تبليغاتX
عقیدتی سیاسی پایگاه بسیج شهدای ايرنا

 

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،‌انداختیم و خموش نشستیم ،‌ آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر  « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است :‌ « من به زهیر گفتم :‌آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،‌چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،‌و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»

امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ... او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد .

گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (ع) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست . آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر »، قاضی كوفه از تن جدا كرده است .

راوی

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ... این باد نیست كه بر آنان می وزد؛ آنها هستند كه برباد می وزند . آنها از اختیار خویش گذشته اند تا جز آنچه او می فرماید اراده ای نكنند و چون اینچنین شد ، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می شود . آیینه را رسم این است كه « انا الشمس » بگوید ، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» كند .

درمنزلگاه زباله ، امام حسین(ع) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .

راوی

ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا ا برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه  « شَراف » نیز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزدیك ظهر ، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت : « نخلستانی به چشمم رسیده است .»... اما آنچه او دیده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی » بود همراه به هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.

راوی

از این سوی، آنك ، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی ، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند . امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند ،‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علی بن طعان محاربی » گوید:« من آخرین نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسیدم ،‌ هنگامی كه راویه ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود . مرا گفت : راویه را بخوابان . چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانیدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بیاشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنیافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سیراب كرد ...»

راوی

این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز ، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست . او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود ، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است برآنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده . اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!

راوی

راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پیچیدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشیند ، اگر چه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی بیند . اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می آزماید ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا كه دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می كردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم . آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟  حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده اند وحق نیز همین است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می ریزد . این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .

... آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .‌آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان « عُذیب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟

راوی

اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر ، دراشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین ، منفكّ ازحقیقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .

امام حسین(ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد :‌« ایها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در میان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنایت حكم می راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده اند و از اطاعت رحمان روی برتافته اند، زمین را به فساد كشیده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمین را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس دیگری شایسته ترم . ای كوفیان ! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته اید ، پس این منم ، حسین بن علی فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، و اگر نه ، اگر پیمان خویش را بریده اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته اید ، این از شما عجيب نیست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خویش از سعادت به خطا رفته اید و نصیب خویش را ضایع كرده اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او بازخواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی نیاز كند ... » كاروان حسین(ع) همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » ... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي  آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟

حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد . امام فرمود:‌« هم اكنون خواب لمحه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،‌نینوا ،‌ غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»

 راوی

قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می شود... واین عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوی كه می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید .


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

 

راوی

آماده باشید كه وقت رفتن است

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود . در روز هشتم ذی الحجه ، یوم الترویه ، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند . آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند ؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند ؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند . آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند ... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند ، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق ،‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بی قرار بودند ؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.

امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با كاروانیان در میان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله ... مرگ ، بر بنی آدم ، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است ، و چه بسیار است وَلَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم ، {چون } اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است كه اكنون می بینمش . گویا می بینم كه بند بند مرا گرگان بیابان ، بین نواویس و كربلا از هم می درند و از من شكمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می كنند .» «گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است . رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد كرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظیره القدس با او جمع خواهندآمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای كه بدانان داده است وفا خواهد كرد . اكنون آن كه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل كند و نفس خود را برای لقای خدا آماده كرده است ... پس همراه با عزم رحیل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاءالله .»

راوی

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟
الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

« ابوبكر عمر بن حارث » ، « عبدالله بن عباس » كه در تاریخ به « ابن عباس » مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه ، هر یك به زبانی با امام سخن از ماندن می گویند ... و آن دیگری ، عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری ، از «یحیی بن سعید » ، حاكم مكه ، برای او امان نامه می گیرد... اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است كه عشق به عقل می دهد ؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد ، بی تردید عشق را تصدیق خواهد كرد . محمد بن حنیفه كه شنید امام به سوی عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت : « یا حسین ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی كه بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه ، برادر امام ، شب گذشته او را از پیمان شكنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به یمن بگریزد .

امام فرمود: « آری ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه كه خداوند می خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :‌‌« انا لله وانا الیه راجعون ...»

راوی

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو ، نامه ای كه در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند می دهم كه ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»... و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

راوی

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،‌خاك اهل خویش را یكسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند ... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه  پاسخ می گوید :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »

عبدالله بن جعفرطیار بازگشت ، اگرچه زینب كبری(س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .

راوی

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.


 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

راوی

ای تشنگان كوثر ولایت! بیایید ... من سرچشمه را یافته ام . وا اسفا! باطن قبله را رها كرده اید و بر گرد دیوارهایی سنگی می چرخید ؟ بیایید ... باطن قبله اینجاست . به خدا ، اگر نبود كه خداوند خود اینچنین خواسته ، می دیدی كعبه را كه به طواف امام آمده است و حجرالاسود را می دیدی كه با او بیعت می كند . مگر نه اینكه انسان كامل ، غایت تكامل عالم است ؟ ... ای امت آخر ! بر شما چه رفته است ؟ مگر تا كجا می توان درمحاق غفلت و كوری فرو شد كه خورشید را نشناخت ؟ معاویه مرده است و یزید بر خلافت خویش از مردم بیعت می گیرد . آیا می توان دست بیعت به یزید داد و آنگاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ یزید كه قبله نمی شناسد ، یزید كه نماز نمی گزارد. چه رفته است شما را ای امت آخر ؟... مكه ، مدینه ، بصره ... دمشق . آیا در این دیار خاموشان زنده ای باقی نمانده است كه سحر شیطان او را از خویشتن نربوده باشد؟ آیا كسی هست كه روح خویش را به شیطان نفروخته باشد؟ وامحمدا! چرا هیچ دستی و عَلَمی ازهیچ جا به یاری حق بلند نمی شود؟ آیا همه دست ها را بریده اند؟ زبان ها را نیز؟‌پس چرا هیچ فریادی به دادخواهی برنخاسته است ؟ حضرت امام حسین از روز جمعه سوم شعبان كه قافله عشق به مكه رسیده است تا هشتم ذی الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد ، چهارماه و چند روز در این شهر توقف داشته است ...چهار ماه و چند روز. نه ،واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است كه كسی فرصت اندیشیدن در آن را نیافته باشد ... و اب این همه ، ازهیچ شهری جز كوفه ندایی برنخاست . ما كوفیان را بی وفامی دانیم ، مظهر بی وفایی ، و این حق است؛ اما آیا نباید پرسید كه از كوفه گذشته ، چرا ازمكه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتادو چند تن كه شنیده اید و شنیده ایم ؟ اگر نیك بیندیشیم ، شاید انصاف این باشد كه بگوییم باز هم كوفیان ! كه در آن سرزمین اموات ، جز ازكوفه جنبشی برنخاست ؛ بازهم كوفیان ! فصل انجماد رسیده و قلب ها نیز یخ زده بود .حیات قلب در گریه است و آن « قتیل العَرَبات » كشته شد تا ما بگرییم و ... خورشید عشق را به دیار مرده قلب هایمان دعوت كنیم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود . مدینه ، سرزمین انصار  مقصد هجرت رسول اكرم ، رضا به هجرت فرزند و رسول خدا داد و خاموش ماند . آیا راست است كه چون مركز خلافت از مدینه به كوفه انتقال یافت ، مدینه الرسول آسوده از دغدغه خاطر ، تن به تن آسایی و عافیت طلبی سپرد ؟ و اگر حق جز این است ، چرا آنگاه كه حسین مدینه را به قصد مكه ترك گفت ، واكنشی آنچنان كه شایسته است از مردم دیده نشد؟... مكه نیز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پایان رسد . در بصره نیز جز دو قبیله ازقبایل پنجگانه شهر ، امام را پاسخی شایسته نگفتند و آن دو قبیله نیز تا خود را به صحرای كربلا برسانند ، كار از كار گذشته بود . اما دمشق ، از آغاز ، قلمرو معاویه بن ابی سفیان و والیانی از زمره او بود و آنان درطول این سالها با دغل بازی كار را بدانجا كشیده بودند كه عداوت مردم شام با علی بن ابی طالب صبغه ای دینی یافته بود... و بالاخره كوفه ـ چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام ، و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد ! باری به سنگینی همه رنج هایی كه علی (ع) ازكوفیان كشید ... بگذار رنج های زهرا و حسن و حسین را نیز بر آن بیفزاییم ؛ باری به سنگینی همه رنجی كه دراین آیه مباركه نهفته است : لقد خلقنا الانسان فی كبد . آه چه رنجی !

در كتاب « پس از پنجاه سال » درباره كوفه و كوفیان آمده است :

چون معاویه از ابن كوا پرسید مردم شهرهای اسلامی چگونه خلق و خویی دارند ، وی درباره مردم كوفه گفت : « آنان با هم در كاری متفق می شوند ، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می كشند .» از سال سی و ششم هجری تاسال هفتاد و پنجم كه عبدالملك بن مروان ، حجاج را بر این شهر ولایت داد و او با سیاست خشن و بلكه وحشتناك خود نفسها را در سینه صاحبان آن خفه كرد ، سالهای اندكی را می توان دید كه كوفه از آشوب و درگیری و دسته بندی بركنار بوده است .به خاطر همین تلون مزاج وتغییر حال آنی است كه معاویه به یزید سفارش كرد اگر عراقیان هر روز عزل عاملی را از تو بخواهند بپذیر ، زیرا برداشتن یك حاكم ، آسان تر از روبه رو شدن با صدهزار شمشیر است و گویا پایان كار این مردم را به روشنی تمام می دید كه وقتی درباره حسین(ع) به او وصیت می كرد، گفت : « امیدوارم آنان كه پدر تو را كشتند و برادر او را خوار ساختند گزند وی را از تو بازدارند.» می توان گفت : بیشتر مردم كوفه كه علی را در جنگ بصره یاری كردند، سپس در نبرد صفین در كنار او ایستادند برای آن بود كه می خواستند مركز خلافت اسلامی از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن این امتیاز بتوانند ضرب شستی به شام نشان دهند . رقابت شامی و عراقی تازگی نداشت ... همین كه معاویه مرد، كوفه دانست كه فرصتی مناسب برای اقدامی تازه بدست آمده است. بدون شك دراین هنگام گروهی نه چندان اندك از مسلمانان پاكدل در این شهر زندگی  می كردند كه از دگرگون شدن سنت پیامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج می بردند و  می خواستند امامی عادل برخیزد و بدعتهای چندین ساله را بزداید، اما اكثریت قوی اگر هم چنین ادعایی داشتند سرپوشی بود برای انتقام از شكستهای گذشته و از جمله شكست در نبرد صفین ، و كینه كشی یمانی از مضری ...

در همین روزها كه دمشق نگران بیعت نكردگان حجاز بود ، در كوفه حوادثی می گذشت كه از طوفانی سهمگین خبر می داد . شیعیان علی كه در مدت بیست سال حكومت معاویه صدها تن كشته داده بودند و همین تعداد و یا بیشتر از آنان درزندان بسر می برد ، همین كه ازمرگ معاویه آگاه شدند ، نفسی براحتی كشیدند . ماجراجویانی هم كه ناجوانمردانه علی(ع) را كشتند و گرد پسرش را خالی كردند تا دست معاویه در آنچه می خواهد باز باشد ـ و به حكم من اعان ظالما سلطه الله علیه همین كه معاویه به حكومت رسید و خود را از آنان بی نیاز دید به آنها اعتنای درستی نكرد ؛ از فرصت استفاده كردند و در پی انتقام برآمدند ، تا كینه ای كه از پدر در دل دارند ، ازپسر بگیرند . دسته بندیها شروع شد . شیعیان علی در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد هم آمدند ، سخنرانی ها آغاز شد. میزبان كه سرد و گرم روزگار را چشیده و بارها رنگ پذیری همشهریان خود را دیده بود گفت : « مردم ! اگر مرد كار نیستید و بر جان خود می ترسید ، بیهوده این مرد را مفریبید !» از گوشه و كنار فریادها بلند شد كه : « ابداً‌ ابداً ما ازجان خود گذشتیم ، با خون خود پیمان بستیم كه یزید را سرنگون خواهیم كرد و حسین را به خلافت خواهیم رساند !» سرانجام نامه نوشتند : « سپاس خدا را كه دشمن ستمكار ترا در هم شكست . دشمنی كه نیكان امت محمد را كشت و بدان مردم را برسركار آورد . بیت المال مسلمانان را میان توانگران و گردنكشان قسمت كرد. اكنون هیچ مانعی در راه زمامداری تو نیست . حاكم این شهر ( نعمان بن بشیر) در كاخ حكومتی بسر می برد. ما نه با او انجمن می كنیم و نه در نماز او حاضر می شویم .» تنها این نامه نبود كه چندین تن ازشیعیان پاك دل و یك رنگ حسین برای او فرستادند. شمار نامه ها را صدها و بلكه هزارها گفته اند . اما در همان روزها كه پیكی از پس پیكی ازكوفه به مكه می رفت و چنانكه نوشته اند گاه یك پیك چند نامه با خود همراه داشت ، نامه برانی هم میان كوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه هایی با خود همراه داشتند كه در آن به یزید چنین نوشته شده بود « اگر كوفه را می خواهی باید حاكمی توانا و با كفایت برای این شهر بفرستی چه نعمان بن بشیر مردی ناتوان است، یا خود را به ناتوانی زده است .» متأسفانه تاریخ متن همه آن نامه ها را كه به مكه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضاكنندگان آن را ، برای ما ضبط نكرده است . اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود ، مطمئناً می دیدیم كه گروهی بسیار به خاطر محافظه كاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه ها را امضا كرده اند .شمار نامه ها تا آنجا كه افزایش یافت كه امام از پاسخ ناگزیر شد . امام حسین(ع) بر همان پیمانی عمل كرد كه خداوند از انبیا و اوصیای ایشان و علما در امر به معروف و نهی از منكر ستانده است. آری ، حضور یاران حق حجت را تمام می كند ... اما آیا امام مردم كوفه را نمی شناخته است ؟ آیا او فراموش كرده بود كه پدرش از مردم كوفه چه كشیده است ؟

راوی

آن كدام رنج طاقت فرسایی است كه چاه ها را رازدار ناله های علی(ع) كرده است ؟ هیچ دیده ای كه نخل ها بگریند ؟ ... هرگز غروب هنگام در نخلستان های كوفه بوده ای ؟ گویی هنوز صدای بغض آلود امام علی(ع) از فاصله قرن ها تاریخ به گوش می رسد كه با مردم كوفه می گوید : « یا اشباه الرجال و لا رجال ... ـ ای نامردمان مردم نما ، ای آنان كه همچون اطفال در عالم رویاهای خویش غرقه اید و عقلتان همچون نوعروسان تازه به حجله رفته است ! دوست داشتم كه شما را هرگز نمی دیدم و نمی شناختم كه مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است . خداوند مرگتان دهد كه قلبم را سخت چركین كرده اید و سینه ام را از ‎غیظ آكنده اید ... چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندم ، گفتید اكنون در بحبوحه خرماپزان است ، بگذار تا گرما كمی پایین افتد ! و چون در  زمستان شما را گسیل داشتم ، گفتید اكنون چله زمستان است ، بگذار تا سوز و سرما فرو نشیند ! و این بهانه ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست . شما كه از سرما و گرما اینچنین می گریزید ، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت ؟...» مگر امام فراموش كرده بود كه كوفیان با برادرش امام حسن مجتبی چه كردند ؟ از یك سو گرداگرد او را گرفتند و از دیگر سو برای معاویه نامه نوشتند كه اگر می خواهی ، حسن را دست بسته نزد تو می فرستیم ! آری ، امام كوفیان را می شناخت ، اما امام ، در ادای آن عهد ازلی . هرگز مأذون نیست كه حجت ظاهر را رها كند. چگونه می توان همه آن هزاران نامه را نادیده انگاشت و حكم بر تأویل كرد ؟ و از آن گذشته ، اگر امام به دعوت كوفیان اعتماد نكند چه كند؟ آیا می توان با یزید دست بیعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ مفهوم صلح با یزید چه می توانست باشد ؟ معاویه بن ابی سفیان خلافت را با حكم شورای حكمیت غصب كرده بود . اما یزید چه؟ با این بدعت تازه كه خلافت را به سلطنت موروثی تبدیل می كرد چه باید كرد ؟ آیا امام خود را به یمن برساند و آنجا ، ایمن از شر یزید ، دل به حیات دنیا خوش دارد و امت محمد را به بنی امیه واگذارد ؟ چاره چیست ؟ معاویه بن ابی سفیان یزید را توصیه كرده است كه امام حسین(ع) را به خودش وانگذارد . یا باید با یزید بیعت كرد و بر این بدعت تازه در حاكمیت اسلام مهر تأیید نهاد و تاریخ آینده را سراسر به بی راهه ای ظلمانی و بی سرانجام كشاند، و یا از بیعت با یزید سرباز زد ؛ ودراین صورت ،آیا باید رمه را به گرگی كه خود را به چهره شبانان آراسته است واگذاشت و گریخت ؟

راوی

خون حسین واصحابش كهكشانی است كه بر آسمان دنیا راه قبله را می نمایاند .بگذار اصحاب دنیا ندانند . كِرم لجن زار چگونه بداند كه بیرون از دنیایی كه او تن می پرورد ، چیست؟ زمین و آسمان او همان است ، و اگر او را از آن لجن زار بیرون كشند ، می میرد.امت محمد را آن روز جز حسین ملجاً و پناهی نبود. چه خود بدانند و چه ندانند ، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند . واقعه عاشورا دروازه ای از نور است كه آنان را از ظلم آباد یزیدیان به نورآباد عشق رهنمون می شود... اگر نبود خون حسین ، خورشید سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی ماند... حسین چشمه خورشید است .

شمار نامه ها تا آنجا افزایش یافت كه حجت ظاهر تمام شد و امام را ناگزیر داشت كه پاسخ دهد :« سخن شما این بود كه ما را پیشوایی نیست و مرا انتظار می كشید كه به سوی شما بیایم ، شاید كه خداوند بدین سبب شما را بر حق و هدایت گرد آورد. اكنون برادر و عموزاده ام را كه سخت مورد وثوق من است به سوی شما گسیل می دارم ، تا مرا از صدق آنچه درنامه های شماست بیاگاهاند و اگر اینچنین شد ، زود است كه به جانب شما شتاب كنم . به جان خود سوگند می خورم كه امام آن كسی است كه در میان مردم بر كتاب خدا حكم كند و مجری عدالت باشد ، حق را بپاید و خود را برآنچه مرضی خداست حفظ كند .» امام این نامه را به « مسلم بن عقیل » سپرد و او را همراه با « قیس بن مسهر صیداوی »روانه كوفه ساخت . آیا باید همه آنچه را كه بر این دو مظلوم رفت باز گوییم؟ مسلم بن عقیل با همه دشواری هایی كه در راه داشت و ذكر آنها به درازا می كشد به كوفه رسید، اما با فاصله چند روز عبیدالله بن زیاد نیز خود را به كوفه رساند. نوشته اند : « مسلم به كوفه درآمد و درخانه مختار بن ابی عبیده ثقفی سكونت كرد . شیعیان دسته دسته به خانه مختارمی آمدند و او نامه حسین را برای آنان می خواند و آنان می گریستند و بیعت می كردند . مورخان شیعه و سنی در شمار بیعت كنندگان به اختلاف سخن گفته اند و بعضی به راه مبالغه رفته اند . رقم بیشتر ، تمام مردم كوفه وكمتر از آن یكصد هزار و هشتاد هزار و كمترین رقم دوازده هزار نفر است ... {مسلم } وقتی استقبال مردم شهر را دید به حسین نوشت : به راستی مردم این شهر گوش به فرمان و در انتظار رسیدن تواند .» این آغاز كار بود و اما پایان آن را شنیده اید ! جاسوسان كه عبید الله را از نهانگاه مسلم خبر دادند ، عبیدالله « هانی بن عروه » را به قصر كشاند و او را واداشت كه مسلم را تسلیم كند .هانی استنكاف كرد و مجروح و  خون آلود به زندان افتاد... مسلم دانست كه دیگر درنگ جایز نیست و باید ازنهانگاه بیرون آید و جنگ را آغاز كند . جارچیان شعار « یا منصور اَمِت » دادند. و یاران مسلم ازهر سوی گرد آمدند. مسلم آنها را به دسته هایی چند تقسیم كرد و هر دسته ای را به یكی از بزرگان شیعه سپرد . دسته ای ازاین جمعیت به سوی قصر ابن زیاد هجوم بردند ... « ابی مخنف » از « یونس بن اسحق » و او از «عباس جدلی » روایت كرده است كه گفت: «ما چهار هزار نفر بودیم كه همراه با مسلم بن عقیل برای دفع ابن زیاد به قصر الاماره هجوم بردیم، اما هنوز بدانجا نرسیده بودیم كه سیصد نفر شديم ... مردم با شتاب پراكنده می شدند و مسلم را وا می گذاشتند ، تا آنجاكه زن ها می آمدند و دست پسران یا برادران خویش را می گرفتند و به خانه می بردند و مردان نیز می آمدند و فرزندان خویش را می گفتند كه سر خویش گیرید و بروید كه فردا چون لشكر شام رسد ، در برابر ایشان تاب نخواهیم آورد ... و كار بدینسان گذشت تا هنگام نماز شد . آنگاه كه مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد از آن جماعت جز سی تن با او نمانده بودند و آن سی تن نیز بعد از نماز پراكنده شدند تا آنجا كه مسلم چون پای از باب كِنده بیرون نهاد هیچ كس با او نبود .» شاید در این روایت ، عباس جدلی كار را به اغراق كشانده باشد تا از تنهایی و غربت مسلم دركوفه تصویری هرچند دردناك تر بسازد ، چرا كه ما می دانیم از اصحاب كربلایی امام عشق كه در عاشورا با او به شهادت رسیدند ، بودند مردانی چون « حبیب بن مظاهر » و « مسلم بن عوسجه » كه در كوفه نیز مسلم را همراهی می كردند ... اما چه شد كه چون مسلم بن عقیل از مسجد بیرون آمد ، هیچ كس با او نبود؟ خدا می داند . روایات در این باره گویایی ندارند. اما آنچه كه از پاسخ گفتن به این سؤال مهم تر است ، این است كه ما بدانیم چرا مردم كوفه با آن شتاب از گرد مسلم پراكنده شدند . چنان كه نوشته اند ، در آن ساعت كه مردم قصرالاماره را در محاصره گرفتند ، تنها سی تن از قراولان و بیست تن از سران كوفه و خانواده ي ابن زیاد در آنجا بودند . چه شد كه این جمعیت چند هزار نفری نتوانستند كار را یكسره كنند و آن همه درنگ كردند كه ... گاهِ نماز مغرب رسید و آن شد كه شد ؟ برای پاسخ دادن به این سؤال باید مردم كوفه را شناخت . آنچه از بازنگری تاریخ كوفه برمی آید این است كه مردم كوفه همواره در برابر امیران ستمكار ناتوان بوده اند ، اما نرم خویی را همیشه با درشتی پاسخ     داده اند :

عاجز و مسكین هر چه ظالم و بدخواه

ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسكین

روحیه ای كه بنیان وجود خوارج در خاك آن پا گرفته است ، بیش ازهمه در مردم كوفه ظهور دارد :‌جهالت ، زودخشمی ، ظاهرگرایی و ظاهر بینی ،‌تذبذب و تردید و هیجان زدگی ، خشوع شرك آمیز در برابر ظلمه و تكبر در برابر مظلوم ، عجولانه و بی تدبیر گام پیش نهادن و تسلیم در برابر ندامت ... آن همه شتاب زده پای درعمل می نهادند كه فرصتی برای تفكر و تدبیر باقی نمی ماند و چه زود كارشان به پشیمانی می كشید ؛ و عجبا كه برای جبران این پشیمانی نیز به راه هایی می افتادند كه بازگشتی نداشت ! عبیدالله بن زیاد چه نیك این مردم را می شناخت . شیوه كار او در این واقعه برای همه تاریخ بسیار عبرت انگیز است . جماعتی از اشراف را كه در اطرافش بودند به میان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند :

«مگر نمی دانید كه سپاه شام در راه است؟ بترسید از آنكه لشكریان شام بر شما مسلط شوند . آنان را كه می شناسید ؛ دشمنی دیرینه آنان را كه با خود می دانید. وای اگر آنان بر شما تسلط یابند ! خشك و تر را می سوزانند و زنان و دختران شما را در میان خویش قسمت می كنند .» و آتش شایعه چه زود درمیان بیشه زار خشك گسترده می شود ! وقتی مردمی اینچنین اند ، دیگر چه نیازی است كه ابن زیاد دست به اسلحه برد؟ سپاه موهوم شام ! آن هم در آن هنگامه ای كه شام هنوز از اضطراب مرگ معاویه به خود نیامده ، نگرانی حجاز و مصر نیز بر آن افزون گشته است ... و هیچ عاقلی نبود كه بیندیشد : گیریم كه اینچنین سپاهی نیز در راه باشد ، كِی به كوفه خواهد رسید ؟ یك ماه دیگر ، بیست روز دیگر؟

حیله ابن زیاد كارگر افتاد و جمعیت از گرد مسلم پراكنده شدند . مسلم تنها ماند ، اگر چه از اصحاب عاشورایی امام حسین ، بودند مردانی كه آن روز در كوفه می زیستند و هنوز به موكب عشق الحاق نیافته بودند : عبدالله بن شداد ارحبی ، هانی بن  هانی سبیعی ، سعید بن عبدالله حنفی ، حبیب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه و ... آنها بعدها نشان دادند كه از آن پایمردی كه تا آخرین لحظه در كنار مسلم بمانند و بجنگند ، برخوردار بوده اند .چه شد كه مسلم آن همه تنها وغریب ماند كه گذارَش به خانه « طوعه » كنیز آزاد شده اشعث بن قیس و زوجه « اسد خضرمی »بیفتد ؟ هر آن سان كه بود ، ابن زیاد از نهانگاه مسلم آگاه شد و « محمد بن اشعث بن قیس » را كه از سرهنگان معتمد او بود همراه با « عبیدالله بن عباس سُلَمی» و هفتاد تن از قبیله قیس فرستاد تا مسلم را بگیرند و بیاورند . مسلم چون صدای پا و شیهه اسبان را شنید ، دانست كه چه روی داده است و خود شمشیر كشیده بیرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهیان ابن زیاد در امان دارد و چون پای بیرون گذاشت و دید كوفیان را كه از فراز بام ها ، با سنگ و رسته هایی آتش زده از نی بر او حمله ور شده اند ، با خود گفت :‌« آیا این هنگامه برای ریختن خون فرزند عقیل بر پا شده است؟ اگر اینچنین است ، پس ای نفس بیرون شو به سوی مرگی كه از او گریزگاهی نیست ...» مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زیر افكندند. هانی بن عروه را نیز ... دست بسته به بازار بردند و به قتل رساندند، در حالی كه می گفت : « الی الله المنقلب والمعاد اللهم الی رحمتك و رضوانك ـ بازگشت به سوی خداست ... معبودا ، اینك به سوی رحمت و رضوان تو بال می گشایم .» بعد از آن به فرمان ابن زیاد ،          « عبدالاعلی كلبی » و « عارة بن صلخت ازدی» را نیز كه از یاوران مسلم در قیام كوفه واز شجاعان شهر بودند ، به قتل رساندند . آنگاه جنازه مطهر مسلم و هانی را در كوچه و بازار بر زمین كشاندند و در محله گوسفند فروشان به دار كشیدند ... قیام مسلم در كوفه در روزهشتم ذی الحجه بود ، كه آن را « یوم الترویه ‌» گویند ، و شهادتش در روز عرفه ، چهارشنبه نهم ذی الحجه ... امام اكنون در راه كوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقیل ( عبدالله و محمد ) نیز با او همراهند. آه ! نزدیك بود كه فراموش كنم ؛ اگر روایت « اعثم كوفی » درست باشد ، اكنون دختر سیزده ساله مسلم نیز در راحله عشق همسفر دختران امام حسین(ع) است.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

راوی

 در سنه چهل و نهم هجرت ،‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی ،‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا ، یعنی كرسی خلافت انسان كامل ، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می رفتند . روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می گرفت و غشوه تاریك شب ، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند ، و این است رسم جهان : روز به شب می رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند !

بخوان قل اعوذ برب الفلق ، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا ، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود ، اگر چه به دست « جعده » دختر « اشعث بی قیس »

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده ، كه : من كنت مولاه فهذا علی مولاه ...

اما چشمه ها كور شده اند و آینه ها راغبار گرفته است .بادهای مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند .آفتاب ، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ های گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را می پرستند . تمامیت دین به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند .نیم قرنی بیش از حجة‌الوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته ، آتش جاهلیت كه د رزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود ، اگرچه امام جماعت این مساجد « ولید » ،‌ برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید : « اگر می خواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !» ... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد . نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا می رسد كه در مسجد هایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند ، درتعقیب فرایض ، علی را دشنام می دهند؛ واین رسم فریبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها می برند ، اما جان او را كه علی است ، دشنام می دهند . تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمی گیرد . اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی ، شجره خبیثه امویان كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها     می كند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند ... آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند ، همواره فرصتی می جستند كه انتقام « بدر» را از تیره بنی هاشم باز ستانند ؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آیا خلافت ،‌مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق ، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)‌كه نیم قرن بعد از رحلت او ، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است :‌ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود ؟ ... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود ، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان ، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار ، سخنی به اعتراض برنخاست . اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست ، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می رسد . از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضرای معاویه ،‌از دنیا تا آخرت فاصله بود ... با این همه ، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده ، این بدعت تازه پدید نمی آمد ، كار هرگز بدانجا نمی رسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است ! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است .

عجبا ! « مروان بن حكم بن عاص » كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود : لعنك الله ولعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می گیرد . عجبا ، كار امت محمد به كجا كشیده است ! مروان بن حكم به دروغ می گوید :‌« معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است »‌. و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر می انگیزد این است كه « عبدالرحمن بن ابی بكر » فریاد می كند :« دروغ می گویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت .» .... ودیگر هیچ.مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید ؟

مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است :

نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگوید ، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر می گذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن می گفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند ...

راوی

آیا آنان نمی دانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد ؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو می نشیند و آیینه های طلعت نور كور می شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره ها می رود ، ونه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند ! اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده ، در پایان عهد علی رشد یافته بودند . اكنون در دوره معاویه ، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند .معاویة‌ ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها می گذشت .

دركتاب « پس از پنجاه سال» در این باره آمده است :

پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند . از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند ، چند تنی باقی بود كه دركوفه ، مدینه، مكه و یا دمشق به سر می بردند ... اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود ، آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند ،‌حكومتی بود كه « مغیرة بن شعبه »‌، «سعید بن عاص » ، «‌ولید » ، « عمروبن سعید » و دیگر اشراف زاده های قریش اداره می كردند ،‌مردمانی فاسق ،‌ ستمكار ، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست . این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود می دید كه هر مخالفی را می كشتند و یا به زندان می افكندند ... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقه های مسجد ها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر می كرد ... { و بالاخره ،} هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور می شدند ، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش می كردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده می شد :‌برتری فروشی نژادی ، گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردن ، روی در روی ایستادن تیره ها و قبیله ها به خاطر تعصب های نژادی و كینه كشی از یكدیگر ...

یك سال پیش از آنكه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنی هاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها ،‌پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان ،‌انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه :« یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آنكه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید .» در سرزمین مِنی ، در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرت ، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند . پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود :« این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید ... اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه ، تكذیب ؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم ، می خواهم كه این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده اید ، به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت می شناسید دعوت كنید كه من می ترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم  نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند ،‌به اتمام می رساند .» آنگاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنكه روایت كرد و بر این همه ، سخنی نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا می گفتند : « اللهم نعم ، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن  شهادت می دهیم .» و تابعین نیز می گفتند ، «‌آفریدگارا ، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم .»

«سلیم بن قیس هلالی كوفی » می گوید: « واز جمله آن مناشدات این بود كه پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بین اصحابش عقد اخوت می بست ،‌او را برادر خویش قرار داد و گفت : انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت . آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند :‌اللهم نعم .» ...

«خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت كه این سخن  مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند : اللهم نعم . آفریدگارا ،‌آری.»

« و باز حسین بن علی پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا می گفت هر كه می پندارد كه مرا دوست می دارد وعلی را مبغوض ، بداند كه دروغ می گوید ؟‌ و از میان جمع كسی پرسید :‌یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد ؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت : زیرا كه علی از من است و من از او هستم ؛ هر آنكه حب او را در دل دارد ،‌به حقیقت من را دوست می دارد و آن كه مرا دوست می دارد ، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علی بغض می ورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد ، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد . و آنها گفتند :‌آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت می دهیم . و بر همین پیمان ،‌پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوكنند .»

یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت .

راوی

 كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت ،‌ پیمان تبلیغ بستند ؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه كه با حسین عهد بسته بودند ، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند ؟ اگر اینچنین بوده ،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن ، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟‌ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار ،‌مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است ؟

معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت . او « ولید بن عتبه بن ابی سفیان » را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی « عبدالله بن عمر » و « عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد . « ابن شهرآشوب »‌ نام « عبدالرحمن بن ابی بكر»‌ را نیز بر این نامها افزوده است . حال آنكه در منابع دیگر ، نامی از او به میان نیامده.

عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند ، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند ؛ اگر اینچنین بود ،‌می بایست كه در وقایع بعد ، آن دو را دركنار حسین بن علی بیابیم . اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند ؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند ، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت ، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت ، حال آنكه عقل ظاهری اینچنین حكم می كند كه امام حسین برای مبارزه با یزید ، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گرد‌آورد ... و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوه های سیاسی او را             می ستودند ، پر روشن است كه حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت . اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار می آید ؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبه هایی ازشرك آلوده می شد ، چگونه می توانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند ؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت ، كار را بر او چندان سخت نگرفت . تقاعد عبدالله بن عمر نمی توانست خطرناك باشد ، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبیر ، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود ،‌اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه می كرد . مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آنچنان رفتار كند كه یزید بن معاویه می خواست ، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به « عمرو بن سعید بن عاص » سپرد . عبدالله بن زبیر شب شنبه ، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشت ، اما عبد الله توانست كه از راه های غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند .

عبد الله بن زبیر كه بود ؟

عبد الله فرزند زبیر و « اسماء » ( دختر ابوبكر‌، خواهر زاده عایشه »‌است و عایشه در میان اقوام  و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست می داشت . هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند ... حسین بن علی ، آنچنان كه می دانیم ، برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد ، اما عبدالله بن زبیر ، بالعكس ، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود . یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار كند . عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری ، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند . در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی » كه از جانب خلیفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود ، پس از پنج ماه محاصره ، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها  وسقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند  و در نیمه جمادی الآخر ،ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت . روز شنبه بیست و هفتم رجب ، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بود ،ایشان در كوچه های مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست ؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست ؟ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست ، و گرنه ، چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آید ؟ مروان بن حكم به « وزغ بن وزغ » مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد كه درجلد چهارم « مستدرك » از رسول خدا نقل شده است . چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان ، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود : « او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون » حكم بن عاص ، پدر مروان ، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است : لعنك الله و لعن ما فی صلبك . به راستی آن مهربان ، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند ، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی اینچنین می فرمود ؟ ... چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت ، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت  خلیفه سوم‌ درتبعید بود ، اما « عثمان بن عفان » او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت ، اما پس از جنگ بصره ، در شام به معاویه پیوست و بعد از آنكه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت ،از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید ؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال ، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین دركوچه های مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند می دهد ، و چگونه می توان پند اینچنین كسی را پذیرفت ؟ امام حسین در جواب او فرمود : « انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام ... وای بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود ! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم كه می فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است ... پس آنگاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید ، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند ، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد .»

امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز « محمد بن حنیفه» ـ برادرش ـ و « عبد الله بن جعفر بن ابی طالب » ـ شوی زینب كبری ـ باخود برداشت و پس از زیارت قبور ، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین ... و این آیه در شأن موسی است ، آنگاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت می كرد .

راوی

و اینچنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد  قافله عشق روی به راه نهاد . آری آن قافله ، قافله عشق است و این راه ، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند ؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق درزمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند . امام در جواب محمد حنیفه ( رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او می نمود ، فرمود : « اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم ، باز با یزید بیعت نخواهم كرد .» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان ، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.

راوی

گوش كن كه قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب ، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید . آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد ... آه از این دلسنگی !

سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست ؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد . یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند . كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست ، در باد است . در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد ، پس یاران ، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم . بگذار عبدالله  بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگی سرباختن است ، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه : « ای پدر عبدالرحمن ، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است : اخذ عزیز مقتدر .

آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

بسم ‏اللَّه ‏الرحمن الرحیم‏

مبحث اول:

«رأى اكثریت»

مبحث دوم:

«آزادى عقیده»

مبحث سوم:

«مساوات»

مبحث اول: «رأى اكثریت»

قسمت اول‏:

مقدّمه:
آیا «رأى اكثریت» معیار حقّ است؟ عصر ما، عصر احیاء مجدّد اسلام و تمهید آن مقدّمات علمى و اجتماعى است كه مبناى تمدّن آینده بشریت در كره ارض قرار خواهد گرفت. براى ما مسلمانان، و خاصّه مسلمانان ایران، هیچ تردیدى در این زمینه وجود ندارد كه از این پس، تاریخ این سیاره به مرحله‏اى جدید از صیرورت خویش وارد شده كه مى‏توان آنرا «عصر توبه بشریت» نامید. این «توبه» كه آثار آن اكنون به روشنى در سراسر كره زمین تشخیص‏پذیر است، به سرعت به انحطاط تمدّن كنونى بشر كه ریشه در «استكبار شیطان» دارد خواهد انجامید و اهل زمین، اهلیت ولایت آل محمد(ص) را خواهند یافت و ظهور موعود اوّلین و آخرین را ادراك خواهند كرد ؛ چرا كه او عینِ ظهور و حضور است و این مائیم كه در غیبتیم و محجوب، و اینچنین بر ماست كه حجاب‏هاى ظلمت را به یكسو زنیم و اهلیتِ حضور بیابیم و زمینه‏هاى رجعت به مبانى اسلام را در همه ابعاد فراهم كنیم.

