده گشته است : « صَارَت بِهِ الغَيبَةُ عِندَهُم بِمَنزِلَةِ المُشاهِدَةِ »

به فرمايش آن حضرت ( ع ) : « ايشان به منزله مجاهداني هستند كه در حضور رسول خدا ( ص ) با شمشير جنگيده اند » آنان به حقيقت در شمار مخلصان و شيعيان راستين ما و دعوت كنندگان به سوي دين خدا در نهان و آشكارند »

خداوند انشا ء ا... به همه ما توفيق عنايت فرمايد كه در راه اولياي الهي قدم گذاشته و توجه و انتظار ظهور را سر لوحه كار خويش قرار دهيم .

 

 سال پیامبر اعظم ( ص ) پیامبر رحمت و محبت مبارک باد

 

َمحبّت در اسلام

 

امام صادق ( ع ) :

هر گاه دو شخص مؤمن یکدیگر را ببینند , برترین آن دو کسی است که دیگری را بیشتر دوست بدارد .

 

محبّت عبارتست از احساس میل به چیزی که برای انسان لذّت بخش است .

از نظر اسلام ، محبّت بیشترین نقش را در سازماندهی جامعه آرمانی انسانی دارد . جامعه مطلوب انسانی در   اسلام ، جامعه ای است که بر اساس محبّت مردم نسبت به یکدیگر شکل بگیرد .

اسلام می خواهد جامعه ای بسازد که همه مردم ،خود را برادر یکدیگر بدانند و تا سر حدّ ایثار نسبت به هم عشق  بورزند ، و این بدان جهت است که هیچ چیز مانند محبّت در سازماندهی جامعه دلخواه انسانی ، کار ساز نیست .

محبّت ، مؤثر ترین عنصر پرورش انسانهای شایسته و کار آمد ترین ابزار پیشبرد اهداف فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی است .

به گفته حضرت سلیمان ( علیه السلام ) هیچ چیز مانند محبّت شیرین نیست . محبّت به قدری شیرین است که همه تلخی های زندگی را با کمک آن می توان شیرین کرد و بسیاری از ضعف ها و نا بسامانی ها و مشکلات فردی و اجتماعی را می توان به وسیله آن ، جبران نمود و به تعبیر لطیف پیامبر اسلام ( ص ) : ما ضاقَ مجلسٌ بمتابیّن . هیچ جائی برای نشستن دو دوست ، تنگ نیست .

آری اسلام ؛ برنامه تکامل انسان است . اصلی ترین عنصر این برنامه محبّت است . عنصر محبّت ، تا آنجا در تحقق برنامه هایی که اسلام برای پیشرفت جامعه انسانی پیش بینی کرده ، که امام باقر ( ع ) دین اسلام را جز محبّت نمی داند و می فرمایند : هَلِ الِّدینُ الاَّ الحُّب ؟ آیا دین جز محبّت است ؟

خدایی که قرآن را به مردم معرفی میکند ، خدائی است مهربان و عاشق مردم . او آئین اسلام را که دین همه انبیاء الهی است ، بر پایه های محبّت خود ، استوار کرده است . و پیشوایان بزرگ اسلام ، برای این که مردم با شیرینی محبّت زندگی را شیرین کنند و از برکات این نعمت بزرگ الهی بهره مند شوند ، محبّت را با جملاتی زیبا ، و رسا و در ذهن ماندنی ، مانند رأس العقل ، اول العقل و نصف العقل توصیف کرده اند و مردم را به دوستی و محبّت و الفت نسبت به یکدیگر تشویق کرده اند .

باشد که در این ایام عید نوروز که بازار دید و بازدیدها گرم است کدورتهای گذشته را از درون خود بزدائیم و اگر خدای ناکرده از کسی دلگیر هستیم بخاطر خدا گذشت کنیم و ما  که مدعی این آئین و دینیم با عشق به یکدیگر و دوستی و الفت با هم ثابت نمائیم که پیرو پیامبر عظیم الشأن و این اولیای الهی هستیم .

پس بیائیم با هم مهربان باشیم و دوستدار هم .

والعاقبة للمتقین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 

 

روز بیداری

راستی تا حالا با خودت فکر کردی چرا رنگ روز جمعه تو تقویم با بقیه روزهای هفته فرق داره ؟ جمعه هم مگه یکی از روزهای هفته نیست ؟ در بقیه روزهای هفته ، آدم ها از سر نیاز شغلی یا ضرورتهای دیگه صبح زود از خواب بیدار می شوند  ؛ امّا جمعه روز سحر خیزی و بیداری کسانیه که خودشون خواستن بیدار شوند !! کسانی که جمعه را با نام محبوب آغاز می کنن و " ندبه " کنان صداش می زنند .

یادم اومد قصۀ عشق ورزان و منتظرانی را که هر جمعه ، چشم به طلوع طلعت رشید مردی آسمانی  دوخته اند !!! چرا که موعودشان جمعه ای از جمعه ها ظهور خواهد کرد .

آه که چقدر جمعه رو دوست دارم .

جمعه روز بیداری ، روز راز و نیاز منتظران و روز خداست .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  |