در مورد پيدايش تاريخى تشيع و مؤسس آن نظرات گوناگونى از سوى موّرخين ارائه شده كه به عمده آنها اشاره مى گردد:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها راميدانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز ميگشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو ميبرد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:
1. نگراني انجام رسالت
اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي درباره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم ميپذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهيها و نافرمانيها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اينكه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري ميگويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ ميآيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبهاي خواند كه دلها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري ميدهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهميبراي رفع اين نگراني حضرت بود.
2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد
دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستميدر حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمينمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان ميدهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عموميرا ميكرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند ميدهم، هركس از ناحيه من بر او ظلميشده، برخيزد و تقاص كند. هيچكس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنميخاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نميدانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه ميبرم از اينكه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون ميرفت، ميگفت: اين رسول خداست كه ميخواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او ميخواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي ميخواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! ميداني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي ميتواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا ميزني يا عفو ميكني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس ميخواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).

3. نگراني مسأله جانشيني
اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمياز سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي ميتوانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت ميگويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد ميآورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي ميتوانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد ميكردند كه در اين وقت حساس، نميبايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي ميكردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.
4. نگراني در باره اهل بيت (ع)
در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك ميكردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقلهاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاههاي خشمآلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مينگريستند و آنان را با اين نگاهها آزار ميدادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، عليبنابيطالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانوادههاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت ميديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت ميكرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» ميخواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابيها معتقد بود صدايش را ميشنوند، ميفرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري ميشد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر ميگشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را ميگرفت گرميغيرمتعارف آن را احساس ميكرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل ميرود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه عليبنابيطالب(ع) يعني كسي كه پايانيترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل ميكند. امام ميگويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب ميفرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).
|
مرد شامی خطاب به امام ( ع ) : « تو و پدرت نزد من مبغوضترین مردم بودید و اما اکنون محبوبترین هستید . و ..... آن مرد شامی آنروز میهمان امام شد و چون جهت رفتن خداحافظی می کرد یکی از دوستان آن حضرت به شمار می رفت .