بحث حاضر: «آیا رأى اكثریت معیار حقّ است؟»، با توّجه به آنچه گفته شد از مهمترین مباحثى است كه باید در جهت «رجعت به مبانى حاكمیت سیاسى در اسلام» مطرح شود و به نتایج مطلوب دست پیدا كند، چرا كه از یكطرف امروز در همه نظام‏هاى حكومتى كره زمین «رأى اكثریت» معیار مطلقى است كه هیچ معیار و میزان دیگرى را یاراى همسنگى با آن نیست، و نظام جمهورى اسلامى ایران نیز ظاهراً متشابه با نظام‏هاى حكومتى اروپایى و غیر اروپایى، داراى «نظام پارلمانى» است كه مبتنى بر یك «قانون اساسى» مشخص و «آراء اكثریت» قانونگذارى مى‏كند. امّا از طرف دیگر، هنوز ما فرصت و توفیق آنرا نیافته‏ایم كه به تحقیق در «مبانى حاكمیت سیاسى در اسلام» بپردازیم و «تأسیسات و فرهنگ سیاسى» حاكم بر جامعه خویش را منطبق با «معیارهاى اصیل و حقیقى» بازسازى كنیم. امیدواریم مقاله حاضر، كه تلاشى است حقیرانه در جهت افتتاح این بابِ بسته، در پیشگاه پروردگار سبحان مأجور افتد و حضرتش توفیق ادامه این مسیر را زیر سایه آخرین وصى خاتم انبیاء الهى به همه ما عنایت بفرماید.

رأى اكثریت بمثابه حقّ‏
نظام‏هاى حكومتى تمدّن امروز بشرى، صرفنظر از اختلافاتى كه در جزئیات فیمابین آنان وجود دارد، همگى مبتنى بر «رأى اكثریت بمثابه حقّ» مى‏باشند. حتّى در جوامع اشتراكى كه ظاهراً دیكتاتورى «پرولتاریا» یا «طبقه كارگر» وجود دارد، همین معنا بصورت دیگرى در «شوراها» و «تشكیلات متمركز حزبى» و «انتخابات» ظهور پیدا كرده است. امّا آیا براستى در حكومت اسلامى، «رأى اكثریت» مى‏تواند بمثابه «حقّ مطلق» معتبر باشد یا خیر؟ و در این صورت اخیر، جایگاه «مردم» در حكومت اسلامى كجاست؟
البتّه ریشه عظیم‏ترین اتّفاقات تاریخ اسلام را، هرچند با صورتهائى دیگر، باید در همین مسأله جستجو كرد. مسأله «وصایت یا شورا؟» در حقیقت محور تمامى مسائل مختلفى است كه تاریخ اسلام را سیر و صورتى اینچنین بخشیده است، امّا در این جا قصد ما بر آن نیست كه این مسأله را از جنبه تاریخى آن بررسى كنیم، چرا كه قضاوت ما نهایتاً به شناخت ما از «حقّ» و مبانى آن در قرآن باز مى‏گردد:

نظر قرآن
آنچه در مجموع از آیاتِ قرآن برمى‏آید این است كه «اكثریت بمثابه معیار حقّ» بطور كلّى متناقض با نظر قرآن در مورد «اكثریت» است و هیچ راهى براى جمع این دو نظر وجود ندارد. قرآن مجید با تعبیراتى بسیار عجیب و حتّى در اكثر موارد بسیار شدیداللّحن، نه تنها «رأى اكثریت» را «معیار مطلق حقّ» نمى‏داند، بلكه برخلاف آن، «رأى اكثریت» را غالباً باطل مى‏شمارد. نمونه آیاتى كه در این زمینه وجود دارد آن همه است كه به ناچار باید تنها به منتخبى از آنان بسنده كرد. در بعضى از این مجموعه آیات آن همه صراحت همراه با شدّت لحن موجود است كه ما را از هر گونه تأویل و تفسیرى بى‏نیاز مى‏كند. مثلاً آیه مباركه 116 از سوره «انعام» كه مى‏فرماید:«وَ اِن تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى اْلاَرْضِ یضِلّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنْ یتَّبِعونَ الاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُم الاّ یخْرُصونَ» [و اگر از اكثریت مردم كره زمین اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد، كه آنان جز از «ظنّ» تبعیت نمى‏كنند و جز «دروغ» نمى‏ورزند]. 

و یا در آیه مباركه 78 از سوره «زخرف» مى‏فرماید: «لَقَدْ جِئْناكُم بِالْحقّ ولكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحقّ كارِهونَ»(1) [ما حقّ را براى شما آوردیم، امّا اكثریت شما مردم از حقّ كراهت داشتید]. «كراهت از حقّ» در اینجا صفتى است كه قرآن براى اكثریت ذكر مى‏كند.

و یا در آیه مباركه 106 از سوره «یوسف» مى‏فرماید: وَ ما یؤْمِنُ اَكْثَرُهم بَاللّهِ اِلاّ وَهُم مُشْرِكونَ» [و اكثریت مردم به‏خدا ایمان نمى‏آورند مگر آنكه مشرك هستند]. این آیه مباركه ناطق بدین معناست كه ایمان اكثریت مردم درآمیخته با شرك است.

و در آیات دیگر اجمالاً اكثریت خلق را به صفاتى از این قبیل متّصف مى‏دارد: «اَكْثَرَ النّاسِ لا یشْكُرونَ» (243 بقره)؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یعلَمونَ» (187 اعراف)؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یؤمِنونَ» (17 هود)؛ (اَكْثَركُمْ فاسِقونَ) (59 مائده) ؛ «اَكْثَرُهُم لا یعْقِلونَ» (103 مائده) ؛ «اَكْثَرَهُم یجْهَلُونَ» (111 انعام) ؛ «وَ ما یتَّبعُ اَكثَرُهُم اِلاّ ظَنّاً» (36 یونس) ؛ «اَكثَرُهُمُ الْكافِرونَ» (83 نحل)... و بالاخره مجموعه آیات قرآن درباره «اكثریت» حكایت از این دارد كه تمایلات اكثریت نه تنها با حقّ سازش ندارد، بلكه غالباً متناقض آن است.

در جلد هفتم ترجمه تفسیر «المیزان» صفحات 172 و 173 آمده است: «و اینكه گفتیم روش اسلام به پیروى از حقّ است، نه سازش با تمایلات مردم، از روشن‏ترین مطالبى است كه از قرآن مجید بدست مى‏آید. خدا مى‏فرماید: «هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى‏ و دینِ الْحقِّ» (2) (توبه 33) و مى‏فرماید: «وَاللّهُ یقْضى بِالحقّ»(3) (مؤمن 20) و در توصیف مؤمنین چنین مى‏فرماید: «وَتَواصَوا بِالْحَقِّ»(4)(عصر3) و مى‏فرماید: «لَقَد جِئناكُم بِالْحقّ وَلكنَّ اَكْثَرَكُم لِلْحقّ كارِهونَ»(5) (زخرف 78). در این آیه اعتراف كرده است كه «حقّ» سازشى با تمایلات اكثریت و هوى‏ و هوسهاى ایشان ندارد و سپس لزوم موافقت با اكثریت و هواهاى ایشان را به‏نام اینكه موجب فساد است رد نموده مى‏فرماید: «بَل جائَهمْ بِالْحقِّ وَ اَكثَرُهُمْ لِلْحقِّ كارِهون. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحقُّ اًهْوائَهُم لَفَسَدَت السّمواتِ والْاَرضُ و مَنْ فیهنَّ بَلْ آتَیناهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُم عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعرِضونَ» (70 و 71 مؤمنون). [ بلكه در (كمال عقل) دین حقّ را بر آنها آورده ولیكن اكثر آنها از حقّ متنفرند و اگر حقّ تابع هواى نفس آنان شود، همانا آسمان و زمین و هرچه در آنهاست فاسد خواهد شد. بلكه ما براى تذكّر آنها قرآن را فروفرستادیم و آنان بناحقّ از او اعراض كردند].و ما مى‏بینیم كه جریان حوادث و روزافزون شدن حجم فساد، مفادّ این آیه را تصدیق مى‏كند». (پایان سخن علاّمه)

بیان حضرت علاّمه در این زمینه ناظر بدین معناى بسیار ظریف است كه سرچشمه «حقّ» در درون انسان و ذهن او نیست، بلكه «حقّ» متبوع انسان و داراى واقعیت خارجى است و در نهایت این انسان است كه خود را، علم و ادراك و اعمال خود را با میزان «حقّ» مى‏سنجد، نه اینكه حقّ تابع علم و ادراك و اعمال انسان باشد. حال آنكه در تمدّن امروز بشرى، «تمایلات اكثریت» و «قوانین مدنى» میزان و معیار حقّ است. البتّه ظهور این مطلب به طرز تلقّى بشر امروز از «انسان» باز مى‏گردد و همه مكتب‏هاى فلسفى جهان امروز شاخ و برگهاى درختى هستند كه ریشه در خاكِ «اومانیسم» دارد.

«اومانیسم» را در ایران همواره به «مكتب اصالت انسان» و یا «انسان‏گرایى» ترجمه كرده‏اند و در مقام تحسین و تمجید، آن را با بیانِ اسلام در اطراف انسان و خلیفگى و امانتدارى او قیاس كرده‏اند، حال آنكه «اومانیسم» مكتبى است كه اگر هم دَم از خلیفگى و جانشینى انسان بزند، مقصدش خلیفه‏اى است كه آفریدگار را به اعتزال كشانده و خود بر اریكه او تكیه زده است! هر چند كه غالباً خودِ آنان نیز صراحتاً این مدّعاى شرك‏آمیز را گستاخانه بر زبان رانده‏اند و اِبا نداشته‏اند از آنكه به «لا مذهبى» شناخته شوند [و حتّى چه پنهان! كه در نظام ارزشى منوّر الفكرى، «لا مذهبى» افتخارى بزرگ است!] و ایكاش كه «اومانیسم» مكتبى بود در كنار سایر مكاتب؛ و نه اینچنین است: «اومانیسم» بعد از «رنسانس» رَحِمِ پرورش همه مكتب‏هاى فلسفى و روش‏هاى سیاسى و قوانین مدنى و میثاق‏هاى بین‏المللى بوده است.(6)

قصد ما در اینجا نقد «اومانیسم» نیست، بلكه سخن از «حقّ» بود و اینكه «حقّ» متبوع است، نه تابع و باید كه «تمایلات اكثریت» را با «حقّ» سنجید، نه آنكه معیار حقّ تمایلات اكثریت قرار بگیرد.(7) از نظر قرآن، فطرتِ آفرینش مبتنى بر «حقیقت» است و بدین ترتیب «حقّ» عین واقعیت خارجى است. بیان قرآن در این زمینه بسیار بسیار شیرین و جذّاب است:«مَثَلُ الّذینَ كَفَروا بِرَبِّهم اَعْمالَهُمْ كَرَماد اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فى یوْمٍ عاصِفٍ لا یقْدِرونَ مِمّا كَسَبوا عَلى شَىْ‏ءٍ ذلِكَ هُوَ الضّلالُ البَعیدُ اَلَمْ تَرَ أنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّمواتِ وَاْلاَرْضَ بالْحقّ اِنْ یشَأ یذْهِبْكُمْ وَ یأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ و ما ذلك على اللَّه بعزیز»(8) - [تمثیل آنان كه به پروردگار خویش كفر ورزیدند، اعمالشان همچون خاكسترى است كه در روزِ تندباد شدید، بادى شدید بر آن بوزد و از همه كوشش خود هیچ نتیجه‏اى نبرند؛ این همان ضلالت دور از طریق نجات است. (اى بشر) آیا ندانستى خدا آسمانها و زمین را به حقّ آفریده و اگر بخواهد جنس بشر را در زمین نابود سازد و خلقى دیگر از نو آفریند؟ و این كار اصلاً بر خدا دشوار نیست‏].
از خاكسترى كه این‏چنین باد شدیدى بر آن بوزد چه باقى مى‏ماند؟ هیچ. و با توجّه به اینكه حیاتِ اخروى انسان همان حقیقت اعمال اوست كه ظهور پیدا مى‏كند، این تمثیل از واقعیت بسیار دردناكى پرده بر مى‏دارد؛ مى‏فرماید: اعمال آنان كه به خدا كفر ورزیدند همچون خاكسترى دستخوش بادى عاصف است و چون موجودیت اخروى انسان، در حقیقت، متناسب با اعمال اوست، كفّار در آخرت گمشدگانى هستند كه دور از حقّ و محروم از لقاء او در ظلمات جهنّم پراكنده‏اند و این همان «ضلالت بعید» است. و بعد در بیان علّت آن مى‏افزاید: «مگر نمى‏بینى كه پروردگار آسمانها و زمین را مبتنى بر «حقّ» آفریده است؟» یعنى اگر كفّار در ظلمات ضلالتِ بعید همچون خاكسترى دستخوش باد گم مى‏شوند بدین علّت است كه حقّ عین واقعیت خارجى است و جز «حقّ» هرچه هست فانى است. در بیان این معنا آیات دیگرى آمده است: «كُلُّ مَنْ عَلَیها فانٍ وَ یبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذوالْجَلالِ وَالْاِكرامِ»(9)

[هرچه روى زمین است دستخوش مرگ و فناست و وجه پروردگار صاحب جلال و اكرام است كه باقى مى‏ماند]. و یا «كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ»(10) [همه چیز جز وجه اللَّه فانى است‏] - و این آیات بیانگر این نكته بسیار زیبا نیز هست كه «اعمال حقیقى»، «وجهى» است كه پروردگار بدان تجلّى دارد و اینچنین است كه در عالم وجود هیچ چیز جز «وجه او» باقى نمى‏ماند. این حدیث كه «بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَالارض» نیز بیان همین معناست: «عدل» از جلوه‏هاى «حقّ» است و آسمانها و زمین، چه در «قالب و ظاهر» و چه در «باطن» بر «عدل» استوارى دارد.

در پاسخ به این سؤال كه: «پس چیست این مظالم و بى‏عدالتى‏ها كه كره ارض را پوشانده است؟»، باید گفت: دنیا عالم بروز و ظهور «ماهیات» است و «ماهیات» حجاب یكدیگر و حجاب «حقّ»اند، اگر نه هیچ چیز جز «حقّ» و «عدل» در دنیا وجود ندارد. امّا از آنجا كه ما «ارتباط» خویش را با «حقّ» از طریق «اسباب» و «علل» و «ماهیات» و «هویت»ها برقرار مى‏داریم، «حقّ» در عمقى دور از دسترس حواسّ ما و باصطلاح در باطن عالم قرار مى‏گیرد، حال آنكه اصلاً قوام عالم به «حقّ» است و به «عدل» («عدل» را «وضعیت حقیقى اشیاء» معنا كرده‏اند)(11).

چرا «تمایلات اكثریت» با «حق» سازش ندارد؟
امّا اكثر مردم تنها با آن سطوحى از عالم ارتباط برقرار مى‏كنند كه در حیطه ادراك حسّى آنهاست و كم‏اند آنان كه با عمق و باطن عالم الفت یافته‏اند. علامه شهید مطهرى (ره)، در یكى از مباحث خویش در زمینه «وجود» و «ماهیت» مى‏فرمایند كه «فكر ابتدایى هركسى فكر «اصالت الماهیتى» است».(12) و علّت آن نیز روشن است: آثارى كه از اشیاء پدید مى‏آید اعتباراً به ماهیت آنان برمى‏گردد و اكثریت مردم شناخت‏شان از هستى و ارتباطشان با آن از طریق همین آثار و مشخصّاتى است كه آنها را استقلالاً به «خودِ اشیاء» نسبت مى‏دهند. امّا از آنجا كه موجودات عین فقر و ربط به «وجود حقیقى» هستند و «استقلال در وجود» تنها از آنِ اوست، اگر ما آثار اشیاء را مستقلاً به «خود آنان» نسبت دهیم و ارتباط آنها را با «حقیقت وجود» در نظر نگیریم، دچار «شرك» شده‏ایم. بدین ترتیب، فرموده قرآن مجید كه «ما یؤمِنُ اَكثَرُهُمْ بِاللَّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشرِكون» ناظر بر همین معناست.

«قانون اكثر» و «رأى اكثریت»
علامه طباطبائى (رضوان اللَّه تعالى علیه) در ادامه همان بحث در جلد هفتم «المیزان» مى‏فرمایند:«حقّ عبارت از یك امر واقعیت‏دار خارجى است كه انسان در مرحله عقیده آنان را باور داشته و در مرحله عمل از آن پیروى مى‏كند و امّا ذهن و ادراك انسان صرفاً یك وسیله ایست كه با آن مى‏تواند حقّ را بدست آورده و آنچه را كه مقابلش قرار مى‏گیرد مانند آینه از خود منعكس سازد.
با توجّه به این امور روشن مى‏شود: حقّ كه عبارت از «وقوع دائم» یا «وقوع اكثر» است صفتِ خارجى است، نه صفتِ علم و ادراك. به این معنى كه این خارج است كه بطور دائم یا بطور اكثر وقوع مى‏یابد و بعبارت دیگر، حقیقت به آن معنى كه گفتیم «صفتِ معلوم» است نه «صفتِ علم». بنابر این «وقوع دائم» یا «وقوع اكثر» به همان وجهى كه گفته شد از مصادیق حقّ است، امّا آراء و عقاید و نظریات اكثریت در مقابل اقلیت، نمى‏توان آنرا همیشه حقّ دانست. بلى، اگر مطابق با واقع خارج بود حقّ است و اگر مطابق با واقع عینى نبود حقّ نیست... بهترین بیانى كه این معنى را افاده كرده و مى‏گوید كه نظر اكثریت همیشه حقّ و واجب الاتّباع نیست این آیه است: «بَلْ جائَهُمْ بِالْحقّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحقّ كارِهونَ» (بلكه حقّ را برایشان آورد در حالیكه اكثر آنان نسبت به حقّ كراهت دارند). چه آنكه اگر نظر اكثریت همیشه حقّ مى‏بود، ممكن نبود كه دیگر از حقّ كراهت داشته و با آن مبارزه كند. و با این ترتیب روشن است كه پیروى از نظر و فكر اكثریت به‏نام اینكه این یك سنّت و ناموس طبیعى است امرى فاسد است، چه آنكه بطوریكه بیان داشتیم این ناموس طبیعى مربوط به واقعیت‏هاى خارجى است و این موجودات و حوادث خارجى هستند كه در پیدایش و ظهور خود تابع «قانون اكثر» مى‏باشند و البتّه انسان هم در تنظیم اراده و حركات و افعال خود تابع همین قانون است؛ ولى این نه به آن معنى است كه نظر و فكر اكثریت را ملاك كار خود قر ار داده و از آن پیروى مى‏كند، بلكه به این معنى است كه اعمال و افعال خود را بر این پایه استوار مى‏كند كه بطور اكثر داراى مصلحت باشد و قرآن مجید نیز در تشریع احكام و در نظر گرفتن مصالح آنها از همین قانون پیروى فرموده است و احكامى را جعل فرموده كه بطور اكثر داراى مصلحت مى‏باشند». (پایان فرمایش علاّمه رحمه اللَّه) [براى ادراك قانون «وقوع اكثر» ناچار باید به ذكر مثلى بپردازیم: اگر مطلقاً «نماز طولانى و صبورانه» را با «نماز تند و شتابزده» مقایسه كنیم، مسلّماً عقل به انتخاب نماز طولانى و صبورانه حكم مى‏كند. پس انسان چگونه مى‏تواند این توصیه روایات را معنا كند كه امام جماعت را به تُند خواندنِ نماز سفارش مى‏كنند؟ حكمتِ «تند خواندنِ نماز جماعت» قانون «وقوع اكثر» است، چرا كه شریعت الهى احكام و فرائض را بگونه‏اى تشریع كرده است كه بتواند بطور اكثر داراى مصلحت باشد].

اگر عالم محلّ ظهور «مطلقِ حقیقت» نیست و «حقّ» به كمال در آن ظاهر نمى‏شود و وقوع پیدا نمى‏كند از آنست كه دنیا عالم ماهیات است [و به تعبیر حضرت امام على(ع) در «دررالكلم»، «اَلْكَمالُ فِى الدُّنیا مَفْقودٌ»: «كمال در دنیا گمشده‏ایست»] و پروردگار متعال اینچنین تقدیر فرموده است كه «حقّ» نهایتاً در پى تأثیر مجموعه‏اى از اسباب و علل و ماهیات متعارض در یكدیگر وقوع یابد. آیاتى كه ناطق به مبارزه حقّ و باطل است بر همین معنا اشاره دارد:«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحقّ عَلَى الْباطِل فَیدْمَغُهُ فَاذا هُوَ زاهِقٌ ولَكُمُ الْوَیلُ مِمّا تَصِفُونَ» (انبیاء / 19)- [بلكه، همواره حقّ را بر باطل پیروز مى‏گردانیم تا باطل را محو و نابود سازد. و واى بر شما از آنچه خدا را بدان متّصف مى‏كنید.]

و یا این بیان تمثیلى صریح:«... و كَذلِكَ یضْرِبُ اللَّهُ الْحقّ وَالْباطِلَ فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً وَاَمّا ما ینْفَعُ النّاسَ فَیمْكُثُ فِى الْأرضِ كَذلِكَ یضْرِبُ اللَّهُ الْأمْثالَ»(13) (رعد / 17) این تمثیل بر این معناى بسیار ظریف دلالت دارد كه هرچند دنیا در ظاهر محلّ تاخت و تاز و جلوه‏فروشى باطل است، امّا در نهایت «باطل» همچون كفى كه سیل آب را پوشانده است فروخواهد نشست و بدین ترتیب آنچه حقیقتاً مردمان را سود رساند بر زمین باقى خواهد ماند و عاقبت از آن متّقین است. وقتى به سیلاب مى‏نگرید، كفى كه جریان آب را پوشانده است شما را به اشتباه نیاندازد؛ هرچند كه در این جوش و خروش چند روزه جلوه‏ها همه از آنِ كفِ باطل است، امّا در زیر این كف و در بطنِ سیلاب، حقّ است كه جریان دارد.بدین ترتیب، هرچند كه دنیا محلّ ظهور و بروز «مطلقِ حقّ» نیست و حقیقت همواره در این غفلتكده از وراى حُجُب ماهیات و هویت‏ها تجلّى دارد، امّا وقوع اكثر و دائم با حقّ است، نه باطل؛ چرا كه باطل از «اَعدام» (عدم‏ها) است و «وجود» ندارد بلكه این فقدان و نبودِ حقّ است كه چون باطل جلوه مى‏كند و ذهن ما براى آن «انتزاعِ وجود» مى‏كند.(14) بنابراین، نباید این معنا ما را فریب دهد كه چون حقّ در عالم «وقوع اكثر» دارد، ما باید «نظرِ اكثریت» را معیار حقّ قرار دهیم و براى آن حقیقت ذاتى قائل شویم و آنرا واجب الا تّباع بدانیم.

«منطق عقل» و «منطق حواس»
انسان موجودیست كه از یكسو محدود در حدود حیوانى است و از سوى دیگر، در معراجِ خلیفگى ربّ العالمین جبرائیل نیز هم بالِ او نیست و این اوست كه از «سدرة المنتهى» نیز در مى‏گذرد. و امّا خلیفگى انسان موكول بدانست كه بین این وجودِ حیوانى و آن موجودیتِ روحانى، تعادلى شایسته برقرار كند - امّا صدافسوس كه غرایزش او را به تبعیت از منطق حواس وادار مى‏كند و عقل را وامیگذارد. و این روش اكثریت است، چرا كه این (وجود حیوانى) «عاجله» است و آن یكى (موجودیت روحانى) «آخرة» - «عاجله» را نقد مى‏پندارد و «آخرت» را نسیه: «بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَتَذَرونَ الْآخِرةَ» (قیامت / 20 و 21) - [بلكه عاجله (دنیاى عاجل) را دوست دارند و آخرت را واگذارند]. و اینهمه از آنجاست كه «مكر شب و روز»(15) او را فریفته است و مى‏پندارد كه آخرت دور است. از این سو، شیطان همسو با مقتضاى شهوت و غضب انسان، حیات دنیا را مى‏آراید و از آنسو تبعیت از حقّ بر او سنگین مى‏نشیند.(16)
امّا سرانجام «حقّ» از میان تأثیرات متعارض اسباب و علل و از طریق «وقوعِ اكثر و دائم» ظاهر مى‏شود و نهایتاً به زهوقِ باطل مى‏انجامد. نظیر این معنا از این مطلب نیز بدست مى‏آید كه هرچند جهان در مجموع صیرورتى تكاملى دارد و به سوى تعالى مى‏رود، امّا این بدان مفهوم نیست كه همه پدیده‏ها، پدیده‏هایى تكاملى باشند. جهان در چشم ما مجموعه‏ایست از حقّ و باطل و حقیقت و اعتبار و وجود و ماهیت و اصول و فروع و تقدیر اینچنین واقع شده است كه راه تعالى و تكامل انسان از میان تأثیر متقابل این اسباب و علل متعارض و متزاحم بر یكدیگر هموار شود و حقّ هم همین است كه در این مسیر فقط معدودى از انسانها به فلاح برسند و نه همه آنها بلا استثناء.
و امّا اصولاً این صحنه آزمایش و «امتحان» در جهت ظهور و عالمگیر شدن حقّ است كه تقدیر شده است: «لِیمَحِّصَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنوا و یمْحقِّ الكافرین» (آل عمران / 141) - [تا آنكه اهل ایمان را از هر عیب و نقص پاك و كامل كند و كافران را به كیفر ستمكارى محو و نابود گرداند] و «لِیمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ...» (انفال / 37) - [تا آنكه خدا پلید را از پاكیزه جدا سازد]. و این سیر در نهایت بدانجا خواهد رسید كه در جامعه موعود آخرالزّمان، «رأى و نظر اكثریت مردم» با «معیارهاى حقّ» بر یكدیگر انطباق خواهند یافت و همین است معناى «مدینه موعود» یا «مدینه فاضله»(17). از روایاتى كه درباره جامعه موعود آمده است، این معنا با صراحت قابل دریافت است.

قسمت دوم:
«مرورى بر مبانى حاكمیت سیاسى در اسلام» عنوان سلسله مقالاتى است كه به لطف و عنایت الهى از شماره گذشته آغاز به درج آن نمودیم. تحت این عنوان مباحث مهمّى چون «رأى اكثریت»، «آزادى عقیده»، «دموكراسى» و...، از دریچه معارف اسلام مورد مطالعه و ارزیابى قرار خواهند گرفت. مقاله حاضر ادامه بحث گذشته پیرامون «رأى اكثریت» مى‏باشد.

مردم، یكى از اركان سه گانه «عهدِ ولایت»
امّا از سوى دیگر، آنچه مذكور افتاد نباید باعث غفلت ما از این معنا شود كه هرچند رأى و نظر اكثریت مردم اكثراً بر حقّ منطبق نیست، امّا بهر تقدیر مردم یكى از سه ركن اساسى «عهد» ى هستند كه باید به تثبیت «حقّ» و «استقرار حكومت عدل» و «خلافت حقه» بیانجامد. در روش سیاسى اسلام، این یك اصل است كه حتى براى آنكه امام مفترض الطّاعه و معصوم و وصىّ بلافصلِ رسول خدا(ص) مسندِ خلافت ظاهرى را نیز صاحب شود، بیعت مردم ضرورى است. این نكته بسیار دقیقى است كه هر كسى را توفیق ادراك آن حاصل نمى‏شود، چرا كه در نظر سطحى این دو رأى با یكدیگر قابل جمع نیست كه از آن سو قرآن نظرش درباره اكثریت مردم آن باشد كه گذشت و از اینسو، رأى قرآن درباره مردم اینچنین باشد:
«وَ اِذِابْتَلى اِبْراهیمَ رَبُّهُ بكَلَماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرَّیتى قالَ لاینالُ عَهدِى الظّالِمینَ» (بقره / 124) - [بیادآر هنگامى كه خداوند ابراهیم را به امورى چند امتحان فرمود همه را بجاى آورد، خدا به او گفت: من ترا به پیشوایى خلق برگزینم. ابراهیم عرض كرد: این پیشوایى را به فرزندان من نیز عطا خواهى فرمود؟ فرمود: (آرى اگر شایسته باشند) كه عهد من هرگز به ستمكاران نخواهد رسید. ]بیان صریح این آیه مباركه بر اینست كه «عهد امامت» پیمانى است كه جوانب و اركان ثلاثه آن «اللَّه»، «امام» و «مردم» هستند. در خطاب قرآن به حضرت داوود علیه السّلام نیز همین معنا نهفته است:«یا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَلیفَةً فِى الأرضِ فاحْكُمْ بَینَ النّاسِ بِالحقّ» (ص / 26) - [اى داوود، ترا در روى زمین مقام خلافت دادیم تا میان خلق خدا به حقّ حكم كنى‏].

از یكسو خلیفگى خدا و از سوى دیگر حكم بین مردم، رهبرِ الهى را موقعیت خاصّى مى‏بخشد كه در روش سیاسى اسلام بخوبى و عملاً مشخص است. این ارتباط سه گانه بیان كننده این واقعیت است كه هرچند شرط لازم امامت و رهبرى جامعه نصب الهى است، امّا كفایتِ آن مشروط به «بیعت مردم» است، چرا كه تكامل و تعالىِ «مردم» غایتِ ارسال رُسُل و انزال كتب است: «كتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُلُماتِ اِلَى النّورِ...» (ابراهیم / 1) - [(این قرآن) كتابى است كه ما به تو فرستادیم تا مردم را از ظلمات بیرون آرى و به عالم نور رسانى‏]. و «منفعت مردم» حكمتى است كه جریان وقوع حوادث را معنا مى‏كند: «فَاَمَّاالزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً و امّا ما ینْفَعُ النّاسَ فَیمْكُثُ فِى الاَرضِ» (رعد / 17) - [پس (باطل) چون كف بزودى نابود مى‏شود و آنچه مردم را منفعت رساند بر زمین باقى خواهد ماند(18)].

فِطرت الهىِ مردم به تبعیت از فطرتِ عالَم، همان دین حنیف و استوارِ حقّ است‏امّا آیه مباركه‏اى كه در این مرحله بیش از همه موردنظر است این آیه كریمه است:«فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدّینُ الْقَیمُ...» (روم / 30) - [پس روى بجانب دین حنیف آور، آن فطرت خدایى كه مردم را بر آن فطرت آفریده و در آفرینش خدا تبدیلى نیست. این دین قیم و استوار حقّ است‏].

در این آیه مباركه صراحتاً «فطرت خدایى مردم» و «دین حنیف و استوار حقّ» را با یكدیگر برابر نهاده است. مولى الموّحدین حضرت على علیه السّلام نیز در خطبه 109 نهج البلاغه «فطرت» را اینچنین تفسیر مى‏فرمایند: «وَ كَلِمَةُ الْاِخلاص فَاِنَّهَا الْفِطْرَةُ» [و كلمه اخلاص كه فطرت (عالم و آدم) است‏]. با این بیان حضرت، دیگر هیچ تردیدى باقى نمى‏ماند كه آیه مباركه نظر به بیان این معناى دقیق دارد كه: مجموعه عالم در خلقت خویش منظومه ایست توحیدى، مشتاق و مجذوب حقّ و متمایل به فناء فى الذّات، و این اشتیاق و جذبه (یا حركت جوهرى) در یك وجه «دین استوار حقّ» است و در وجهى دیگر «فطرت كلّى مردمى یا انسانى» و شرایع الهى در حقیقت براى تأمین این هدف نازل شده‏اند كه انسان را «اختیاراً» به تبعیت از «فطرت عالم» و آن «حركت جوهرى» دعوت كنند و اگر انسان این دعوت را اجابت كند او را «حنیف» مى‏نامند. آیاتى كه انسانها را به تبعیت از «ملّت ابراهیم(ع)» فرا مى‏خواند نیز بر همین معناست: «فَاتَّبَعوا مِلَّةَ اِبراهیم حنیفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشرِكینَ» (آل عمران / 95) - [پس پیروى از آئین ابراهیم كنید كه دینى حنیف است و ابراهیم هرگز از مشركین نبوده است‏].

مقایسه این آیات با فرمایش حضرت امیر(ع) در خطبه 109 مؤید همین مطلب است:«اِنَّ اَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلونَ اِلَى اللَّهِ (سُبْحانَهُ وَ تَعالى) الایمانُ بِهِ وَ بِرَسولِهِ وَالْجَهادُ فى سَبیلِهِ فَاِنَّهُ ذِرْوَةُ الْاِسْلامِ وَ كَلِمَةُ الْاِخلاصِ فَاِنَّهَا الْفِطْرَةُ وَ اِقامُ الصَّلوةِ فَاِنَّهَا الْمِلَّة...» [برترین وسیله تقرّب به سوى خداوند سبحان: تصدیق و اعتراف به یگانگى خداوند و رسالت فرستاده اوست و جهاد در راه حقّ تعالى است كه سبب بلندى اسلام است و كلمه اخلاص كه فطرت است و برپاداشتن نماز است كه ملّت و روش دین خداست...]. بنابراین، «ملّت ابراهیم»، «نفىِ شرك» است و این همان تمایل و جذبه و حركتى است كه در نَفْسِ عالم موجود است [آیات تسبیح موجودات همگى دلالت بر این معنا دارند: «اِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ الاّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكنْ لا تَفْقَهُونَ تَسبیحَهُمْ» (اسراء / 44) - «موجودى نیست جز آنكه ذكرش تسبیح و ستایش حضرت اوست، لكن شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید» ]و حكمت تشریع نماز [صلوة: و اقام الصّلوة فانّها الملّة] نیز نفى شرك و وصول به كلمه اخلاص یا توحید است و اینچنین كسى را كه از فطرت الهى عالم تبعیت دارد «حنیف» مى‏گویند:«اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ حَنیفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشرِكین» - [من با ایمان خالص روى بسوى خدایى آوردم كه آسمانها و زمین را آفرید و من از مشركان نیستم‏].

این آیه نیز صراحتاً بر این معنا اشاره دارد: «توجیه وجه» به مفهوم روى گرداندن از ما سِوَى اللَّه براى روى آوردن به كسى است كه فطرت عالم را برا نفى شرك و كلمه اخلاص قرار داده است و آنكه بر این «توجیه وجه» توفیق یابد «حنیف» است و از مشركین نیست(19).

نتیجه‏اى كه از این مقدّمات حاصل مى‏شود این معناست كه «فطرت كلّى مردم» به تبعیت از منظومه توحیدى عالم كلمه اخلاص و نفى شرك است و اكنون براحتى مى‏توان دریافت كه این اختلاف ظاهرى در متن معارف اسلام و بطور خاصّ در فرمایشات حضرت على علیه‏السّلام به چه معناست، كه از یكسو «رأى اكثریت» را «معیار حقّ» نمى‏دانند و از سوى دیگر، ما را به تبعیت از «سواد اعظم» و «همراهى با مردم» دعوت مى‏كنند.

حضرت على علیه‏السّلام در خطبه 16 نهج البلاغه در «كثرت اهل باطل و قلّت اهل حقّ» مى‏فرمایند: «حقٌّ و باطلٌ ولِكُلٍّ اَهلٌ فَلَئنْ اَمِرَالْباطِلُ لَقَدیماً فَعَلَ ولَئن قَلَّ الْحقُّ فَلَرُبَّما وَلَعَلَّ وَلَقَلَّما أدْبَرَ شَىْ‏ءٌ فَاَقْبَلَ» [حقّى داریم و باطلى و براى هر یك از این دو اهلى است و اگر باطل حكومت دارد چه عجب، كه از دیرزمان اینچنین بوده است و اگر اهل حقّ قلیلند چه بسا كه افزوده گردند...]. و از آن سو در خطبه 127: «... وَالْزَموُا السَّوادَ الْاَعْظَمَ فَاِنَّ یدَاللَّهِ عَلَى الْجَماعَةِ و ایاكُمْ وَالْفُرْقَةَ فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشّیطانِ كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ» [«سواد اعظم» را همراهى كنید كه دست خدا با جماعت است و بپرهیزید از پراكندگى و تفرقه كه دور مانده از مردم طعمه شیطان است همانگونه كه دور مانده از رمه طعمه گرگ است‏]. و همینطور در خطبه 151: «فَلا تَكونوا اَنْصابَ الْفِتَنِ وَاَعْلامَ الْبِدَعِ و الْزَمُوا ما عُقِدَ عَلَیهِ حَبْلُ الْجَماعَةِ» [پس بكوشید كه نشان(دار)هاى فتنه و عَلَم(دار)هاى بدعت نباشید و با آنچه پیوند اجتماع بر آن بسته شده ملازمت داشته باشید].

اگر چه قرآن و منابع روائى ما صراحتاً «نظر اكثریت» را «معیار حقّ» نمى‏دانند و به «حقّ» اصالتى مى‏بخشند كه «نظر اكثریت» در اكثر موارد از آن «تبعیت» ندارد امّا از سوى دیگر، «فطرت عمومى و كلّى مردم» را مبتنى بر كلمه توحید و «نفىِ شرك» مى‏شناسند؛ از همین وجه ملازمت با «جماعت» و «سواد اعظم» و «النّاس» را فرض مى‏دانند و توصیه مى‏كنند.

«بیعت مردم» شرط كفایىِ «خلافت» است و نصبِ الهى و وصایت و وراثت رسول‏اللَّه(ص) شرط لازمِ آن‏ معارف اسلام از یكسو «امامت» را منصبى الهى مى‏شناسند و «خلافت» را تنها به معصومینى كه از جانب پروردگار متعال اصطفاء شده‏اند، تعلّق مى‏دهند و از سوى دیگر، «بیعت مردم» و «اجتماع النّاس» را بعنوان «شرط كافى» در میان مى‏گذارند، و تناقضى بین این دو حكم وجود ندارد، زیرا همانطور كه مذكور افتاد از آنجا كه امامت در واقع امرى است كه به خلافت از جانب پروردگار براى تدبیر امور «مردم» و هدایت آنان بر عهده «امام» قرار گرفته است، از یكطرف لزوماً به «نصبِ الهى» رجوع دارد و از طرف دیگر، كفایتاً نیازمند «بیعت مردم» است. و البّته «اصالت» با وجهِ الهى آنست نه با بُعدِ كفایىِ آن. و اینچنین، روشن مى‏گردد كه ریشه تفرقه‏هاى تاریخى كه در جماعت مسلمین ایجاد شده است به این مسأله برمى‏گردد كه گروههایى یا اشتباهاً به وجه كفایىِ امامت كه مبتنى بر نظر مردم و بیعت است اصالت بخشیده‏اند و یا وجه الهىِ امامت را كه لزوماً داراى اصالت است انكار كرده‏اند و تنها شیعه جعفرى است كه اصل و فرع و لازم و كافى را با یكدیگر خلط نكرده و با نظرى متعادل به موضوع مى‏نگرد.(20)

مطابقت تاریخى با عصر حاضر
نظام جمهورى اسلامى ایران در طول قرنها كه از بعثت خاتم الانبیا(ص) مى‏گذرد، تنها تجربه‏اى است كه مى‏تواند ابعاد پنهان و ابهام‏آمیز حاكمیت سیاسى اسلام را روشن كند و عملاً اثبات كند كه اسلام، برخلاف تبلیغات مسموم دشمن، نظام حكومتى مدوّن و مشخصى دارد كه در عین تبعیت از حقّ، بر همه اعصار و زمانها و جوامع بشرى شمولیت و احاطه دارد.

در جهان امروز متأسّفانه تعابیرى چون «آزادى عقیده»، «دموكراسى»، «رأى اكثریت بمثابه معیار مطلق حقّ» و غیره، از آنچنان تقدّسى برخوردار شده‏اند كه جاى انكار آنان و حتّى بحث در اطراف آنها موجود نیست. اكنون صرفنظر از جمهورى اسلامى ایران، همه دنیا مدّعى دموكراسى و «حكومت مردم بر مردم» هستند و نظام‏هاى حكومتى، كم و بیش نظامهایى است كه وضع قوانین در آنها بوسیله «پارلمانها»یى كه نمایندگان برگزیده مردم در آنها حضور دارند انجام مى‏شود و همینطور مناصب قضایى در اختیار انسانهایى است كه امتیاز آن‏ها نسبت به «مردم» دیگر، فقط و فقط به كثرتِ معلوماتشان در زمینه «حقوق مادّى بشر» برمى‏گردد و واضع این «حقوق بشر» نیز انسانهایى هستند كه صرفاً بر طبق استنباطهاى عقل عملى خویش استخراج حكم مى‏كنند. و اصولاً مفهوم «جمهورى» بعنوان یك روش حكومتى همین است. این معنا در همه حكومت‏هاى معاصر كره زمین مشترك است و حتّى در سیستم‏هاى حكومتى كمونیستى و یا سوسیالیستى نیز همین وجه اشتراك قابل تشخیص است. و در وهله اول شاید اینچنین به نظر بیاید كه در جمهورى اسلامى ایران نیز وضعیت حاكمیت سیاسى همانگونه است كه در سایر حكومت‏هاى كره ارض... امّا آیا براستى حكومت جمهورى اسلامى نیز معیارهایى را كه اجمالاً برشمردیم (در مورد «رأى اكثریت»، «دموكراسى»، «حكومت مردم»...) قبول دارد یا خیر؟ و اگر خیر، این الفاظ و نهادهاى معادل آنها چه مى‏گویند؟

هرچند ما قصد نداریم كه در همین نخستین مقاله بحث را به پایان ببریم و نتیجه حاصله را ارائه كنیم، امّا از این نظر كه این مباحث ممكن است شبهات بلاجوابى را در «اذهان» باعث شوند، ضرورتاً جواب نهایى را اجمالاً در همین مبحث ذكر مى‏نمائیم:
1- نخست اینكه لفظ «جمهورى» فى نفسه نمى‏تواند محلّ حسن و قبح باشد چرا كه «جمهور» به معناى «مردم» است و همانطور كه در متن بحث مورد تذكّر قرار گرفت، حتّى امام مفترض الطّاعه و وصى بلافصل رسول اللَّه(ص) نیز براى احراز منصب خلافت مردم، به بیعت «جمهور» نیازمند است.
2- اما اگر «جمهورى» را به معناى روش حكومتى خاصّى برداریم كه در زبان لاتین آنرا «.........» مى‏نامند و به «حكومت مردم بر مردم» معنا مى‏كنند، باز هم صفت «اسلامى» [در تعبیر «جمهورى اسلامى» بمثابه روش حكومتى‏] ناظر بر این حقیقت است كه ما روش حكومتى «جمهورى» را تا آنجا كه ایجاباً به احكام اسلام برمى‏گردد و نفیاً مخالف با اسلام نیست پذیرفته‏ایم، و این عقلاً و منطقاً ممكن است، چرا كه رأى اسلام در مورد «اكثریت مردم» همانطور كه گفتیم داراى دو وجه مختلف است كه نسبت آنها به یكدیگر، نسبت اصل و فرع و لزوم و كفایت است. بدین ترتیب، حكومت اسلامى هرچند كه در اصل «حكومت اللَّه بر مردم» است، امّا از آنجا كه كفایتاً خلیفه مسلمین بعد از بیعت با مردم و بعد از موافقت «جمهور» بر مسندِ «خلافت» مى‏نشیند، حكومت مردم است بر خودشان. با این تفسیر «حكومت اللَّه بر مردم» همان «حكومت مردم» است و تناسب بین این دو وجهِ حكومت اسلامى، تناسبى طولى است نه عرضى.
3- آرى ممكن است اشكال كنند كه: «حكومت جمهورى اسلامى نظامى پارلمانى است، چرا كه «قوانین» آن در یك «مجلس شورا» - متشكّل از منتخبین مردم - و براساس یك «قانون اساسى» وضع و تصویب مى‏شود، حال آنكه در حكومت اسلامى «قانونگذار» صرفاً خداست و «قانون اساسى» فقط «قرآن» است». در جواب مى‏گوئیم كه: آرى، «كلمة حقّ یراد بها الْباطل»، همانطور كه حضرت امیر(ع) در جواب خوارج فرمودند: «حكومت اللَّه» نیز باید از طریق «انسانها» بر یكدیگر اعمال شود. بله، مجلس شوراى اسلامى یك نهاد قانونگذار [و باصطلاح «مقنّنه»] است، امّا نه سرِ خود و بالبداهه، بلكه مبتنى بر «قانون اساسى». و قانون اساسى را نیز «خبرگان ملّت» براساس احكام اسلام و مشى حاكمیتِ سیاسى اسلام تنظیم كرده‏اند. و مگر نه اینست كه حتّى قرآن را نیز باید «راسخون فى العلم» تفسیر كنند و این فقها هستند كه باید احكام را از قرآن و منابع روائى استخراج كنند؟

مجلس شوراى اسلامى از این سو از طریق قانون اساسى مقید به حدود شرع و متعهّد نسبت به اسلام مى‏باشد و از آن سو، از طریق «شوراى نگهبان» و نهایتاً «ولایت فقیه». و وجه تسمیه شوراى نگهبان نیز به اعتبار نگهبانى‏اش از «احكام فقهى اسلام» و جلوگیرى‏اش از «انحراف قوانین» است.

تفصیل بحث در این موارد را به مباحث آینده وا مى‏گذاریم، با این امید كه خداوند به بركت خونهاى پاكى كه در جبهه‏هاى دفاع از اسلام بر زمین‏هاى كربلایى غرب و جنوب و كردستان ریخته مى‏شود، توفیق ادامه این مباحث را به ما عنایت فرماید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

             

خدايا امام مان زنده و حاضر باشد و ما غريب . تنها باشيم

خدايا ما باشيم و هنوزمهدَی(ع) امامم بر داغ پهلوی شکسته مادر و سيلی که به ناحق در کوچه های تنگ مدينه بر گلبرگ پيامبر زدند بگيريد.

الاها ما باشيم وامام مان هنوز در غربت حسن(ع)بسر برد

خدايا ما باشيم و قرن ها و امام مان سالهل در انتظار انتقام کربلا باشد.ما باشيم و دوباره پای يزيد به کربلا برسدو بار ديگر مهدی(ع) بر غربت جدش بگيريدما باشيم و صدای ناله زينب هنوز در اعماق تاريخ به گوش برسدو آقامان تنها و غريب باشد .مگر نه اينکه او مانده تا انتقام آن سيلی و آن دست بسته و آن سرهای به نيزه جگر گوشه های زهرا را بگيرد.مگر نه اينکه او مانده آنگاه که از اسلام جز نامی نمانده بيايدو اسلام ناب جدش رابا خود بياورد پس حالا که از اسلام جز نامی و نانی برای دنيا پرستان و معاويه صفتان نمانده .پس چرااو در غربت و ما در انتظار؟

عمری است با گلوی بغض آلود دستهايمان بر شمشير های در نيام مانده است و در انتظار اشارتی هستيم.

خدايا بگو مهدی(ع) بيايد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

 

رُوِىَ عَنْ أَبى عَبْدِاللهِ الْحُسَيْن(عليه السلام):

1- پند امام به عالمان

«أَيَّتُهَا الْعِصابَةُ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَ بِالْخَيْرِ مَذْكُورَةٌ وَ بِالنَّصيحَةِ مَعْرُوفَةٌ وَ باللّهِ فى أَنـْفُسِ النّاسِ مَهابَةٌ، يُهابِكُمُ الشَّريفُ، وَ يُكْرِمُكُمُ الضَّعيفُ وَ يُؤْثِرُكُمْ مَنْ لافَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ لا يَدٌ لَكُمْ عِنْدَهُ، تَشْفَعُونَ فِىالْحَوائِجِ إِذَا امْتُنِعَتْ مِنْ طُلاّبِها، وَ تَمْشُونَ فِى الطَّريقِ بِهَيْبَةِ الْمُلُوكِ وَ كَرامَهِ الاَْكابِرِ... فَأَمّا حَقُّ الضُّعَفاءِ فَضَيَّعْتُمْ وَ أَمّا حَقُّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُمْ أَنْتُم تَتَمَنَّوْنَ عَلَى اللّهِ جَنَّتَهُ وَ مُجاوَرَةَ رَسُلِهِ وَ أَمانًا مِنْ عَذابِهِ؟!

حضرت ابى عبداللّه الحسين(عليه السلام) خطاب به عالمان بيعمل و تاركان امر به معروف و نهى از منكر فرموده اند:اى گروه نيرومندى كه به دانش مشهور و به نيكى مذكور و به خيرخواهى معروف و با نام خدا و مذهب در نفوس مردم، با مهابت جلوه گريد! شريف از شما حساب ميبرد و ضعيف شما را گرامى ميدارد، و كسانى كه بر آنها برترى و حقّى نداريد، شما را بر خود ترجيح ميدهند، شما وسيله حوائجى هستيد كه بر خواستارانش ممتنع است، و به هيبت پادشاهان و كرامت بزرگان در راه گام برميداريد...!و امّا حق ضعيفان را ضايع كرديد! و حقّ خود را كه به گمانتان شايسته آنيد طلب نموديد...! و با اين حال آرزوى بهشت الهى را داريد و همجوارى پيامبران و امان از عذابش را در سر ميپرورانيد!

 



2- اصلاح امّت، نه قدرت طلبى

«أَللّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ ما كانَ مِنّا تَنافُسًا فى سُلْطان وَ لاَ الِْتماسًا مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ وَ لكِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الاِْصْلاحَ فى بِلادِكَ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَ يُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَ سُنَنِكَ وَ أَحْكامِكَ.»:

در باره فلسفه قيامش فرمود :بار خدايا! تو ميدانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نيست; بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيّت يابند و به واجبات و سنّتها و دستورهاى دينت عمل شود.
 


3- بهداشت جسم و خودسازى

«أُوصيكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ أُحَذِّرَكُمْ أَيّامَهُ... فَبادِرُوا بِصِحَّةِ الاَْجْسامِ فى مُدَّةِ الاَْعْمارِ... فَإِيّاكَ أَنْ تَكُونَ مِمَّنْ يَخافُ عَلَى الْعِبادِ مِنْ ذُنُوبِهِمْ وَ يَأْمَنَ العُقُوبَةَ مِنْ ذَنْبِهِ.»:

اى مردم! شما را به تقواى الهى سفارش ميكنم و از (گناه كردن) در ايّامش برحذر ميدارم... در مدّت عمر به سلامت و تندرستى جسم پيشى گيريد... و از كسانى مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسوده خاطراند!
 



4- اقسام جهاد


«أَلْجِهادُ عَلى أَرْبَعَةِ أَوْجُه: فَجِهادانِ فَرْضٌ وَ جِهادُ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض وَ جِهادٌ سُنَّةٌ، فَأَمّا أَحَدُ الْفَرْضَيْنِ فَجِهادُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ عَنْ مَعاصِى اللّهِ وَ هُوَ مِنْ أَعْظَمِ الْجِهادِ، وَ مُجاهَدَةُ الَّذينَ مِنَ الكُفّارِ فَرْضٌ.
وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذى هُوَ سُنَّةٌ لا يُقامُ إِلاّ مَعَ فَرْض فَإِنَّ مُجاهَدَةَ الْعَدُوِّ فَرْضٌ عَلى جَميعِ الاُْمَّةِ لَوْ تَرَكُوا الْجِهادَ لاََتاهُمُ الْعَذابُ وَ هُوَ مِنْ عَذابِ الاُْمَّةِ وَ هُوَ سُنَّةٌ عَلَى الاِْمامِ، وَحَدُّهُ أَنْ يَأْتِىَ مَعَ الاُْمَّةِ فَيُجاهِدَهُمْ. وَ أَمَّا الْجِهادُ الَّذى هُوَ سُنَّةٌ فَكُلُّ سُنَّة أَقامَهُ الرَّجُلُ وَ جاهَدَ فى إِقامَتِها وَ بُلُوغِها وَ إِحْيائِها، فَالْعَمَلُ وَ السَّعْىُ فيها مِنْ أَفْضَلِ الاَْعْمالِ لاَِنـَّها إِحْياءُ سُنَّة وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُها وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْئًا.»

جهاد بر چهارگونه است: دوتاى آن فرض، و يكى سنّت كه جز با فرض برپاداشته نشود، و ديگر جهاد سنّت.
امّا آن دوتايى كه فرض است، يكى جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيتهاى الهى است، و آن بزرگترين جهاد است، و جهاد با كفّار كه هم مرز با شمايند فرض است.
و امّا جهادى كه سنّت است و جز با فرض برپا نشود، جهاد با دشمن است، و واجب است بر همه امّت، و اگر جهاد را ترك كنند عذاب بر آنان آيد و اين عذابى است كه از خود امّت است.
و چنين جهادى بر امام سنّت است و حدّ آن اين است كه امام با امّت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.
و امّا جهادى كه سنّت مطلق است عبارت از هر سنّتى است كه شخص آن را برپا ميدارد و در برپايى و اجرا و زنده كردن آن تلاش ميكند.
بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودنِ سنّت است و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: «هر كه سنّت و روش نيكويى را به وجود آورد پاداشش براى او خواهد بود و نيز ثواب هر كه تا روز قيامت بدان عمل كند، بدون آن كه از ثواب آنها هم چيزى كاسته شود.»
 



5- تباهى دنيا


«إِنَّ هذِهِ الدُّنْيا قد تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُها، فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الاِْناءِ وَ خَسيسُ عَيْش كَالْمَرْعَى الْوَبيل، أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فى لِقاءِاللّهِ مُحِقًّا، فَإِنّى لا أَرَى الْمَوْتَ إِلاّ سَعادَةً وَ لاَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ إِلاّ بَرَمًا، إِنَّ النّاسَ عَبيدُ الدُّنيا وَ الدّينُ لَعْقٌ عَلى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعائِشُهُمْ فَإِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ.»

امام حسين(عليه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمود:راستى اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده، و از آن جز نمى كه بر كاسه نشيند و زندگياى پست، همچون چراگاه تباه، چيزى باقى نمانده است. آيا نميبينيد كه به حقّ عمل نميشود و از باطل نهى نميگردد؟ در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نميبينم. به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آناند، و وقتى به بلا آزموده شوند دينداران اندكاند.
 



6- نعمت ناخوش انجام


«أَلاِْسْتِدْراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبْدِهِ أَنْ يُسْبِغَ عَلَيْهِ النِّعَمَ وَ يَسْلُبَهُ الشُّكْرَ.»

غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزارى را از او بگيرد.
 



7- عبادتِ تاجران، عابدان و آزادگان


«إِنَّ قَوْمًا عَبَدُو اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ وَ إِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ، وَ إِنَّ قَومًا عَبَدُوا اللّهَ شُكْرًا فَتِلْكَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ وَ هِىَ أَفْضَلُ الْعِبادَةِ»:

گروهى خدا را از روى ميل و رغبت (به بهشت) عبادت ميكنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهى خدا را از روى ترس (از دوزخ) ميپرستند و اين عبادت بندگان است و گروهى خدا را از روى شكر(و شايستگىِ پرستش) عبادت ميكنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.
 



8- پرهيز از ستمكارى


«إِيّاكَ وَ الظُّلْمَ مَنْ لا يَجِدُ عَلَيْكَ ناصِرًا إِلاَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ»

برحذر باشيد از ستم كردن به كسى كه ياورى جز خداوند عزّوجلّ ندارد.
 



9- روى آوردن به ديندار، جوانمرد و اصيل


«لا تَرْفَعْ حاجَتَكَ إِلاّ إِلى أَحَد ثَلاثَة: إِلى ذى دين، أَوْ مُرُوَّة، أَوْ حَسَب.»

جز به يكى از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروّت، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد.
 



10- نشانه هاى مقبول و نامقبول انسانها


«مِنْ دَلائِلِ عَلاماتِ الْقَبُولِ: أَلْجُلُوسُ إِلى أَهْلِ العُقُولِ. وَ مِنْ عَلاماتِ أَسْبابِ الْجَهْلِ أَلْمُماراةُ لِغَيْرِ أَهْلِ الْكُفْرِ. وَ مِنْ دَلائِلِ الْعالِمِ إِنْتِقادُهُ لِحَديثِهِ وَ عِلْمُهُ بِحَقائِقِ فُنُونِ النَّظَرِ.»:

از دلائل نشانه هاى قبول، همنشينى با خردمندان است.
و از نشانه هاى موجبات نادانى، مجادله با مسلمانان.
و از نشانه هاى دانا اين است كه سخن خود را نقّادى ميكند و به حقايق فنونِ نظر، داناست.
 



11- نشانه هاى مؤمن


«إِنَّ الْمُؤْمِنَ اتَّخَذَ اللّهَ عِصْمَتَهُ وَ قَوْلَهُ مِرْآتَهُ، فَمَرَّةً يَنْظُرُ فى نَعْتِ الْمُؤمنينَ وَ تارَةً يَنْظُرُ فى وَصْفِ المُتَجَبِّرينَ، فَهُو مِنْهُ فى لَطائِفَ وَ مِنْ نَفْسِهِ فى تَعارُف وَ مِنْ فِطْنَتِهِ فى يَقين وَ مِنْ قُدْسِهِ عَلى تَمْكين.»:

به راستى كه مؤمن خدا را نگهدار خود گرفته و گفتارش را آيينه خود، يك بار در وصف مؤمنان مينگرد و بار ديگر در وصف زورگويان، او از اين جهت نكته سنج و دقيق است و اندازه و قدر خود را ميشناسد و از هوش خود به مقام يقين ميرسد و به پاكى خود استوار است.
 



12- بخل ورزى در سلام


«أَلْبَخيلُ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ.»:

بخيل كسى است كه به سلام كردن بخل ورزد.
 



13- نتيجه پيروى از گناهكار


«مَنْ حَاوَلَ امْرَأً بِمَعْصِيَةِ اللّهِ كانَ أَفْوَتَ لِما يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِما يَحْذَرُ.»:

كسى كه با نافرمانى خدا گِرد كسى گردد، آنچه را اميد دارد از دست رفتني تر است و از آنچه برحذر است زودتر دچارش گردد.
 



14- احترام به ذرّيّه زهرا(عليه السلام)


«وَ اللّهِ لا أَعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَدًا وَ لَتَلْقِيَنَّ فاطِمَةُ أَباها شاكِيَةً ما لَقِيَتْ ذُرِّيَّتُها أُمَّتَهُ وَ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ أَحَدٌ أَذاها فى ذُرِّيَّتِها.»:

به خدا قسم من هرگز زير بار پستى و ذلّت نخواهم رفت و در روز قيامت، فاطمه زهرا پدرش را ملاقات خواهد كرد، در حالى كه از آزارى كه فرزندانش از امّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد برد و كسى كه ذرّيّه فاطمه را آزار دهد داخل بهشت نخواهد شد.
 



15- فلسفه قيام


«إِنّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَ لا بَطَرًا وَ لا مُفْسِدًا وَ لا ظالِمًا وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى(صلى الله عليه وآله وسلم) أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ المُنْكَرِ وَ أَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ أَبى عَلِىِّ بْنِ أَبيطالب.»:

من از روى خودخواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، بلكه قيام من براى اصلاح در امّت جدّم ميباشد، ميخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.
 



16- ما اهل بيت شايسته حكومتيم


«إِنّا أَحَقُّ بِذلِكَ الْحَقِّ المُسْتَحَقِّ عَلَيْنا مِمَّنْ تَوَلاّهُ.»:

ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى ـ نسبت به كسانى كه آن را تصرّف كرده اند ـ سزاوارتريم.
 



17- امام كيست؟


«فَلَعَمْرى مَا الاِْمامُ إِلاَّ الْعامِلُ بِالْكِتابِ والاْخِذُ بِالْقِسْطِ وَ الدّائِنُ بِالْحَقِّ وَ الْحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذاتِ اللّهِ.»:

به جان خودم سوگند، امام و پيشوا نيست، مگر كسى كه به قرآن عمل كند و راه قسط و عدل را در پيش گيرد و تابع حقّ باشد و خود را در راه رضاى خدا وقف سازد.
 



18- اهل بيت شايستگان حكومت


«أَيـُّهَا النّاسُ فَإِنَّكُمْ إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ وَ تَعْرِفُوا الْحَقَّ لاَِهْلِهِ يَكُنْ أَرْضى لِلّهِ وَ نَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ مُحَمَّد(صلى الله عليه وآله وسلم) أَوْلى بِوِلايَةِ هذَا الاَْمرِ مِنْ هؤُلاءِ المُدَّعينَ ما لَيْسَ لَهُمْ وَ السّائِرينَ بِالْجَوْرِ وَ العُدْوانِ.»

اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حقّ را براى اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود و ما اهل بيت پيامبر، به ولايت و رهبرى، از اين مدّعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايسته تريم.
 



19- قيام در مقابل ظالم


«أَيُّهَا النّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) قالَ: مَنْ رَأى سُلْطانًا جائِرًا مُسْتَحِلاًّ لِحُرَمِ اللّهِ ناكِثًا لِعَهْدِاللهِ مُخالِفًا لِسُنَّةِ رَسُولِ اللّهِ يَعْمَلُ فى عِبادِ اللّهِ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل كانَ حَقًّا عَلَى اللّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ.»:

هان اى مردم! پيامبر خدا فرموده است: كسى كه زمامدارى ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال ميسازد و عهدش را ميشكند و با سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مخالفت ميورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل ميكند، ولى در مقابل او با عمل يا گفتار، اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنّم اندازد.
 



20- خشنودى خالق، ملاك رستگارى


«لا أَفْلَحَ قَوْمٌ إِشْتَرَوْا مَرْضاتِ الَْمخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ.»:

رستگار مباد مردمى كه خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق خريدند.
 



21- بهترين ياران


«إِنّى لا أَعْلَمُ أَصْحابًا أَوْلى وَ لا خَيْرًا مِنْ أَصْحابى وَ لا أَهْلَ بَيْت أَبَرُّ وَ لا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتى فَجزاكُمُ اللّهُ جميعًا خَيْرًا.»:

در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و يارانى را بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانى بهتر و باوفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاى خير دهد.
 



22- آزمودگان استوار امام(عليه السلام)


«وَ اللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَما وَجَدْتُ فيهِمْ إِلاّ الاَْقْعَسَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِيَّةِ دُونى اِسْتيناسَ الطِّفْلِ إِلى مَحالِبِ أُمِّه.»:

درباره اصحاب خود فرمود:به خدا قسم آنان را آزمودم، دلاور و استوارشان ديدم، به كشته شدن در ركاب من چنان مشتاق اند كه طفل شيرخوار به پستان مادرش!
 



23- بهترين سخن تسلّى بخش


«إِنَّ أَهْلَ الاَْرْضِ يَمُوتُونَ وَ أَهْلَ السَّماءِ لا يَبْقُونَ وَ أَنَّ كُلَّ شَىْء هالِكٌ إِلاّ وَجْهَ اللّهِ الَّذى خَلَقَ الاَْرضَ بِقُدْرَتِهِ وَ يَبْعَثُ الْخَلْقَ فَيَعُودُونَ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ.»:

در مقام تسلّى به خواهر بزرگوارش فرمود:اهل زمين ميميرند و اهل آسمان باقى نميمانند و همه چيز رو به فناست، جز ذات پروردگارى كه زمين را به قدرتش آفريده، و خلق را برانگيزاند و همه به سوى او باز ميگردند، و او تنهاى يگانه است.
 



24- شكيبايى، پل پيروزى


«صَبْرًا يا بَنِى الْكِرامِ فَمَا الْمُوْتُ إِلاّ قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ إِلَى الْجِنانِ الْواسِعَةِ وَ النِّعَمِ الدّائِمَةِ.»

به اصحاب رزمنده خود در روز عاشورا فرمود:اى بزرگ زادگان! صبر و شكيبايى ورزيد كه مرگ چيزى جز يك پُل نيست كه شما را از سختى و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهاى هميشگى آن ميرساند.
 



25- فرجام دنيا


«عِبادَ اللّهِ إِتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مِنَ الدُّنْيا عَلى حَذَر فَإِنَّ الدُّنْيا لَوْ بَقِيَتْ عَلى أَحَد أَوْ بَقِىَ عَلَيْها لَكانَتِ الأَنْبِياءُ أَحَقَّ بِالْبَقاءِ وَ أَوْلى بِالرِّضا وَ أَرْضى بِالْقَضاءِ غَيْرَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ الدُّنْيا لِلْفَناءِ فَجَديُدها بال وَ نَعيمُها مُضْمَحِلٌّ وَ سُرُورُها مُكَفْهِرٌ وَ الْمَنْزِلُ تَلْعَةٌ وَ الدّارُ قَلْعَةٌ. فَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِّ التَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.»:

بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا برحذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد براى هميشه در دنيا بماند، پيامبران براى بقا سزاوارتر بودند و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى خوش آيندتر بود، ولى هرگز! زيرا خداوند دنيا را براى فانى شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمت هايش زايل خواهد شد و سرور و شاديش به غم و اندوه مبدّل خواهد گرديد، منزلى پست و خانه اى موقّت است، پس براى آخرت خود توشه اى برگيريد.
و بهترين توشه آخرت تقواست، از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد.
 



26- مقاومت مردانه


«لا وَاللّهِ لاأَعْطيهِمْ بِيَدى إِعْطاءَالذَّليلِ وَ لا أَفِرُّ مِنْهُمْ فِرارَ الْعَبيدِ.»

نه به خدا سوگند، نه دست ذلّت در دست آنان ميگذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ در برابرشان فرار ميكنم.
 



27- آثار غذاى حرام


«وَيْلَكُمْ ما عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْصِتُوا إِلَىَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلى وَ إِنَّما أَدْعُوكُمْ إِلى سَبيلِ الرَّشادِ فَمَنْ أَطاعَنى كانَ مِنَ المُرْشَدينَ وَ مَنْ عَصانى كانَ مِنَ المُهْلَكينَ وَ كُلُّكُمْ عاص لاَِمْرى غَيْرُ مُسْتَمِع لِقَوْلى قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِيّاتُكُمْ مِنَ الْحَرامِ وَ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرامِ فَطَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِكُمْ.»

در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود :واى بر شما چرا ساكت نميشويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فراميخوانم، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرماني ام كند از هلاك شدگان است، شما همگى نافرماني ام مي كنيد و به سخنم گوش نميدهيد، آرى در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكم هايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مُهر زده است!
 



28- هيهات كه زير بار ذلّت روم!


«أَلا إِنَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِىَّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَأْبَى اللّهُ لَنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنـُوفٌ حَمِيَّةٌ وَ نُفُوسٌ آبِيَـةٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الْكِرامِ.»:

آگاه باشيد كه فرومايه، فرزند فرومايه، مرا در بين دو راهىِ شمشير و ذلّت قرار داده است و هيهات كه ما زير بار ذلّت برويم، زيرا خدا و پيامبرش و مؤمنان از اين كه ما ذلّت را بپذيريم دريغ دارند، دامنهاى پاك مادران و مغزهاى با غيرت و نفوس با شرافت پدران، روا نميدارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كريمان و نيك منشان مقدّم بداريم.
 



29- خشم الهى بر يهود، مجوس و دشمن اهل بيت(عليه السلام)


«إِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَى الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَدًا وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى إِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَة وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الَْمجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دُونَهُ وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْم إِتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلَى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ.»:

خشم خداوند بر يهود آن گاه شدّت گرفت كه براى او فرزندى قرار دادند، و خشمش بر نصارى وقتى شدّت يافت كه براى او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آن گاه سخت شد كه به جاى او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگرى آن گاه شدّت يافت كه بر كشتن پسرِ دخترِ پيامبرشان هماهنگ گرديدند.
 



30- اگر دين نداريد، لااقل آزاد باشيد


«يا شيعَةَ آلِ أَبى سُفْيانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أَحْرارًا فى دُنْياكُم وَ ارْجِعُوا إِلى أَحْسابِكُمْ إِنْ كُنْتُم عَرَبًا كَما تَزْعَمُونَ.»:

اى پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نميترسيد لااقلّ در زندگى دنياتان آزادمرد باشيد، و اگر خود را عرب ميپنداريد به نياكان خود بينديشيد.
 



31- پيشى گيرنده در آشتى


«أَيُّما إِثْنَيْنِ جَرى بَيْنَهُما كَلامٌ فَطَلَبَ أَحُدُهُما رِضَا الاْخَرِ كانَ سابِقُهُ إِلَى الْجَنَّةِ.»:

هر يك از دو نفرى كه ميان آنها نزاعى واقع شود و يكى از آن دو رضايت ديگرى را بجويد، سبقت گيرنده، اهل بهشت خواهد بود.
 



32- ثواب سلام


«لِلسَّلامِ سَبْعُونَ حَسَنَةً تِسْعٌ وَ سِتُّونَ لِلْمُبْتَدِءِ وَ واحِدَةٌ لِلرّادِّ »:

سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلام كننده و يكى از آنِ جواب دهنده است.
 



33- رضاى خدا، نه هواى مردم


«مَنْ طَلَبَ رِضَا اللّهِ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّهُ أُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَا النّاسِ بِسَخَطِاللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ إِلَى النّاسِ.»:

هر كس رضاى خدا را به غضب مردم بجويد، خدا او را از كارهاى مردم كفايت ميكند، و هر كس خشنودى مردم را به غضب خدا بجويد، خدا او را به مردم واگذارد.
 



34- ويژگيهاى حضرت مهدى(عليه السلام)


«تَعْرِفُونَ الْمَهْدِىَّ بِالسَّكينَةِ وَ الْوَقارِ وَ بِمَعْرِفَةِ الْحَلالِ وَ بِحاجَةِ النّاسِ إِلَيْهِ وَ لا يَحْتاجُ إِلى أَحَد.»:

درباره حضرت مهدى(عليه السلام) فرموده:شما مردم، آن حضرت را به داشتن آرامش و متانت و به شناخت حلال و حرام و به رو آوردن مردم به او و بي نيازى او از مردم ميشناسيد.
 



35- رؤياى دنيا


«وَ اعْلَمُوا أَنَّ الدُّنْيا حُلْوُها وَ مُرُّها حُلْمٌ وَ الاِْنْتِباهُ فِى الاْخِرَةِ.»

بدانيد كه دنيا شيرينى و تلخي اش رؤيايى بيش نيست، و آگاهى و بيدارى واقعى در آخرت است.
 



36- پرهيز از كلام پست و سبك


«لا تَقُولُوا بِأَلـْسِنَتِكُمْ ما يَنْقُصُ عَنْ قَدْرِكُمْ.»:

چيزى به زبانتان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد.
 



37- جاودانگى در مرگ با عزّت


«لَيْسَ الْمَوْتُ فى سَبيلِ الْعِزِّ إِلاّ حَياةً خالِدَةً وَ لَيْسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِّ إِلاَّ الْمَوْتُ الَّذى لا حَياةَ مَعَهُ.»:

مرگ در راه عزّت جز زندگى جاويد، و زندگى با ذلّت جز مرگ بي حيات نيست.
 


38- حرمت حيله و نيرنگ

«وَ الْخَدْعُ عِنْدَنا أَهْلَ الْبَيْتِ مُحَرَّمٌ.»:

حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است.
 




39- مرگ، پديده گريبانگير

«خُطَّ الْمَوْتُ عَلى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلى جيدِ الفَتاةِ وَ ما أَوْلَهَنى إِلى أَسْلافى إِشْتِياقَ يَعْقُوبَ إِلى يُوسُفَ.»:

قبل از حركت از مكّه به سوى عراق در ميان جمعى از بني هاشم فرمود:مرگ گردنگير فرزندان آدم است; همچون گردنبند بر گردن دختر جوان، و من مشتاق ديدن گذشتگانم هستم، مانند اشتياقى كه يعقوب به ديدن يوسف داشت.
 


 

40- انديشه پايان كار

«فَإِنْ تَكُنِ الدُّنْيا تُعَدُّ نَفيسَةًفَدارُ ثَوابِ اللّهِ أَعْلى وَ أَنْبَلُوَ إِنْ تَكُنِ الأَمْوالُ لِلتَّرْكِ جَمْعَهافَما بالُ مَتْرُوك بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُوَ إِنْ تَكُنِ الاَْرْزاقُ قِسْمًا مُقَسَّمًافَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِى الْكَسْبِ أَجْمَلُوَ إِنْ تَكُنِ الاَْبْدانُ لِلْمَوْتِ أُنـْشِأَتْفَقَتْلُ امْرِء بِالسَّيْفِ فِى اللّهِ أَفْضَلُعَلَيْكُمْ سَلامُ اللّهِ يا آلَ أَحْمَدَفَإِنّى أَرانى عَنكُمْ سَوْفَ أَرْحَلُدر »:

حضرت در مسير حركت به جانب كوفه فرموده است:زندگى دنيا گرچه نفيس و پربهاست،ولى پاداش خدا در جهان ديگر بالاتر و پربهاتر است.
و اگر سرانجامِ جمع آورى مال و ثروت، ترك نمودن آن است،پس نبايد مرد براى آن بخل ورزد.
و اگر روزى هاى بندگان، تقسيم و مقدَّر شده است،پس كمىِ حرصِ مرد در كسب، زيباتر. و اگر بدن ها براى مرگ آفريده شده است،پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر. درود بر شما اى خاندان پيامبر،كه من به زودى از ميان شما كوچ خواهم كرد.
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

مردم همه بنده اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خـویش

از بس کـه کـرم دارد و آقاست حسین

 

با نگاهى اجمالى به 56 سال زندگى سراسر خداخواهى و خداجويى حسين (ع ) درمي يابيم كه هماره وقت او به پاكدامنى و بندگى و نشر رسالت احمدى و مفاهيم عميقى والاتراز درك و ديد ما گذشته است .اكنون مرورى كوتاه به زواياى زندگانى آن عزيز, كه پيش روى ما است :
جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسيارى داشت . گاهى در شبانه روز صدها ركعت نماز مي گزاشت . (1) و حتى در آخرين شب زندگى دست از نياز و دعا برنداشت , و خوانده ايم كه از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خداى خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: خدا مي داند كه من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زياد و استغفار را دوست دارم . (2)
حضرتش بارها پياده به خانه كعبه شتافت و مراسم حج را برگزار كرد. (3) ابن اثير در كتاب اسد الغابة مي نويسد: كان الحسين رضى الله عنه فاضلا كثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخير جميعها. (4) حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز ميگزارد و به حج ميرفت و صدقه ميداد و همه كارهاى پسنديده را انجام ميداد.
شخصيت حسين بن على (ع ) آن چنان بلند و دور از دسترس و پرشكوه بود كه وقتى با برادرش امام مجتبى (ع ) پياده به كعبه مي رفتند, همه بزرگان و شخصيت هاى اسلامى به احترامشان از مركب پياده شده , همراه آنان راه مي پيمودند. (5)
احترامى كه جامعه براى حسين (ع ) قائل بود, بدان جهت بود كه او با مردم زندگى ميكرد - از مردم و معاشرتشان كناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود, چونان ديگران از مواهب و مصائب يك اجتماع برخوردار بود, و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند, او را غمخوار و ياور مردم ساخته بود. و گرنه , او نه كاخ هاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ, و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند,...
اين روايت يك نمونه از اخلاق اجتماعى اوست , بخوانيم : روزى از محلى عبور مي فرمود, عده اى از فقرا بر عباهاى پهن شده شان نشسته بودند ونان پاره هاى خشكى مي خوردند, امام حسين (ع ) مي گذشت كه تعارفش كردند و او هم پذيرفت , نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : ان الله لا يحب المتكبرين , (6) خداوند متكبران را دوست نميدارد. سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت كردم , شما هم دعوت مرا اجابت كنيد. آنها هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند.حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند, (7) و بدين ترتيب پذيرايى گرمى از آنان به عمل آمد, و نيز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خويش به جامعه آموخت .
شعيب بن عبدالرحمن خزاعى مي گويد: چون حسين بن على (ع ) به شهادت رسيد, بر پشت مباركش آثار پينه مشاهده كردند, علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند, فرمود اين پينه ها اثر كيسه هاى غذايى است كه پدرم شب ها به دوش مي كشيد و به خانه زن هاى شوهرمرده و كودكان يتيم و فقرا مي رسانيد.(8)
شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستمديدگان مي توان در داستان ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام دريافت , كه اجمال و فشرده اش را در اين جا متذكر ميشويم : يزيد به زمان ولايتعهدى , با اين كه همه نوع وسايل شهوت رانى و كام جويى و كامروايى از قبيل پول , مقام , كنيزان رقاصه و... در اختيار داشت , چشم ناپاك و هرزه اش را به بانوى شوهردار عفيفى دوخته بود. پدرش معاويه به جاى اين كه در برابر اين رفتار زشت و ننگين عكس العمل كوبنده اى نشان دهد, با حيله گرى و دروغ پردازى و فريبكارى , مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاكدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بكشاند.حسين بن على(ع) از قضيه باخبر شد, در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يكى از قوانين اسلام , زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاكيزه اى قطع نمود و با اين كار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندى خودرا به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت , و اين رفتار داستانى شد كه درمفاخر آل على (ع ) و دنائت و ستمگرى بنى اميه , براى هميشه در تاريخ به يادگار ماند. (9)
علائلى در كتاب سمو المعنى مي نويسد: ما در تاريخ انسان به مردان بزرگى برخورد مي كنيم كه هر كدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خويش را جهانگير ساخته اند, يكى در شجاعت , ديگرى در زهد, آن ديگرى در سخاوت , و... اما شكوه و بزرگى امام حسين (ع ) حجم عظيمى است كه ابعاد بي نهايتش هر يك مشخص كننده يك عظمت فراز تاريخ است , گويا او جامع همه والايي ها و فرازمندي ها است . (10)
آرى , مردى كه وارث بي كرانگى نبوت محمدى است , مردى كه وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع ) است و وارث جلال و درخشندگى فضيلت مادرى چون حضرت فاطمه (س ) است , چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه آشكار فضيلت هاى خدايى نباشد. درود ما بر او باد كه بايد او را سمبل اعمال و كردارمان قرار دهيم .امام حسين (ع ) و حكايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد كردارش نه تنها نمونه يك بزرگمرد تاريخ را براى ما مجسم مي سازد, بلكه او با همه خويشتن , آيينه تمام نماى فضيلت ها, بزرگمنشي ها, فداكاري ها, جانبازي ها, خداخواهي ها وخداجويي هامي باشد. او به تنهايى مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت راضامن گردد. بودن و رفتنش , معنويت و فضيلت هاى انسان را ارجمند نمود.