رحلت جانگداز نبی مکرم اسلام ، حضرت محمد مصطفی ( ص ) و شهادت سبط اکبر و کریم اهل بیت امام حسن مجتبی ( ع ) و شهادت ثامن الحجج علی بن الموسی الرضا ( ع ) بر مسلمانان و شیعیان جهان بخصوص دایره قطب عالم امکان حضرت بقیۀ الله الاعظم امام زمان ( عج ) تسلیت باد . | ||
|
منتظران برترين اهل زمانند امام سجاد ( ع ) : « اِنّ أهلَ زَمانِ غَيبَتِهِ القَائِلينَ بِاِمامَتِهِ وَ المُنتَظِرينَ لِظُهُورِهِ أفضَلُ مِن أهلِ كُلِّ زَمانٍ .....اِنتِظارُ الفَرَج مِن أعظَم الفَرَج ... » اهل زمان غيبت او كه معتقد به امامتش و در انتظار ظهورش باشند ، از اهل هر دوره و زماني با فضيلت ترند ...انتظار ظهور ، از بزرگترين راه هاي رسيدن به ظهور است . علامه مجلسي ، بحار الانوار ، ج52 ، ص 122 انتظار ، راه رسيدن به ظهور به فرموده امام سجاد ( ع ) كساني كه در زمان غيبت امامشان در قيد و بند غفلت اسير نشوند و همچنان در انتظار ظهور او به سر برند ، برترين مردم هر زمانند ؛ چرا كه آنان توانسته اند با عقل و فهم و معرفتي كه خداوند به ايشان عطا فرموده است ، نه تنها گرفتار عادت اجتماعي و همه گير « غفلت از امام زمان (عج) » نشوند ، بلكه در حالات خويش چنان تغيير و تحولي ايجاد كرده اند كه مسأله غيبت براي ايشان همچون مشاهده گشته است : « صَارَت بِهِ الغَيبَةُ عِندَهُم بِمَنزِلَةِ المُشاهِدَةِ » به فرمايش آن حضرت ( ع ) : « ايشان به منزله مجاهداني هستند كه در حضور رسول خدا ( ص ) با شمشير جنگيده اند » آنان به حقيقت در شمار مخلصان و شيعيان راستين ما و دعوت كنندگان به سوي دين خدا در نهان و آشكارند » خداوند انشا ء ا... به همه ما توفيق عنايت فرمايد كه در راه اولياي الهي قدم گذاشته و توجه و انتظار ظهور را سر لوحه كار خويش قرار دهيم . | ||
|
سال پیامبر اعظم ( ص ) پیامبر رحمت و محبت مبارک باد
َمحبّت در اسلام امام صادق ( ع ) : هر گاه دو شخص مؤمن یکدیگر را ببینند , برترین آن دو کسی است که دیگری را بیشتر دوست بدارد . محبّت عبارتست از احساس میل به چیزی که برای انسان لذّت بخش است . از نظر اسلام ، محبّت بیشترین نقش را در سازماندهی جامعه آرمانی انسانی دارد . جامعه مطلوب انسانی در اسلام ، جامعه ای است که بر اساس محبّت مردم نسبت به یکدیگر شکل بگیرد . اسلام می خواهد جامعه ای بسازد که همه مردم ،خود را برادر یکدیگر بدانند و تا سر حدّ ایثار نسبت به هم عشق بورزند ، و این بدان جهت است که هیچ چیز مانند محبّت در سازماندهی جامعه دلخواه انسانی ، کار ساز نیست . محبّت ، مؤثر ترین عنصر پرورش انسانهای شایسته و کار آمد ترین ابزار پیشبرد اهداف فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی است . به گفته حضرت سلیمان ( علیه السلام ) هیچ چیز مانند محبّت شیرین نیست . محبّت به قدری شیرین است که همه تلخی های زندگی را با کمک آن می توان شیرین کرد و بسیاری از ضعف ها و نا بسامانی ها و مشکلات فردی و اجتماعی را می توان به وسیله آن ، جبران نمود و به تعبیر لطیف پیامبر اسلام ( ص ) : ما ضاقَ مجلسٌ بمتابیّن . هیچ جائی برای نشستن دو دوست ، تنگ نیست . آری اسلام ؛ برنامه تکامل انسان است . اصلی ترین عنصر این برنامه محبّت است . عنصر محبّت ، تا آنجا در تحقق برنامه هایی که اسلام برای پیشرفت جامعه انسانی پیش بینی کرده ، که امام باقر ( ع ) دین اسلام را جز محبّت نمی داند و می فرمایند : هَلِ الِّدینُ الاَّ الحُّب ؟ آیا دین جز محبّت است ؟ خدایی که قرآن را به مردم معرفی میکند ، خدائی است مهربان و عاشق مردم . او آئین اسلام را که دین همه انبیاء الهی است ، بر پایه های محبّت خود ، استوار کرده است . و پیشوایان بزرگ اسلام ، برای این که مردم با شیرینی محبّت زندگی را شیرین کنند و از برکات این نعمت بزرگ الهی بهره مند شوند ، محبّت را با جملاتی زیبا ، و رسا و در ذهن ماندنی ، مانند رأس العقل ، اول العقل و نصف العقل توصیف کرده اند و مردم را به دوستی و محبّت و الفت نسبت به یکدیگر تشویق کرده اند . باشد که در این ایام عید نوروز که بازار دید و بازدیدها گرم است کدورتهای گذشته را از درون خود بزدائیم و اگر خدای ناکرده از کسی دلگیر هستیم بخاطر خدا گذشت کنیم و ما که مدعی این آئین و دینیم با عشق به یکدیگر و دوستی و الفت با هم ثابت نمائیم که پیرو پیامبر عظیم الشأن و این اولیای الهی هستیم . پس بیائیم با هم مهربان باشیم و دوستدار هم . والعاقبة للمتقین | ||
|
روز بیداری راستی تا حالا با خودت فکر کردی چرا رنگ روز جمعه تو تقویم با بقیه روزهای هفته فرق داره ؟ جمعه هم مگه یکی از روزهای هفته نیست ؟ در بقیه روزهای هفته ، آدم ها از سر نیاز شغلی یا ضرورتهای دیگه صبح زود از خواب بیدار می شوند ؛ امّا جمعه روز سحر خیزی و بیداری کسانیه که خودشون خواستن بیدار شوند !! کسانی که جمعه را با نام محبوب آغاز می کنن و " ندبه " کنان صداش می زنند . یادم اومد قصۀ عشق ورزان و منتظرانی را که هر جمعه ، چشم به طلوع طلعت رشید مردی آسمانی دوخته اند !!! چرا که موعودشان جمعه ای از جمعه ها ظهور خواهد کرد . آه که چقدر جمعه رو دوست دارم . جمعه روز بیداری ، روز راز و نیاز منتظران و روز خداست . | ||