---------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت ها:

(1) عقد الفريد, ج 3, ص 143.

(2) ارشاد مفيد, ص 214.

(3) مناقب ابن شهرآشوب , ج 3, ص 224 - اسد الغابة , ج 2, ص 20.

(4) اسد الغابة , ج 2, ص 20.

(5) ذكرى الحسين , ج 1, ص 152, به نقل از رياض الجنان , چاپ بمبئى , ص 241 -انساب الاشراف .

(6) سوره نحل , آيه 22.

(7) تفسير عياشى , ج 2, ص 257.

(8) مناقب , ج 2, ص 222.

(9) الامامة والسياسة , ج 1, ص 253 به بعد.

(10) از كتاب سمو المعنى , ص 104 به بعد, نقل به معنى شده است

 

 

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
ولادت

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

پي نوشتها:

 (1) در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگرى هم گفته شده است , ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم . ر. به . ك . اعلام الورى طبرسى , ص 213.
(2) احتمال دارد منظور از اسما, دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به . ك . اعيان الشيعه , جزء 11 , ص 167.
(3) امالى شيخ طوسى , ج 1, ص 377.
(4) شبر بر وزن حسن , و شبير بر وزن حسين , و مبشر بر وزن محسن , نام پسران هارون بوده است و بوده است و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است - تاج العروس , ج 3 , ص 389, اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى رادارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد - لسان العرب , ج 66, ص 60.
(5) معانى الاخبار, ص 57.
(6) در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيارمؤثر دانسته شده است . ر. به . ك . وسائل الشيعه , ج 15, ص 143 به بعد.
(7) كافى , ج 6, ص 33.
(8) مقتل خوارزمى , ج 1, ص 146 - كمال الدين صدوق , ص 152.
(9) سنن ترمذى , ج 5, ص 323.
(10) ذخائر العقبى , ص 122.
(11) الاصابه , ج 11, ص 30.
(12) سنن ترمذى , ج 5, ص 324 - در اين قسمت رواياتى كه در كتابهاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد.
(13) الاصابه , ج 1, ص 333.(14) تذكرة الخواص ابن جوزى , ص 34 - الاصابه , ج 1, ص 333, آن طور كه بعضى ازمورخين گفتهاند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگى امام حسين (ع ) اتفاق افتاده است .
(15) ارشاد مفيد, ص 173.
(16) رجال كشى , ص 94 - كشف الغمة , ج 2, ص 206.
(17) مقتل خوارزمى , ج 1, ص 184 - لهوف , ص 20.
(18) روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است كه حاجيها به منى بروند, و در آن زمان به اين حكم استحبابى عمل ميكردند, ولى در زمان ما مرسوم شده است كه از روز هشتم يكسره به عرفات ميروند.
(19) كامل الزيارات , ص 68 به بعد - مشير الاحزان , ص 9.
(20) لهوف , ص 53.
(21) كامل الزيارات , ص 105.
(22) كامل الزيارات , ص 101.
(23) كامل الزيارات , ص 121.
(24) كامل الزيارات , ص 147.

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

زائر در سفر معنوى زيارت به ديدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مى رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را يادآور مى شود. از اين مقال به نمونه هايى از «معروف گرايى » و «منكرستيزى » از درسهاى «مكتب زيارت » آشنا مى شويم.

امام حسين(ع) در بيان هدف خودش از نهضت الهى و عظيم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر ياد مى كند و مى فرمايد: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدين هدف (از مدينه) بيرون آمدم كه امت جد خويش را اصلاح نمايم و تصميم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.

جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم.

الف) نهى از همكارى با ستمگران

1. امام صادق(ع) به يكى از شيعيان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ايوب » و «ابا الربيع » فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمة: به من اينگونه خبر رسيده كه با «ابى ايوب » و «ابا الربيع » همكارى مى كنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قيامت در رديف همكاران ظالمان صدا بزنند.

چون «عذافر» چهره در هم كشيد.

حضرت فرمود: من تو را به چيزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.

ب. صفوان جمال از ياوران و اصحاب امام موسى بن جعفر(عليهماالسلام) شترهاى خويش را به هارون اجاره مى دهد و پس از اينكه خدمت حضرت مى رسد با اين كلمات مورد عتاب قرار مى گيرد كه «كل شى ء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا» همه كارهاى تو نيكوست مگر يكى از آنها. از حضرت مى پرسد: فدايت شوم، كداميك از كارها؟ امام مى فرمايد: كرايه دادن شترهايت به هارون الرشيد! عرضه مى دارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه داده ام بدون اينكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى فرمايد: آيا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرايه شترانت زنده بمانند؟ مى گويد: بلى! امام مى فرمايد: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوست بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمايش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اينكه پير شده است و توان اداره شتران خويش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

ج - نهى از منكر در كاخ خليفه ستمگر عباسى

نزد متوكل خليفه عباسى از امام على النقى(ع) سعايت كردند كه قصد شورش عليه حكومت تو را دارد. از اين رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بياورند. متوكل چون امام را ديد احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار. او دست برداشت و گفت شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره اى ندارم. متوكل گفت: چاره اى از آن نيست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى كردند ولى قله ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها و گورها جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فريادگرى فرياد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند. آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند. چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخايرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند.

متوكل از شنيدن اين اشعار گريست به اندازه اى كه از اشك چشمش ريشش تر شد و جام شراب را بر زمين زد و بساط عياشى و هرزگى اش برچيده شد.

د - جلوگيرى از شبهه پراكنى

اسحاق كندى كه از فلاسفه عراق به شمار مى آمد در زمان خود تاليف كتابى به نام «تناقضات قرآن » را آغاز كرد. او مدتهاى زيادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن كتاب مشغول ساخته بود. تا آنكه يكى از شاگردان او به دمت حضرت امام حسن عسكرى(ع) رسيد. حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه استادتان كندى را از كارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم و نمى توانيم به اشتباه او اعتراض كنيم.

امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهيم شود مى توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.

امام فرمود: از اينجا كه برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار كن و هنگامى كه كاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله اى به نظرم رسيده مى خواهم آن را از تو بپرسم و آن اين است كه: آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود، معنايى غير از آنچه تو گمان كرده اى اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممكن است زيرا كه او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى دانيد شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه تو براى آن حدس زده اى اراده كرده باشد.

شاگرد به نزد كندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح كرد. فيلسوف با كمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و فت سؤال خود را تكرار كن. او سؤال را تكرار نمود. استاد فكرى كرد و گفت: بلى امكان دارد كه چيزى در ذهن گوينده سخن باشد كه شنونده، خلاف آن را فهميده باشد.

استاد كه سؤال فوق را دقيق يافت رو به شاگرد كرد و گفت: قسم مى دهم تو را كه بگويى اين سؤال را از كجا آموختى؟ شاگرد گفت: همين طور به ذهنم خطور كرد. كندى گفت: اين كلامى نيست كه از مانند تو صادر شود. به من بگو از كجا آن را ياد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسكرى(ع) مرا به آن امر فرمود. كندى گفت: آرى اين مطالب فقط بر قامت اين خاندان زيبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن كنند و تمام آنچه در اين باره تاليف كرده بود سوزانيد.

در زيارتنامه هاى معصومين (عليهم السلام) امر به معروف و نهى از منكر يكى از شاخص هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانكه در زيارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بينتم فرائضه »: امر به معروف و نهى از منكر نموديد و حق جهاد را در دين خدا بجا آورديد تا آنكه دعوت الهى را آشكار ساخته، واجباتش را بيان نموديد.

نيز در زيارت امام حسين(ع) در حرم اميرالمؤمنين(ع) مى خوانيم: «و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و تلوت الكتاب حق تلاوته »: امر به معروف و نهى از منكر نمودى و قرآن را چنانكه شايسته است خواندى.

اما آنچه در اين مساله اهميت ويژه دارد شناخت شيوه هايى است كه معصومين(عليهم السلام) به منظور به كار بستن اين دو فريضه مهم يعنى امر به معروف و نهى از منكر انجام مى دادند، كه باختصار به چند مورد آن اشاره مى كنيم.

شيوه هايى از معصومين(عليهم السلام)

1. محبت و نرمخويى

زمانى كه حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموريت مى يابد كه به سوى فرعون حركت كند و او را به توحيدفرا خواند شيوه و دستورالعمل الهى براى آنها اين گونه مقرر مى شود: «و قولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى »: با فرعون به نرمى سخن گوييد شايد به ياد خدا افتد و ترس خدا را پيشه كند.

يكى از عوامل مهم موفقيت رسول گرامى اسلام نيز محبت و نرمخويى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد: «و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك »: اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى شدند.

و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى كه يكى از كافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصميم گرفتند با او به ستيز و نزاع برخيزند و حضرت آنها را نهى كرد و خود نسبت به آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرويى از او استقبال كرد به حدى كه آن فرد تحت تاثير الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است كه شترش سركش شده باشد و هر يك از مردم به آن شتر نهيبى زنند و آن شتر وحشى تر شود. اما صاحب شتر مى گويد من خود آشناترم، اجازه دهيد خودم او را رام مى كنم. و سپس صاحب آن او را رام مى كند. چنانكه ديديد كه اين فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.

نمونه دوم: فردى از اهل شام كه نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى ديرينه داشت به مدينه مى آيد و به امام حسن و پدرش(عليهما السلام) اهانت مى كند. امام حسن(ع) با خوشرويى و كلمات ملاطفت آميز با او برخورد مى كند. شامى كه خود را در مقابل اقيانوسى از بزرگوارى و فضيلت مشاهده مى كند، مى گويد: پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترين مردم نزد من بوديد و اكنون محبوبترين فرد نزد من هستيد. و بدين ترتيب در رديف دوستداران و معتقدان خاندان پيامبر قرار گرفت.

نمونه چهارم: زهير بن قين از افرادى بود كه دوست نمى داشت با امام حسين(ع) روبرو شود. همراهان او مى گويند ما جمعى بوديم كه به هنگام مراجعت از مكه وقتى در بين راه به امام حسين مى رسيديم از او كناره مى گرفتيم زيرا كه حركت به همراهى حضرت ناخوشايندمان بود. در يكى از منازل بين راه مجبور به ماندن در محلى شديم كه امام حسين(ع) نيز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهير روانه كرد و از او خواست كه با حضرت ملاقات كند. زهير به خدمت حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرم با چهره اى برافروخته برگشت و دستور داد كه خيمه او را نزديك سراپرده حضرت نصب كنند. بدين گونه بود كه با برخورد نيك امام حسين(ع) در رديف شهداى كربلا قرار گرفت.

نمونه پنجم: وقتى كه مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى كند حضرت به او مى فرمايد: «ان كنت صدقت غفر الله لها و ان كنت كذبت غفر الله لك »: اگر آنچه گفتى راست است خداوند از كرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى گويى خداى تو را بيامرزد. راوى اضافه مى كند: چون مرد نصرانى اين بردبارى و بزرگوارى را كه از حوصله بشر بيرون است ديد و پشيمان شد و مسلمانى اختيار كرد.

2. دورى از دشنام

قرآن، كلام زيباى حق است و پيروان خويش را دعوت كرده است كه با مردم به نيكى سخن بگويند «و قولوا للناس حسنا» و از اينكه حتى به كافران دشنام داده شود نهى كرده است. چنانكه مى فرمايد: «و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوابغير علم »: به آنان كه غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد تا مبادا آنها از روى جهالت خدا را دشنام دهند.

گويا اميرمؤمنان(ع) به هنگامى كه مشاهده مى كند يكى از اصحابش به سپاه معاويه دشنام مى دهد، مى فرمايد: «انى اكره ان تكونوا سبابين »: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. و در يكى از نقلها آمده است كه به حجر بن عدى و عمرو بن حمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانين شتامين، ... و لكن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب فى القول ». ناخوشايند است براى من كه شما را دشنامگر ببينم ولى اگر اعمال بد و سيره ناپسند آنها را بيان كنيدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان، ما موعظه ات را به جان و دل پذيراييم و خود را با آدابى كه به ما مى آموزى مؤدب خواهيم ساخت.

به همين سبب بود كه امام صادق(ع) دوستى چندين ساله خويش را با فردى كه به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

3. برخورد استدلالى و حكمت آميز

اساس دعوت پيامبران الهى را حكمت تشكيل مى دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكم ترين استدلالها را بيان مى كردند نمونه هايى از آن را قرآن كريم در داستان ابراهيم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره پرستان و معتقدان به الوهيت خورشيد و ماه بيان نموده است. و بر اين اساس است كه تعليم وآموزش حكمت يكى از فلسفه هاى بعثت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه مى خوانيم: «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة »: اوست خدايى كه ميان مردمان درس نياموخته پيغمبرى از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پى همين هدف است كه پيامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموريت مى يابد كه: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة »: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حكمت و پندهاى نيك دعوت كن.

تاريخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرينى از اين گونه رفتارهاست به طورى كه اين امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى گرفت و بر همين اساس به اسلام مى گرويدند. در يكى از نقلها آمده است هر موقع پيامبر اكرم متوجه مى شد كه شخصيتى از عرب وارد مكه شده است با او تماس مى گرفت و آيين خود را به وى عرضه مى داشت. روزى شنيد كه «سويد بن صامت » وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقايق نورانى آيين خود را براى او تشريح كرد. وى فت شايد اين حقايق همان حكمت لقمان است كه البته من هم مى دانم. حضرت فرمود: گفته هاى لقمان نيكوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است بهتر و بالاتر است زيرا آن مشعل هدايت و نورافكن فروزانى است. سپس حضرت آياتى چند براى او خواند و وى نيز آيين اسلام را پذيرفت.

اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومين(عليهم اسلام) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حكمت آميز مى باشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسى » و كتابهايى از اين قبيل، آيينه اى از اين نوع برخوردهاست. اينكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص ») لقب يافته است همين احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و كلامى آن حضرت يا اديان و مكاتب گوناگون بوده است زيرا اين زمينه براى آن بزرگوار بيش از معصومين ديگر فراهم بوده است.

در خاتمه به اعتراف يكى از منكران توحيد به نام ابن ابى العوجاء كه در باره برخوردهاى حكمت آميز امام صادق(ع) ذكر نموده است مى پردازيم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحيد) مى گويد در يكى از روزها در مسجد پيامبر(ص) به ابن ابى العوجاء برخوردم در حالى كه سخنان كفرآميزى بر زبان مى راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردى ...!

ابن ابى العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متكلمانى با تو به روش آنان سخن بگويم. و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق هستى او خود با ما چنين سخن نمى گويد. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده ولى دشنام نداده است و در بحث بين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است. او بردبار و آرام و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چيره نمى شود. سخنان و دلايل ما را مى شنود تا آنكه هر چه در دل داريم به زبان مى آوريم. گمان مى كنيم بر او پيروز شده ايم آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مى سازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مى كند چنان كه نمى توانيم پاسخ دهيم. اينك اگر تو از پيروان او هستى چنانكه شايسته اوست با ما سخن بگو. و بر اين مبناست كه در زيارتنامه معصومين(عليهم السلام) مى خوانيم:

«و نصحتم له فى السر و العلانية و دعوتم الى سبيله بالحكمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسكم فى مرضاته »: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصيحت كرديد و به راه حق يا برهان و حكمت و پند و موعظه نيكو دعوت كرديد و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتيد.

عباس كوثرى


زائر در سفر معنوى زيارت به ديدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مى رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را يادآور مى شود. از اين مقال به نمونه هايى از «معروف گرايى » و «منكرستيزى » از درسهاى «مكتب زيارت » آشنا مى شويم.

امام حسين(ع) در بيان هدف خودش از نهضت الهى و عظيم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر ياد مى كند و مى فرمايد: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدين هدف (از مدينه) بيرون آمدم كه امت جد خويش را اصلاح نمايم و تصميم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.

جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم.

الف) نهى از همكارى با ستمگران

1. امام صادق(ع) به يكى از شيعيان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ايوب » و «ابا الربيع » فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمة: به من اينگونه خبر رسيده كه با «ابى ايوب » و «ابا الربيع » همكارى مى كنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قيامت در رديف همكاران ظالمان صدا بزنند.

چون «عذافر» چهره در هم كشيد.

حضرت فرمود: من تو را به چيزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.

ب. صفوان جمال از ياوران و اصحاب امام موسى بن جعفر(عليهماالسلام) شترهاى خويش را به هارون اجاره مى دهد و پس از اينكه خدمت حضرت مى رسد با اين كلمات مورد عتاب قرار مى گيرد كه «كل شى ء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا» همه كارهاى تو نيكوست مگر يكى از آنها. از حضرت مى پرسد: فدايت شوم، كداميك از كارها؟ امام مى فرمايد: كرايه دادن شترهايت به هارون الرشيد! عرضه مى دارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه داده ام بدون اينكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى فرمايد: آيا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرايه شترانت زنده بمانند؟ مى گويد: بلى! امام مى فرمايد: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوست بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمايش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اينكه پير شده است و توان اداره شتران خويش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

ج - نهى از منكر در كاخ خليفه ستمگر عباسى

نزد متوكل خليفه عباسى از امام على النقى(ع) سعايت كردند كه قصد شورش عليه حكومت تو را دارد. از اين رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بياورند. متوكل چون امام را ديد احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار. او دست برداشت و گفت شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره اى ندارم. متوكل گفت: چاره اى از آن نيست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى كردند ولى قله ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها و گورها جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فريادگرى فرياد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند. آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند. چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخايرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند.

متوكل از شنيدن اين اشعار گريست به اندازه اى كه از اشك چشمش ريشش تر شد و جام شراب را بر زمين زد و بساط عياشى و هرزگى اش برچيده شد.

د - جلوگيرى از شبهه پراكنى

اسحاق كندى كه از فلاسفه عراق به شمار مى آمد در زمان خود تاليف كتابى به نام «تناقضات قرآن » را آغاز كرد. او مدتهاى زيادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن كتاب مشغول ساخته بود. تا آنكه يكى از شاگردان او به دمت حضرت امام حسن عسكرى(ع) رسيد. حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه استادتان كندى را از كارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم و نمى توانيم به اشتباه او اعتراض كنيم.

امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهيم شود مى توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.

امام فرمود: از اينجا كه برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار كن و هنگامى كه كاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله اى به نظرم رسيده مى خواهم آن را از تو بپرسم و آن اين است كه: آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود، معنايى غير از آنچه تو گمان كرده اى اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممكن است زيرا كه او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى دانيد شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه تو براى آن حدس زده اى اراده كرده باشد.

شاگرد به نزد كندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح كرد. فيلسوف با كمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و فت سؤال خود را تكرار كن. او سؤال را تكرار نمود. استاد فكرى كرد و گفت: بلى امكان دارد كه چيزى در ذهن گوينده سخن باشد كه شنونده، خلاف آن را فهميده باشد.

استاد كه سؤال فوق را دقيق يافت رو به شاگرد كرد و گفت: قسم مى دهم تو را كه بگويى اين سؤال را از كجا آموختى؟ شاگرد گفت: همين طور به ذهنم خطور كرد. كندى گفت: اين كلامى نيست كه از مانند تو صادر شود. به من بگو از كجا آن را ياد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسكرى(ع) مرا به آن امر فرمود. كندى گفت: آرى اين مطالب فقط بر قامت اين خاندان زيبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن كنند و تمام آنچه در اين باره تاليف كرده بود سوزانيد.

در زيارتنامه هاى معصومين (عليهم السلام) امر به معروف و نهى از منكر يكى از شاخص هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانكه در زيارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بينتم فرائضه »: امر به معروف و نهى از منكر نموديد و حق جهاد را در دين خدا بجا آورديد تا آنكه دعوت الهى را آشكار ساخته، واجباتش را بيان نموديد.

نيز در زيارت امام حسين(ع) در حرم اميرالمؤمنين(ع) مى خوانيم: «و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و تلوت الكتاب حق تلاوته »: امر به معروف و نهى از منكر نمودى و قرآن را چنانكه شايسته است خواندى.

اما آنچه در اين مساله اهميت ويژه دارد شناخت شيوه هايى است كه معصومين(عليهم السلام) به منظور به كار بستن اين دو فريضه مهم يعنى امر به معروف و نهى از منكر انجام مى دادند، كه باختصار به چند مورد آن اشاره مى كنيم.

شيوه هايى از معصومين(عليهم السلام)

1. محبت و نرمخويى

زمانى كه حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموريت مى يابد كه به سوى فرعون حركت كند و او را به توحيدفرا خواند شيوه و دستورالعمل الهى براى آنها اين گونه مقرر مى شود: «و قولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى »: با فرعون به نرمى سخن گوييد شايد به ياد خدا افتد و ترس خدا را پيشه كند.

يكى از عوامل مهم موفقيت رسول گرامى اسلام نيز محبت و نرمخويى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد: «و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك »: اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى شدند.

و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى كه يكى از كافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصميم گرفتند با او به ستيز و نزاع برخيزند و حضرت آنها را نهى كرد و خود نسبت به آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرويى از او استقبال كرد به حدى كه آن فرد تحت تاثير الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است كه شترش سركش شده باشد و هر يك از مردم به آن شتر نهيبى زنند و آن شتر وحشى تر شود. اما صاحب شتر مى گويد من خود آشناترم، اجازه دهيد خودم او را رام مى كنم. و سپس صاحب آن او را رام مى كند. چنانكه ديديد كه اين فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.

نمونه دوم: فردى از اهل شام كه نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى ديرينه داشت به مدينه مى آيد و به امام حسن و پدرش(عليهما السلام) اهانت مى كند. امام حسن(ع) با خوشرويى و كلمات ملاطفت آميز با او برخورد مى كند. شامى كه خود را در مقابل اقيانوسى از بزرگوارى و فضيلت مشاهده مى كند، مى گويد: پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترين مردم نزد من بوديد و اكنون محبوبترين فرد نزد من هستيد. و بدين ترتيب در رديف دوستداران و معتقدان خاندان پيامبر قرار گرفت.

نمونه چهارم: زهير بن قين از افرادى بود كه دوست نمى داشت با امام حسين(ع) روبرو شود. همراهان او مى گويند ما جمعى بوديم كه به هنگام مراجعت از مكه وقتى در بين راه به امام حسين مى رسيديم از او كناره مى گرفتيم زيرا كه حركت به همراهى حضرت ناخوشايندمان بود. در يكى از منازل بين راه مجبور به ماندن در محلى شديم كه امام حسين(ع) نيز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهير روانه كرد و از او خواست كه با حضرت ملاقات كند. زهير به خدمت حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرم با چهره اى برافروخته برگشت و دستور داد كه خيمه او را نزديك سراپرده حضرت نصب كنند. بدين گونه بود كه با برخورد نيك امام حسين(ع) در رديف شهداى كربلا قرار گرفت.

نمونه پنجم: وقتى كه مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى كند حضرت به او مى فرمايد: «ان كنت صدقت غفر الله لها و ان كنت كذبت غفر الله لك »: اگر آنچه گفتى راست است خداوند از كرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى گويى خداى تو را بيامرزد. راوى اضافه مى كند: چون مرد نصرانى اين بردبارى و بزرگوارى را كه از حوصله بشر بيرون است ديد و پشيمان شد و مسلمانى اختيار كرد.

2. دورى از دشنام

قرآن، كلام زيباى حق است و پيروان خويش را دعوت كرده است كه با مردم به نيكى سخن بگويند «و قولوا للناس حسنا» و از اينكه حتى به كافران دشنام داده شود نهى كرده است. چنانكه مى فرمايد: «و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوابغير علم »: به آنان كه غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد تا مبادا آنها از روى جهالت خدا را دشنام دهند.

گويا اميرمؤمنان(ع) به هنگامى كه مشاهده مى كند يكى از اصحابش به سپاه معاويه دشنام مى دهد، مى فرمايد: «انى اكره ان تكونوا سبابين »: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. و در يكى از نقلها آمده است كه به حجر بن عدى و عمرو بن حمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانين شتامين، ... و لكن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب فى القول ». ناخوشايند است براى من كه شما را دشنامگر ببينم ولى اگر اعمال بد و سيره ناپسند آنها را بيان كنيدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان، ما موعظه ات را به جان و دل پذيراييم و خود را با آدابى كه به ما مى آموزى مؤدب خواهيم ساخت.

به همين سبب بود كه امام صادق(ع) دوستى چندين ساله خويش را با فردى كه به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

3. برخورد استدلالى و حكمت آميز

اساس دعوت پيامبران الهى را حكمت تشكيل مى دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكم ترين استدلالها را بيان مى كردند نمونه هايى از آن را قرآن كريم در داستان ابراهيم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره پرستان و معتقدان به الوهيت خورشيد و ماه بيان نموده است. و بر اين اساس است كه تعليم وآموزش حكمت يكى از فلسفه هاى بعثت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه مى خوانيم: «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة »: اوست خدايى كه ميان مردمان درس نياموخته پيغمبرى از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پى همين هدف است كه پيامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموريت مى يابد كه: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة »: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حكمت و پندهاى نيك دعوت كن.

تاريخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرينى از اين گونه رفتارهاست به طورى كه اين امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى گرفت و بر همين اساس به اسلام مى گرويدند. در يكى از نقلها آمده است هر موقع پيامبر اكرم متوجه مى شد كه شخصيتى از عرب وارد مكه شده است با او تماس مى گرفت و آيين خود را به وى عرضه مى داشت. روزى شنيد كه «سويد بن صامت » وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقايق نورانى آيين خود را براى او تشريح كرد. وى فت شايد اين حقايق همان حكمت لقمان است كه البته من هم مى دانم. حضرت فرمود: گفته هاى لقمان نيكوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است بهتر و بالاتر است زيرا آن مشعل هدايت و نورافكن فروزانى است. سپس حضرت آياتى چند براى او خواند و وى نيز آيين اسلام را پذيرفت.

اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومين(عليهم اسلام) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حكمت آميز مى باشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسى » و كتابهايى از اين قبيل، آيينه اى از اين نوع برخوردهاست. اينكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص ») لقب يافته است همين احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و كلامى آن حضرت يا اديان و مكاتب گوناگون بوده است زيرا اين زمينه براى آن بزرگوار بيش از معصومين ديگر فراهم بوده است.

در خاتمه به اعتراف يكى از منكران توحيد به نام ابن ابى العوجاء كه در باره برخوردهاى حكمت آميز امام صادق(ع) ذكر نموده است مى پردازيم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحيد) مى گويد در يكى از روزها در مسجد پيامبر(ص) به ابن ابى العوجاء برخوردم در حالى كه سخنان كفرآميزى بر زبان مى راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردى ...!

ابن ابى العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متكلمانى با تو به روش آنان سخن بگويم. و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق هستى او خود با ما چنين سخن نمى گويد. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده ولى دشنام نداده است و در بحث بين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است. او بردبار و آرام و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چيره نمى شود. سخنان و دلايل ما را مى شنود تا آنكه هر چه در دل داريم به زبان مى آوريم. گمان مى كنيم بر او پيروز شده ايم آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مى سازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مى كند چنان كه نمى توانيم پاسخ دهيم. اينك اگر تو از پيروان او هستى چنانكه شايسته اوست با ما سخن بگو. و بر اين مبناست كه در زيارتنامه معصومين(عليهم السلام) مى خوانيم:

«و نصحتم له فى السر و العلانية و دعوتم الى سبيله بالحكمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسكم فى مرضاته »: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصيحت كرديد و به راه حق يا برهان و حكمت و پند و موعظه نيكو دعوت كرديد و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتيد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
آن چه از سخنان  و مـوضع گيـرى هاى امام حسيـن عليه السلام در طـول نهضت بر مـى آيـد, ايـن است كه قيام امام براى تحقق امر به معروف و نهى از منكر در جامعه اسلامـى بـوده و حضرت پيـوسته بـر ايـن فريضه بسيار مهم كه اصل و اساس تمام فـرايض و واجبات است, در مـوارد و مـواقع گـونـاگـون, حتـى در روز عاشـورا, تـاكيـد مى نمايد.
علت ايـن كه امـام حسيـن عليه السلام در دوران حكـومت غاصبــانه معاويه قيام نكرد با ايـن كه او نيز ستمگرى جنايتكار و تبهكارى فـاسـد و نـالايق بـود, بلكه اسـاس تمـام زشتـى ها و خيـانت هـا و انحـراف ها شخص معاويه است و يزيـد تمام بـديها و فسـادها را از پـدر پليـدش ارث بـرده, شايـد ايـن باشـد كه معاويه بـا آن همه خباثت, مـردى زيـرك و فـريبكار بـود و به صـورت ظاهـر, ديـن را بازيچه قرار نمى داد و تجاهر به فسق و تباهـى نمـى نمـود, هرچنـد بـراى نابـودى دين نقشه ها مـى كشيـد و با پيروان اميرالمـومنيـن عليه السلام بـدتـريـن رفتـارهـا را مـى نمود.
روزى كه معاويه به هلاكت رسيد و فرزنـد خلفـش يزيد لعنه الله عليه بـر اريكه قـدرت تكيه زد و مقـام والاى خلافت اسلامـى را بــا زور سرنيزه اشغال نمـود, همان برنامه سياه و ننگيـن پـدرش را ادامه داد و همان ديكتاتـورىها و ستمگرىها و حق كشـى ها را دنبال كـرد, با ايـن تفاوت كه آشكارا با احكام اسلام بازى نمود و مركز صدارت را مركزى بـراى قماربازى, مـى گسارى, انحرافات اخلاقـى و تبهكارى قـرار داد, و نه تنها خلافت را به بازى گـرفت و پشت پا به احكام ديـن زد, بلكه اصل اسلام را به عنـوان يك ديـن الهى منكـر شـد و رسالت پيامبر را زير سـوال برد و بنى هاشـم را حاكمانـى سلطه جـو معرفى كرد كه چند صباحـى آمدند و حكـومت كردند و اينك نـوبت به مـن رسيده كه از حكـومت و قدرت كام دل برگيرم, هرچه بادا باد و با اشعار معروفـش وحى و نبوت و همه اصول اسلامى را علنا منكر شد و به مسخره گرفت.

لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نزل

ايـن جا ديگر جاى درنگ بـراى يك مردالهى كه وارث انبيا و اوليا است و سبط پيامبـر و امام به حق است, نمـى باشـد. بايـد به سرعت قيام كرد تا آن همه رنج و محنت هاى نياى بزرگـوارش, پـدر و مادر و بـرادر پـاك و مطهرش از بيـن نرود.
ايـن جا ديگـر جاى استـراحت و سكـوت و شانه از زير بار مسئوليت خالى كردن نيست. بايد قيام كرد و از اسلام و قرآن دفاع نمـود چه مـردم يـاريـش كننـد و چه غدر كـرده و بيعتـش را بشكنند.
امـروز روزى است كه يزيـد ستمكـار, بنيـان و شـالـوده ديــن را مـى خواهـد از بيخ و بـن بر كنـد و خـون پاك شهيدانـى كه در راه احقاق حق ريخته شـده و اسلام را آبيارى نمـوده, پايمال نمايد. و چه كسـى سزاوارتر از حسين كه در برابر ايـن تبهكار ملحد بايستد و قـرآن و اسلام را حفظ كنـد و مسلمـانـان را از انحراف و به بى راهه رفتن نگه دارد.
از ايـن روى در پاسخ والـى مدينه كه از حضرتـش خـواسته بـود با يزيد بيعت نمايد, چنين فرمود:
((اءيها الاميـر! انا اءهل بيت النبـوه و معدن الـرساله و مختلف الملائكه, بنا فتح الله و بنا يختـم, و يزيـد رجل شارب الخمـر و قاتل النفـس المحرمه, معلـن بالفسق, و مثلـى لايبايع مثله ولكـن تصبح و تصبحـون و ننظر و تنظرون اءينا اءحق بـالخلافه.)) ما اهل بيت پيامبـر و كان رسالت هستيـم. منزل ما فرودگاه فرشتگان است. خـداونـد از مـا آغاز كـرده و به مـا ختـم مـى كند.
و يزيد مردى است مى خـوار, قاتل نفـس محترمه (بـى گناهانى كه خدا قتلشان را حرام دانسته), تبهكار آشكار و شخصـى ماننـد مـن هرگز با شخصـى مانند او بيعت نمى كند, ولى به هر حال صبح بر ما و شما سر مى زنـد و به زودى مى بينيـد و مـى بينيـم چه كسـى سزاوارتر به خلافت و جانشينـى پيامبـر است! آرى! اگـر حسيـن عليه السلام قيام نمى كرد و در برابـر آن همه فساد و كژى, سكـوت اختيار مـى نمـود, هرچند زندگـى آرام و بـى دغدغه اى داشت و شايد خيلى هـم با عزت و احترام بـود, ولى قطعا سكـوت او فرصتى زريـن به يزيد و يزيديان مـى داد كه نقشه هاى شـوم شيطانـى خـود را اجرا كنند و به آمال و آرزوى ديرينه شان بـرسند و از اسلام اثرى نمانـد چنان چه پيـوسته پـدرش معاويه آرزو مـى كـرد روزى بـرسـد كه صـداى شهادتين از مـاءذنه ها بلنـد نشـود و نـام مبـارك رسـول الله از زبـان هـا و نوشته ها برداشته شود.
ايـن جا است كه قيام حسيـن, اسلام را دگـر بار زنـده كـرد و لذا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلـم مى فرمايد: ((حسيـن منى و اءنا من حسين)) ـ حسين از من است و مـن از حسينم. يعنى حسيـن ادامه دهنـده راه وحـى و زنـده نگه دارنـده اسلام و قــرآن است. چه خـوش است سخـن يـار كه در ايـن زمينه مـى فـرمـايـد:
((اگر عاشـورا و فـداكارى خانـدان پيامبـر نبـود, بعثت و زحمات جـان فـرساى نبـى اكـرم را طاغوتيان آن زمان به نابـودى كشانـده بـودنـد. و اگـر عاشـورا نبـود, منطق جـاهليت ابـوسفيانيـان كه مى خـواستند قلـم سرخ بر وحـى و كتاب بكشند و يزيد ـ يادگار عصر تاريك بت پرستـى ـ كه به گمان خـود با كشتـن و به شهادت كشيـدن فرزندان وحـى, اميـد داشت اساس اسلام را بـرچينـد و با صـراحت و اعلام ((لاخبر جاء و لا وحـى نزل)) بنياد حكـومت الهى را بـركنـد, نمى دانستيم به سر قرآن كريـم و اسلام عزيز چه مىآمد؟ لكـن اراده خـداونـد متعال بـر آن بـوده و هست كه اسلام رهايـى بخـش و قرآن هدايت افروز را جاويد نگاه دارد و با خون شهيدانى چـون فرزندان وحـى احيا و پشتيبانـى فرمايد و از آسيب دهر نگه دارد, و حسيـن بـن على آن عصاره نبوت و يادگار ولايت را برانگيزد تا جان خود و عزيزانـش را فداى عقيده خويـش و امت معظم پيامبر اكرم نمايد تا در امتـداد تاريخ, خـون پـاك او بجـوشـد و ديـن خـدا را آبيارى فـرمـايـد و از وحـى و رهآوردهـاى آن پـاسـدارى نمـايــد)). ( پيام امام 16 / 3 / 60 )

اكنـون امام حسيـن عليه السلام مـى خـواهد قيام كند. از كجا بايد آغاز كرد؟

آيا كـافـى است كه در مـدينه بمانـد و در محـدوده كـوچكـى عليه دستگاه ستمگر يزيـد تبليغات كنـد يا اينكه جاى ديگـرى بـرود كه بيـش تر مجال تبليغ و فعاليت دارد. آرى! امام حسيـن عليه السلام, مكه را بـراى تبليغ و حـركت عليه يزيـد اختيار كرد. در آن جاست كه مسلمانان از هر شهر و روستا جمع مى شوند, گردهـم مىآيند و از مسـايل اسلام بـا خبـر مـى شـونـد. امـام حسيـن هـم كه هيچ وسيله تبليغاتى جز سخـن گفتـن ندارد, پس بهتر است در آن جا به فعاليت بپـردازد و جهان اسلام را در جـريـان امـور قـرار دهد.
و سـرانجام شب يكشنبه دو روز مانـده به آخـر ماه رجب همـراه با برادران, فرزندان و فرزندان برادر و اهل بيتـش, مدينه را به قصد مكه تـرك مى كند. هنگام حركت ايـن آيه را زمزمه مـى كنـد: ((فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى مـن القوم الظالميـن)). روز سـوم شعبان وارد مكه مى شود. در منزل عباس بـن عبدالمطلب فرود مىآيد, اهل مكه كه از جريان مسافرت امام خبردار مـى شـوند به ديدن حضرت مىآيند.
مردم مكه آگاه مى شـوند كه حضرت به عنـوان اعتراض از مدينه هجرت كرده و به مكه آمده است. اخبار به شام مركز حكـومت يزيد مـى رسد و به زودى تقـريبا تمام مردم در جـريان امـر قـرار مـى گيـرنـد.
شخصيت هاى كوفه كه خبردار مى شوند حسيـن به مكه آمده است, گردهـم مىآيند و تصميـم مـى گيرند كه حسيـن را دعوت كنند كه به كـوفه ـ مركز حكـومت پـدرش امير المـومنيـن ـ بيايـد و قـدرت را به دست بگيـرد و بـا دولت ستـم گـر نبـرد نمـايـد.
امام حسيـن عليه السلام براى آزمايش, حضرت مسلـم پسر عمو و سفير عزيزش را به كوفه مى فرستد. پنج روز از ماه شوال گذشته كه مسلـم وارد كـوفه مى شـود. اشراف و اعيان قـوم از او پذيرايى كرده, با كمال احتـرام و تقـدير از او استقبال مـى كننـد يزيـد كه سخت از اوضاع سرگردان شده و به وحشت افتاده است فـورا از عبيدالله بـن زياد ـ كه واليـش در بصره بود ـ مى خواهد كه بى درنگ بصره را ترك و به كـوفه وارد شـود و بـا شـدت, اوضـاع را كنتـرل كند.
خلاصه از سويى مردم با مسلـم بيعت مى كنند و از سـويى ديگر, ابـن زياد مردم را به بيعت با يزيد فرا مى خـواند وتهديـد مـى كنـد كه اگر كسى با مسلـم كـوچك تريـن رفت و آمد و مراوده اى داشته باشد, فورا كشته مى شود. كوفيان مسلـم را رها مى كنند و ابـن زياد پس از چند روز درگيرى مسلـم را به طور فجيعى به شهادت مى رساند. از آن سـوى امام حسيـن عليه السلام هشت روز از ذيحجه گذشته آماده تـرك مكه مى شـود. حج خودرا مبدل به عمره مفرده مى كند زيرا نمى خـواهد حرمت خانه خدا با ريختـن خونش, شكسته شود. قبل از خروج از مكه, در ميان مردم خطبه اى مى خـواند كه در آن خطبه به مردم مى فهماند او براى خدا قيام كرده و از مرگ هيچ هراسـى ندارد, و مى بيند كه به زودى خون خـود و يارانـش در سرزميـن كربلا ريخته مى شـود ولـى راهى جز قيام نمانده است, پـس هر كه مى خـواهد در راه اهل بيت , جانـش را نثار كند و با خدا معامله نمايد و در روز رستاخيز روى سفيد باشد, با او همراه شـود چرا كه او صبح عازم سفر است. رضاى خـدا در رضايت اهل بيت است. اين گـوى و ايـن ميـدان, بسـم الله.
حسيـن در ميان راه از مكه تا كـربلا, هـرجا رسيـده است, سخـن از فساد دستگاه حاكـم گفته و امـر به معروف نمـوده و از منكـر نهى فـرمـوده و مردم را به حـركت و قيام عليه حكـومت غاصب و ستمگـر دعوت نمـوده است. او پيوسته فرياد مى زند: ((مـن مرگ در راه خدا را سعادت و زنـدگـى را همـراه بـا ستمگـران, بـدبختـى و شقـاوت مـى دانـم.)) و فلسفه قيـام خـود را چنيـن اعلام مـى فـرمود:
((اى مردم! رسـول خدا صلى الله عليه و آله و سلـم فرمود: هر كه حاكـم ستـم گرى را ببيند كه حرام خـدا را حلال كرده و پيمانـش را شكسته و با سنت رسـول خـدا به مخالفت برخاسته و در بيـن بندگان خدا با ظلـم و حق كشى, حكومت مى كند و عليه او در رفتار و گفتار, در قول و عمل قيام نكند, بجاست كه خداوند او را با همان ستـم گر محشور نمايد.
اى مـردم! اينان دست از اطاعت پـروردگار بـرداشته انـد و سـر به فرمان شيطان نهاده اند و فساد و تباهى و ظلـم را برملا كرده اند و حدود خدا را كنار زده اند و بيت المال مسلميـن را به خـود اختصاص داده اند و حرام خدا را حلال و حلال خـدا را حرام نمـوده انـد...)) روز عاشورا نيز امام حسيـن خطبه خوانده و مردم را نصيحت كرده و از ريختـن خونـش برحذر داشته است و يزيديان را براى هميشه رسوا و مفتضح ساخته است. در همان روز دو سخنرانـى مهم ايراد كرده كه در يكى از آن ها انگيزه قيامـش را علنا اعلام كرده و فرموده است:
((هان! اين زنا زاده فـرزنـد زنا زاده ما را بيـن دو امـر مخير كـرده, يا پذيـرش ذلت و يا كشته شـدن و هيهات منا الذله; ممكـن نيست ذلت و خـوارى را بـراى خـود بـرگزينيـم, نه خـدا بـراى ما مى خواهد نه رسولش و نه مومنيـن مى پذيرند و نه دامـن هاى پاكى كه ما را در آغوش خود بزرگ كرده است. ما هرگز نمى پذيريـم كه اطاعت پست مردان بى شخصيت را برتر از مرگ جـوانمردانه بدانيـم. مـن با هميـن خاندان خويش و با ياران اندكـم قيام مى كنم و بر خدا توكل مى نمايم و از شهادت هيچ هراسى ندارم)). پس آن چه مسلم است ايـن است كه حسيـن عليه السلام در تمام مـدت قيام و نهضت جـاودانه اش, دمى از تبليغ و امر به معروف فروگذار نكرده و غرض اصلـى قيامـش اصلاح امـور جـامعه بـوده است كه خـود مـى فـرمـايد:
((مـن نه بيهوده و نه ستمگرانه قيام كـردم و خـروج نمـودم بلكه غرض و هدفـم اصلاح در ميان امت جدم است)). ولـى گاهـى ايـن اصلاح محقق نمـى شـود جز با فدا شدن و خون خـود را نثار كردن كه حسيـن هرگز از ايـن امـر ابا نـدارد و نه تنها از خون خـود و يارانـش مـى گذرد كه در راه اسلام حـاضـر است اهل بيتـش را نيز فـدا كنـد:

تركت الخـلق طرا فـى هواكا
و ايتمت العيال لكـى اراكا
و لو قطعتنى فى الـحب اربا
لماحــن الفـواد الى سواكا

حسيـن كه جز خـدا را نمـى بينـد, همه چيز را در راه رضاى محبـوب نثار مى كند, حتى به اسارت خاندان عصمت و طهارت تـن در مى دهد تا روى محبـوب را ببينـد. زينب نيز همان خط را دنبال كرد و با صبر و شكيبـايـى و تحمل آن همه رنج و محنت بـار بـرادر را به مقصـد رسانـد و در تمام احـوال نه تنها صابـر بود كه شاكر نيز بـود و همه را چـون در راه خدا مى ديد, جز زيبايـى نمـى ديد. ((ما راءيت الا جميلا)).
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 

در سال 61 هجرى تلخ تريـن فاجعه تاريخ انسانـى به وقـوع پيـوست, روز عاشـورا بـود كه بهتريـن خلق به همـراه بهتـريـن نزديكان و بهترين اصحاب و بهتـرين مسلمانان در سرزمينـى كه به واسطه ايـن بهتـرينها،بهتـريـن شـد، شـربت شهادت را در عطـش وصــال دوست، سركشيدند.
اما در مقابل اين بهترينها ،بدتريـن هايى نيز وجود داشت. اول آن كه كسانـى حضـرت امام حسيـن(ع) و يارانـش را به شهادت رساندنـد بدترين مردم بـودند. دوم آنكه بدتريـن ظلمها را بر آن حضرت روا داشتند به گونه اى كه به نحـوى دلخراش و جانسوز امام حسيـن(ع) و يارانش را به شهادت رساندند. بديـن گونه بود كه عاشورا جاودانه شد و خـداوند اجر ايـن همه جانفشانـى و مظلـوميت را چه زيبا در ايـن دنيا به آن حضـرت عطـا نمـود, چنـان كه به امـام حسيـن(ع) كرامات بسيار بخشيد و در محبت و زيارت و تربت آن بزرگـوار فارغ از عطاى اخروى ، كرامت دنيوى بخشيد. در ترنـم باران معرفت چنيـن رسيده است:
امام صادق(ع) فرمود: (مـن زارالحسيـن فى يوم عاشـورا و جبت اله الجنه)

(1) كسـى كه در روز عاشـورا امام حسيـن(ع) را زيارت كنـد بهشت بر او واجب مى شود.
و امام رضـا(ع) فـرمـود: (فان البكاء عليه (الحسيـن) يحط ذنـوب العظام)

(2) همانا گـريستـن بـر امـام حسيـن(ع) گنـاهان بزرگ را نابود مى كند.
و امام صـادق(ع) فـرمـود: (مـن زار قبـر اءبـى عبـدالله(ع) يـوم عاشـورا ،عارفا بحقه كان كمـن زار الله تعالى فى عرشه)

(3) كسـى كه روز عاشورا قبر امام حسيـن(ع) را زيارت نمايد در حالى كه حق او را بشناسـد همانند آن است كه خـداى را در عرش او زيارت كرده است.
و در سيره ابـرار و نيكان آمـده است كه آنان حق آن مقام والا را مى شناختنـد و در سايه ايـن شناخت در مقام عمل حق او را گـرامـى مـى داشتنـد. بزرگان از رهگذر ايـن احتـرامات بزرگـى يافته انـد:

آيت الله العظمى اراكى:

يكى از ملازمان ايشان نقل نموده كه برنامه معظم له ايـن بـود كه هر روز بالاى بام مـى رفتند و به حالت ايستاده به خـوانـدن زيارت عاشورا مـى پرداختند و صد لعن و صـد صلـوات كه در زيارت عاشـورا وارد شده است مقيد بـودند بطـور كامل قرائت كنند و ايـن برنامه ايشان به هميـن نحـو يعنى بالاى بام و رو به قبله حتى در روزهاى برفى و سرد هم بدون كـم و كاست ادامه داشت تا موقعى كه توانايى جسمى داشتند.(4)

شيخ مرتضى نواده شيخ انصارى:

در شرح حال ايشان آورده اند كه از جمله عادات او خـوانـدن زيارت عاشورا بـوده كه در هر روز دو بار،صبح و عصر آن را مى خـواندند و بر آن بسيار مواظب بـودند ، بعد از وفاتـش كسى او را در خـواب ديد و از او احوالش را پرسيد.
در جـواب سه مـرتبه فـرمـود: عاشـورا،عاشـورا، عاشــورا.(5)
آيت الله ميـرزا ابـوالقـاسـم محمـدى گلپـايگـانى:
فـرزند ايشان در شـرح احـوال ايشان نقل نمـودنـد كه وى در تمام زندگى پشت بام مى رفتند و حضرت امام حسيـن(ع) را زيارت مى نمودند و گاهى در حالـى كه برف زيادى روى پشت بام بـود، ايشان مى رفت و حضرت را زيارت مى نمود و جالب آن كه نام همه فرزندان ذكور خويـش را حسين گذاشت.(6)

آيت الله سيـد زيـن الـديـن طبـاطبـايــى:

روزى ايشـان از وصف كـربلا و روز عاشـورا بـراى دوستـان تعريف مـى كـردنـد و همچنيـن در اهميت زيـارت عاشـورا گفتند:
شبـى در حجـره مشغول زيارت عاشـورا بـودم ،درسجـده شكر زيارت حالـم منقلب شـد و كـربلا با آن صحنه هاى روز عاشـورا و امام حسيـن(ع) را ديدم و غش كردم.(7)

آقا نجفى قوچانى:

ايشان در ضمـن خاطرات خـود مـى گـويد: روزى بنا گذاشتـم چهل روز زيارت عاشورا روى بام مسجد شاه (اصفهان) بخـوانـم و سه حاجت در نظر داشتـم ،يكى قرض پدرم ادا شـود و يكـى مغفرت و ديگرى علمـم زياد شـود و درجه اجتهاد ، پيـش از ظهر شـروع كـردم و هنـوز ظهر نشده تمام مى شـد ، از اول تا به آخر دو ساعت طـول مـى كشيـد ،چهل روز تمام شد. يك ماه نگذشت كه پدرم نوشته بـود كه قرض مرا موسى بـن جعفر(ع) ادا كرده ، مـن به او نـوشتـم بلكه سيـدالشهداء ادا كرد. (وكلهم نور واحد) چـون قـوى دل شده در ماه محرم و صفر جهت مطلبـى كه در نظرم اهـم مطالب بـود ،چهل روز زيارت عاشـورا روى بام مسجد خـواندم ، با اهتمام تمام و كمال احتياط ،  به ايـن معنى كه در آن دو سـاعت همه را رو به قبله, سـر پـا در مقابل آفتـاب ايستاده بودم تا تمام مى شد.
چهل روز ختـم مـا تمـام شـد ، بعد از آن خـوابـى ديــدم كه مطلب برآورده شده است.(8)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پى نوشتها:
1 ـ وسـائل الشيعه، ج 14، ص 476 ، ح 19637.
2 ـ همان ، ص 504،ح 19697.
3 ـ همان ،ص 476 ،ح 19636.
4 ـ به نقل از يكـى از ملازمـان ايشـان.
5 ـ مردان علـم در ميدان عمل ، سيـد نعمت الله حسينـى،  انتشارات سيدالشهداء،ج 2، ص 376.
6 ـ به نقل از حجه الاسلام و المسلميـن حـاج آقاى غلامحسيـن محمـدى گلپايگانى.
7 ـ بـرنامه سلـوك در نامه هاى سالكان ، علـى شيروانـى ،انتشارات دارالفكر،1376،ص 233.
8 ـ سيمـاى فـرزانگـان ،رضـا مختارى،ص 201.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
 گـرچه سرتا قدمم غرقه تقصيـر و خطـاست
ليك چشمـم سويت اى خسـرو اقليـم وفاست
گـر ببخشـى تو گناه مـن دل خسته رواست
لنگـر حلـم تـو اى كشتـى تـوفيق كجاست
كه در ايـن بحـر كـرم غرق گنـاه آمـده ايم

سردارى كه فرمانرواى هزار سرباز جنگـى است و از اشراف و بزرگان كوفه در زمان جاهليت و اسلام به شمار مى رود, به دستـور عبيدالله بـن زياد در منزل ذوحسم راه را بر كاروان حسينى بست و او را از ادامه مسير به طرف شهر كوفه باز داشت; ولى در ايـن بازداشتـن و مقابله, جانب ادب فـرو نگذاشت تـا آنجـا كه حتـى نماز جماعت را نيز به امامت امام حسين(ع) اقامه و سربازانش را نيز بديـن نماز فرا خواند.
در ادامه مسير زندگى, لطف الهى اين اولين مهاجم و اوليـن دشمـن را فـرا گـرفت و جذبه عشق حسينـى از عمق جهنـم به اوج بهشتـــش بـركشيـد. نگاه آكنـده از عاطفه و زبان سـرشار از خيرخـواهـى و نصحيت حسين از برده اى يزيدى آزاده اى حسينـى ساخت و بديـن گـونه حـر در حقيقت در عاشـورا متـولـد شـد; همراه فرزنـدش با نردبان شهادت به محضـر حقيقت بـار يافت و در بزم عشق از دست ساقـى ازل مى باقى نوشيد.
آرى حـر بـا يك تـوبه و بـرداشتـن چنـدگـام به صف همـراهــــان اباعبدالله(ع) پيوست و نام خويـش را براى هميشه بربلنداى تاريخ آزادى و انسانيت و ايمان درج كـرد. زائران حرم حـر بطـور طبيعى همه به فكر تـوبه مى افتند و با خـود مى گـويند اكنون كه خدا راه باز گشت را چنين گشوده است و بديـن سادگى مى تـوان خطاهاى بزرگى ماننـد بستـن راه بر امام حسيـن(ع) را جبـران كرد, چرا سستـى و سهل انگارى؟! همه شهداى كربلا در يك نقطه دفـن شده اند, اما حر از ايـن قافله بازمانـده است. در باره علت اينكه چـرا حـر از ايـن قافله دور مانده است, مـى گـوينـد: پـس از شهادت حـر افـراد تحت فـرماندهـى وى و خـويشانـش, كه در لشكر ابـن زياد باقـى مانـده بـودند, از عمر سعد خواستند كه به پاس احترام حر در قبيله اش و نيز خـدمات گذشته اش, اجازه دهـد پيكر حر بـر زميـن نمانـد. عمر اجـازه داد. آنان بـدن حـر را از صحنه نبـرد دور كـرده, در محل كنونى به خاك سپردند.
حرم زيباى حر داراى گنبدى كاشى كارى است. گفته مى شود اوليـن كسى كه حرم حـر را بنياد نهاد, شاه اسماعيل صفـوى بـود. آنگـونه كه كاشـى هاى حـرم حكايت مـى كنـد, ايـن حـرم به همت حسيـن خان شجـاع السلطـان در محـرم سيصـد و بيست و پنج هجـرى سـاخته شــده است.
(موسـوعه العتبات, ج 8, ص 183.) برخى از مورخان نوشته اند: چـون شاه اسماعيل صفـوى به زيارت كربلا آمد; خـواست به زيارت حر مشرف شـود, گروهى بر او خرده گرفتند و گفتند: چرا به زيارت حر مى رود بـا آن كه معلـوم نيست تـوبه اش پذيـرفته شـده بـاشـد.
شـاه اسماعيل بـا شنيـدن ايـن انتقاد تصميـم گـرفت قبـر حـر را بشكافد; زيرا معتقد بـود اگر تـوبه حر پذيرفته شده, بايد بدنـش سالم مانده باشد.
از ايـن رو, فرمان داد قبر حر را بشكافتند, بـدن وى بطـور كامل سالـم مانده بود. بر سر حر دستمالى خون آلود بسته شده بود. شاه اسماعيل تصميـم گرفت آن را به عنوان تبرك بردارد; ولى نتوانست. پس از ايـن جريان, قبر را دوباره ترميـم كرد, فرمان داد حرم را بسازند و فردى را با حقوقى در خـور به عنوان خادم حرم حر معيـن كرد.(ابصار العين, ص 127.)
زيارت عون بن عبدالله

در هميـن مسير, كه براى زيارت حر و طفلان مسلـم پيموديم, بارگاه با شكـوه امامزاده اى به نام عون بـن عبدالله قرار دارد كه مردم عراق به وى اعتقادى راسخ دارند و معتقـدنـد قبر شريفـش محل بـر آمدن حاجتها و استجابت دعاست.
در باره نسب صاحب ايـن بارگاه مطهر سخنان گوناگون گفته مى شـود; ولـى ميان مردم عراق چنان, مشهور است كه وى عون بن عبدالله بـن جعفر است; يعنى فرزند حضرت زينب(س) نوه دخترى اميرالمومنيـن(ع) و نـوه پسـرى جعفـر طيـار بـرادر اميـرمـومنان(ع) است.
به نـوشته مـورخان, در حادثه عاشـورا دو فرزند از عبـدالله بـن جعفر طيار به شهادت رسيدند. يكـى از آنان از فرزندان حضرت زينب بـود و ديگرى فرزند همسر ديگر عبـدالله. (ابصار العيـن, ص 29.) برخـى از مـورخان دليلى براى جدا بـودن قبر فرزند حضرت زينب از ساير شهداى كربلا نمى بينند و معتقدند كه ايـن امامزاده محترم از فرزندان امام حسـن مجتبى(ع) است. عون حرمى بسيار با صفا و زيبا دارد كه در ميـدانـى وسيع زئران را به خود فـرا مـى خـوانـد. به مناسبت مقام, از حضرت زينب(س) و مصائبـش كه بر ايـن بانوى بزرگ وارد آمـده, است, سخـن مـى گـويـم. پـس از زيارت ايـن امـامزاده بزرگوار و خـواندن چند ركعت نماز, حرم مطهر وى را ترك مى گوييـم تـا بـراى نماز جماعت, ديگـر بار خـود را به بـارگـاه ملكـوتـى حسين(ع) برسانيم.
هنگام اذان ظهر مجددا تـوفيق زيارت حرم مطهر حسينى(ع) مى يابيـم وارد حرم مى شويم, نماز ظهر و عصر را به جماعت مى خـوانيـم و پـس از عرض ارادتـى و زيـارتـى به هتل بـاز مـى گـرديم.

روضه هاى مجسم

اى پـرچم كـربلا بــه دوشت زينب
قربان تو و خشم و خــروشت زينب
تا موى سرت سپيد شد از غم دوست
شد كعــبه دل سياهــپوش زيــنب
(جواد شفق)

براى رسيـدن به تل زينبيه, حرم ابـوالفضل(ع) را دور مـى زنيـم و آنگـاه در طـرف راست قبله حـرم امام حسيـن(ع) به سـالنـى كـوچك مـى رسيـم كه بر فرازش گنبـدى كاشـى كارى شـده و آبـى رنگ سر بر آسمان مى سايـد. بـراى ورود به ايـن سالـن كه تقـريبا از تمامـى ساختمان هاى اطراف بلندتر است, بايـد چنـد پله را طـى كرد و بالا رفت. اينجا كجاست؟! اينجا رصدخانه كربلا و عاشـورا است. آنجا كه زينب منظومه نور حسيـن(ع) در شط جارى شب ستـم را رصد كرده است.
اينجا ديـده بـانـى جبهه عاشـوراست. آنجا كه زينب(س) صفهاى حق و بـاطل را و نبـرد نور و ظلمت را به نظاره نشسته است.
زينبيه روضه مجسم كربلاست. از اينرو, تا شروع به سخـن كردم, سيل اشكها جارى شد و ناله ها به آسمان رفت. شايد ايـن محل به دقت در طـول تـاريخ حفظ شـده باشـد; زيـرا مـوقعيت جغرافيـايـى آن بـا رويدادهاى تاريخـى و گفته هاى مـورخان دقيقا تطبيق مـى كنـد. حرم مطهر حسينـى(ع) در گـودى واقع شده است و تل زينبيه بلنديى مشرف بـر حـرم مطهر و قتلگـاه است بـا فـاصله تقـريبـى سيصـدمتر.
اين بلندى حدود هميـن مقدار نيز با خيمه گاه فاصله دارد. پـس به خـوبـى مـى تـوانـد حلقه وصل ايـن دو پايگاه عاشـورا (خيمه گاه و قتلگاه) باشد.
در سمت راست ايـن سالـن, رو به حرم مطهر حسينى, تصـويرى از نوع نقاشـى هاى پـرده هاى تعزيه خـوانـى نصب شـده است كه بيانگر حادثه عاشورا و نقش تل زينبيه است.
پـس از صحبت و روضه در ايـن مكان, از كنار تل زينبيه و از داخل بـازار بسيار كـوچك و شلـوغى به سـوى خيمه گـاه حـركت مـى كنيـم. خيمه گـاه در مقـايسه بـاتل زينبيه بسيـار گـودتـر است; حتـى در مقايسه با حرم مطهر نيز گـودتـر به نظر مـى رسـد و در قسمت قبله حرم مطهر قرار دارد.
خيمه گاه اكنـون خـود به صـورت حرمى جداگانه در آمده است. از در كه وارد مى شـويـم, خادم, محلـى را نشان مى دهد و مى گـويد: اينجا محل خيمه حضـرت ابـوالفضل العباس(ع) است كه اكنـون ساختمان شـده است.
از ايـن مكان كه مـى گذريـم, دو رديف طاقهاى هلالـى كـوچك مشاهده مى شـود كه بياد جهازهاى شتران بر زميـن مانده قافله كربلا ساخته شـده است. پـس از عبـور از ميـان ايـن هلالهاى كـوچك, به سـالـن سرپوشيده و مدورى مى رسيـم كه اتاقهاى كوچكى گرداگردش ساخته شده است. ايـن سالـن به تمامـى ايـن اتاقها راه دارد. ساختمان وسيع وسط را خيمه حضرت اباعبـدالله(ع) معرفـى مـى كننـد و ساختمانهاى اطراف را به عنوان خيمه هاى اصحاب مى شناسند. در درون سالـن مدور وسط, دو محراب به نامهاى محراب امام حسين(ع) و محراب حضرت زيـن العابدين(ع) وجـود دارد. در بيرون ايـن ساختمان و در گوشه حياط ايـن حرم, قسمتـى را خيمه قاسـم بـن الحسـن معرفـى مى كنند. آنچه مـى تـوان پذيـرفت اين است كه ايـن مكان مقـدس محل خيمه هاى امام حسيـن(ع) و ياران و اهل بيت او بـوده است; ولى ديگر خصوصياتى كه مى گويند, دليل تاريخى ندارد. البته هميـن نيز مطلبى كوچك و كـم اهميت نيست.
در اينجا درنگـى بيشتر بايـد و تاءملـى شايسته تر. اينجا كجاست؟ خيمه گاه, يعنـى محل نماز جماعت حسيـن(ع). در اقـامت هشت روزه اش در ايـن سـرزميـن, خيمه گـاه, يعنـى محل مناجـات و نماز شب امام حسيـن(ع) و يارانـش در شبهاى محرم سال شصت و يك و در شب به ياد ماندنى و فراموش نشدنى عاشورا.
اينجا محل سخنرانـى اباعبدالله(ع) است و محل نجـوا و راز گـويى او بـا امـام سجـاد(ع) و زينب كبرى(س).
اينجا درياى خاطره است و پيام. انديشه بر مىآشـوبد و حافظه زير و رو مى شود و خاطرات و حـوادث و تاريخ كربلا جان مى گيرد; بـويژه اگر هنگام غروب خون رنگ كربلا در ايـن مكان حضور داشته باشى. ما در بـرخـى از نقاط ايـن مكان بـا عظمت به ياد نمازها و نيازهاى حسينى چند ركعت نماز مى گزاريم و ايـن مكان مقدس را, براى اقامه نماز جماعت مغرب و عشـا در حـرم مطهر حسينـى(ع) تـرك مـى كنيـم.
در فرصت كوتاهى كه وجـود دارد, برخـى از زائران به بازار كـوچك كنار تل زينبيه مـى روند تا سوغات بخرنـد. مهمتريـن سـوغات كربلا مهر و تسبيح تربت اباعبـدالله(ع) است. شايد تذكر ايـن نكته لازم باشـدكه سجـده كردن بر خاك, ريشه در سنت پيامبـر اكرم(ص) دارد.
رسول اكرم(ص) و صحابه گرامـش براى محل سجده خـود از خاك پاك يا سنگ يا حصير استفاده مى نمودند و ايـن نكته نه تنها در كتب شيعه بلكه در جـوامع روائى اهل سنت نيز بيـان شـده است.
چنانكه در سنـن بيهقـى, ج 2, ص ;421 كتاب الصلوه, (باب الصلـوه علـى الخمـره) و نيز در ج 2, ص 15 كتـاب الصلـوه بـاب الكشف عن السجده فـى السجـود روايات متعددى در باره سجده رسـول اكرم(ص) و اصحابـش بر خاك و سنگ و حصير نقل كرده است و حتى از برخى صحابه نقل شده است كه هنگام سـوار شـدن بر كشتى, خشتـى همراه خـود بر مـى داشت تا بر آن سجـده نمايـد. (الطبقات الكبرى, ج 6, ص 79 در احـوالات مسروق بـن اجدع) و از ايـن روست كه شيعه سجده را جز بر زمين و آنچه از زميـن مـى رويـد و خـوراكى و پـوشاكـى نيست جايز نمـى شمارد ولـى بـرتـر از همه اينها خاك پـاك; و بـرتـر از همه خاكها, خاك تـربت حسينـى(ع) است كه در جـوار بـدن پاك پاره تـن رسـول خـدا(ص) قـرار گـرفته است و خـود يـاد آور درسهاى بسيـار عاشـوراست درس غيـرت دينـى, درس شهادت و شهامت و جانبـازى, درس قيام براى خدا و نجات مردم.

اينك روايـاتـى چنـد در بـاره فضيلت تـربت حسينى(ع)

يكى از اصحاب امام صادق(ع) مى گويد: آن حضرت كيسه كـوچكى از خاك تـربت سيـدالشهداء همـراه داشت كه به هنگـام نماز روى سجـاده اش مى ريخت و بر آن سجده مى كرد و مـى فـرمـود: سجـده بـر تـربت امام حسيـن(ع) حجابهاى هفت گانه را مـى درد (يعنـى سجـده بر آن مـوانع قبول را بر طرف كرده مورد قبـول حضرت حق واقع مى شود.) (بحار, ج 85, ص 153) حميـرى يكـى از اصحـاب حضـرت مهدى(ع) به آن حضـــرت نامه اى نگاشت و سـوال كرد: آيا سجده بر مهرهايـى كه از خاك قبر حسيـن(ع) مـى سـازنـد جـائز است و آيا داراى فضيلتـى است؟ امـام مهدى(ع) در پاسخ وى نـوشت: آرى سجـده بر آن جائز و داراى فضيلت است. (بحـار, ج 85, ص 149) و در روايـات آمـده است كه امــــام صادق(ع) جز بر تربت سيدالشهداء(ع) سجـده نمـى كرد. (بحار, ج 85, ص 158) امام مـوسـى كاظم(ع) مـى فرمايـد: (اكل الطيـن حـرام مثل الميته و الدم و لحـم الخنزير الا طين قبرالحسيـن, فان فيه شفاء من كل داء و امنا مـن كل خوف) خـوردن گل حرام است هماننـد حرمت مردار و خون و گـوشت خوك مگر خـوردن گل قبـر حسينـى كه شفاى هر دردى است و ايمنـى بخـش از هر بيمى مـى باشـد.(كامل الزيارات, ص 285) محمـد بـن مسلـم از ياران امام بـاقـر(ع) وارد شهر مـدينه مى شـود در حالـى كه سخت مريض است. امام باقر(ع) ظرفـى و شربتـى براى وى مى فرستـد. چـون آن شربت را مـى نـوشد ناگاه امراض او بر طرف شـده در نهايت صحت بـراى تشكر به خـدمت امام باقر(ع) مشـرف مى شـود و از آن حضـرت مـى پـرسـد: چه چيز در ايـن شـربت بـود كه اين گونه باعث شفاى مـن شد؟ حضرت فرمود: اندكى خاك قبر حسيـن(ع) در آب حل شده بـود و خاك قبر حسين بهتريـن چيز براى شفا گرفتـن است. ما به كـودكان و زنان مان مـى دهيـم و همه گـونه خيـر از آن مى بينيـم.(كامل الزيارات, ص 277) امام صادق(ع) فرمـود: (لـو ان مريضا مـن المـومنيـن يعرف حق ابى عبدالله و حرمته و ولايته اخذ له من طيـن قبره علـى راءس ميل كان له دواء و شفاء) اگر مـومـن مريضـى كه معرفت به حق اباعبدالله(ع) داشته باشد و حرمت و ولايت او را بشناسـد از خاك قبر او بر دارد اگرچه از فاصله يك ميل آن باشد خاك براى او دوا و شفا خواهد بـود.(كامل الزيارات, ص 279) وعده گاه ما و زائران بعد از اذان, ايـوان حـرم مطهر حسينـى(ع) است. كم كـم زائران از راه مى رسند و هر كدام سوغاتى يادگار ايـن شهر را همراه دارند.
نماز را به جماعت اقامه مـى كنيـم و پـس از آن زيارت نامه مـى خـوانيـم; ولـى امشب بيشتر زائران را با امام تنها مى گذارم و مانع خلـوت آنان نمـى شـوم; زيرا امشب آخريـن شب كربلاى ماست. فرصت خـوبـى است تا آخـريـن نجـواها و سخنها را با امـام(ع) در ميـان گذاريـم و از تمـام كسـانـى كه التمــاس دعا گفته اند, آرمان ديـدار از كـربلا در دل دارنـد و تاكنـون به ياد نيامده اند, ياد كرده, برايشان دعا كنيـم. حرم مطهر حسينـى آداب و ادعيه و زيارات فراوانـى دارد و تاكنـون فرصتها بسيار كـوتاه بـوده است و نتـوانسته ايم چنانكه بايد ايـن دعاها را بخوانيـم. اكنون آخرين شب است.
از اينرو, زيارت دسته جمعى را زودتر به پايان مى بريـم و هركسـى كتاب دعا به دست به گـوشه اى پناه مى برد و به زمزمه و دعا و اشك و نجوا و راز دل مـى نشينـد. هنـوز از زلال نجـوا با سالار شهيدان سيراب نشده ايـم و عطش عشق فرو ننشسته است كه اعلام مى كنند, بايد حرم را ترك كنيـم. حرم مطهر حسينـى را به قصد حرم ابـوالفضل(ع) تـرك مـى كنيـم. آنجا نيز قصه از همان قـرار است. راز دل با تـو گفتنم هوس است... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
من به بسیجیان عزیز فعّال این کشور علوی و فاطمی، عرض می کنم؛ امیرالمؤمنین علیه الصّلاه والسلام را الگوی خودتان قرار دهید که بهترین و بزرگترین الگو برای بسیجیان مسلمان در همه عالم، علی ابن ابیطالب علیه السلام است.
 
بيانات مقام معظّم رهبرى در ديدار مدّاحان به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س)

03/ 09/ 73



بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

با همه وجود و همه اعماق دل و جان از خداى متعال سپاسگزاريم كه يك بار ديگر اين توفيق را ارزانى فرمود تا با شما بلبلان گلزار اهل بيت عليهم‏السّلام و مدّاحان خاندان عصمت و طهارت، اين روز بزرگ را جشن بگيريم و به ياد فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها، دل و جان خودمان را صفا بخشيم. از شما عزيزان هم متشكّريم كه عيد ما را شيرين كرديد و با اين توسّل بسيار خوب و گرم و صميمانه‏تان، اين روز را به معناى حقيقىِ كلمه عيد كرديد؛ بخصوص برادرانى كه سرودند و خواندند و مجلس را به يادِ زهراى درخشانِ اطهر و كوكب درّى خاندان پيغمبر، منوّر كردند و به ياد آن بزرگوار رطب‏اللسان شدند.

درباره فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها، هرچه بگوييم، كم گفته‏ايم و حقيقتاً نمى‏دانيم كه چه بايد بگوييم و چه بايد بينديشيم. به قدرى ابعاد وجود اين انسيّه حوراء، اين روح مجرّد و اين خلاصه نبوّت و ولايت براى ما پهناور و بى‏پايان و درك ناشدنى است كه حقيقتاً متحيّر مى‏مانيم. مى‏دانيد كه همزمانى و هم‏عصرى از عواملى است كه مانع از شناختِ درستِ شخصيتها مى‏شود. ستارگان درخشان عالم بشريّت غالباً در زمان حياتشان به‏وسيله هم‏عصرانشان شناخته نشده‏اند؛ مگر عدّه كمى از برجستگان كه انبياء و اولياء باشند؛ آن هم به‏وسيله عدّه معدودى. امّا فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها چنانند كه در زمان خودشان، نه فقط پدر و همسر و فرزندان و شيعيان خاصّشان، بلكه حتّى كسانى كه شايد رابطه صميمانه و گرمى هم با ايشان نداشتند، زبان به مدح آن بزرگوار گشودند. اگر به كتابهايى كه درباره فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها به‏وسيله محدّثين اهل سنّت نوشته شده است، نگاه كنيد، روايات بسيارى را مى‏بينيد كه از زبان پيغمبر صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم در ستايش صدّيقه طاهره عليهاسلام صادر شده است و يا رفتار پيغمبر با آن بزرگوار را نقل مى‏كنند. بسيارى از اين روايات، از زبان كسانى است كه از آن قبيل بوده‏اند؛ مثل بعضى از زوجات پيغمبر و ديگران. اين حديث معروف از عايشه است كه گفت: «واللَّه مارأيت فى سمته و هديه اشبه برسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم من فاطمة(1)»؛ هيچ كس را از لحاظ هيأت، چهره، سيما، درخشندگى و حركات و رفتار، شبيه‏تر از فاطمه به پيغمبر اكرم نديدم. «وكان اذا دخلت اليه، اذا دخلت على رسول‏اللَّه قامت قام اليها(2)»؛ وقتى كه فاطمه زهرا بر پيغمبر وارد مى‏شد، آن حضرت برمى‏خاست و مشتاقانه به سمت او مى‏رفت. اين معناى تعبيرِ «قام اليها» است. اين‏طور نبود كه وقتى فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها وارد اتاق مى‏شود، پيغمبر جلو پاى او فقط بلند شود. قام‏اليها؛ برمى‏خاست و به سمت او مى‏رفت. در بعضى از اين نقلها، باز از همين راوى اين‏گونه آمده است: «وكان يقبلها و يجلسها مجلسة(3)»؛ فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها را مى‏بوسيد، دست او را مى‏گرفت و مى‏آورد در جاى خودش مى‏نشاند. اين مقام فاطمه زهراست. انسان درباره اين دختر چه بگويد؟ درباره اين موجود باعظمت چه بگويد؟

عزيزان من! عظمت فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها، در سيره آن بزرگوار آشكار است. يك مسأله اين است كه ما چه شناختى از فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها داريم؟ اين يك حرف است. بالأخره دوستان اهل بيت عليهمّ‏السلام، در طول زمان، تا آن‏جا كه توانستند سعى كردند به حقِ‏ّ دختر پيغمبر، فاطمه زهرا سلام‏اللَّه عليها معرفت پيدا كنند. چنين هم نيست كه كسى خيال كند همان‏طور كه در زمان ما، اين بزرگوار اين‏قدر در دلها عزيز و در چشمها شيرين است، هميشه همين‏طور بوده است. امروز بحمداللَّه دورانِ اسلامى است، دورانِ حكومت قرآن است، دورانِ حكومت علوى و حكومت اهل بيت عليهم‏السّلام است و آنچه در دلهاست، بر زبانها جارى مى‏شود. قديمى‏ترين دانشگاه اسلامى در دنياى اسلام - مربوط به قرن سوم و چهارم - به نام فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليهاست. نام دانشگاه معروف «الازهر» در مصر از نام فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها گرفته شده است. در گذشته به‏نام فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها دانشگاه تأسيس مى‏كردند. حتّى خلفاى فاطمى كه بر مصر حكومت مى‏كردند، شيعه بودند. قرنهاست كه شيعه سعى كرده به حقِ‏ّ اين بزرگوار معرفت پيدا كند. اين، يك مسأله است. مسأله ديگر اين است كه ما بايد راه را از همه ستارگان بياموزيم؛ «و بالنّجم هم يهتدون(4)». انسان عاقل اين‏گونه است. از ستاره بايد استفاده كرد. ستاره در آسمان است و مى‏درخشد. آن‏جا عالمِ عظيمى است. مگر اين ستاره همينى است كه من و شما مى‏بينيم؟ بعضى از ستارگان كه در آسمانند و مثل يك نقطه سوسو مى‏زنند، كهكشانى هستند. گاهى يك ستاره بزرگتر است از كهكشان راه شيرى كه ميلياردها ستاره داخل آن است! - قدرت الهى كه حدّ و اندازه‏اى ندارد - ولى من و شما آن را يك ستاره كوچكِ درخشان مى‏بينيم. خوب؛ مقصود از اين مطالب چيست؟ مقصود اين است انسان عاقلى كه خدا به او چشم داده است، بايد از اين ستاره براى امرى در زندگى استفاده كند. قرآن مى‏گويد: «و بالنّجم هم يهتدون»؛ به وسيله آن راه را پيدا مى‏كنند.

عزيزان من! اين ستاره درخشان عالم خلقت، فقط همان نيست كه به چشم ما مى‏آيد. فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها بسيار بالاتر از اين حرفهاست. ما فقط درخشندگى‏اى مى‏بينيم؛ ولى بسيار بزرگتر از اين حرفهاست. امّا من و شما چه استفاده‏اى مى‏كنيم؟ همين قدر كه بدانيم او زهراست، كافى است؟ در روايتى خواندم كه درخشندگى فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها باعث مى‏شود تا چشمان كرّوبيان ملأاعلى‏ خيره شود: «زَهَر نورها للملائكة السّماء(5)». براى آنها مى‏درخشد. ما از اين درخشندگى چه استفاده‏اى بكنيم؟ ما بايد از اين ستاره درخشان، راه به‏سوى خدا و راهِ بندگى را كه راه راست است و فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها پيمود و به آن مدارج عالى رسيد، پيدا كنيم. اگر مى‏بينيد خدا خميره او را هم خميره متعالى قرار داده است، به اين دليل است كه مى‏دانست اين موجود در عالم مادّه و عالم ناسوت، خوب از امتحان بيرون خواهد آمد؛ «امتحنك اللَّه الذى خلقك قبل ان يخلقك فوجدك لمااْمتحنك صابره(6)»؛ قضيه اين است. خداى متعال حتّى اگر لطف ويژه‏اى درباره آن خميره مى‏كند، بخشى مربوط به اين است كه مى‏داند او از عهده امتحان چگونه برخواهد آمد؛ والّا بسيار كسان خميره خوب داشتند. مگر همه توانستند از عهده برآيند؟ اين بخش از زندگى فاطمه زهرا سلام‏اللَّه عليها، آنى است كه ما براى نجات خودمان به آن احتياج داريم. حديث از طرق شيعه است كه پيغمبر به فاطمه سلام‏اللَّه عليها فرمود: «يا فاطمه اننّى لم اغنى عنك من‏اللَّه شيئا(7)»؛ يعنى اى عزيز من! اى فاطمه من! نمى‏توانم پيش خدا تو را از چيزى بى‏نياز كنم. يعنى خودت بايد به فكر خودت باشى، و او از دوران كودكى تا پايان عمر كوتاهش به فكر خود بود. شما ببينيد آن حضرت چگونه زندگى كرده است! تا قبل از ازدواج كه دختركى بود، با آن پدرِ به اين عظمت كارى كرد كه كنيه‏اش را امّ‏ابيها - مادرِ پدر - گذاشتند. در آن زمان، پيامبر رحمت و نور، پديدآورنده دنياى نو و رهبر و فرمانده عظيم آن انقلاب جهانى - انقلابى كه بايد تا ابد بماند - در حال برافراشتن پرچم اسلام بود. بى‏خود كه نمى‏گويند امّ‏ابيها! ناميدن آن حضرت به اين كنيه، به دليل خدمت و كار و مجاهدت و تلاش اوست. آن حضرت چه در دوران مكّه، چه در دوران شعب‏ابيطالب - با آن‏همه سختيهاكه داشت - و چه آن هنگام كه مادرش خديجه از دنيا رفت و پيغمبر را تنها گذاشت، در كنار و غمخوارِ پدر بود. دلِ پيغمبر در مدّت كوتاهى با دو حادثه وفات خديجه و وفات ابيطالب شكست. به فاصله كمى اين دو شخصيّت از دست پيغمبر رفتند و پيغمبر احساس تنهايى كرد. فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها در آن روزها قدبرافراشت و با دستهاى كوچك خود غبار محنت را از چهره پيغمبر زدود. امّ‏ابيها؛ تسلّى بخش پيغمبر. اين كُنيت از آن ايام نشأت گرفت.

شما ببينيد اين درياى شخصيت و مجاهدت چه درياى عظيمى است! بعد رسيد به دوران اسلام. بعد رسيد به ازدواج با على‏بن‏ابيطالب عليه‏السّلام؛ همان على‏بن ابيطالب كه مصداق كامل يك بسيجىِ فداكار انقلاب است. هفته بسيج است؛ بسيجى يعنى اين. يعنى همه وجودش وقف اسلام است. وقف است براى آنچه پيغمبر مى‏خواهد و خدا را خشنود مى‏كند. اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاة و السّلام هيچ مايه‏اى براى شخص خود نگذاشت. در آن ده سال - ده سال حيات پيغمبر - اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام هر كارى كه كرد، براى پيشرفت اسلام بود. اين كه مى‏بينيد مى‏گفتند فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين و فرزندانشان گرسنه ماندند، علّتش همين است. والّا اين جوان اگر به فكر كاسبى بود، مى‏توانست بهتر از هر كاسبى، به كسب بپردازد. اين همان على است كه بعدها در دوران پيرى‏اش چاه مى‏كنْد؛ چاهى كه مثل گردن شتر، آب از آن بيرون مى‏زد. آن‏وقت، هنوز دست و رويش را از گرد و غبار كار نشُسته، مى‏نشست و وقف نامه چاه را مى‏نوشت! آن حضرت از اين كارها زياد كرده است. چقدر نخلستانها آباد كرده بود. چرا بايد اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاة و السّلام، در جوانى گرسنه بماند؟ در روايت است كه فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها خدمت پيغمبر رفت.آن‏قدر گرسنگى كشيده بود كه پيغمبر زردى گرسنگى را در صورت او مشاهده كرد؛ دل پيغمبر سوخت و براى دخترش دعا فرمود. همه تلاش اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام در راه خدا و براى پيشرفت اسلام بود. آن حضرت براى خودش كارى نمى‏كرد. اين، همان مصداق كامل بسيجى است.

من به بسيجيانِ عزيزِ فعّالِ اين كشورِ علوى و فاطمى عرض مى‏كنم: اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام را الگوى خودتان قرار دهيد كه بهترين و بزرگترين الگو براى بسيجيان مسلمان در همه عالم، على‏بن‏ابيطالب عليه‏السّلام است. آن وقت، فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها از بين آن همه خواستگار، اين جوان پاك‏باخته همه چيز در راه خدا داده را انتخاب كرد كه دائم در ميدانهاى جنگ بود. شوخى كه نيست! دخترِ رهبرِ با عظمت اسلام و حاكم مقتدر زمان است؛ اين همه خواستگار دارد؛ در بين اين خواستگارها، پولدار هست، شخصيت‏دار هم هست. اما خدا از بين اين همه، على را براى فاطمه انتخاب كرده بود و فاطمه هم به انتخاب الهى راضى و از آن خشنود بود. بعد، چنان با اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام زندگى كرد كه آن حضرت با همه وجود از او راضى بود. كلماتى كه اين بزرگوار در روزهاى آخرِ عمر خود به اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام فرمود، شاهد و حاكى از اين معناست. ديگر نمى‏خواهم آن كلمات حزن‏آور را در اين روز عيد بخوانم. صبر كرد؛ آن فرزندان را تربيت نمود؛ به آن دفاع جانانه از حقِ‏ّ ولايت پرداخت؛ در راهش آن زجر و شكنجه را متحمّل شد و بعد هم با آغوش باز به استقبال آن شهادت بزرگ رفت. اين فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليهاست.

عزيزان من! شما كه بلبلان گلزار فاطمى و مدّاحان اهل بيت عليهم‏السّلام‏و سرايندگان «انما يريداللَّه ليذهب عنكم‏الرّجس اهل‏البيت و يطهّركم تطهيرا(8)» هستيد، هرچه مى‏توانيد روى اين نكات تكيه كنيد. بخصوص از سروده‏هاى بعضى سرايندگان بسيار خوب استفاده كنيد. امروز واقعاً شعر و سرودِ خوب و زيبايى انشاد و اجرا شد. مضامين شعر هم بسيار خوب و بى‏نقص بود. هر چه مى‏توانيد اين اشعار و اشعارى را كه براى مردم مى‏خوانيد، از اين مضامين سازنده و جهت‏بخش و هدايتگر پر كنيد. كافى نيست كه مرتّب بگوييم اين ستاره درخشنده است. گرچه اين درخشندگى‏اى كه ما مى‏بينيم، پرتوى از آن درخشندگى وصف‏ناپذير است. از همين پرتوِ آن ستاره درخشان بايد اهتدا پيدا كنيم. من عرض مى‏كنم كه بحمداللَّه دلهاى جوانان ما با ياد فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها روشن و منوّر است. من اين را احساس مى‏كنم. انسان احساس مى‏كند كه در اين ده پانزده سال اخير، جوشش عشق به فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها در دل اين امّت مؤمن و انقلابى و مخلص و حزب‏اللَّه، بسيار زياد شده است. نام آن بزرگوار و توسّل به آن، در جبهه‏ها بود، در دوران جنگ بود، در دوران صلح و سازندگى هم هست، در آمادگىِ در مقابله با دشمنان هم بحمداللَّه هست. اين توسّل، توسّل خوب و باارزشى است و اين روح جهاد فى‏سبيل‏اللَّه، به هر شكلى كه ممكن شود، همانى است كه فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها آن را دوست مى‏دارد. اين، مژده‏اى به جوانان بسيجى كشور است كه هم فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها را دوست مى‏دارند، و هم برطبق خواست و ميل او حركت مى‏كنند و هم راه او را مى‏روند كه راه خدا و راه عبوديّت است. «وان‏اعبدونى هذا صراط مستقيم(9)».

پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، در دنيا و آخرت دستهاى ما را از دامن فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها جدا مفرما. دلهاى ما را به نور زهراى اطهر هدايت كن.

پروردگارا! محبّت او را در دلهاى ما روزبه‏روز بيشتر كن. ما را با عشق به خاندان پيغمبر بميران و در قيامت با عشق به خاندان پيغمبر زنده كن.

پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، مشكلات همه مردم را با تمسّك به اسلام و احكام اسلامى و الهى برطرف فرما و از اين اجتماع، لطف و رحمت و صفا و نورى به روح امام بزرگوارمان و شهداى بزرگوار اسلام نثار كن.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه وبركاته
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
بسیج یعنی حضور بهترین و بانشاط ترین و باایمان ترین نیروهای عظیم ملت در میدان هایی که برای منافع ملی، برای اهداف بالا، کشورشان به آنها نیاز دارد، همیشه بهترین و خالص ترین و شرافتمندترین و پرافتخارترین انسانها این خصوصیات را دارند. بسیج در یک کشور، معنایش آن زمره‌ای است که حاضرند این پرچم افتخار را بر دوش بکشند و برایش سرمایه گذاری کنند.
علت اینکه در کشور ما بسیج این طور درخشان شد و شکفت چه بود؟ ایمان عاشقانه، ایمان عمیق، ایمان توام با عواطف که از خصوصیات ملت ایران است، مثل بعضی از ملتهای دیگر، عواطف در این ملت جوشان است کلید بسیاری از مشکلات است. این ایمان با آن عواطف همراه شد و این رودخانه عظیم خودشان را به این دریای پهناور تبدیل کرد و مشکلات را در هر جایی که لازم بود از بین برد.
بسیج عبارت است از مجموعه‌ای که در آنها پاک ترین انسانها، فداکارترین و آماده به کارترین جوانان کشور، در راه اهداف عالی این ملت و برای کمال رساندن و به خوشبختی رساندن این کشور جمع شده اند. ... مجموعه‌ای که دشمن را بیمناک و دوستان را امیدوار و خاطرجمع می کند...بسیج در حقیقت مظهر یک وحدت مقدس میان افراد ملت است...بسیج در واقع مظهر عشق و ایمان و آگاهی و مجاهدت و آمادگی کامل، برای سربلند کردن کشور و ملت است.
بسیج یک حرکت بی ریشه و سطحی و صرفاً ازروی احساسات نیست، بسیج یک حرکت منطقی و عمیق و اسلامی و منطبق بر نیازهای دنیای اسلام – و به طریق اولی – جامعه اسلامی است. قرآن کریم می فرماید: [ هو الذی ایدک بنصره و بالمؤمنین] ای پیامبر، خدای متعال تو را، هم به وسیله نصرت خودش و هم از طریق مؤمنین مؤید قرار داد و کمک کرد. این خیل عظیم مؤمنینی که در اینجا مورد اشاره آیه قران قرار گرفته اند، عبارت دیگری است از آنچه که امروز به نام بسیج در جامعه ما قرار دارد.
این کار خدا بود که بسیج ملت ایران بتواند در سخت ترین میدانها که همان میدان جنگ است چنان قدرتی از خود نشان بدهد که دیرباورترین افراد هم قبول کنند که ملت ایران دارای توانایی است...بسیج یعنی کل نیروهای مؤمن و حزب اللهی کشور ما این که امام گفتند «بسیج بیست میلیونی» یعنی این.
اگر نبود آن همه تلاش و جهاد مخلصانه که شما رزمندگان نیروهای مسلح و بسیج مردمی در دوران جنگ هشت ساله نشان دادید و حقیقتاً اسلام را روسفید و امت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را سربلند ساختید و اگر نبود خونهای مطهر و معطری که در راه خدا بر زمین ریخته شد؛ یقیناً امروز از نظام اسلامی اثری نبود و پرچم قرآن چنین سربلند نمی شد.
بسیجی یعنی دل باایمان، مغز متفکّر – دارای آمادگی برای همه میدانهایی که وظیفه این انسان را به آن میدانها فرا می خواند، این معنای بسیجی است.
امروز هم، بسیجی برای کشور دل می سوزاند برای آبادانی کشور تلاش می کند، برای حفظ استقلال ملی، هرچه بتواند کار می کند و از جان خود هم می گذرد، امروز هم اگر احساس کند دشمن می خواهد از روزنه‌ای، چه اقتصادی و سیاسی و چه فرهنگی – به داخل کشور نفوذ کند در مقابل او می ایستد و با مشت به صورتش می کوبد......امام فرمودند «بسیج باید سازماندهی بشود، باید یکدیگر را بشناسند، باید آمادگی به وجود بیاورند و آن را حفظ کنند» امروز هم تکلیف بزرگ شما همین کارست. خیال نکنند که بسیج یک امر احساسی است. بسیج یک امر منطقی و فکری و ریشه دار و عمیق است و کسانی که در کار این حقیقت بزرگ شرکت دارند؛ همه آحاد ملتند، هر کسی که بسیجی است باید به بسیجی بودن خود افتخار کند. بسیجی بودن، مایه سرافرازی و سربلندی پیش پروردگار است. .... فرهنگ بسیجی، فرهنگ معنویت و شجاعت و غیرت و استقلال و آزادگی و اسیر خواستهای حقیر، نشدن است.
هفته بسیج در حقیقت فرصت و بهانه‌ای برای زنده نگه داشتن ارزشها و روح بسیجی در آحاد ملت، مخصوصاً جوانان پرشور و مدافعان عاشق صادق است. ... همان طور که امام و پیشوای راحل عظیم الشأن ما فرمودند، من هم آرزو می کنم و از خدا می‌خواهم که با بسیجیان محشور باشم. بسیج یک افتخار و یک ارزش است. سعی کنید این روحیه بسیجی را برای کشور و انقلاب و اسلام حفظ کنید.
شما بسیجی ها باید به گونه ای رفتار کنید که احترام و محبت مردم جلب شود. شما باید نمونه اخلاق و تواضع و مهربانی و رعایت مقررات باشید. آن کسی بسیجی تر است که مقررات را بیشتر رعایت می کند، به خاطر آنکه این فرد بیشتر از همه برای نظام دل می سوزاند و مقررات، لوازم قطعی اداره درست نظام است.
روحیه بسیجی و معرفت بسیجی باید فراگیر شود تا این کشور بتواند بار سنگینی را که بر دوش دارد که همان بار هدایت الهی و سعادت انسانهاست - به سرمنزل برساند، لذا بسیج تمام شدنی نیست.
بعضى در ميدان بسيج، خلوص و صفايشان مثل خورشيد مى‏تابد و انسان را مجذوب مى‏كند. به‏هرحال، بسيج يك فرهنگ است؛ بسيج، يك ذهنيت برجسته و والا در جامعه‏ى ماست...شما آن نسلى هستيد كه اگر خوب عمل كرديد، آينده‏ى اين كشور را - صد سال، دويست سال يا بيشتر - تضمين خواهيد كرد. همين بيدار شدن، همين حساس بودن، همين انگيزه داشتن، همين ايمان، همين اميد، همين تكيه به هدايت الهى و اعتماد به كمك الهى، قواره‏ى اصلى بسيج است؛ اين يك فرهنگ است. اگر اين‏طور حركت كنيم، خداى متعال كمك خواهد كرد. كمك الهى متعلق به همه‏ى خلايق است؛ به شرطى كه خودشان را آماده‏ى دريافت اين كمك كنند؛ دستشان را دراز كنند و اين ميوه را بچينند؛ از جا بلند شوند، همت كنند و از اين ميوه استفاده كنند؛ اين، در اختيار همه است.
بسيجى يعنى چه ؟ بسيج يعنى به صحنه آمدن و به ميدان آمدن. چه ميدانى؟ ميدان چالش‏هاى حياتى و اساسى. ميدان‏ها و چالش‏هاى اساسى زندگى چيست؟ فقط آن وقتى است كه به كشورى حمله شود و مردم آن كشور به صحنه بيايند تا از مرزهاى خودشان دفاع كنند؟ البته كه نه؛ اين فقط يكى از موارد به ميدان آمدن است. آن وقتى هم كه هويت ملى و سياسى يك ملت مورد مناقشه قرار مى‏گيرد، جاى به ميدان آمدن است. آن وقتى هم كه به فرهنگ و اعتقادات و باورهاى ريشه‏دار يك ملت اهانت مى‏شود و آن را تحقير مى‏كنند، جاى به ميدان آمدن است. آن وقتى هم كه نسل برگزيده‏ى يك ملت احساس مى‏كنند از غافله‏ى دانش عقب مانده‏اند و بايد علاجى بكنند، جاى به ميدان آمدن است. آن وقتى هم كه احساس بشود پايه‏هاى يك زندگى مطلوب و عادلانه در كشور احتياج به تلاش دارد تا ترميم و يا استوار شود، جاى به ميدان آمدن است. آن وقتى هم كه جبهه‏هاى فكرى و فرهنگى دنيا براى تسخير ملتها با ابزارهاى فوق مدرن مى‏آيند تا ملتى را از سابقه و فرهنگ و ريشه‏ى خود جدا كنند و براحتى آن را زير دامن خودشان بگيرند، جاى به ميدان آمدن است. همه‏ى اينها انسانهايى را مى‏طلبد كه نياز را احساس كنند...تجدد و نوگرايىِ حقيقى و باز كردن ميدان‏هاى تازه‏ى زندگى، مطلوب اسلام است؛ اصلاً اسلام اين را از انسان خواسته؛ اين به بركت تأمل، تعمق، كار درست، كار فكرى، تلاش عملى، مجاهدت، استقبال از كار و از خطر در همه‏ى ميدان‏ها، و همتها را بلند كردن به‏دست مى‏آيد. اين كارها مربوط به كيست؟ مربوط به بسيج است. اگر بسيج را درست معنا كنيم، همين است. بسيج همچنين يعنى انسان باهمتى كه غيرت دينى و دانايىِ فكرى و نيازشناسى و ابتكار و جوشش ذهنى و خلاقيت دارد و وارد ميدان مى‏شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
انکار بسیج و بی احترامی به آن، یا نابخردانه است، یا خائنانه است. تا وقتی برای این کشور امنیت لازم است تا وقتی که این کشور و این ملت به امنیت احتیاج دارد. یعنی همیشه، چون همیشه احتیاج به امنیت هست، به نیروی بسیج به انگیزه بسیجی، به سازماندهی بسیجی و به عشق و ایمان بسیجی احتیاج است.
 
متن كامل بيانات مقام معظم رهبرى و فرمانده كلّ قوا در مراسم ديدار گروه كثيرى از سپاهيان و بسيجيان در مشهد

10/ 06/ 78



بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على سيّدنا و نبيّنا و حبيب قلوبنا ابى‏القاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. الهداة المهدييّن المعصومين المكرّمين. سيّما بقيّةاللَّه فى‏الأرضين.

هم ايام فاطميّه و ياد گرامى بانوى دو عالم، سيّده زنان از اوّلين و آخرين، حضرت فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها مناسبتى است كه دلها و ذهنها را به تدبّر در مسائل فراوانى كه امروز در پيش روى امت اسلام است، دعوت مى‏كند، و هم بخصوص آنچه كه مربوط به اين استان و اين منطقه است.

امروز، سالروز شهادت شهيد كاوه، يكى از سرداران عزيز، مؤمن، معصوم و جان بر كف اين مجموعه خدمتگزار و پرشور است. البته ما نمى‏توانيم درباره‏ى شهداى عزيزى كه هر كدام از آنها حقيقتاً ستاره درخشانى در تاريخ و در آسمان معارف اين ملت محسوب مى‏شوند، خيلى سخن بگوييم و حقايقى كه به آنها دسترسى نداريم، بيان كنيم. مقام شهيدان، بسيار والاتر از آن است كه ذهنها و دلها و زبانهاى ما بتواند به آن برسد؛ ولى همين اظهار نام اين بزرگواران، امروز، هم وظيفه است، هم براى دلبستگان به حركت اسلامى و نظام اسلامى، يك راهنما و يك شاخص است.

قبل از هر سخنى، من لازم مى‏دانم از يكايك شما برادران و خواهران عزيز تشكّر كنم كه امروز اين اجتماع عظيم را تشكيل داديد؛ شما جوانان بسيجى و سپاهى و جوانان مؤمن كه آگاهى را با احساس مسؤوليت و شور و شعور همراه كرديد. شما صَفوه و زبده جوانان اين روزگار و جامعه ما هستيد؛ كمااين‏كه جوانان كشور ما، امروز مجموعاً بهترين جوانان كشورهاى جهان - تا آن‏جايى كه ما مى‏شناسيم - هستند. لازم است تشكر و اخلاص خودم را به شما جوانان عزيز و اين مجموعه مؤمن و پرشور عرض كنم. البته بهانه‏ى ديدار ما اين بود كه برادران سپاهى و بسيجى در اين بخش از مرزهاى طولانى، توانسته‏اند خدمت بزرگى انجام دهند و امنيت ايجاد كنند. بحث امنيت، بحث مهمّى است و من لازم دانستم از نيروهايى كه در ماههاى گذشته، با زحمات فراوان و فداكاريهاى ارزنده و برجسته توانستند اعاده امنيت كنند و به بركت آنها در اين منطقه امنيت مستقر شود، تشكّر كنم. اين اجتماع عظيم شما، بنده را وادار مى‏كند كه درباره امنيت - كه امروز يكى از مقولات اساسى جامعه و كشور ماست - چند كلمه‏اى عرض كنم:

امنيت، نعمت بزرگى است. در قرآن هم راجع به امن و امنيت سخن رفته است. در هر جامعه‏اى، زمينه لازم براى پيشرفتهاى مادّى و معنوى، امنيت است. البته افراد برجسته‏اى هستند كه در فضاهاى ناامن هم كارهاى بزرگى انجام مى‏دهند؛ در زير فشار اختناق رژيمهاى ظالم و ستمگر - همان‏گونه كه قبل از انقلاب در اين كشور بود - كسانى بودند كه در همان ناامنى هم كارهاى بزرگى مى‏كردند؛ ليكن شرط حركت عظيم اجتماعى براى يك ملت، در درجه‏ى اول «امنيت» است. امنيت هم انواعى دارد؛ يكى از آنها امنيت نظامى و انتظامى است كه شما ملاحظه مى‏كنيد در بعضى از مناطق عالم، از لحاظ نظامى و انتظامى ناامنى هست. اين، بخشى از مقوله امنيت است. امنيت سياسى و اقتصادى و فكرى و عقيدتى هم داريم كه همه اينها مقولات بسيار با اهميتى است. من سرفصلها و جملاتى را عرض مى‏كنم كه لازم است شما جوانان عزيز، ذهن و فكر خودتان را وارد اين مقوله كنيد تا ان‏شاءاللَّه براى استنتاجهاى كلّىِ‏تان مفيد باشد.

اگر بخواهيم درست تشخيص دهيم كه براى پيشرفت يك كشور، امنيت چقدر اهميت دارد، از برخورد دشمن با مقوله امنيت، مى‏شود اين را فهميد. وقتى انقلاب پيروز شد، در واقع يك مانع بزرگ از مقابل ملت ايران برداشته شد كه بتواند در ميدانهايى كه در طول صدسال، صدوپنجاه سال عقب مانده بود، جبران عقب ماندگيهاى گذشته را بكند. نظام اسلامى آماده بود كه هدايت مردم را در پيشرفت در همه اين ميدانها برعهده گيرد و ملت ايران در زمينه علم و صنعت و خودكفايى و در زمينه مسائل فكرى و عملى و مادّى و معنوى، به حركت عظيمى دست بزند و آن را شروع كند. اولين كارى كه دشمنان براى سنگ‏اندازى در اين راه انجام دادند، ايجاد ناامنى بود؛ يعنى مرزهاى ما را ناامن كردند. ببينيد؛ اين نكته خيلى اساسى و مهمّى بود. همان دشمنانى كه انقلاب عليه آنها بود؛ همان قدرتهايى كه تا آن‏جا كه توانسته بودند، سعى كرده بودند نگذارند اين انقلاب پيروز شود، بعد از آن كه انقلاب پيروز شد، براى مقابله با آن، از حربه ايجاد ناامنى عليه اين ملت و اين انقلاب استفاده مى‏كردند. در درجه اوّل، در اين منطقه نزديك خراسان - حدود تركمنستان - و در منطقه كردستان و غرب و شمال كشور و نيز مناطق ديگرى در جنوب - منطقه خوزستان - با تحريك قوميتها، شروع به مفسده‏انگيزى و ايجادناامنى كردند؛ ولى نظام اسلامى بر اينها فائق آمد. آن روز همين بسيجيان و همين جوانان مؤمن مثل شما، به همين مناطق گوناگون - چه در خراسان و چه در مناطق ديگر - رفتند، سينه سپر كردند، فداكارى نمودند و توانستند امنيت را برگردانند؛ يعنى در واقع توانستند ريشه فتنه را در مناطقى خشك كنند. دشمنان قبلاً فكر مى‏كردند كه با ايجاد ناامنى خواهند توانست انقلاب را به زانو درآورند؛ اما ديدند كه نشد. لذا جنگ را تحميل كردند. ناامنى‏اى كه از يك جنگِ تمام‏عيار براى كشور به‏وجود مى‏آيد، خسارتبارترين و سخت‏ترين و سنگينترين ناامنيهاست. اينها اين كار را كردند. رژيم عراق را به جنگ، به آتش افروزى، به حمله به مرزها از طرف غرب كشور وادار كردند. مسأله هم به جنگ بين دو ملت و با امكانات دو كشور محدود نماند؛ بلكه تمام امكاناتى را كه عراق توانايى جذب آن را در اين جنگ داشت، به سمت عراق سرازير كردند!

ببينيد؛ عزيزان من! جوانان! اين مطالبى كه من به شما عرض مى‏كنم، جزو بيّنات و واضحات فضاى عمومى كشور در پانزده سال قبل است. در پانزده سال قبل، اين حرفهايى كه الان عرض مى‏كنم، براى هيچ‏كس در اين كشور تازگى نداشت؛ چون همه با تمام وجود آن را لمس مى‏كردند؛ اما امروز نسل جوانى كه آن روز را به‏درستى لمس و درك نكرده، در ميدان است. ناامنى تبليغاتى و ناامنى سياسى از طرف دشمن به‏قدرى پرفشار است كه مى‏خواهد مانع شود و نسل جوانِ امروز، اين حقايقى را كه ده سال قبل، پانزده سال قبل جزو واضحات بود، انكار كند و پوشيده بدارد. من مى‏خواهم ذهن شما نسل جوانِ امروز را به اين حقيقت متوجّه كنم كه حتّى حقايقِ به اين روشنى را - كه براى كسانى كه آن روز در اين مملكت صحبت مى‏كردند و امروز هم اكثر مردم مملكت را تشكيل مى‏دهند، چيزهاى جديدى نيست - دشمن مى‏خواهد با حمله سنگين تبليغاتى و سياسى خود بپوشاند. آن روز به نفع عراق كه با ما وارد جنگ شده بود تا مرزهاى ما را ناامن كند، همه قدرتهايى كه در دنيا مى‏توانستند در اين زمينه كارى بكنند، وارد شدند. عدّه‏اى - يا ناخردمندانه و يا خائنانه - مى‏خواهند از ياد اين ملت ببرند كه دشمنىِ رژيم امريكا با ملت ايران، چقدر براى اين ملت خسارت ايجاد كرده است و هنوز هم خسارت ايجاد مى‏كند؛ مى‏خواهند اين را انكار كنند! همين رژيم امريكا - كه آن روز ما به صورت تحليل مى‏گفتيم و بعد از جنگ، اخبار و آمار و اطلاعات ريز آن منتشر شد - به عراق كمك كرد؛ كمك الكترونيكى، كمك تسليحاتى، كمك در روشهاى جنگيدن، كمك مالى، كمك مستقيم و غيرمستقيم! ناتو هم كمك كرد؛ بسيارى از كشورهاى عربى هم كمك كردند؛ براى اين‏كه بتوانند با فشار ناامنى، نظام انقلابى را از پا بيندازند و يا به زانو درآورند. باز هم همّت جوانان اين مملكت، دلهاى پاك و با ايمان اين كشور، همين بسيج، همين سپاه، همين ارتش، همين انسانهاى مؤمن و پاك‏نهادى كه در پشت جبهه‏ها كانونِ همّت را گرم نگه مى‏داشتند، توانست بر تمام توطئه‏هاى دشمن فائق آيد و به رژيم مهاجم و به همه پشتيبانانش - از امريكا و شوروىِ آن روز و ديگران - تودهنى بزند و ملت ايران را به‏عنوان قهرمان اين برهه، در مقابل چشم جهانيان قرار دهد و امنيت را به‏عنوان بزرگترين نعمت به اين مملكت برگرداند؛ مرزها را آرام كند و براى شهرهايى كه زير بمباران بودند - كه در دوران جنگ، تقريباً نيمى از جغرافياى اين كشور در زير بمباران بود - اعاده امنيت كند؛ براى زن و مرد، براى كاسب، براى عالم، براى دانشجو، براى كارگر، براى سياستمدار، براى رئيس، براى مرؤوس و براى همه كسانى‏كه به امنيت نياز دارند، امنيت ايجاد كند؛ حتى براى آنهايى كه ناشكرانه اين امنيت را انكار مى‏كنند. بنابراين، دلهاى با ايمان و عزم ايمانى و راسخ اين جوانان، امنيت را براى همه مردم به‏وجود آورد.

البته دشمن مأيوس نبوده است؛ الان هم مأيوس و منصرف نيست. اگر ما خيال كنيم كه دوران ايجاد امنيت نظامى و انتظامى تمام شده است، برداشت درستى نيست. دشمن هرجا بتواند، ايجاد ناامنى مى‏كند. هر وقت دشمن بتواند، ناامنى نظامى و انتظامى را بر اين ملت تحميل مى‏كند؛ كمااين‏كه ديديد يك بهانه كوچك يافتند و يا درست كردند و در همين ايام تيرماه، در تهران ايجاد ناامنى كردند. يا بهانه را خودشان درست مى‏كنند، يا اگر فرض كنيم بهانه را آنها درست نمى‏كنند، بهانه كوچكى مى‏يابند تا ايجاد ناامنى كنند؛ به خيابانها بيايند، شيشه بشكنند، مغازه آتش بزنند، ماشين آتش بزنند و مردم را تهديد كنند! بنابراين، دشمن از ايجاد ناامنى مأيوس و منصرف نيست. اين‏كه عدّه‏اى بيايند، لزوم وجود و اهميت عناصر و عوامل مؤمنى را كه ضامن امنيتند و از اوّلِ انقلاب تا امروز هم نشان داده‏اند كه امنيت را براى اين ملت به‏وجود مى‏آورند، انكار كنند، اين يا نابخردانه و يا خائنانه است؛ از اين دو حال خارج نيست. وجود نيروهايى كه بتوانند براى اين ملت و اين كشور و براى هر فعاليت سازنده و حياتى در اين مملكت امنيت به وجود آورند، براى هر ملتى مثل هوا و آب ضرورى است. عدّه‏اى مى‏خواهند اينها را انكار كنند. نيروهاى نظامى و انتظامى و بسيج عمومى مردم ما، مؤمن و با اخلاصند و به عنوان پشتوانه‏اى كه هيچ خدشه‏اى در آن راه ندارد، محسوب مى‏شوند. نيروهاى نظامىِ با اخلاص ما - سپاه و ارتش - الحمدللَّه كم نيستند. اينها سازمانهاى مبتنى بر ايمانند. در اين بحثى نيست؛ اما فرق است بين آن نيروهايى كه به عنوان وظيفه سازمانى وارد ميدان دفاع مى‏شوند، با نيروهايى كه به دنبال وظيفه ايمان و عشق و به دنبال دستور قاطع عواطف برخاسته از اعماق جان وارد ميدان مى‏شوند. اين بسيج است. انكار بسيج، انكار بزرگترين ضرورت و مصلحت براى كشور است. ما در ميدان جنگ هم اگر بسيج را نداشتيم، كميتمان لنگ بود. در دوران بعد از پايان جنگ هم اگر بسيج نمى‏بود و اگر امروز هم نباشد، كميت اين انقلاب و اين نظام و همه حركتهاى سازنده اين كشور لنگ است. انكار بسيج و بى‏احترامى به آن، يا نابخردانه است، يا خائنانه است. تا زمانى كه براى اين كشور امنيت لازم است و تا وقتى كه اين كشور و اين ملت به امنيت احتياج دارد - يعنى هميشه؛ چون هميشه احتياج به امنيت هست - به نيروى بسيج، به انگيزه بسيجى، به سازماندهى بسيجى و به عشق و ايمان بسيجى احتياج هست.

امنيت سياسى هم يك نوع از امنيت است. البته اين روزها بحث امنيت اقتصادى هم مطرح است؛ كه حرف درستى هم هست و ما هم آن را تأييد مى‏كنيم. ما هم درباره امنيت اقتصادى در اين كشور، اعتقاد راسخ داريم كه بايد طورى باشد كه در اين كشور، كار اقتصادى، حركت اقتصادى، تلاش اقتصادى، رونق اقتصادى و سازندگى اقتصادى - از هر نوعش - امكان‏پذير باشد و كسانى كه اراده اين كار را دارند، با امنيت بتوانند اين كار را انجام دهند. بحمداللَّه، هم دستگاه قضايى و هم دستگاه اجرايى بر اين مطلب توافق كردند و من هم به آنها كمك خواهم كرد تا بتوانند اين مقصود را كه براى كشور مهمّ است، انجام دهند. اما اين نكته را بگويم: مبادا كسى خيال كند كه ايجاد امنيت اقتصادى، يعنى باز گذاشتن راه براى مفتخورهاى اقتصادى، سوءاستفاده‏چيهاى اقتصادى و زالوهاى اقتصادى! امنيت اقتصادى، به معناى اين نيست كه قوانين و مقرّرات سالم كشور، نديده گرفته شود. امنيت اقتصادى يعنى اين‏كه انسانها و آحاد مردم اين كشور، از هر قشرى، بخواهند كار اقتصادى بكنند - چه كار صنعتى، چه كار كشاورزى، چه سرمايه‏گذارى، چه تجارت - بدانند كه كسى مزاحم آنها نخواهد شد؛ اما اين معنايش آن نيست كه آن كسانى كه چه در دوران جنگ و چه در دوران سازندگى، توانستند از پيچ و خمهاى اقتصادى استفاده‏هاى نامشروع بكنند و ثروتهاى نامشروع به وجود آورند، اين امكان را داشته باشند كه بتوانند چنين حركت نامشروعى را به عنوان امنيت اقتصادى انجام دهند. معناى امنيت اقتصادى، هُرهُرى مسلك بودن در مسأله اقتصاد نيست؛ معنايش ميدان دادن به زرنگها و سوءاستفاده‏چيها و كسانى كه منتظرند از هر فرصتى براى پر كردن كيسه خود از راه نامشروع - نه راه مشروع - بهره ببرند، نيست؛ اين را توجّه داشته باشند. هر نوع سرمايه‏گذارى‏اى كه قانون آن را اجازه دهد، بايستى امنيت داشته باشد. تصوّر هم نشود كه تا به‏حال ناامنى اقتصادى از ناحيه‏ى مسؤولان كشور يا بخشهاى قانونى كشور بوده است؛ نخير، ناامنى اقتصادى هم بيشتر از قِبَل آدمهاى سوءاستفاده‏چى بوده است. هر جا كه يك سوءاستفاده‏چى هست، يك نوع اختلال در كارها هست و يك طور ناامنى هم وجود دارد. بنابراين، امنيت اقتصادى هم مسأله مهمّى است و ما هم به آن اعتقاد داريم.

و اما امنيت سياسى. امنيت سياسى معنايش اين است كه تفكّرات و معارف سياسى در جامعه، معارف واضح و دور از نفاق و دوگونه‏گويى و دوگونه‏انديشى باشد. معنايش اين است كه كسانى كه متصدّى بيان مسائل سياسى براى مردم هستند،نسبت به مردم امانت به‏خرج دهند. معنايش اين است كه كسانى كه متصدّى نوشتن و پخش كردن و منتشر كردنِ معارف فكرى جامعه هستند، دروغ نگويند، فريب ندهند، تقلّب نكنند و در طعامى كه على‏الظّاهر شيرين هم هست، زهر مخلوط نكنند؛ اين امنيت سياسى است. آن قلمى كه برمى‏دارد بيست سال تلاش و مجاهدت مظلومانه و فداكارانه اين ملت را در مقابله با قدرتهاى زورگوى چپاولگرِ دشمنِ ظالم انكار مى‏كند، اين امنيت سياسى كشور را به هم مى‏زند و ناامنى فكرى ايجاد مى‏كند. آن كسى كه در داخل كشور، با استفاده از امكاناتى كه قانون و بيت‏المالِ اين مردم در اختيار او گذاشته است، برمى‏دارد خواسته‏هاى دولتمردان و سياستمداران فلان كشور دشمن را توجيه مى‏كند و با قالبهاى على‏الظّاهر پسنديده، به خورد يك عده مى‏دهد، اين ناامنى سياسى و فكرى ايجاد مى‏كند. اين هم مثل همان دزد سرگردنه است - فرقى نمى‏كند - مثل همان اشرار لب مرز است. آنها مگر چه كار مى‏كنند؟ آنها هم جنس قاچاق مى‏آورند و جوانان مردم را دچار انواع بدبختيها و بيماريها و اعتياد مى‏كنند. آن‏كه اين كار را مى‏كند، از او كه كمتر نيست؛ اگر خطرناكتر نباشد! اينها ذهنها را منحرف و گمراه مى‏كنند. بنده درباره مطبوعات و نوشتنها، صحبتهاى زيادى كرده‏ام. هيچ‏كس هم نمى‏تواند منكر اين بشود كه بنده طرفدار فكر آزاد، قلم آزاد، بيان آزاد و معارف منتشر شده گونه‏گون در اين كشورم؛ اعتقاد من اين است. من مى‏گويم بايستى افكار و آراء و سلايق مختلف در كشور، به صورت صحيح و درست مطرح شود؛ اما گفتنِ معارف گوناگون يك حرف است، دروغ گفتن به مردم و دروغ نوشتن و تحريف كردن حقايق و بلندگوى دشمن شدن، حرف ديگرى است؛ آنچه كه من درباب مطبوعات نمى‏توانم قبول كنم و بپذيرم، اين دومى است.

عوض بيست روزنامه، دويست روزنامه هم منتشر شود، طورى نيست. يك عدّه اگر توانايى داشته باشند و حرفى براى گفتن داشته باشند، لابد خواننده‏هايى هم پيدا خواهند كرد؛ مانعى هم ندارد؛ اما اگر قرار باشد روزنامه‏اى كه منتشر مى‏شود، با استفاده از امكانات اين مردم، با استفاده از بيت‏المال اين مردم، با استفاده از كمك اين مردم، عليه مصالح اين مردم بنويسد - آن هم به شكل دروغ و افتراء؛ نه اين‏كه عقيده‏اى دارد و مى‏نويسد - و بنا باشد بلندگوى راديو اسرائيل يا راديو امريكا در اين كشور شود، اين قابل قبول نيست. كسانى بيايند احكام و ضروريّات اسلام را انكار كنند - مثلاً قصاص را منكر شوند - اين هم يك مقوله ديگر است؛ نوع ديگرى از ايجاد ناامنى است. البته من در اين ايام سفر و اشتغالات آن نتوانستم به طور مسجّل و دقيق به كنه اين مطلب برسم؛ گفتم رسيدگى كنند. اگر كسى پيدا شود كه به انكار ضروريّات دين - كه از جمله ضروريّات دين، قطعاً قصاص اسلامى و شرعى است - تجاهر كند، اين مرتّد است و حكم مرتد هم در اسلام معلوم است. اگر كسانى خيال مى‏كنند كه با پشتيبانى دستگاههاى تبليغاتى استكبارى و شبكه و امپراتورى تبليغاتى صهيونيستى در دنيا، مى‏توانند كارشان را در اين مملكت از پيش ببرند، اشتباه مى‏كنند؛ چنين چيزى نيست. در اين مملكت، با اين ملت زنده و بيدار، با اين جوانان مؤمن، همه چيز در مجراى اراده و خواست و ايمان اين ملت بايد حركت كند. همه آنهايى كه به مزدوران خودشان در اين‏جا دل خوش كرده‏اند و هم اين كسانى كه به حمايت اربابان بيگانه دل خوش كرده‏اند، بدانند كه چنين چيزى امكان ندارد. اين ملت، يك ملت مؤمن و مسلمان است. اين ملت، ملتى است كه براى حفظ و امنيت اين نظام و اين كشور، براى اين‏كه دولتمردان اين كشور بتوانند كار كنند، عالم و دانشجو و متعلّم و اهل هر فعّاليت سازنده‏اى بتواند كار كند، جان داده‏اند. مگر مى‏شود در قبال اين ملت و در قبال اين اراده دينى عظيم، اراده دستگاهها و عناصر اطّلاعاتى و سياسى دشمن بر سرنوشت اين كشور حاكم باشد؟! بدانند اين كشور، كشور اسلام است و اين ملت براى اسلام قيام كرده است. امروز هم اراده اين ملت بر استقرار نظام اسلامى است.

نظام اسلامى، بيّنات و واضحات و امر و نهى‏اى دارد. نظام اسلامى، نظام عدالت است؛ هر بى‏عدالتى‏اى محكوم است. نظام اسلامى، نظام قسط است، هر تبعيضى محكوم است. نظام اسلامى، نظام استقلال ملى است؛ هر نوع وابستگى‏اى محكوم است. نظام اسلامى، نظام اخوّت و برادرى و پيوندهاى قلبى آحاد ملت است؛ هر نوع تفرقه‏افكنى محكوم است. نظام اسلامى، نظامى است كه مسؤولان، خدمتگزار مردم و براى مردمند؛ هر نوع جدايى‏بين مسؤولان و مردم محكوم است. اين‏طور نيست كه بشود در اين نظام كسانى بيايند كه بر طبق ميل دشمنان اين ملت و برخلاف جهّت كلى اين نظام و اين مردم و حركت مردم در جهت اسلام، تلاش كنند و نظام اسلامى هم بى‏كار و ساكت و بى‏تفاوت بماند. مگر چنين چيزى ممكن است؟! همه آحادى كه اهل فكر و اهل تأمّل در مسائلند، بايد برروى اين مسأله فكر خود را متمركز كنند. امروز اين كشور با اين امكانات وسيع، با اين جمعيت جوان، با اين آفاق روشن آينده، با اين پيشرفتهايى كه بحمداللَّه در زمينه‏هاى مختلف در اين بيست سال به وجود آمده است، با زمينه‏هاى مضاعفى هم كه براى پيشرفت وجود دارد، مصحلتش در اين است كه حكيمانه و خردمندانه و شجاعانه، راه اسلام را - كه دنيا و آخرتِ او را تأمين مى‏كند - پى‏بگيرد و دنبال كند. دشمن، فريب و تبليغات اغواگر خود را هم قطع نمى‏كند؛ نبايد تسليم تبليغات اغواگر دشمن شد. آن كسانى كه سعى مى‏كنند با شعارهاى انحرافى در ميان مردم، ذهن مردم را از حركت عمومى اسلامى و ايمانى آنها جدا كنند، به نفع دشمن كار انجام مى‏دهند؛ چه بفهمند، چه نفهمند؛ چه بدانند، چه ندانند.

امروز وحدت در زير سايه اسلام، حركت در جهت سازندگى اسلامى، حركت در جهت محكم كردن پايه‏هاى استقلال اين كشور و حركت در جهت تهذيب معنوى و روحى ضرورى است. جوانان عزيز! از تهذيب و تزكيه روحى و قلبى غافل نشويد. پايه همه بدبختيهاى ملتها، مسؤولان، بزرگها و كوچكها، خودخواهى و خودپرستى و خود را عمده كردن و خدا كردن و ايجاد فرعونيّت در درون دل است. گاهى انسان در بيرون قالب جسم خود - يعنى در ظاهر خود - هيچ نشانه فرعونيّت ندارد؛ اما در دل، فرعون است. خودخواهيها، خود پرستيها، خود محوريها، عمده كردن خود و خواستها و تمايلات و شهوات و سود و منفعت خود، اينهاست كه منشأ اغلب مفاسد زندگى است؛ لذا به سمت تهذيب نفس حركت كنيد. اين حركتهاى عمده - چه حركتهاى در جهت سازندگى فضاى كشور، سازندگى محيطهاى گوناگون، سازندگى درون دل - امروز فرضيه‏اى است كه بر دوش همه ماست.

اميدوارم كه خداى متعال به همه شما عزيزان توفيق دهد و دعاى ولى عصر ارواحنا فداه شامل حال همه شما باشد.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
شما آن نسلى هستيد كه اگر خوب عمل كرديد، آينده‏ى اين كشور را - صد سال، دويست سال يا بيشتر - تضمين خواهيد كرد. همين بيدار شدن، همين حساس بودن، همين انگيزه داشتن، همين ايمان، همين اميد، همين تكيه به هدبيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در دیدار هزاران نفر از بسیجیان در سالروز شهادت حضرت امام صادق (ع)

07/ 09/ 84


بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

هفته‏ى بسيج و ميقات فرزندان دلاور اين كشور و تجديد خاطرات عظمت‏هايى كه اين جوانان در طول اين سال‏ها آفريده‏اند، فرصت بسيار مهم و بزرگى است.

امروز مصادف است با سالگرد شهادت امام صادق (عليه‏الصّلاةوالسّلام). بين حركت امام صادق (عليه‏الصّلاةوالسّلام) و به‏طور كلى حركت عمومى ائمه‏ى هدى‏ (عليهم‏السّلام)، بخصوص نُه امامى كه از بعد از حادثه‏ى عاشورا تا زمان غيبت حضرت ولى‏عصر (ارواحنا فداه) اين منصب را داشتند، با رفتار و هويت و حركت بسيجىِ امروز ملت ما، رابطه‏يى وجود دارد. وقتى شما به تاريخ اسلام نگاه مى‏كنيد، مقطعى را مى‏بينيد كه در آن، خلافت - يعنى حكومت مبتنى بر پايه‏هاى دين - تبديل شده است به سلطنت، كه يكى از مقاطع بسيار خطرناك تاريخ اسلام است. البته بعضى از صحابه‏ى بزرگ پيغمبر در همان اوقات، جامعه‏ى اسلامى را از اين‏كه اين حادثه پيش بيايد، برحذر مى‏داشتند؛ اما پيش آمد. چرا پيش آمد و علل و عواملش چه بود و چه كسانى بودند؟ اينها فعلاً مورد بحث من نيست، ولى اين حادثه اتفاق افتاد. نتيجه‏ى اين اتفاق اين بود كه جامعه‏يى كه بر اساس ارزش‏هاى دينى و اسلامى و در جهت سعادت و صلاح انسان و انسانيت پديد آمده بود، مسير خودش را به‏صورت فاحشى تغيير داد. وقتى از منبع و مركز حكومت يك جامعه، تقوا نتراود، صلاح و دين و معرفت و هدايت سرازير نشود، بلكه به‏عكس، از رأس قله‏ى جامعه، دنياطلبى، اشرافيگرى، ماده‏گرايى، شهوت‏پرستى صادر شود و بروز كند، معلوم است كه در يك چنين جامعه‏يى، چه بر سر ارزش‏هاى اصيل و والا خواهد آمد. و اين اتفاق در يك برهه‏يى، سال‏ها بعد از وفات نبى‏مكرم اسلام، در تاريخ صدر اسلام پيش آمد. در چنين شرايطى، دلسوزان و مؤمنان صادق، چه وظيفه‏يى دارند؟ در رأس همه، آن كسانى كه بيش از همه وظيفه دارند، امامان معصوم هستند؛ زيرا خداى متعال به آنها از علم خود، از روح خود، از هدايت خود، نصيب وافرى داده است؛ آنها را عالم و معصوم و هدايت‏كننده و هدايت‏شونده قرار داده است. ائمه‏ى ما در اين دوران، وظيفه‏ى خودشان دانستند كه در مقابل اين انحراف عجيب بايستند. آنها مدتى با ايستادگىِ روياروى و واضح سياسى - مثل دوران امام حسن و امام حسين (عليهماالسّلام) كه اثر خود را گذاشت - كار خود را كردند. آن كار، شعله‏ى اعتراضِ عميقى را به وضعيت تازه‏ى پديدآمده‏ى انحرافى در جامعه‏ى اسلامى برافروخت و بعد از آن، در دوران ائمه‏ى بعدى، اين كار با دشوارى بسيار پيچيده و پُررنجى ادامه پيدا كرد. ائمه‏ى اطهار (عليهم‏السّلام) وظيفه‏ى خود مى‏دانستند كه هم پايه‏ى ارزش‏ها و تفكر اسلامى را در ذهنيت جامعه مستحكم و عميق نمايند و هم سعى كنند كه بناى آن سلطنت پديد آمده و بناحق بر جاى نبوت نشسته را منهدم و ويران كنند و يك بناى حقيقى و صحيحى به‏وجود بياورند. ائمه (عليهم‏السّلام)، اين دو كار را مى‏كردند. آنچه عرض مى‏كنم، موضوع يك بحث بسيار طولانى و ريز است كه كتاب‏ها خواهد شد؛ اين، يك تصوير اجمالىِ از دور است.

ائمه (عليهم‏السّلام)، مبارزه‏ى بسيار پُررنج و پُرتلاش و پُرمحتوا و فراگيرى را مى‏كردند؛ هم در زمينه‏ى معنوى و فرهنگى؛ براى حفظ پايه‏هاى اعتقاد اسلامى و جلوگيرى از انحرافى كه در جهت بناى حكومت سلطنتى ممكن بود به‏وجود بيايد، كه به‏وجود آمده بود؛ هم در جهت مبارزه‏ى سياسى. اوج اين حركت در زمان امام صادق بود. نمى‏شود گفت در زمان‏هاى ديگر، اين حركت اوج نداشت؛ چرا، در زمان امام رضا (عليه‏السّلام) و در زمان‏هاى ديگر هم همين‏طور بود؛ منتها زمانه در دوران امام صادق (عليه‏السّلام) يك فرصت و فسحتى را در اختيار گذاشت و اين بزرگوار توانستند كارى بكنند كه با پايه‏هاى معرفت اسلامىِ صحيح در جامعه، آن‏چنان مستحكم بشود كه تحريف‏ها ديگر نتواند اين پايه‏ها را از بين ببرد. ايشان اين كار را كرد، تا اين زمينه بماند و در هر دوره‏يى از دوره‏هاى تاريخ، كسانى كه لايق هستند، بتوانند از اين زمينه استفاده كنند و نظام اسلامى و مبناى مبتنى بر ارزش‏هاى اسلامى را به‏وجود بياورند و اين بناى رفيع را بسازند. اين، كارِ امام صادق (عليه‏الصّلاةوالسّلام) است. آنچه كه ما امروز در عرصه‏ى نظام جمهورى اسلامى با آن مواجه هستيم، شباهتى به اين حركت عظيمِ عميقِ نيازمند به صبر و حوصله‏ى ائمه (عليهم‏السّلام) دارد؛ به همان اندازه هم تأثيرات عميقى را دارد.

امروز دنياى اسلام تقريباً شامل يك ميليارد و نيم جمعيت، با حدود پنجاه كشور و دولت، است. اگر در بين اين جمعيت عظيم - كه در نقاط مهم دنيا هم ساكنند - تكيه‏ى به ارزش‏هاى اسلامى وجود مى‏داشت، بدون شك، امروز ملت مسلمان و امت بزرگ اسلامى پيشتاز در علم و مدنيت و معرفت و جلوه‏ى دين و دنيا و اخلاق و زندگى بود؛ چيزى كه امروز ما در دنيا نداريم و نظير آنچه را هم كه اين تصوير را در ذهن ما زنده مى‏كند، در دنيا نيست. ملت‏ها و دولت‏هاى غرب، پيشرفت علمى دارند؛ جلوه‏هاى براقى در زندگى آنها مشاهده مى‏شود؛ اما اين، فقط بخشى از وجود انسان است و اخلاق و معنويت، رحم و انصاف، دلبستگى به آرمان‏هاى والاى الهى، ارتباط با خدا و پرداختن به دل، در زندگى آنها نيست و روزبه‏روز كم‏رنگ‏تر شده است و باز هم دايم كم‏رنگ‏تر مى‏شود. اگر يك روز معابد و كليساهاى آنها يك مَسحه‏يى از معنويت داشت، آن هم بتدريج تحت‏تأثير هيمنه‏ى ماديت دنيا ضعيف‏تر و ضعيف‏تر و ضعيف‏تر مى‏شود؛ اما ما در طول اين قرن‏هاى متمادى، يك مجموعه‏ى عظيم انسانى را در دنيا نداشتيم كه هم بتواند دنياى خود را از لحاظ بهره‏مندى از مواهب طبيعت و پيشرفت‏هاى علمى دنيايى آباد بكند، هم توجه به معنويت، توجه به اخلاق، جزء اصلى زندگى آنها باشد و آنها با خدا ارتباط خودشان را قطع نكنند و براى ارتباطات مهم زندگى هم از تعليم و هدايت الهى خودشان را محروم نكنند. دنياى اسلام مى‏توانست چنين وضعيتى را داشته باشد؛ اما متأسفانه پيش نيامده. دنياى اسلام تا وقتى انقلاب عظيم اسلامى پيش نيامد، يك نظام مبتنى بر تعاليم اسلام و هدايت اسلامى را تجربه نكرد. اين انقلاب درست در خط جهت‏گيرى ائمه (عليهم‏السّلام) قرار داشت. ما اگر در اين بيست‏وهفت سال توانستيم و در وسع و قدرت ما بود كه حركت خود را با همان نواخت و آهنگى كه ائمه (عليهم‏السّلام) پيش مى‏رفتند، تنظيم بكنيم، امروز به قله‏هاى خيلى رفيعى رسيده بوديم؛ منتها ما ضعيف و ناقص هستيم. آنچه پيغمبر اكرم در ظرف ده سال حكومتِ خود انجام داد، جوامع معمولى و رهبران معمولىِ مؤمن به همان راه، در ظرف صد سال هم نمى‏توانند انجام بدهند. نواخت كار و آهنگ حركت ما، آهنگى است كه از ضعف‏هاى ما سرچشمه مى‏گيرد. ما در جنب آن انسان‏هاى قدسى و بزرگ، انسان‏هاى ضعيفى هستيم، ولى به‏هرحال حركت كرديم و به قدر وسع و توان خود پيش رفتيم.

ملت ايران از جان خود، از عزم و اراده‏ى پولادين خود مايه گذاشت و تا امروز كارهاى عظيمى انجام شده است كه بعضى از آنها شبيه افسانه است. اين حركتى كه از اول انقلاب تا امروز در جهت ايجاد يك بناى رفيع اجتماعىِ مبتنى بر هدايت دين و انگشت اشاره‏ى قرآن، در كشور ما انجام مى‏گيرد، تداوم همان حركت ائمه (عليهم‏السّلام) است. لُب و لباب و مظهر خالص و كامل اين حركت هم از اول انقلاب تا حالا، بسيج بوده است. وقتى مى‏گوييم «بسيج»، مراد ما فقط يك مجموعه‏ى نظامى و مُلبس به لباس نظامى و آموزش‏هاى نظامى نيست، بلكه بسيج، يعنى مجموعه‏ى انسان‏هايى كه نيروى خودشان را به ميدان مى‏آورند تا در جهاد عمومى كشور و ملت‏شان، در جهت رسيدن به قله‏ها، فعال باشند و با آنها همكارى كنند و در كارشان سهيم باشند؛ اين، معناى بسيج است. آن مادرى كه با عشق به فرزند خود - كه عشق مادران به فرزندان‏شان، چيزى شبيه افسانه‏هاست؛ افسانه‏يى كه هر روز در زندگى ما، هزاران و هزاران بار واقعيت و تجسم پيدا مى‏كند - با طوع و رغبت، او را راهى جبهه‏ى دفاع مى‏كند و بعد كه جنازه‏ى فرزند شهيدش را تحويل مى‏گيرد، به جاى اظهار پشيمانى، به جاى اظهار گله، اظهار سرافرازى و افتخار مى‏كند، مظهر يك بسيجى كامل است. آن خانواده‏هايى كه در دوران سخت اين كشور، در همه‏ى مشكلاتى كه بر سر راه اين ملت وجود داشت، خود را سهيم دانستند؛ با زبان‏شان، با پول‏شان، با كارِ دستى‏شان، با حضورشان، همان كارى را كه مى‏توانستند انجام بدهند، آن را به ميدان آوردند، اينها بسيجى‏اند. يك سياستمدار بسيجى، يك نظامى بسيجى، يك دانشجوى بسيجى، يك روحانى بسيجى، يك كشاورز بسيجى، يك كارگر بسيجى، يك محقق و دانشمند بسيجى، يك استاد بسيجى، از همه‏ى قشرها يك بسيجى، آن كسى است كه مقدورات و امكان خود را در راه هدف‏هاى عظيم اين ملت به ميدان مى‏آورد؛ خود را سهيم مى‏كند؛ خود را مسؤول مى‏داند و مايل نيست كنار بنشيند، تا ديگران تلاش كنند، او هم نگاه كند؛ يا آن‏جايى كه سودمند است، سودش را ببرد؛ و يا تا يك گوشه‏اش ساييده شد، بنا كند به ايراد گرفتن و اعتراض كردن؛ اين‏جور انسان هم در جامعه داريم؛ بسيجى آن كسى است كه اين‏گونه نيست. آن‏جايى كه نيازمند رفتن به عرصه‏ى نظامى است، او پيشاهنگ است؛ جوان و پير هم نمى‏شناسد؛ دور و نزديك هم نمى‏شناسد؛ آن جايى كه جاى حضور در عرصه‏ى سياسى و ميدان سياست است، او فعال و پُرنشاط است؛ آن جايى كه در عرصه‏هاى بين‏المللى بايد حضور پيدا كرد - عرصه‏هاى گوناگون بين‏المللى؛ عرصه‏ى سياسى، عرصه‏ى فرهنگى، عرصه‏ى ورزشى - او در آن‏جا، مظهر عزت ملت و كشور خود است. با اين روحيه، با اين احساس، در آن‏جا حاضر مى‏شود؛ آن جايى كه جاى علم است، جاى تحقيق است، جاى صبر كردن بر مشكلاتِ نوآورى علمى است، از جان و ذهن خودش مايه مى‏گذارد؛ آن جايى كه جاى پول خرج كردن است، اگر پولى دارد، پول خرج مى‏كند. اين، بسيجى است.

بسيجى هم شدت و ضعف دارد. بعضى در ميدان بسيج، خلوص و صفايشان مثل خورشيد مى‏تابد و انسان را مجذوب مى‏كند. به‏هرحال، بسيج يك فرهنگ است؛ بسيج، يك ذهنيت برجسته و والا در جامعه‏ى ماست.

ابراز دشمنى با بسيج، يعنى ابراز دشمنى با مجاهدت و تلاش و نشاط و كار در همه‏ى ميدان‏ها. خيلى روشن است كه آرزومندانِ ناكامى اين ملت، از بسيج ناراحتند. هر كس آرزومند است كه اين ملت ناكام بشود و شكست بخورد، از حضور بسيج ناراحت است. همه‏ى دشمنان، همه‏ى حاسدان، همه دل‏بستگان به دشمن در داخل، از بسيج خوش‏شان نمى‏آيد. اگر بتوانيد بسيج را هرچه فراگيرتر كنيد و دل‏هاى بيشتر و نشاطِ متراكم‏ترى را وارد اين صحنه‏ى عمل بكنيد، آينده‏ى اين كشور تضمين‏شده‏تر است. روحيه‏ى بسيجى يك روحيه‏يى است كه اگر در هر نقطه‏يى و در هر قشرى به‏وجود بيايد، در آن‏جا فعاليت و نشاط و حركت و حيات را مضاعف و چند برابر مى‏كند؛ اين معناى بسيج است.

بعضى خيال مى‏كنند بسيج يك سازمان دولتى است؛ اما اين‏طور نيست. اگر هر كدام از دستگاه‏هاى گوناگون كشور روحيه‏ى بسيجى پيدا كنند، توفيقات‏شان بيشتر مى‏شود. امروز خوشبختانه دولت و رئيس‏جمهور و مجلس شوراى اسلامى و مسؤولان گوناگون افتخار مى‏كنند كه عضو بسيجند. فرهنگ بسيجى است كه مى‏تواند بر همه‏ى تحولات اين كشور فايق بيايد و حركت اين كشور را تضمين كند.

عزيزان من! ملت ما ده‏ها سال از مسيرى كه بايد پيش مى‏رفت، عقب نگه داشته شد؛ ما بايد اين عقب‏ماندگى را جبران كنيم. اينها واقعيت است؛ اينها عينيات تاريخ ماست. با ملت ما، يعنى همان ملتى كه امروز در ميدان علم كه وارد مى‏شود، در دنيا شگفتى مى‏آفريند؛ در برخورد نظامى كه وارد مى‏شود، دشمنانِ مجهز را دچار حيرت مى‏كند؛ در زورآزمايى‏هاى سياسى كه وارد مى‏شود، حريفان قَدَر را حريف مى‏شود - ما ملتى اين‏گونه داريم. اين ملت با اين سرمايه‏هاى استعداد انسانى و با اين سرزمين پهناور و حاصلخيز و زرخيز و سرشار از منابع طبيعى، مى‏توانست در اوج قله‏ى علم و تمدن و پيشرفت مادى و معنوى قرار بگيرد - كارى كردند كه شد جزو كشورهاى جهان سوم؛ آن هم در آن رديف‏هاى آخرِ آخر! اين‏كه اين‏قدر دانايان اين كشور به رژيم طاغوت لعن و طعن مى‏كنند، بيهوده نيست. اين جنايت بر كشور ما وارد آمده و بر ملت ما تحميل شد. ملتى را كه مى‏توانسته به اوج بينهايت پرواز كند، بال‏هايش را بريدند، پاهاش را بستند و زخمى‏اش كردند؛ ملت ما را به يك ملت بدبين به خود، نااميد از آينده‏ى خود، بى‏تحرك براى رسيدن به افق‏هاى دوردست، مجذوب و واله در مقابل ديگران، تبديل كرده بودند؛ اما انقلاب آمد و يك تكان سخت و يك تغيير نگرش عميق به اين ملت داد، كه ملت ما بيدار شد، حركت كرد، راه افتاد، خودش را شناخت و گفت «مى‏توانيم»؛ و توانست، حالا هم پيش رفته است. موتورِ حركت ما، ايمان ماست و اتكاى ما، به خداست؛ تكيه‏ى ما، به راهنمايى‏ها و هدايت‏هاى الهى است، كه در معارف دينى و در احكام ما وجود دارد؛ حركت ما هم حركت خوبى بوده و دشمن هم اتفاقاً همين نقطه‏ى اساسى، نقطه‏ى ايمان، را بمباران مى‏كند. الان در بين جامعه‏ى ما يك مجموعه‏يى افتخار مى‏كنند و با حماسه، از ايمان خودشان ياد مى‏كنند. اين، خيلى باارزش است. اين، بسيج است.

همه‏ى ابزارهاى فرهنگى و تبليغى در طول صد سال يا بيشتر به‏كار گرفته شد، تا اين ملت را به خودشان بدبين كنند - يكى از شخصيت‏هاى سرشناس معروف مى‏گفت: ايرانى، يك لولهنگ نمى‏تواند بسازد! - لولهنگ يعنى آفتابه گِلى؛ آن زمانها از گل، آفتابه درست مى‏كردند. اين‏جور اين ملت را تحقير مى‏كردند. اين ملت حالا در زمينه‏هاى زيستى، در زمينه‏ى فعاليت‏هاى گوناگون علمى، تحقيقى كارهايى مى‏كند كه خودش را جزو ده كشور اول جهان قرار مى‏دهد؛ اين، شوخى نيست. اين مسأله به ملت ما، به شما جوان‏ها، در هرجا كه هستيد و در هر قسمتى كه كار مى‏كنيد، هشدار مى‏دهد كه قدر خودتان را بدانيد، حركت كنيد، نااميد نشويد؛ شماها مى‏توانيد. شما آن نسلى هستيد كه اگر خوب عمل كرديد، آينده‏ى اين كشور را - صد سال، دويست سال يا بيشتر - تضمين خواهيد كرد. همين بيدار شدن، همين حساس بودن، همين انگيزه داشتن، همين ايمان، همين اميد، همين تكيه به هدايت الهى و اعتماد به كمك الهى، قواره‏ى اصلى بسيج است؛ اين يك فرهنگ است. اگر اين‏طور حركت كنيم، خداى متعال كمك خواهد كرد. كمك الهى متعلق به همه‏ى خلايق است؛ به شرطى كه خودشان را آماده‏ى دريافت اين كمك كنند؛ دستشان را دراز كنند و اين ميوه را بچينند؛ از جا بلند شوند، همت كنند و از اين ميوه استفاده كنند؛ اين، در اختيار همه است. البته عده‏يى نمى‏خواهند، شهوات نمى‏گذارد، گمراهى‏ها نمى‏گذارد، كورى‏ها نمى‏گذارد كه ببينند و بفهمند و همت كنند؛ اما شما ملتى هستيد كه خواسته‏ايد، شناخته‏ايد، حركت كرده‏ايد و استفاده‏ى زيادى هم برده‏ايد، باز هم بايد تلاش كنيد، تا ان‏شاءاللَّه از رحمت الهى استفاده كنيد و ان‏شاءاللَّه دعاى حضرت بقيةاللَّه هم شامل حال همه‏ى شماها باشد.


والسّلام‏عليكم‏ورحمةاللَّه‏وبركاته‏
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
چرا در تبلیغات جهانی و رادیوها به بسیج اهانت می شود؟ بسیج را که در خور تشویق و تعظیم و تحسین است مورد اهانت و بی مهری قرار می‌دهند؟ چون نقش بسیج را در حفظ استقلال ملی، در حفظ غرور ملی در حفظ افتخارات ملی، در تأمین منافع ملی، و بالاخره از همه در اعلاء پرچم اسلام و نظام جمهوری اسلامی می‌دانند به جد با بسیج دشمنند، امّا دشمنی آنها فایده‌ای ندارد.
 
سخنرانى رهبر معظم انقلاب و فرمانده كلّ قوا در اجتماع بزرگ بسيجيان شركت كننده در اردوى فرهنگى، رزمىِ ياران امام على(ع)

29/ 07/ 79



بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على سيّدنا و نبيّنا ابى‏القاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. الهداة المهديّين المعصومين. سيّما بقيّةاللَّه فى الأرضين.

بر اين توفيق بزرگ كه توانستم در جمع جوان و پُرنشاط شما بسيجيان عزيز شركت كنم، خداى متعال را سپاسگزارم. وجود بسيج بايد ما را وادار به شكر الهى كند؛ نشاط جوانان بسيجى بايد ما را وادار به شكر الهى كند؛ توسعه روزافزون كيفى و كمّى بسيج، جداگانه بايد ما را وادار به شكر و سپاس الهى كند. امروز كه در دنياى اقتدار سياسى و استكبار اقتصادى و سياسى در سراسر عالم، همه عوامل در سمت و سوى آن است كه از جوانان دنيا، بخصوص از جوانان كشورهاى اسلامى موجوداتى بى‏حال و بى‏انگيزه بسازند؛ نسل جوان كشورهاى اسلامى را به انسانهاى كم‏خاصيت و بى‏خطر براى خودشان تبديل كنند - كه اين كار را هم در كشورهاى گوناگون جهان سوم و بخصوص در كشورهاى اسلامى مى‏كنند؛ و البته خود كشورهاى مقتدر سياسى دنيا هم چه بخواهند، چه نخواهند، گريبانشان در دست بلاى فساد و اعتياد و انحراف نسل جوانشان هست - در چنين دنيايى، انسان ببيند نسل جوان كشور ما در ميان خود، انبوه عظيمى از دختران و پسران را پرورش مى‏دهد كه با انگيزه، در ميدان علم، در ميدان دين، در ميدان جهاد، در ميدان حضور سياسى، در ميدان نشان دادن اقتدار و نشاط به چشمهاى حيرت‏زده و دلهاى ناباور دنيا حضور دارند؛ اين جاى شكرگزارى دارد. من خداى متعال را به خاطر وجود بسيج، وجود شما، نشاط و نيرو و ايمان شما و آمادگى شما فرزندان عزيزم سپاسگزارم.

امروز اين اردوى رزمى، فرهنگى در حالى تشكيل شده است كه جمع كثيرى از جوانان امّتِ اسلام، در خودِ فلسطين و در خودِ قدس شريف، پرچم جهاد را برافراشته‏اند و با جان خودشان، با تن خودشان، با سرمايه حيات خودشان؛ از عزّت خود، از هويّت خود و از هستى خود دفاع مى‏كنند و به مجاهدت مى‏پردازند و در خارج از كشور فلسطين عزيز - در ديگر كشورهاى اسلامى - به نام و ياد آنها و به عنوان همدردى با آنها شعار مى‏دهند و حضور خودشان را اعلام مى‏كنند. در چنين شرايطى است كه اردوى بزرگ شما در اين جا تشكيل شده است.

يك مطلب درباره بسيج عرض مى‏كنم، يك مطلب درباره فلسطين. درباره بسيج سخن من اين است كه سياستِ مراكز اقتدار بين‏المللى از اوايل اين قرن تا امروز، هميشه اين بوده است كه ملتها را از معادله قدرت جدا كنند؛ يعنى از آن روزى كه كشورهاى اروپايى و بعد امريكا برنامه‏ريزى كردند كه بخصوص اختيار كشورهاى اسلامى اين منطقه را در دست گيرند؛ از نفتشان استفاده كنند، از موقعيت سوق‏الجيشى‏شان استفاده كنند، از بازارهاى مصرفشان استفاده كنند، از نيروى كار ارزانشان استفاده كنند؛ يك تصميم اساسى و حياتى ديگر هم در كنار اين گرفته شد و آن تصميم اين بود كه ملتهاى اين منطقه را از معادلات قدرت كنار بگذارند؛ چون اگر ملتها در معادله قدرت وارد شوند، دستگاه اقتدارطلبِ استكبار، شكست خورده است. ملتها را چطور كنار بگذارند؟ راه اين كه ملتها در قضاياى اين منطقه سخنى و نقشى و عزمى نداشته باشند، اين بود كه در رأس كشورها، عناصر طرفدار خود را كه با مردم هيچ نسبتى و در ميان مردم هيچ محبوبيتى نداشتند، سركار بياورند. نمونه‏اش در ايران ما، آدمى مثل رضاخان بود؛ بعد هم پسر رضاخان. اينها هيچ ارتباطى با مردم نداشتند. وقتى در يك كشور مثل ايران يا مثل بعضى كشورهاى شمال آفريقا و يا كشورهاى ديگرى در اين منطقه، ملتها مواجه با قدرت، با حكومت و زمامدارىِ چنان انسانهايى مى‏شوند، بديهى است كه از آنها پشتيبانى نمى‏كنند. وقتى ملت از زمامدار پشتيبانى نكرد، اختيار اين زمامدار در دست آن مركز اقتدار خارجى است. بگويد بكن، مجبور است بكند؛ بگويد نكن، مجبور است نكند؛ بگويد صلح خاورميانه را به رسميت بشناس، مجبور است بشناسد؛ بگويد قيمت نفت را اين قدر پايين بياور، مجبور است پايين بياورد؛ بگويد فلان فرد را از دولت خود كنار بگذار، يا فلان فرد را در داخل دولت خود به فلان كار بگمار، مجبور است بكند! چرا مجبور است؟ چون اگر نكند، با خشم مركز اقتدار جهانى مواجه مى‏شود و ملتى هم ندارد كه از او پشتيبانى كند. نتيجه اين مى‏شود: تصميم‏گيرى در اين كشورها به‏وسيله زمامداران فاسد و خود فروخته، مى‏شود تصميم‏گيرىِ دستگاههاى اقتدار جهانى؛ يعنى همان چيزى كه ما از اوّل انقلاب به آن «استكبار» گفته‏ايم؛ آن كه ملتها را خُرد مى‏شمارد؛ آن كه به حقوق ملتها اعتنا نمى‏كند؛ آن كه منافع ملتها را در نظر نمى‏گيرد. اين سياست استكبار بوده؛ اين كار را هم كرده‏اند. در ايران عزيز ما، قبل از انقلاب دهها سال اين سياست دنبال شد. در كشورهاى ديگر هم اگر نگاه كنيد - من اسم نمى‏آورم و زمان معيّن نمى‏كنم - مى‏توانيد نمونه‏هاى متعدّدى را ببينيد. نقطه مقابل اين چيست؟ نقطه مقابل اين است كه ملت در يك كشور، در معادله قدرت وارد شود؛ «آرى» و «نه» بگويد؛ خواست خود را علنى كند؛ حقوق خود را مطالبه كند؛ در مسائل كشورش با چشم باز، با عزم راسخ، با قدم ثابت و استوار دخالت كند. اين كار را انقلاب عظيم اسلامى ما و رهبر بى‏نظير اين انقلاب، در اين كشور - كه مانند طلسمى بسته شده بود - باز كردند؛ اين كار را راه انداختند. قبل از انقلاب، دهها سال در اين كشور نام مجلس و انتخابات و از اين رقم چيزها بود. اين مردم در آن دوران يك مرتبه پاى صندوق انتخابات نمى‏رفتند؛ انتخابات نمى‏شناختند؛دولت را نمى‏شناختند؛ از تصميمها خبر نداشتند؛ همه چيز در غياب ملت رقم مى‏خورد و تصميم گرفته مى‏شد و عمل مى‏شد. از اوّلِ انقلاب، اين ملت است كه در وسط ميدان است. مسؤولان كشور اگر تصميمى مى‏گيرند، اگر شجاعتى به خرج مى‏دهند و اگر اقدام راسخى مى‏كنند، به پشتيبانى اين ملت است. ملت وقتى در يك كشور وسط ميدان باشد، در معادله قدرت، شريك و سهيم مى‏شود. ديگر نه قدرتهاى زورگوى بين‏المللى مى‏توانند چيزى بر او تحميل كنند يا كسى را بر گُرده‏ى او سوار كنند؛ نه زمامداران مى‏توانند ضعف نشان دهند و تسليم خواست بيگانگان شوند؛ چون ملت مطالبه مى‏كند.

آحاد ملت ايران اسلامى در ميدانند. البته انگيزه‏ها همه جا يكسان نيست؛ نشاطها و اراده‏ها، مانند هم نيست؛ همه يكسان حاضر نيستند در راه هدفهاى عالى كشور و ملتشان سرمايه‏گذارى و اقدام كنند. يكى حاضر است جان بدهد، يكى حاضر است مالش را بدهد، يكى حاضر است مقدارى وقتش را بدهد، يكى حاضر است چند كلمه حرف زدنش را بدهد، يكى حاضر است تماشاچى باشد و تحسين كند. همه يكسان نيستند. در ميان آحاد عظيم ملتِ شصت و پنج ميليونى ما، كسانى كه اگر جان لازم باشد، مى‏دهند؛ اگر مال لازم باشد، مى‏دهند؛ اگر حضور به تن و جسمشان لازم باشد، آن را حاضر مى‏كنند؛ اگر بحث سازندگى باشد، پا وسط ميدان مى‏گذارند؛ اگر بحث دفاع باشد، در وسط ميدان مى‏آيند؛ اگر لازم باشد براى هدفهاى كشور، خود را از لحاظ علمى آماده كنند، اين كار را مى‏كنند؛ هرچه هدفهاى والا از آنها بخواهند، حاضرند آن را تقديم بكنند؛ آن جمعى كه اين خصوصيت را دارند، اسمشان بسيج است. بسيج معنايش اين است كه دستگاههاى مسؤول كشور براى باز كردن گره‏هاى بزرگ، براى برداشتن قدمهاى بلند و براى دفاع از كشور، فقط به سازمانهاى رسمى و دولتى تكيه نكنند. در جنگ، ما سازمانهاى مسلّح نيرومندى داريم؛ ارتش و سپاه را داريم؛ اما آن روزى كه ميدان دفاع از مرزهاى كشور يا از استقلال كشور يا از سربلندى كشور مطرح باشد و باز بشود، اين فقط سازمانهاى رسمى نيستند كه وارد ميدان مى‏شوند؛ بلكه آحاد ملت به اينها كمك مى‏كنند و وارد ميدان مى‏شوند؛ همچنان كه در طول اين بيست سال در دوران جنگ و قبل از جنگ و بعد از جنگ وارد شدند. اين معناى بسيج است. بسيج، يعنى حضور بهترين و با نشاطترين و باايمان‏ترين نيروهاى عظيم ملت در ميدانهايى كه براى منافع ملى و براى اهداف بالا، كشورشان به آنها نياز دارد. هميشه بهترين و خالصترين و شرافتمندترين و پُرافتخارترين انسانها، اين خصوصيات را دارند. بسيج در يك كشور، معنايش آن زمره‏اى است كه حاضرند اين پرچم افتخار را بر دوش بكشند و برايش سرمايه‏گذارى كنند؛ كه آسان هم نيست. خدا را شكر مى‏كنيم كه از روز اوّلِ انقلاب، نيروى خود جوش مردم در همه ميدانها حاضر بود و امام، قدر اين نيرو را دانست و آحاد ملت قدر اين جريان جوشنده عظيم را در ميان خودشان دانستند؛ آنهايى كه خودشان حاضر نبودند، يا آمادگى نداشتند كه در اين ميدانهاى خطر وارد شوند، آن جوانان آماده و عناصر از خود گذشته را تحسين و تشويق كردند. اين آن چيزى است كه دستگاههاى اقتدار جهانى را، دستگاههاى استكبار را، آن كسانى را كه مى‏خواهند سرنوشت كشورها و ملتها را بناحق در دست گيرند، خشمگين مى‏كند.

اين‏جاست كه بايد راز حمله تبليغاتى به بسيج را فهميد. چرا در تبليغات جهانى و راديوها به بسيج اهانت مى‏شود؟ چرا كسانى كه هميشه چشم به دهان بيگانگان دارند تا حرف آنها را تكرار كنند، نسبت به بسيج زبان به ناسزا مى‏گشايند و بسيج را كه در خور تشريف و تعظيم و تحسين است، مورد اهانت و بى‏مهرى قرار مى‏دهند؟ چون نقش بسيج را در حفظ استقلال ملى، در حفظ غرور ملى، در حفظ افتخارات ملى، در تأمين منافع ملى و بالاخره و بالاتر از همه در اعلاء پرچم اسلام و نظام جمهورى اسلامى مى‏دانند؛ به جدّ با بسيج دشمنند؛ اما دشمنى آنها فايده‏اى ندارد.

امروز بحمداللَّه جوانان ما از قشرهاى مختلف، در بسيج احساس حيات و نشاط مى‏كنند؛ نسل جوان ما قدر مى‏شناسد. امروز در انبوه عظيم جوانان بسيجى ما، برجستگان حوزه و دانشگاه، طلبه فاضلِ ممتاز، دانشجوى درجه يك ممتاز، برنده مدالهاى بالاى مسابقات علمى جهان، دانش‏آموز ممتاز دبيرستانها، كارگر ممتاز كارخانه‏ها، فرد ممتازِ در بخشهاى مختلف، قارى ممتاز، هنرمند ممتاز، استاد ممتاز و ممتازان قشرهاى مختلف، حضور دارند و اجتماع كرده‏اند. مگر دشمن مى‏تواند اين ارزش والا را با اين تبليغات خصمانه و بيهوده در چشم مردم پايين بياورد؟

من به شما جوانان عزيز، به شما پسران و دختران بسيجىِ مؤمن، از هر قشرى هستيد، عرض مى‏كنم: عزيزان من! كشور مال شماست؛ كشور متعلق به نسل جوان است؛ شما بايد اين كشور را بسازيد؛ شما بايد پايه‏هاى مجد و عظمتى را كه اين انقلاب و دست تواناى معمار انقلاب بنا گذاشته است، حفظ كنيد و بالا ببريد؛ شما بايد با نيروى خود، با اراده خود، با دانش خود و با ايمان خود، عقب‏ماندگيهاى چندده‏ساله دوران قبل از انقلاب را جبران كنيد. در ميان جوانان، هركس كه اين احساس مسؤوليت و اين احساس علاقه به اهداف را، همراه با اخلاص در وجود خود حس مى‏كند، او بسيجى است. چه در نيروى مقاومت باشد، چه نباشد؛ چه رسماً كارت بسيج گرفته باشد، چه نگرفته باشد. آن كسى كه با ايمان است، آن كسى كه دنبال اهداف والاست، آن كسى كه حاضر است از وجود خود براى كشورش، براى اسلامش، براى نظام اسلامى و براى آحاد ملتش، با وجود خود، با استعداد خود، با جان و تن خود سرمايه‏گذارى كند، او بسيجى است؛ در هر كجا كه باشد. افتخار كنند جوانان عزيز بسيجى ما در گردانهاى مخصوص بسيج - گردانهاى عاشورا و يازهرا در نيروى مقاومت، در بخشهاى مختلف بسيج - كه توانسته‏اند با حضور سازمانىِ در بسيج، اين احساس را مجسّم كنند.

و اين جا بپردازم به مسأله بسيار مهم اين روزهاى ما؛ يعنى مسأله فلسطين. عزيزان من! در فلسطين هم بسيج هست؛ بسيج فلسطينى كه دنيا را امروز متوجّه به خود كرده است. آن وقتى كه سرنوشت قضيه فلسطين، دستِ چند نفر سياستمدار باشد، مردم در آن نقشى نداشته باشند، جوانان در آن حرفى نداشته باشند؛ سرنوشت همان مى‏شود كه ديديد: ذلّت پشت سرِ ذلّت؛ عقب‏نشينى پشت سرِ عقب‏نشينى؛ ميدان دادن به دشمن؛ سنگرها را يكى پس از ديگرى به نفع دشمن زورگو، متجاوز، پُر رو و وقيح، خالى كردن. اين آن وقتى است كه مردم در صحنه نيستند. مردم را كنار گذاشتند؛ انگيزه‏هاى حقيقى‏اى كه مردم را جذب مى‏كند - يعنى انگيزه ايمانى - فراموش كردند و دهها سال مسأله فلسطين را عقب انداختند. من اوّلِ انقلاب به يكى از اين سران فلسطينى كه اين‏جا آمده بود، گفتم چرا شما شعار اسلام را مطرح نمى‏كنيد؟ عذرهاى بيهوده‏اى آورد. نمى‏خواستند بكنند؛ دلشان به اسلام باور نداشت. امروز بيش از دوازده، سيزده سال است كه ملت مسلمان فلسطين، با نام اسلام و با شعار اسلام به ميدان آمده است. دشمن فوراً فهميد قضيه چيست. وقتى كه در دهه قبل، انتفاضه در فلسطين شروع شد، دشمنان - يعنى صهيونيستها و رفيقهاى امريكايى‏شان - زودتر از همه احساس خطر كردند. ديدند بايد اين را نابود كنند؛ چون به نام اسلام است. درصدد علاج برآمدند؛ اما قادر به علاج نيستند؛ چون طبيعتاً زورگويند. رژيم صهيونيستى در سرزمين مغضوبِ فلسطين، يك رژيم نژادپرست است. مگر از يك رژيم نژادپرست مى‏شود انتظار عدالت داشت؟! رژيمى كه به وسيله قدرتمندان سياسى و اقتصادى دنيا به وجود آمده است، اصلاً براى اين به وجود آمده است كه نگذارد دنياى اسلام، اتّحادى به خود ببيند؛ عزّتى به خود ببيند؛ نگذارد مسلمانها يك واحد عظيم تشكيل دهند كه مبادا خطر بشوند. براى اين اصلاً به وجود آمده است. از او مى‏شود انتظار انصاف و عدالت داشت؟! ساده‏لوحند كسانى كه خيال مى‏كنند مى‏شود با اين رژيم گفتگو كرد. هر گفتگويى براى رژيم صهيونيستى به منزله باز كردن يك ميدان براى جلو آمدن اوست. ديروز او را در گفتگوها كمك كردند، امروز آمدند مدّعى مسجدالاقصى‏ شدند! وقتى انسان نداند كه با چنين موجود زورگويى چگونه بايد رفتار كرد و بخواهد تحت تأثير فشارهاى امريكا و صهيونيستهاى قدرتمند و پولدار دنيا تصميم بگيرد، همين مى‏شود؛ آحاد ملت بالأخره خودشان به ميدان آمدند. سه هفته قبل، حضور عنصر نجس و منفور صهيونيست در مسجدالاقصى‏ مردم را بى‏تاب كرد. اگر همان روز، سران مدّعىِ مسأله فلسطين يا سران كشورهاى عربى، معترض مى‏شدند، مردم احساس مى‏كردند كسى هست كه حرف آنها را بزند؛ و شايد قضايا اين طور نمى‏شد؛ اما مردم ديدند خودشان بايد به ميدان بيايند و به ميدان آمدند. الان سه هفته است كه شعله مقاومت در سرزمين فلسطين برافروخته است. من به اين جوانان فلسطينى گفتم، شما بدانيد، يك نسل بيدار شده؛ يك نسل به ميدان آمده است؛ مگر مى‏توانند آن را با اين حرفها خاموش كنند؟ تعدادى با ارتكاب جنايت و ارهاب، تعدادى از جوانان و مظلومين را به قتل مى‏رسانند؛ اما خونهاى اينها درخت نهضت فلسطين و انقلاب فلسطين را آبيارى مى‏كند. مسأله به شكلى نيست كه قدرت استكبارى امريكا يا دست‏نشانده او - حكومت صهيونيستى - بتوانند آن را علاج كنند؛ علاج‏پذير نيست. ملتى را از خانه خود، از ميهن خود، از كشور خود بيرون كرده‏اند و كسانى كه مانده‏اند، محكوم بيگانه‏هايى هستند كه به آن جا كشانده شدند؛ اين ملت را مگر مى‏شود ساكت كرد؟ دستگاههاى استكبار از ايران اسلامى گله مى‏كنند كه شما با روند صلح مخالفيد. ما البته مخالفيم؛ اما شما بدانيد، اگر ايران اسلامى هم مخالف نبود، اگر هيچيك از ملتها و دولتهاى دنيا هم كمك نمى‏كرد، اين خيال خامى است كه شما خيال كنيد يك ملت را مى‏شود از صفحه تاريخ محو كرد و به جاى آن يك ملت جعلى به وجود آورد! ملت فلسطين فرهنگ دارد، تاريخ دارد، سابقه دارد، تمدّن دارد. هزاران سال اين ملت در اين كشور زندگى كرده است؛ آن وقت شما بياييد اين ملت را از خانه خودش، از شهر خودش، از تاريخ خودش جدا كنيد و بيرون برانيد و بعد يك عده مهاجر را، ولگرد را، آدمهاى جورواجور را، سودطلبها را از كشورهاى دنيا جمع كنيد و يك ملت جعلى به وجود آوريد؟! مگر اين شدنى است؟! چند صباحى با زور و با فشار كار را انجام مى‏دهيد؛ مگر اين كارها ممكن است ادامه پيدا كند؟! همچنان كه ادامه پيدا نخواهد كرد و امروز نشانه‏هايش بُروز كرده است.

من حرف اوّلم در باب فلسطين اين است كه هيچ قدرتى در دنيا وجود ندارد كه بتواند انگيزه آزادى و بازگشت فلسطين به صاحبان آن را در دنيا و در دل ملتهاى مسلمان و به‏طور ويژه در دل ملت فلسطين خاموش كند. راه علاج هم يك راه بيشتر نيست. من به كسانى كه مسأله خاورميانه را يك مسأله بحرانىِ دنيا مى‏دانند و مى‏گويند بايستى سعى كنيم بحران خاورميانه مهار شود، مى‏گويم تنها راه مهار كردن يا از بين بردن بحران خاورميانه اين است كه ريشه بحران خشك شود. ريشه بحران چيست؟ رژيم تحميلى صهيونيستى در منطقه. تا وقتى كه ريشه‏ى بحران هست، بحران هم هست. راه حل اين است كه آوارگان فلسطينى از لبنان و هر نقطه ديگرى كه هستند، به فلسطين برگردند. اين چند ميليون فلسطينى‏اى كه در بيرون فلسطين زندگى مى‏كنند، به فلسطين برگردند. مردم اصلى فلسطين - چه مسلمان، چه مسيحى، چه يهودى - رفراندوم كنند و تصميم بگيرند كه چه رژيمى بر كشورشان حاكم باشد. اكثريت قاطع مسلمانند؛ تعدادى هم يهودى و مسيحى‏اند كه اينها ساكنان اصلى سرزمين فلسطين‏اند و پدرانشان در اين جا زندگى كرده‏اند. نظامى را كه مطلوب اين جمعيت است، سرِ كار بياورند؛ بعد آن نظام تصميم بگيرد با كسانى كه در طول اين چهل سال، چهل و پنج سال و پنجاه سال به فلسطين آمده‏اند، چه كار كند. نگهشان دارد، برشان گرداند، در نقطه خاصى اسكان داده شوند؛ اين ديگر با آن نظام حاكم بر فلسطين است؛ اين راه حلِ‏ّ بحران است. تا وقتى اين راه حلِ‏ّ اجرا نشود، هيچ راه حل ديگرى كارايى نخواهد داشت؛ امريكاييها هم با همه قدرت‏نمايى‏شان كارى نمى‏توانند بكنند. آنها هر كارى مى‏توانسته‏اند، كرده‏اند؛ نتيجه اين است كه مشاهده مى‏كنيد. البته آنها از اوضاع اين سه هفته فلسطين اشغالى، از قيام جوانان، از شجاعت مردان و زنان، از عزم و اراده والاى آن مردم مظلوم و خشمگين، به‏شدّت عصبانيند و مرتّب مى‏خواهند گناه را به گردن اين و آن بيندازند. نه آقا! عامل قيام فلسطين جمهورى اسلامى نيست؛ عامل قيام فلسطين مردم لبنان نيستند؛ عامل قيام فلسطين خود فلسطينيها هستند؛ عامل قيام و انتفاضه فلسطينى، رنجها و غمهاى متراكم شده در وجود اين نسل جوانى است كه امروز با اميد و نشاط به ميدان آمده است. ما البته آنها را تحسين مى‏كنيم؛ ما آنها را از خودمان مى‏دانيم؛ ما فلسطين را پاره تن اسلام مى‏دانيم و با ملت فلسطين، با جوانان فلسطين احساس برادرى و همخونى مى‏كنيم؛ اما آنها هستند كه انتفاضه را راه مى‏برند.

اين قراردادهايى هم كه در «شرم‏الشّيخ» و ديگر مناطق، بين اطرافِ بى‏مسؤوليتِ قضيه بسته شده است، هيچ تأثيرى ندارد. مايه شرمندگى قراردادكنندگان و كسانى كه اين قراردادها را بسته‏اند، خواهد شد. هيچ فايده‏اى ندارد؛ هيچ تأثيرى نخواهد داشت.

در آينده بسيار نزديكى اجلاس سران عرب تشكيل مى‏شود. من لازم مى‏دانم به سران كشورهاى عربى مسؤوليت بزرگى را كه امروز متوجّه آنهاست، يادآورى كنم. امروز امت اسلام از سران عرب انتظار دارد. امريكاييها سعى كردند در اجلاس «شرم الشّيخ» كارى كنند كه اجلاس سران عرب تحت تأثير قرار گيرد. نبايد تحت تأثير قرار گيرند. امروز هر تصميمى كه در اجلاس سران عرب گرفته شود، مورد قضاوت هميشگى تاريخ خواهد بود. سران عرب مى‏توانند با تصميمهاى درست، براى خودشان در اين اجلاس افتخار ابدى كسب كنند. البته مسأله فلسطين با اين اجلاسها حل نمى‏شود؛ اما اين اجلاسها مى‏توانند مطالبات ملت فلسطين را به دنيا عرض كنند. نقدترين و فورى‏ترين مطالبات ملت فلسطين اين است كه عاملان كشتار فلسطينى در اين سه هفته بايد در يك دادگاه اسلامى يا عربى، محاكمه و مجازات شوند. آن موجود پليدى كه با حضور خود در مسجدالاقصى‏ احساسات مردم مسلمان را جريحه‏دار كرد، بايد مجازات شود. قدس شريف و شهر بيت‏المقدس بايد از وجود صهيونيستها به‏كلّى پاكسازى شود؛ اجازه داده شود كه ملت فلسطين آزادانه نسبت به آينده و سرنوشت خود تصميم بگيرد. اينها مطالبات نقدى است كه سران كشورهاى عربى مى‏توانند مطرح كنند.

من به برادران و خواهران فلسطينى عرض مى‏كنم: جهادتان را ادامه دهيد. ايستادگيتان را ادامه دهيد. بدانيد هيچ ملتى جز به وسيله ايستادگى و مبارزه نمى‏تواند شرف خود و هويت خود و استقلال خود را به دست آورد. به هيچ ملتى، دشمن با التماس چيزى نخواهد داد. هيچ ملتى به خاطر ضعيف بودن و گردن كج كردن در مقابل دشمن، به چيزى نمى‏رسد. هر ملتى كه در دنيا به جايى رسيده است، به خاطر عزم و اراده و ايستادگى و سينه سپر كردن و سر را بالا نگه‏داشتن رسيده است. بعضى از ملتها اين توان را ندارند؛ اما آن ملتى كه به اسلام معتقد است، آن ملتى كه به قرآن معتقد است، آن ملتى كه به وعده خدا معتقد است، آن ملتى كه معتقد است «لينصرنّ اللَّه من ينصره(1)» - هركه خدا و دين خدا را يارى كند، خدا با تأكيد او را يارى خواهد كرد - اين توانايى را دارد.

توصيه‏ى ديگر من اين است كه امروز همه همّت دشمن اين است كه ميان صفوف فلسطينى اختلاف بيندازد. حتى آن عناصر خائن فلسطينى هم كه با دشمن همكارى مى‏كنند، همّتشان ايجاد اختلاف است. تسليم اين توطئه دشمن نشويد. عناصر حماس، جهاد اسلامى، فتح - جوانان فتح كه تازه وارد اين ميدان شده‏اند - اين ميدان را رها نكنند و همه با هم باشند. رئيسان و سركردگانى كه به نفع دشمن حرف بزنند و دستور بدهند، دستورشان گوش كردنى نيست. آحاد ملت فلسطين بر محور عناصر با اخلاص و مؤمن و فداكار جمع شوند. ملت فلسطين - كه امروز چشم دنياى اسلام متوجّه به اوست، - بداند كه دلهاى امّت اسلامى او را تحسين و براى او دعا مى‏كند؛ و اگر براى كمك راه باز بود، امروز امّت اسلامى كمكهاى خود را روانه مى‏كرد؛ چه دولتها موافق و مايل مى‏بودند و چه نمى‏بودند. امّت اسلام از فلسطين نمى‏گذرد، از ملت فلسطين نمى‏گذرد، از جوانان فلسطين چشم نمى‏پوشد.

به ملت عزيز خودمان هم عرض مى‏كنم، اين حماسه حمايت و فداكارى نسبت به برادران عزيز فلسطينى را - كه شما بحمداللَّه در دنياى اسلام به حمايت آشكار و همه‏جانبه از برادران فلسطينى‏تان سرافراز و برجسته‏ايد - قدر بدانيد. اين بسيار با ارزش است. همه دنيا مى‏دانند كه كشور ايران اسلامى عزيز ما، ملت و دولت، آحاد مردم، زن و مرد، نسبت به مسأله فلسطين علاقه‏مند، حسّاس، عازم و جازمند و اگر بتوانند، كمك مى‏كنند. چقدر خوب است كه كمكهاى مالى مردمِ متمكّن جمع شود و كسانى كه مى‏توانند، از لحاظ مالى كمك كنند. اگر از لحاظ تسليحات نمى‏توانيم كمك كنيم؛ اگر از لحاظ نيروى انسانى، اين امكان وجود ندارد كه ملت و جوانان ملت به آن‏جا بروند؛ اما از لحاظ مالى مى‏شود به آنها كمك كرد؛ بعضى از دردهايشان را درمان نمود؛ بعضى از زخمهايشان را مرهم گذاشت و دلهاى مادران آنها و عزم پدران آنها را تحت تأثير اين محبّتها قرار داد. ديديد نوجوانى را كه در آغوش پدرش به قتل رسيد؟! اين تنها مورد نبود؛ موارد ديگرى هم وجود داشته است. عظمت اين حركت آن‏قدر زياد است كه اين‏گونه فداكاريها به چشم خود آنها بزرگ نمى‏آيد؛ همچنان كه در دوران جنگ تحميلى، شما آن قدر فداكارى كرديد كه به چشم خودتان نمى‏آمد؛ اما فداكاريهاى شما دنيا را خيره كرد. امروز هم ملت فلسطين همين‏طورند؛ به چشم خودشان نمى‏آيد، اما دنيا را خيره مى‏كند. يك شهادت - مثل شهادت آن نوجوان در آغوش پدرش - توفانى در دلهاى ملتهاى دنيا برمى‏انگيزد. اينها بسيار ارزشمند است.

پروردگارا! در اين پيش از ظهر جمعه، در اين روزى كه متعلّق به ولىّ تو و عبد صالح تو، حضرت حجّةبن‏الحسن ارواحنافداه است، تو را به آن بزرگوار و به خاندان پيغمبر و به وجود مقدّس نبىّ‏اكرم و به همه اوليا سوگند مى‏دهيم، نصرت خود را بر مردم فلسطين و بر همه مسلمانان مبارز در سراسر دنيا نازل فرما. پروردگارا! ملت ايران را سربلند و منصور و مظفّر بگردان. پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، جوانان بسيجى ما را با نشاط، پُرانگيزه، در همه ميدانها موفّق و مؤيّد بدار. پروردگارا! دشمنان اسلام و مسلمين را نابود كن. وحدت امّت اسلامى را روزبه‏روز مستحكم‏تر بگردان. قلب مقدّس ولىّ‏عصر ارواحنافداه را از ما، از اين جمعيت، از همه ملت ايران، بخصوص از بسيجيان عزيز، راضى و خشنود بگردان. پروردگارا! روح مطهّر امام را از آنچه در اين كشور به وسيله اين جوانان مؤمن پيش مى‏آيد و مى‏گذرد، راضى و خشنود بگردان و دعاى آن بزرگوار را شامل حال همه ما بكن.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن حیدری و فرهاد شرف پور  | 
سالگرد تشکیل بسیج مستضعفان، یادآور خاطره پرشکوه مجاهداتی است که در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی، زیباترین تابلوهای ایثار و فداکاری همراه با نجابت و فروتنی و توأم با شجاعت و رشادت را ترسیم کرده است. خاطره جوانمردان پاکدامن و غیوری که شیران روز و زاهدان شب بودند و صحنه نبرد با شیطان زر و زور را با عرصه جهاد با نفس اماره به هم آمیختند و جبهه جنگ را محراب عبادت ساختند. جوانانی که از لذات و هوسهای جوانی برای خدا گذشتند و پیرانی که محنت میدان جنگ را بر راحت پیرانه سر ترجیح دادند و مردانی که محبت زن و فرزند و یار و دیار را در قربانگاه عشق الهی فدا کردند؛ خاطره انسانهای بزرگ و کم ادعایی که کمر به دفاع از ارزشهای الهی بستند و از هیبت دروغین قدرتهایی که برای حفظ فرهنگ و ارزشهای جاهلی غرب به مصاف ارزشهای الهی آمده بودند، نهراسیدند.
 
پيام به گردهمايى سراسرى فرماندهان بسيج، به مناسبت سالروز انتشار پيام رهبر فقيد انقلاب براى تشكيل بسيج مستضعفان و گراميداشت هفته‏ى بسيج‏

02/ 09/ 68



بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

سالگرد تشكيل بسيج مستضعفان، يادآور خاطره‏ى پُرشكوه مجاهداتى است كه در دوران هشت‏ساله‏ى جنگ تحميلى، زيباترين تابلوهاى ايثار و فداكارى همراه با نجابت و فروتنى و توأم با شجاعت و رشادت را ترسيم كرده است؛ خاطره‏ى جوانمردان پاكدامن و غيورى كه شيران روز و زاهدان شب بودند و صحنه‏ى نبرد با شيطان زر و زور را با عرصه‏ى جهاد با نفس اماره به هم آميختند و جبهه‏ى جنگ را محراب عبادت ساختند؛ جوانانى كه از لذات و هوسهاى جوانى براى خدا گذشتند، و پيرانى كه محنت ميدان جنگ را بر راحت پيرانه‏سر ترجيح دادند، و مردانى كه محبت زن و فرزند و يار و ديار را در قربانگاه عشق الهى فدا كردند؛ خاطره‏ى انسانهاى بزرگ و كم‏ادعايى كه كمر به دفاع از ارزشهاى الهى بستند و از هيبت دروغين قدرتهايى كه براى حفظ فرهنگ و ارزشهاى جاهلى غرب به مصاف ارزشهاى الهى آمده بودند، نهراسيدند؛ خاطره‏ى صدها هزار جوانمرد روستايى و شهرى، كاسب و كارگر، دانشجو و طلبه، پزشك و پرستار، مهندس و هنرمند، ادارى و بازارى، پير و جوان كه عاشقانه به نداهاى مكرر امامشان و محبوبشان و سلسله‏جنبان عشق مقدسشان - حضرت امام خمينى(اعلى‏اللَّه‏كلمته) - پاسخ گفتند و رو به خدا و پشت به دنيا كردند؛ برخى فوز شهادت يافتند و بعضى با اسارت و جراحت و نقص عضو آزمايش شدند و برخى جسم و جان مبارك خود را كه سرشار از فيض و نور شده بود، سالم و كامل به خانه برگرداندند، تا همچون ذخيره‏يى براى دفاع در روز احتياج، و در خدمت اسلام و انقلاب و ميهن و ملت، از آن نگهدارى كنند؛ «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظرو ما بدّلوا تبديلا»(1).

هفته‏ى بسيج، همچنين سرشار از ياد و نام آن بزرگمرد جهاندارى است كه نداى دعوتش همچون صلاى ربوبى در روز الست، فطرتها را مخاطب مى‏ساخت و از اعماق جان بلى‏گويان جواب مى‏گرفت؛ خود عاشق بود و عاشقانه سخن مى‏گفت؛ بنده‏ى سلم خدا بود و دلها را سلم خود مى‏ساخت؛ دردمندانه مى‏خروشيد و دردهاى مهلكى را كه افيون مخدر شيطانها از ياد آدميان برده و از درمان محروم ساخته بود، علاج‏جويانه به احساس آنان برمى‏گردانيد و به درمان نزديك مى‏ساخت ...؛ ياد و نام امام خمينى بزرگ كه خداوند فتح‏الفتوح تصرف دل هشياران اين ملت و خيل عظيمى از مسلمانان و مستضعفان جهان را نصيب او ساخته بود و او با اين سلاح الهى، قلعه‏هاى تصرف‏ناپذير استكبار را يكى پس از ديگرى گشود و رأس استكبار - يعنى امريكاى جهانخوار - را مرعوب ساخت و تخت امپراتوريهاى بى‏منازع را متزلزل ساخت؛ مسلمانان جهان را بيدار كرد و هسته‏هاى مقاومت اسلامى را با دم گرم و صداى اميدبخش خود متشكل ساخت؛ جمهورى اسلامى را پديد آورد و از لابلاى هزاران مانع و مزاحم و معارض، بسلامت به اوج اعتبار و قدرت رسانيد و خطرناكترين دشمنان آن - يعنى سردمداران نظامهاى غربى - را بارها دچار ناكامى ساخت و متوليان نظامهاى شرقى را از موضعى استوار و مسلط، به بطلان انديشه‏هاى مذهب‏ستيز و انسان‏گريزشان هشدار داد، و هنوز يكسال از نامه‏ى پيامبرگون و تاريخى او به رأس هرم قدرت دنياى شرق نگذشته، اكنون جهان شاهد فروپاشى نظامهاى ماركسيست در سراسر جهان است.

آرى، رهبر كبير انقلاب اسلامى كه خود را بسيجى مى‏شمرد و بدان افتخار مى‏كرد، جهانى را در مقابله با استكبار و قدرتهاى ستمگر عالم بسيج كرد و خواب راحت را از چشم زورگويان زدود و نور اميد را كه كليد همه‏ى پيروزيها و پيشرويهاست، در دل ملتها تابانيد. بى‏شك همه‏ى دستگاههاى استكبار نيز به آسانى نخواهند توانست بذرى را كه او پاشيده، جمع كنند و بنايى را كه او پى افكنده، ويران سازند؛ اگرچه بشدت و قساوتى عنادآميز، با نتايج و ثمرات جهاد بزرگ او در مبارزه و معارضه‏اند.

در سالگرد بسيج، نكته‏ى مهمى كه بسيجيان و همه‏ى ملت ايران بايد بدان توجه كنند، اين است كه قدرتهاى استكبارى غرب، امروز در همه‏جا خود را با اسلام روبه‏رو مى‏بينند. آنان از اسلام احساس خطر مى‏كنند. آنان هر نشانه‏ى اسلامخواهى را، طليعه‏ى خطرى جدى براى قدرت و منافع خود تلقى مى‏كنند. بديهى است كه اسلام ناب محمّدى (صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله) كه ظلم و فساد و انحطاط اخلاقى را در محيط زندگى بشر تحمل نمى‏كند، براى نظامهايى كه بر پايه‏ى ظلم و فساد و انحطاط بنا شده‏اند، خطرى حقيقى است. اين است كه همه‏ى قدرتهاى شيطانى عالم، امروز در مصاف جلوه‏هاى اسلام، از خشن‏ترين روشهاى برخورد استفاده مى‏كنند و بديهى‏ترين اصولى را كه تا كنون شعار داده‏اند، زير پا مى‏گذراند.

در فلسطين اشغالى، مسلمانانى كه بى‏اعتنا به سازشكاريهاى خائنانه، با دست خالى به مبارزات حق‏طلبانه ادامه مى‏دهند، با روشهاى خشن و غير انسانى سركوب مى‏شوند و زن و كودك و پيرشان به دست سربازانِ دستورگرفته‏ى صهيونيست شكنجه و تارومار مى‏شوند و از اين‏همه مدعيان حقوق بشر از دولتهاى غربى صدايى برنمى‏خيزد و امريكا و انگليس و برخى ديگر، حمايت عملى و تشويق زبانى هم مى‏كنند!

در لبنان، علاوه بر اردوگاههاى آوارگان مظلوم فلسطينى، خانه و كاشانه‏ى مسلمانان لبنانى به وسيله‏ى جتهاى اسرائيلى بمباران مى‏شود و زن و مرد و پير و جوان رهگذر و غير نظامى به خاك و خون كشيده مى‏شوند و روحانى موجه و محترمى،(2) نيمه شب به وسيله‏ى مزدوران صهيونى از خانه‏ى خود ربوده مى‏شود، و از ميان اين‏همه دولت غربى كه سالهاست محكوم كردن تروريسم و آدم‏ربايى را ترجيع‏بند همه‏ى حرفهاى خود قرار داده و به قصد كسب وجهه، مدام هر دولت مخالف منافع خود را بدان متهم مى‏دارند، حتّى يك نفر هم در برابر اين حركتهاى زشت و وحشيانه‏ى تروريستى، موضعى جدى نمى‏گيرد و از اين‏كه دولتى اين‏طور قلدرانه به خانه‏ى مردم كشورى ديگر بمب بريزد، يا از آن آدم بربايد، متأثر نمى‏شود!

در بعضى كشورهاى اسلامى و در سايه‏ى دولتهاى خودباخته در برابر غرب، خالصترين و غيورترين مسلمانان به چشم عناصر خرابكار نگريسته شده و با شدت و خشونت و با حبس و زجر و اعدام با آنان رفتار مى‏شود. در اروپا و در كشورهايى كه خود را مهد تمدن و دمكراسى مى‏شمارند، مسلمانان دچار تبعيض و حق‏كشى و حتّى فشار و سركوب قرار مى‏گيرند و صريحاً به جرم پايبندى به اسلام محكوم مى‏شوند.

آنچه در هفته‏هاى اخير در فرانسه و بعضى ديگر از كشورهاى اروپايى «جنگ روسرى» ناميده شد، در واقع مبارزه‏ى سراسيمه و ناشيانه‏يى از سوى سردمداران فرهنگ غربى با پديده‏هايى است كه آنان آن را جهش برقى از فرهنگ اسلام و نشانه‏ى نفوذ روزافزون اسلام تلقى مى‏كنند و در مقابله با آن به قدرى صبر و متانت را از دست مى‏دهند كه يكباره رؤساى كشور به مبارزه‏جويى در برابر چند دختربچه‏ى متعبد و چند خانواده‏ى مقيد مسلمان ظاهر مى‏شوند! اينها همانهايند كه فرياد دفاع رياكارانه‏شان از آزاديها و تمايلات فردى، گوش دنيا را كر كرده است!

وقتى اعتراض عليه نويسنده‏يى است كه وقيحانه به مقدسات يك ميليارد مسلمان دشنام داده، آنان طرفدار آزادى بيان و عقيده‏ى فردى مى‏شوند؛ اما وقتى سخن از زن يا دختربچه‏ى مسلمانى است كه مى‏خواهد بر طبق عقيده‏ى مذهبى خود لباس بپوشد، ديگر آزادى فردى از ياد مى‏رود و همه چيز رنگ ديگرى مى‏يابد و هرگونه حركت ضد اخلاقى و ضد آزاديها و حقوق فردى، نام مبارزه با ارتجاع مى‏گيرد! اف باد بر رياكاران دروغگو و منافق!

در بسيارى از كشورهاى اروپايى، اقليت مسلمان مورد آزار و تبعيض و تحقير قرار مى‏گيرد؛ اما آنها كه در همه‏ى امور كشورهاى ديگر زير عنوان دفاع از حقوق بشر دخالت مى‏كنند و حتّى از تحريك انگيزه‏هاى قومى و مذهبى در مواردى كه لازم بدانند، ابا نمى‏كنند، كمترين اشاره‏يى به حق تضييع‏شده‏ى اين مظلومان نكرده، با سكوت و احياناً عمل خود، به ستمى كه بر مسلمين مى‏رود، مهر تأييد مى‏زنند. در برخى كشورهاى آسيايى هم اقليتهاى بزرگ مسلمان دچار همين سرنوشتند و چنان‏كه همه مى‏دانند، امروز جامعه‏ى مسلمين هند با ستمى وسيع و بى‏مهار روبه‏روست.

در نقاط مختلف جهان، دشمنان اسلام به مساجد - كه پايگاه حريت انسان و جايگاه رابطه‏ى او با خدا و مركزى براى كسب آگاهى از شيطنتهاى شياطين زر و زور است - با بغض و كينه‏يى عميق مى‏نگرند و تا آن‏جا كه بتوانند، با وجود و حضور و فعاليت آنها ستيزه مى‏كنند. هم‏اكنون مسجدالاقصى، قبله‏ى دوم مسلمين - كه بحمداللَّه پايگاه بيدارى و مبارزه نيز شده است - مورد جسارت صهيونيستهاى پليد قرار گرفته، و در فرانسه و هند نيز مسجد در معرض اهانت و تخريب واقع شده است.

مجموع اين حوادث و نظاير فراوان آن، بروشنى اين حقيقت هشداردهنده را مجسم مى‏سازد كه امروز قدرتمداران عالم و اداره‏كنندگان نظام سلطه در جهان، اسلام را خطرى بزرگ مى‏شمارند و تجديد حيات اسلام ناب محمّدى (صلّى‏اللَّه‏عليه‏واله) را در ايران، نه تنها براى منافع منطقه‏يى، بلكه براى منافع جهانى خود كه عملاً در حفظ و استقرار نظام سلطه - يعنى تقسيم كشورهاى جهان به سلطه‏گر و سلطه‏پذير - متبلور شده است، تهديدى جدى به حساب مى‏آورند، و بر اين اساس با همه‏ى توان خود به مصاف اسلام آمده، و بيش از همه با سرچشمه‏ى اميدبخش اين فيض الهى - يعنى انقلاب پيروز اسلامى و نظام مقدس اسلامى در ايران - دشمنى و عناد مى‏ورزند.

دانستن اين حقيقت و توجه به ابعاد گوناگون آن، هوشيارى و عزم و جديت عموم ملت ايران و مسلمانان جهان را در چگونگى مقابله با توطئه‏هايى كه از سوى دشمن طراحى مى‏شود، طلب مى‏كند. ملت ما البته در طول دهساله‏ى گذشته با انواع توطئه‏هاى دشمنان آشنا شده و با آنها دست و پنجه نرم كرده و بحمداللَّه بر بيشتر آنها فايق هم شده است؛ و سنت مسلّم الهى آن است كه در چنين ميدانى - در ميدانى كه ملتى مؤمن و انقلابى و برح